نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
در جهان امروز، پیش از آنکه کسی را با چشمان خود ببینیم، اغلب با پیشوندها و عنوانهایش میشناسیم: دکتر، مهندس، استاد، دانشمند و دهها عنوان دیگر. این عناوین گاه چنان بر هویت انسان سایه میاندازند که خودِ انسان در پشت آنها گم میشود. اما پرسش بنیادی این است: آیا این القاب به «من» اعتبار میبخشند، یا این «من» است که به آنها معنا و اعتبار میدهد؟ و عمیقتر از آن، «منِ» حقیقی، فارغ از همه این عنوانها، کیست؟
برای گشودن این گره میتوان به تمثیل گل و عطر پناه برد. آیا گل، عطر را پدید میآورد یا عطر به گل اعتبار میبخشد؟ پاسخ را میتوان در چند سطح دید.
در سطح وجود، گل منشأ عطر است. بدون گل، عطری که از آن برمیخیزد ریشهای ندارد. به همین قیاس، انسان پیش از هر عنوانی وجود دارد و این شخصیت، تلاش، دانش، اخلاق و کردار اوست که میتواند به عنوانی چون دکتر، مهندس یا استاد معنا ببخشد. بنابراین، اعتبار حقیقی از انسان به عنوان میرسد، نه برعکس.
اما در سطح ظهور، عطر میتواند سبب شناختهشدن گل شود. گلی که در گوشهای دورافتاده از کویر روییده باشد، هرچند خوشبو باشد، ممکن است کسی از وجودش آگاه نشود. عنوان نیز میتواند مانند عطر، بخشی از توانایی و کارنامه انسان را به جامعه معرفی کند. از این منظر، عنوان بیارزش نیست؛ اما ارزش آن از این است که نشانهای از یک حقیقت باشد، نه اینکه خودِ حقیقت تلقی شود.
عطر، حقیقت گل نیست؛ یکی از جلوههای آن است. همانگونه که عنوان، دانشمند را دانشمند نمیکند، بلکه میتواند نشانهای اجتماعی از دانش و تلاش او باشد. «دکتر» بودن، خودِ دانش نیست؛ «استاد» بودن، خودِ خرد نیست؛ و «دانشمند» بودن نیز بهتنهایی نشانه حقیقتجویی نیست.
مشکل از جایی آغاز میشود که انسان بهجای آنکه صاحب عنوان باشد، عنوان صاحب انسان شود.
همه گلها نیز عطر ندارند، اما بیعطر بودن، آنها را از گل بودن خارج نمیکند. گاهی انسانی هیچ عنوان دانشگاهی یا اجتماعی برجستهای ندارد، اما وجودش سرشار از مهربانی، خرد، شرافت و آرامش است.
او ممکن است هیچ مقامی نداشته باشد، اما حضورش از بسیاری صاحبان عنوان اثرگذارتر باشد. در مقابل، میتوان انسانی را دید که عنوانی بلند دارد، اما آن عنوان بیش از آنکه حاصل دانش و اخلاق باشد، پوششی برای کمبود آنهاست؛ مانند گل مصنوعی خوشبویی که بویش از خودش نیست، ظاهری شبیه گل دارد و عطری نیز از آن برمیخیزد، اما ریشهای ندارد و نمیروید.
پس مسئله، داشتن یا نداشتن عنوان نیست. مسئله این است که آیا عنوان از حقیقتی در انسان حکایت میکند یا میکوشد جای آن حقیقت را بگیرد. عنوان زمانی ارزشمند است که وسیلهای برای ظهور توانایی انسان باشد، نه وسیلهای برای پنهان کردن فقدان آن.
از همین جا میتوان به پرسش دیگری رسید: وقتی به سخن یک دانشمند افتخار میکنیم، در حقیقت به چه چیزی افتخار میکنیم؟ آیا به شخص او، به نام او و به عنوان او، یا به حقیقتی که از مسیر او به ما رسیده است؟ اگر تنها به شخص دانشمند افتخار کنیم، ممکن است در دام پرستش شخصیت گرفتار شویم.
اما اگر به روش او در جستوجوی حقیقت، به صداقت علمی و شجاعت او در پذیرفتن خطا احترام بگذاریم، در واقع به راهی احترام گذاشتهایم که انسان را به حقیقت نزدیک میکند.
دانشمند را میتوان به پنجرهای تشبیه کرد که نور از آن عبور میکند. ارزش پنجره در این نیست که نور را به نام خود ثبت کند، بلکه در این است که تا حد امکان مانع تحریف آن نشود. پنجره اگر کثیف باشد، نور را کدر میکند و اگر شکسته یا کج باشد، تصویر را دگرگون میسازد.
دانشمند نیز میتواند حقیقت را آشکار کند یا در اثر غرور، تعصب و منافع شخصی آن را تحریف کند. بنابراین ارزش دانشمند تنها به مقدار دانشی که به نام او ثبت شده نیست؛ به میزان صداقتی است که در برابر حقیقت نشان میدهد.
در اینجا شعر میتواند زبان دیگری برای همین پرسش باشد؛ زبانی که گاهی از فلسفه نیز صریحتر به درون انسان راه پیدا میکند:
مرا روز ازل از «من» به گوشم این جرس بود تمنا گشتم و دل از منِ غرق هوس بود
سراپا خواهشی بودم ز یک من در وجودم گهی غرق وصال بود و غم هجران ز پس بود
چه گویم زان منِ خواهنده کو بود در منِ من که در وصف هوسهایش همین یک نکته بس بود
نیاساید منِ در من ز بیداد جنونش که آن من آتشِ سوزان و این من همچو خس بود
چو پیچیده منِ در من مجو از من منِ تو ز خود واماندهام، این گر منم، آن من چه کس بود
در این ابیات، شاعر با دوگانگی «من» روبهرو میشود؛ یک منِ خواهنده و پرسشگر و یک منِ روزمره که در هوسها، خواستهها و کشمکشهای زندگی گرفتار است. گویی انسان در درون خود تنها یک صدا ندارد. گاهی چیزی را میخواهد، چیزی دیگر را میفهمد و چیزی دیگر را انتخاب میکند.
یک «من» به سوی خواهش میرود و منی دیگر میتواند درباره همان خواهش داوری کند.
از همین جا پرسش «من کیستم؟» شکل تازهای پیدا میکند. اگر منِ هوسی امروز چیزی را بخواهد و فردا از آن روی برگرداند، آیا هر دو همان مناند؟ اگر منِ جوان با منِ سالخورده در بسیاری از خواستهها و باورها تفاوت داشته باشد، کدامیک منِ واقعی است؟ اگر عنوان اجتماعی من تغییر کند، آیا خود من نیز تغییر کردهام؟
شاید آنچه در میان همه این تغییرات باقی میماند، نه یک عنوان ثابت و نه حتی یک خواسته ثابت، بلکه توانایی انسان برای دیدن، پرسیدن و انتخاب کردن باشد.
منِ هوسی تغییر میکند، منِ خواهنده تغییر میکند، نقشهای اجتماعی تغییر میکنند و عنوانها میآیند و میروند؛ اما در پس همه این تغییرات، چیزی هست که میتواند آنها را ببیند، میان آنها داوری کند و از خود بپرسد: «آیا این واقعاً منم؟»
از این منظر، «من» را نمیتوان به سادگی در یکی از نقشها و صفات خود خلاصه کرد. انسان همانی نیست که فقط دیگران او را میبینند و همانی نیست که در لحظهای خاص درباره خودش تصور میکند.
او موجودی است که میتواند نسبت خود را با خواستهها، نقشها، باورها و عنوانهایش تغییر دهد. شاید هویت انسان بیش از آنکه یک «چیز» ثابت باشد، رابطهای زنده میان انسان و خویشتنِ خویش باشد.
از همین رو، «منِ» حقیقی را نمیتوان صرفاً با عنوانی چون دکتر، مهندس، استاد، شاعر یا دانشمند تعریف کرد. اینها نقشها و نشانههایی از زندگی انساناند، نه تمام حقیقت او. حتی «منِ خواهنده» و «منِ هوسی» نیز ممکن است صورتهای متغیر همین وجود باشند.
آنچه اهمیت دارد، عاملیتی است که میان این صورتهای گوناگون میایستد، آنها را میبیند، انتخاب میکند و درباره آنها پرسش میکند.
انسان، در این معنا، نه ساختمان است و نه عطر؛ زمینی است که ساختمان بر آن بنا میشود و گلی است که عطر از آن برمیخیزد. ساختمان ممکن است بزرگ یا کوچک باشد و عطر ممکن است دور یا نزدیک برود، اما هیچکدام جای زمین و گل را نمیگیرند. عنوان نیز باید در خدمت انسان باشد، نه انسان در خدمت عنوان.
وقتی به دانشمند احترام میگذاریم، در حقیقت نباید فقط به نام و عنوان او احترام بگذاریم؛ باید به شجاعت او در جستوجوی حقیقت، به صداقت او در برابر نادانستهها و به توانایی او در کنار گذاشتن غرور شخصی در برابر واقعیت احترام بگذاریم. دانشمند بزرگ کسی نیست که نامش از حقیقت بزرگتر شود؛ کسی است که بتواند خود را تا جایی کوچک کند که حقیقت مجال ظهور پیدا کند.
شاید انسان زمانی به بلوغ میرسد که دیگر از عنوان خود برای اثبات خویش استفاده نمیکند. آنگاه «دکتر بودن» فقط یکی از کارهایی است که کرده، «استاد بودن» فقط یکی از نقشهایی است که پذیرفته و «دانشمند بودن» فقط یکی از راههایی است که در جستوجوی حقیقت پیموده است. هیچکدام تمامِ «من» نیستند.
در نهایت، شاید پاسخ پرسش «من کیستم؟» نه یک نام باشد، نه یک مقام و نه حتی یک تعریف نهایی. شاید پاسخ، خودِ توانایی پرسیدن باشد؛ همان پرسشی که هر بار انسان را از یقینهای سطحی بیرون میکشد و دوباره در برابر خویشتن قرار میدهد:
«این گر منم، آن من چه کس بود؟»
شاید ارزش انسان دقیقاً در همین فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه میتواند باشد» نهفته باشد؛ در همان خواهش بیپایانی که او را به جستوجوی خویش و حقیقت میکشاند. عنوانها میتوانند بلندگو باشند، اما صدا نیستند. مقام میتواند راهی برای اثرگذاری باشد، اما حقیقت نیست. دانش میتواند چراغ باشد، اما صاحبِ چراغ الزاماً حقیقت را در اختیار ندارد.
انسان زمانی گم میشود که بلندگو را با صدا، عطر را با گل و عنوان را با حقیقت اشتباه بگیرد. و شاید درست از همان لحظهای که دوباره بپرسد «من کیستم؟»، راه بازگشت به خویشتن آغاز شود.
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید