سالگرد حمله طالبان به نهاد رسانهای افغانستان
۲۴ جولای برای من تنها یک تاریخ در تقویم نیست؛ روزی است که آزادی بیان در افغانستان زخمی شد و کرامت انسانی در برابر چشمان ما لگدمال گردید.
پنجشنبه، ۲۴ جولای ۲۰۲۵، برابر با دوم اسد ۱۴۰۴، روزی بود که نیروهای استخبارات طالبان همراه با مأموران امر به معروف، در عملیاتی از پیش طراحیشده، به دفتر مشترک «نهاد رسانهای افغانستان»، «خبرگزاری حاما» و «مؤسسه انکشافی و خیریه متحد» یورش بردند؛ حملهای که نهتنها یک رسانه، بلکه جامعه رسانهای افغانستان و نهادی را هدف قرار داد که هزاران خانواده نیازمند از خدمات بشردوستانه آن بهرهمند بودند.
اکنون یک سال از آن روز گذشته است؛ اما پرسشهایی که همان زمان در ذهن ما شکل گرفت، همچنان بیپاسخ ماندهاند: چرا؟ به چه جرم؟ و بر اساس کدام قانون؟
آن روز نیز مانند همیشه، ساعت هفت صبح از خانه خارج شدم و به سوی دفتر رفتم. شب پیش با یکی از همکاران هماهنگ کرده بودیم که ساعت هشتونیم برای شرکت در مراسم فاتحهای در کارته چهار کابل برویم. حدود ساعت هفتوچهلوپنج دقیقه به دفتر رسیدم و نخستین فردی بودم که وارد اداره شد. پس از احوالپرسی با رفیع، آشپز اداره، وارد اتاق کارم در خبرگزاری حاما شدم، کامپیوترم را روشن کردم و مطابق برنامه روزانه، موضوعها و مأموریتهای خبری را برای همکاران ارسال کردم.
اندکی بعد، یکی از همکاران از حویلی صدایم زد و با هم راهی مراسم فاتحه شدیم. تا حدود ساعت ۹:۴۰ در آنجا بودیم و سپس مستقیم به دفتر بازگشتیم. ساعت ده دوباره به اداره رسیدیم. در حویلی از یکدیگر جدا شدیم و من به اتاق کارم رفتم تا مانند هر روز، گزارشها و مطالب را در وبسایت و شبکههای اجتماعی خبرگزاری منتشر کنم.
برای خود یک گیلاس چای سبز ریختم، اما هرگز فرصتی برای نوشیدن آن پیدا نکردم.
ساعت دقیقاً ۱۰:۲۵ بود که صداهایی از داخل حویلی دفتر شنیدم. ابتدا تصور کردم پسر خردسال آشپز اداره مشغول بازی است. برای آنکه ببینم چه اتفاقی افتاده، به بالکن اتاق رفتم. چند سایه را دیدم که با شتاب در حویلی میدویدند. در نخستین لحظه چهرههایشان را تشخیص ندادم، اما تنها چند ثانیه بعد، مردی با ریش بلند و کلاه پکول، بیهیچ مقدمهای وارد اتاقم شد.
به زبان پشتو با خشونت گفت: «تکان نخور، کثیف!»
با ناباوری به او نگاه کردم و پرسیدم: «چه شده؟ چرا؟»
اما پاسخی نداد. مستقیم به سویم حمله کرد، مشت محکمی به پشت گردنم کوبید، تلفن همراهم را گرفت و با زور و کشانکشان مرا به دهلیز اداره برد.
وقتی وارد دهلیز شدم، نیروهای استخبارات طالبان را دیدم که همراه سه نفر از مأموران امر به معروف، با کفش وارد ساختمان شده بودند. همکارانم را نیز یکی پس از دیگری از اتاقهایشان بیرون میکشیدند؛ همه را با ضربوشتم، توهین و تحقیر به دهلیز میآوردند.
لحظهبهلحظه بر شمار همکاران افزوده میشد تا اینکه همه ما را در یک صف، رو به دیوار نشاندند. هشدار دادند که هرکس بدون اجازه سرش را بالا کند، باید منتظر پیامد آن باشد.
هیچکس جرئت نداشت نگاهش را از زمین بردارد. سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود؛ سکوتی آمیخته با ترس، حیرت و پرسشی که در ذهن همه تکرار میشد: ما چه جرمی مرتکب شدهایم که باید چنین رفتاری را تحمل کنیم؟
اندکی بعد، آشپز اداره که کنار من نشسته بود، از یکی از افراد طالبان اجازه خواست تا به آشپزخانه برود و زیر دیگ غذا را خاموش کند. هنوز بوی برنج و لوبیای سوخته آن روز را از یاد نبردهام؛ بویی که برای همیشه با خاطره آن حادثه در ذهنم گره خورده است.
چند دقیقه بعد، صدای ورود دو تن از فرماندهان طالبان در دهلیز پیچید. همه افراد حاضر به احترام آنان ایستادند و فردی را که «مولوی صاحب» خطاب میکردند، تا اتاق جلسات اداره همراهی کردند.
در همان حال، دهلیز از صدای زنگ تلفنهای همراه همکاران پر شده بود. خانوادهها و دوستان، بیخبر از آنچه بر ما میگذشت، یکی پس از دیگری تماس میگرفتند، اما هیچکس اجازه پاسخ دادن نداشت.
تلفن من نیز بیش از بیست بار زنگ خورد. همسرم طبق معمول، هر روز پیش از ظهر برای اطلاع از حالم تماس میگرفت. یکی از افراد طالبان که حتی چهرهاش را ندیدم، پرسید: «این تلفن برای کیست؟»
دستم را بالا بردم.
تلفن را مقابلم گرفت، اسلحهاش را به پشت سرم چسباند و گفت: «فقط بگو در جلسه هستی؛ حرف اضافه نزن.»
تماس را روی بلندگو وصل کرد.
همسرم با صدایی لرزان پرسید: «کجایی؟ چرا جواب نمیدهی؟»
من نیز با صدایی که از اضطراب میلرزید، گفتم: «در جلسه هستم.»
همان یک جمله برای او کافی بود. میدانستم متوجه شده است که شرایط عادی نیست؛ زیرا هرگز جلسهای نداشتم که از پیش در جریان آن نباشد.
طالبان بیدرنگ تماس را قطع کردند و همین شیوه را برای چند تن دیگر از همکاران نیز به کار بردند تا هیچکس بیرون از ساختمان به آنچه در داخل میگذشت، مشکوک نشود.
نمیدانم ساعت دقیق چند بود؛ شاید حوالی ۱۲:۳۰، یا اندکی زودتر یا دیرتر. در همان زمان، «مولوی» که فرماندهی عملیات را بر عهده داشت، دستور داد تمام تلفنهای همراهی را که از کارمندان جمعآوری شده بود، نزد او بیاورند. از همان لحظه آشکار بود که آنان از پیش اطلاعات دقیقی در اختیار داشتند؛ زیرا تلفن برخی افراد را جداگانه روی میز گذاشته بودند، گویی صاحبان آنها از قبل مشخص شده بودند.
در همان هنگام، نیروهای استخبارات طالبان، ابوذر صارم سرپلی و محمد بشیر هاتف را با ضربوشتم شدید، دشنام و تحقیر از اتاق آقای سرپلی بیرون کشیدند. آنان را در برابر چشمان همه ما، از جمله خبرنگاران زن و کارآموزان، بهشدت لتوکوب کردند.
خشونت به همانجا ختم نشد. حتی موی مصنوعی آقای هاتف را با زور از سرش کندند؛ اقدامی که باعث خونریزی از ناحیه سر او شد، اما با وجود این، ضربوشتم را متوقف نکردند و همچنان به رفتار خشونتآمیز خود ادامه دادند.
هیچکس جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد. هر چند دقیقه، یکی از نیروهای استخبارات از میان صف عبور میکرد و با مشت یا لگد، یکی از افراد نشسته را هدف قرار میداد؛ گویی ایجاد رعب و تحقیر، بخشی از برنامه از پیش طراحیشده آنان بود.
اندکی بعد، نوبت بازجوییها فرا رسید.
مولوی که هدایت این گروه را بر عهده داشت، فهرستی را که از قبل تهیه شده بود، مقابل خود گذاشت و افراد را بهترتیب صدا میزد. پس از چند پرسش ابتدایی، از هر فرد میخواست قفل تلفن همراهش را باز کند. سپس رمز تلفن را روی برگهای یادداشت میکرد و فرد را به چند مأمور دیگر استخبارات میسپرد تا بازجویی اصلی آغاز شود.
پیش از آنکه نوبت به من برسد، ابوذر صارم سرپلی، محمد بشیر هاتف، شکیب احمد نظری و استاد ابوالحسین یاسر را به اتاقی در طبقه نخست ــ اتاقی که پیشتر مخصوص بانوان بود ــ منتقل کردند.
ما امکان دیدن آنچه در داخل اتاق میگذشت را نداشتیم؛ اما صدای فریادها، نالهها و فریادهای ناشی از شکنجه، بهروشنی در دهلیز شنیده میشد و برای درک آنچه بر آنان میگذشت، نیازی به دیدن صحنه نبود.
در همان حال، ذهنم آشفته بود و مدام از خود میپرسیدم که نوبت من که برسد، چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود.
چند لحظه بعد، یکی از اعضای طالبان که به زبان دری و با لهجه شمالی ــ احتمالاً تخار یا بدخشان ــ سخن میگفت، کنارم نشست و با لحنی سرد گفت:
«بلند شو، برویم.»
همان لحظه که از جا برخاستم، فرد دیگری از نیروهای طالبان نزدیک شد و گفت:
«اول تلفنت را باز کن، بعد برو.»
قفل تلفن را باز کردم. سپس مرا به سالن یا مهمانخانه اداره بردند؛ جایی که قرار بود بازجویی من آغاز شود.
در آغاز، بازجویی با چند پرسش ساده شروع شد و من نیز با احتیاط به آنها پاسخ میدادم.
نخستین سؤال این بود:
«مشر، یا رئیس اصلی کیست؟»
پاسخ دادم:
«ابوذر صارم سرپلی»
پرسیدند:
«مدیرمسئول خبرگزاری حاما چه کسی است؟»
گفتم:
«خودم؛ شاهپور نایبزاده»
سپس نام استاد ابوالحسین یاسر را مطرح کردند و پرسیدند:
«استاد یاسر کیست؟ چه نسبتی با او داری؟»
پاسخ دادم:
«استاد یاسر یک تاجر و نیکوکار است که با مؤسسه انکشافی و خیریه متحد همکاری میکند و به خانوادههای نیازمند، زنان بیوه و کودکان یتیم کمک میرساند. من نیز خواهرزاده او هستم.»
هنوز آخرین جملهام تمام نشده بود که نخستین ضربهها فرود آمد.
چند مشت محکم به گردن و کمرم زدند و سپس با پایپ آب چندین بار بر بدنم کوبیدند. در همان حال، بازجویی بدون وقفه ادامه داشت؛ گویی خشونت، بخشی از روند پرسش و پاسخ بود.
یکی از آنان پرسید:
«در نهاد رسانهای افغانستان، خبرگزاری توانا و مؤسسه انکشافی و خیریه متحد چه مسئولیتی داری؟»
پاسخ دادم:
«در نهاد رسانهای افغانستان، مسئول کمیته مصونیت خبرنگاران هستم. در مؤسسه انکشافی و خیریه متحد در بخش اداری و عکاسی همکاری میکنم و در خبرگزاری توانا هیچ مسئولیتی ندارم.»
اما این پاسخ نیز چیزی را تغییر نداد.
بار دیگر همان ضربوشتم تکرار شد. سپس مرا از اتاق بیرون بردند و به دهلیز طبقه پایین انتقال دادند. در میانه راه، یکی از اعضای استخبارات که از پلهها پایین میآمد، با تمام نیرو لگدی به قفسه سینهام زد. بر زمین افتادم و در همان حال، با الفاظی چون «نجس»، «سگ» و «بغاوتگر» مورد توهین قرار گرفتم.
با هزار درد و دشواری از زمین برخاستم، اما بار دیگر مرا به دهلیز طبقه بالا بردند.
صحنهای که آنجا دیدم، از هر شکنجهای دردناکتر بود.
خبرنگاران و کارآموزان زن، اشکریزان در گوشهای نشسته بودند. یکی از دختران از شدت ترس بیهوش شده بود و دو نفر دیگر تلاش میکردند او را به هوش بیاورند. ترس، درماندگی و بیپناهی در چهره همه موج میزد.
دوباره در جای خود نشستم و نگاهی کوتاه به استاد ابوالحسین یاسر انداختم. آثار شکنجه بر چهره او نیز کاملاً آشکار بود. بدون آنکه سخنی میان ما ردوبدل شود، هر دو میدانستیم چه بر دیگری گذشته است.
چند دقیقه بعد، همان مولوی که فرمانده عملیات بود، فردی را با نام قاری حنظله صدا زد و دستور داد:
«شکیب احمد نظری، محمد بشیر هاتف و ابوذر صارم سرپلی را داخل موتر ببرید.»
لحظهای بعد، یکی از نیروهای طالبان دستهای مرا نیز بست، اما پس از چند ثانیه دوباره باز کرده و مرا تلاشی کرد. کارت شناسایی کمیته مصونیت خبرنگاران را از جیبم بیرون آورد و با تردید پرسید:
«این جعلی است؟»
گفتم:
«نه، اصلی است و مربوط به کمیته مصونیت خبرنگاران»
پس از بررسی، کارت را به من بازگرداند؛ اما هنگام بازگرداندن آن، لگد دیگری به پایم زد و با خشونت گفت:
«بنشین!»
من دوباره در سکوت نشستم؛ بیآنکه بدانم در دقایق بعد، چه سرنوشتی در انتظار ما خواهد بود.
نمیدانم ساعت دقیق چند بود، اما در میانه همان روز پراضطراب، یکی از نیروهای طالبان ناگهان با لحنی کاملاً متفاوت گفت:
«بلند شوید، وضو بگیرید و نماز بخوانید.»
همه ما، با جسمهایی زخمی و روحهایی آشفته، برای وضو رفتیم و نماز خواندیم؛ اما خداوند گواه است که از آن نماز، نه حضور قلبی به یاد دارم و نه حتی میدانم چه خواندم. ذهنم درگیر ترس، نگرانی و سرنوشت نامعلومی بود که پیش رویم قرار داشت.
همزمان با نماز، نیروهای استخبارات مشغول جمعآوری همه تجهیزات اداره بودند. لپتاپها، کامپیوترهای رومیزی، دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری، هارددیسکها، اسناد، پروندهها و هر آنچه در دفتر وجود داشت، یکی پس از دیگری ضبط شد. حتی از صاحبان کامپیوترها نیز رمز عبور دستگاههایشان را گرفتند و یادداشت کردند.
پس از پایان نماز، مولوی که فرمانده عملیات بود، پیش از ترک ساختمان گفت:
«تلفنها روی میز است. هر کس تلفن خودش را بردارد، قفلش را باز کند، خاموشش کند و به حویلی برود.»
به نوبت جلو رفتم، تلفن همراهم را تحویل گرفتم، قفل آن را باز کردم، دوباره خاموشش کردم و به حویلی رفتم؛ جایی که منتظر خروج دیگر همکاران ایستادم.
اندکاندک همه همکارانم به حویلی آمدند؛ اما سه نفر در میان ما نبودند:
شکیب احمد نظری، محمد بشیر هاتف و ابوذر صارم سرپلی.
آنان را نیروهای استخبارات با خود برده بودند و هیچکس نمیدانست به کجا منتقل شدهاند و چه سرنوشتی در انتظارشان است.
آن روز، برای من روزی عادی نبود؛ روزی بود که زمان از حرکت ایستاده بود. هر دقیقه، ساعتی به نظر میرسید و هر ثانیه، سنگینی یک عمر را بر دوش میکشید. در تمام آن لحظات، تنها یک آرزو داشتم؛ اینکه زنده از آن ساختمان خارج شوم و دوباره خانوادهام را ببینم.
پس از حدود نیم ساعت انتظار در حویلی اداره، سرانجام دروازه باز شد و به ما اجازه دادند محل را ترک کنیم.
به محض خروج از ساختمان، تلفن همراهم را روشن کردم و بیدرنگ با همسرم تماس گرفتم. تنها خواستم به او اطمینان بدهم که زندهام و حال عمومیام خوب است.
اما حتی پس از خروج نیز احساس امنیت نمیکردم. بلافاصله تلفن را دوباره خاموش کردم؛ زیرا این نگرانی را داشتم که شاید دستگاه را ردیابی کرده باشند یا نرمافزاری برای تعقیب روی آن نصب کرده باشند.
با ترس و احتیاط فراوان خود را به خانه رساندم. نخستین کاری که انجام دادم، تماس با یکی از همکارانم در پاکستان، صمیم فیضی، بود. تمام آنچه را در دفتر گذشته بود، برایش شرح دادم.
پس از آن، دوباره تلفنم را خاموش کردم و منتظر تاریک شدن هوا ماندم. وقتی شب فرا رسید، از خانه خارج شدم و به منزل پدر همسرم رفتم. از آنجا، با استفاده از تلفن همسرم، توانستم با دوستان و آشنایان تماس بگیرم و آنان را در جریان حادثه قرار دهم.
اما ماجرا هنوز پایان نیافته بود.
حادثه به همان روز ختم نشد. سایه آن یورش، روزها و هفتهها بر زندگی ما سنگینی کرد.
دوشنبه هفته بعد، نیروهای استخبارات طالبان بار دیگر به دفتر مراجعه کردند. این بار، سراغ من و استاد ابوالحسین یاسر را از آشپز اداره گرفتند و پرسیدند:
«شاهپور کجاست؟ استاد یاسر کجاست؟ خانههایشان کجاست؟»
آشپز که در همان ساختمان زندگی میکرد، پاسخ داد:
«اطلاعی ندارم؛ از آن روز به بعد دیگر آنها را ندیدهام.»
اما این پایان ماجرا نبود. آنان در روزهای بعد نیز چندین بار، با بهانههای مختلف، به دفتر بازگشتند و هر بار درباره محل اقامت و سرنوشت من و استاد یاسر پرسوجو کردند. روشن بود که جستوجوی آنان همچنان ادامه دارد و خطر، هر لحظه به من نزدیکتر میشود.
در آن شرایط، دیگر ماندن در افغانستان برایم ممکن نبود.
با همکاری یکی از دوستان و با مشورت چند خبرنگار در پاکستان و فرانسه، موفق شدم ویزای اضطراری پاکستان را دریافت کنم. سرانجام، تاریخ ۱۵ آگست بهعنوان روز پروازم تعیین شد.
روز عزیمت نیز با اضطراب فراوان سپری شد. با وجود آنکه برای کاهش احتمال شناسایی، تغییراتی در ظاهر خود ایجاد کرده بودم، رفتار نیروهای امنیتی میدان هوایی نشان میداد که همچنان به من مشکوک هستند.
در بخش موسوم به «گیت آخر»، چندین بار مرا متوقف کردند و پرسیدند:
«چرا به پاکستان میروی؟»
من و همسرم از پیش درباره پاسخ این پرسش هماهنگ کرده بودیم. پاسخ دادیم که برای درمان همسرم و همچنین دیدار با بستگان، عازم پاکستان هستیم.
با این حال، مأموران امنیتی چندین بار از طریق بیسیم با نیروهای استخبارات مستقر در میدان هوایی ــ که تحت عنوان «قطعه عمری» فعالیت میکردند ــ تماس گرفتند تا درباره ما استعلام بگیرند.
خوشبختانه، آن روز مصادف با ۱۵ آگست بود؛ روزی که طالبان آن را بهعنوان سالروز بازگشت دوباره خود به قدرت جشن میگرفتند. به همین دلیل، نیروهای استخبارات در محل حضور نداشتند و پاسخ روشنی به استعلامها داده نشد.
در میان آن فضای پرتنش، رفتار یکی از کارکنان شرکت کامایر برای من هرگز فراموششدنی نیست. مردی میانسال و باوقار، دوبار نزد من و همسرم آمد و با آرامش گفت:
«نگران نباشید.»
سپس نزد نیروهای امنیتی رفت و خطاب به آنان گفت:
«یا اجازه بدهید این مسافران سوار شوند، یا اجازه بدهید پرواز انجام شود؛ همه مسافران منتظر هستند.»
پس از دقایقی که برای ما به اندازه ساعتها طول کشید، سرانجام اجازه خروج صادر شد. مهر خروج بر گذرنامههای ما ثبت شد و با شتاب به سوی هواپیما حرکت کردیم.
آن لحظه، اگرچه از مرز افغانستان عبور میکردم، اما احساس پیروزی نداشتم؛ تنها حس میکردم ناچار شدهام وطن، خانه، خانواده و تمام زندگیام را پشت سر بگذارم.
برای من، ۲۴ جولای تنها یک روز در تقویم نیست؛ تاریخی است که برای همیشه در حافظه و زندگیام حک شده است.
این روز، آغاز فصل تازهای از زندگی من بود؛ فصلی که با ترس، اجبار و مهاجرت آغاز شد.
۲۴ جولای، روزی بود که ناچار شدم همه آرزوهایم را در افغانستان به خاک بسپارم؛ روزی که خانه، وطن، شغل، همکاران و سالها تلاش حرفهای را پشت سر گذاشتم و پدر و مادر سالخوردهام را، برخلاف میل قلبیام، ترک کردم.
مهاجرت، انتخاب من نبود؛ تصمیمی بود که شرایط بر من تحمیل کرد. من افغانستان را نه از سر بیعلاقگی، بلکه برای حفظ جان خود و خانوادهام ترک کردم.
امروز، یک سال از آن حمله میگذرد؛ حملهای که تنها به دفتر یک نهاد رسانهای صورت نگرفت، بلکه آزادی بیان، امنیت خبرنگاران و کرامت انسانی را نیز هدف قرار داد. آنچه در آن روز رخ داد، صرفاً توقیف یک رسانه یا بازداشت چند خبرنگار نبود؛ رویدادی بود که آثار آن همچنان بر زندگی قربانیان، خانوادههایشان و جامعه رسانهای افغانستان سنگینی میکند.
با وجود همه آنچه بر من و همکارانم گذشت، هنوز امید را از دست ندادهام.
امیدوارم روزی این کابوس پایان یابد؛ روزی که افغانستان دوباره سرزمین امنیت، آزادی و قانون باشد؛ روزی که هیچ خبرنگاری بهدلیل انجام وظیفهاش مورد تعقیب، شکنجه یا آوارگی قرار نگیرد؛ روزی که بتوانم بدون ترس به وطنم بازگردم و بار دیگر در کنار پدر و مادر، خانواده، دوستان و همکارانم زندگی کنم.
این آرزویی است که هرگز از آن دست نخواهم کشید.


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰