نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
پنج سال از محرومیت دختران افغانستان از آموزش متوسطه و عالی میگذرد؛ محرومیتی که زندگی و آینده میلیونها دختر را تحت تأثیر قرار داده است. در این روایت، نویسنده از رؤیای پزشک شدن، امیدهای خانواده و درد از دست رفتن فرصتهای آموزشی سخن میگوید؛ رؤیاهایی که با بسته شدن دروازههای مکتب و دانشگاه ناتمام ماندند.
پانزده آگست ۲۰۲۱ برای نویسنده، تنها روز سقوط کابل و پایان جمهوری نبود؛ روزی بود که در راه دانشگاه، میان فرار استادان و دانشجویان، فروپاشی یک نظام را از نزدیک دید. پنج سال بعد، خاطره آن روز هنوز زنده است؛ خاطره نسلی که در چند ساعت، امنیت، دانشگاه، کار و بسیاری از رؤیاهای آیندهاش را از دست داد.
این یادداشت از زبان دختران و زنان افغانستان، پانزدهم آگست را یادآور محدودیتهای گسترده در مسیر آموزش، کار و تحقق آرزوهای آنان میداند و با استناد به آیات قرآن، بر ارزش علمآموزی، کرامت انسانی و نقش زنان در ساختن آینده افغانستان تأکید میکند.
«فکر میکردم سقوط یک نظام، سقوط رؤیاهایم هم هست» خدیجه نصرتی اینگونه داستان زندگیاش را آغاز میکند؛ دختری که با بستهشدن درهای دانشگاه توسط رژیم طالبان، ناچار مسیر تازهای برای آموختن یافت. او از زبان خودش میگوید چگونه زبان ترکی و فرانسوی آموخت، استاد آنلاین شد و سرانجام از طریق دانشگاه آنلاین زنان به رشته دلخواهش بازگشت. آیا این روایت میتواند الهامبخش دختران دیگر باشد؟
دختری افغانستانی که روزی با کتاب و امید، آیندهاش را در مسیر آموزش میساخت، پس از محدودیتهای طالبان علیه آموزش دختران، از دانشگاه بازماند و ناچار به مهاجرت شد؛ اکنون در میان مسئولیت مادری و خاطرات رویاهای ازدسترفته، برای آیندهای بهتر و تحقق آرزوهایش همچنان مبارزه میکند.
در مسیر کوتهسنگی تا سرای شمالی، یک سفر کوتاه با تاکسی تصویری از زندگی روزمره کابل را نشان میدهد؛ از ازدحام و گرمای طاقتفرسا گرفته تا گلایههای رانندگان، دشواریهای شهری و گفتوگوهایی که در فضای کوچک یک موتر، روایتهایی از جامعه و باورهای مردم را بازتاب میدهد.
صفحه ما را دنبال کنید