نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
یکی از دشواریهای ریشهدار افغانستان، تعصبات قومی است. البته این سرزمین با معضلات گوناگونی دستبهگریبان است، اما این یکی را من خود با گوشت و پوستم لمس کردهام. آنچه امروز بیش از پیش نگرانکننده مینماید، این است که رژیم تازه طالبان بهجای کاستن از این تعصبات، گویی بر عمق آنها میافزاید.
همین اخیراً در خبرها خواندم که مقامات هرات، پدر دختری اهل تسنن را واداشتهاند تا او را از همسر شیعهاش جدا کند؛ و تنها یک روز پس از این واقعه، آن دختر به زندگی خویش پایان داده است. نمیدانم صحت این خبر تا چه حد است، اما اگر راست باشد، نمونهای دردناک از ژرفای تعصب مذهبی در جامعه ماست.
داستان رجب و گلاندام را همگان شنیدهایم؛ یکی هزاره بود و دیگری پشتون. اما ماجرا تنها به این روایتها محدود نمیشود. در گذشته، این تعصبات اینگونه گسترده و ریشهدار نبود؛ در شهرها، شیعه و سنی در کنار هم و با روابطی نیک زندگی میکردند.
اما این تعصبات بهآرامی گسترش یافتهاند؛ از میان فارسیزبانان تا میان شیعیان ــ هزاره، سید و قزلباش ــ و سرانجام تا سطح روستاها رسیده، جایی که حتی افراد یک قوم و یک تیره را به «اصیل» و «نااصیل» تقسیم میکنند.
این تعصب از دیرباز در ادارات و نهادها ریشه داشته و همچنان پابرجاست. آدم متعصب هرجا برود، تعصبش را نیز همراه میبرد؛ حتی افغانستانیتبارانی که خود در غرب و از پدر و مادر مهاجر زاده شدهاند، باز همان تعلقات قومی و زبانی را با خود دارند، گویی این تعصب در خونشان جاری است.
برنامه جهانی غذا (WFP) را زمانی «وردک فود پروگرام» میخواندند، چون بیشتر کارمندانش از یک قوم بودند و دیگران را به شیوههای گوناگون کنار میزدند. وزارت خارجه نیز روزگاری بیشتر کارکنانش را از یک ولایت و یک قوم برمیگزید؛ حتی نهادی به نام «حقوق بشر افغانستان» از این قاعده مستثنا نبود.
اکنون شنیدهام عریضههایی که به زبان پشتو نباشند، از سوی مأموران خوانده نمیشوند و تابلوهای فارسی نیز برچیده شدهاند.
خود من دو بار این تبعیض را از نزدیک تجربه کردهام. یکبار آنگاه که صادق مدبر، رئیس اداره امور، حکم استخدام مرا امضا نکرد، تنها به این دلیل که همقوم او نبودم. بار دیگر، هنگامی که با همکاری قصد راهاندازی نشریهای داشتم؛ همکارم دو تن از آشنایانش را آورد که هرچند در کار مطبوعات حرفهای نبودند، به او توصیه کردند مرا از جمع کنار بگذارد چون همتبارشان نبودم. آنان کارشکنی کردند، اما در نهایت خود نیز چیزی برای عرضه نداشتند.
این تعصب همچون غدهای بدخیم در جامعه ما ریشه دوانده؛ از مسائل مذهبی و زبانی و قومی گرفته تا سطح کوچه و محله.
بهتازگی خبری خواندم که نمیدانم تا چه اندازه واقعیت دارد: گفته شده شیخ عبدالسمیع غزنوی، از عالمان طالبان، با انتقاد از قومگرایی و ملیگرایی، از مردم خواسته افتخار به قومیت، وطن، پشتونبودن و افغانیت را کنار بگذارند.
او به آیاتی از قرآن استناد کرده که در آنها، با وجود نزول کتاب در میان قریش، این قوم بهسبب نسب مورد ستایش قرار نگرفته است؛ و نام قریش نیز تنها یکبار، نه برای بزرگداشت، بلکه در قالب یادآوری نعمت و هشدار آمده است.
اگر این سخنان بهدرستی نقل شده باشند، شاید نخستینبار باشد که یک عالم دینی طالبان اینچنین صریح از تعصب انتقاد میکند.
اما مشکل افغانستان تنها با گفتار حل نمیشود؛ تا زمانی که تعصب باقی است، آرامش نیز دور از دسترس خواهد ماند.
نبرد با تعصب باید از رأس هرم آغاز شود. رژیم طالبان باید گامهای عملی برای کاستن و در نهایت زدودن این اندیشه از ذهن جامعه بردارد؛ چراکه اگر خودِ این رژیم در برابر تعصب قومی، مذهبی، زبانی و منطقهای بیتفاوت بماند یا حتی بر آن دامن بزند، چگونه میتوان از مردم انتظار داشت از آن دست بشویند؟
تعصب دیگر تنها به قوم و مذهب محدود نمانده؛ به زبان، منطقه، تبار، روستا، کوچه و محله نیز سرایت کرده است. تا زمانی که انسانها بهجای شایستگی، بر پایه قوم و زبان و مذهب و منطقه سنجیده شوند، رسیدن جامعه به آرامش، آرزویی دور خواهد ماند.
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید