زبان فارسی در افغانستان؛

از هزاره‌های شکوفایی تا سال‌های به‌حاشیه‌راندن

زبان فارسی در افغانستان پیشینه‌ای هزارساله دارد؛ از دوران سامانیان و غزنویان تا هرات عصر تیموریان، همواره زبان دیوان، شعر و دانش این سرزمین بود، اما در سال ۱۹۶۴ نام آن به دری تغییر یافت و اکنون با بازگشت طالبان به قدرت، حذف تابلوهای فارسی و محدودیت در آموزش، جایگاه این زبان را تضعیف می‌کند.

در افغانستان زبان فقط ابزار سخن‌گفتن نیست؛ پاره‌ای از هویت، آموزش، رسانه و حافظه تاریخی مردم به شمار می‌رود. زبان فارسی در این سرزمین پیشینه‌ای هزارساله دارد و در دو دهه اخیر نیز سهم چشمگیری در گسترش سواد و آگاهی همگانی داشته است، اما هرگونه کم‌رنگ‌شدن جایگاه آن می‌تواند پیامدهایی فراتر از حوزه زبان به‌همراه بیاورد.

پیشینه‌ای هزارساله؛ فارسی، زبان مادر سرزمین خراسان

آنچه امروز افغانستان خوانده می‌شود، در گذشته بخش بزرگی از سرزمین خراسان بود؛ سرزمینی که مرکز شکوفایی زبان و ادب فارسی به شمار می‌رفت.

بر پایه پژوهش‌های تاریخی، پس از فروپاشی ساسانیان، زبان فارسی دیوانی آنان به همین خراسان منتقل شد و در آنجا رشد کرد؛ نخستین شعرهای فارسی نو نیز در همین سرزمین پدید آمدند.

سه خاندان نخستین حاکم بر خراسان -طاهریان، صفاریان و سامانیان- خود فارسی‌زبان بودند و همین زمینه را برای شکوفایی زبان فارسی فراهم کردند.

رودکی، نخستین شاعر بزرگ فارسی‌زبان، در قرن دهم میلادی و در اوج قدرت سامانیان می‌زیست. در همین دوره، غزنویان که مرکزشان شهر غزنه در افغانستان امروزی بود، فارسی را زبان دیوان و شعر دربار خود کردند؛ فردوسی نیز شاهنامه، یکی از ستون‌های اصلی زبان فارسی، را در همین دوره و به نام سلطان محمود غزنوی به پایان رساند (حدود سال ۴۰۰ هجری قمری/۱۰۱۰ میلادی).

چند سده بعد، هرات زیر حکومت تیموریان به یکی از بزرگ‌ترین کانون‌های فرهنگ و ادب فارسی در سراسر جهان اسلام بدل شد. جامی، از بزرگ‌ترین شاعران فارسی، در هرات سده نهم هجری (پانزدهم میلادی) می‌زیست و شاگردانی چون امیرعلی‌شیر نوایی را پرورش داد.

اگر این نقطه‌ها را کنار هم بگذاریم -از شکوفایی فارسی در خراسان در سده دهم میلادی تا امروز- بیش از هزار سال حضور پیوسته این زبان در همین جغرافیا به دست می‌آید؛ برآوردی که در منابع دانشنامه‌ای و پژوهش‌های تاریخی درباره خراسان، سامانیان و غزنویان نیز بازتاب دارد.

بدین‌ترتیب، فارسی در این خطه نه زبانی وارداتی، که زبانی بومی و ریشه‌دار بود که سده‌ها پیش از شکل‌گیری دولت مدرن افغانستان، زبان دیوان، شعر، دانش و گفت‌وگوی روزمره مردم این سرزمین بود.

از فارسی تا دری؛ چرا و در چه تاریخی نام زبان تغییر یافت؟

با شکل‌گیری دولت مدرن افغانستان در سده نوزدهم و رشد جریان‌های ملی‌گرای پشتون در سده بیستم، پرسش زبان رسمی به یکی از موضوعات حساس سیاسی بدل شد.

در دوره‌های نادرشاه و ظاهرشاه، سیاست‌هایی برای برجسته‌ساختن زبان پشتو در نظام آموزشی و اداری دنبال شد، هرچند فارسی همچنان زبان غالب دیوان، ادبیات و ارتباط میان‌قومی باقی ماند.

نقطه عطف این ماجرا به سال ۱۳۴۳ خورشیدی (۱۹۶۴ میلادی) و تدوین قانون اساسی جدید افغانستان در دوره محمد ظاهرشاه بازمی‌گردد.

در جریان تدوین این قانون، جریان‌های فارسی‌ستیز کوشیدند تنها زبان پشتو را به‌عنوان زبان رسمی کشور در قانون اساسی ثبت کنند؛ اما در برابر مقاومت فارسی‌زبانان این تلاش به نتیجه نرسید.

در نتیجه این کشاکش، دولت راه میانه‌ای در پیش گرفت: از سویی دوزبانگی رسمی کشور در ماده سوم قانون اساسی به ثبت رسید، و از سوی دیگر نام زبان فارسی رایج در افغانستان، که سده‌ها به همین نام خوانده می‌شد، در متن قانون اساسی به «دری» تغییر یافت.

این تغییر نام، در ظاهر یک اقدام صرفاً اداری و حقوقی بود، اما در عمل پیامدی فراتر از آن داشت: با جداکردن نام زبان افغانستان از زبان فارسی رایج در ایران و تاجیکستان، این باور در میان برخی جریان‌ها دامن زده شد که «دری» زبانی مستقل و متفاوت از «فارسی» است،در حالی‌که از نگاه زبان‌شناسی، دری، فارسی و تاجیکی سه نام برای یک زبان واحدند.

برخی پژوهشگران این اقدام را کوششی برای تضعیف تدریجی پیوند هویتی فارسی‌زبانان افغانستان با گستره بزرگ‌تر فارسی‌زبانان جهان ارزیابی کرده‌اند.

وضعیت زبان فارسی پس از تغییر نام

تغییر نام رسمی زبان در سال ۱۹۶۴ به‌خودی‌خود جایگاه اجتماعی و فرهنگی زبان فارسی را در افغانستان از میان نبرد. این زبان همچنان زبان غالب ادبیات، رسانه، دانشگاه و ارتباط میان‌قومی باقی ماند و در دهه‌های پرآشوب جنگ داخلی و سپس دوران جمهوری، نقش محوری خود را در آموزش و رسانه‌های کشور حفظ کرد.

با این‌همه، تغییر نام زمینه‌ساز یک گسست نمادین شد: نسل‌های تازه‌ای که در مکتب‌ها با عنوان «دری» با این زبان آشنا شدند، به‌تدریج پیوند خود را با نام تاریخی و کهن آن -یعنی فارسی- کم‌رنگ‌تر دیدند، حال آنکه در متون کهن ادبیات این سرزمین، از رودکی و فردوسی تا جامی، این زبان همواره فارسی خوانده می‌شد.

پس از سال ۲۰۰۱ و با گسترش آموزش و رسانه‌ها، زبان فارسی بار دیگر به یکی از زبان‌های اصلی تولید دانش، ادبیات و اطلاع‌رسانی در افغانستان بدل شد؛ هرچند نام رسمی «دری» در اسناد دولتی و نظام آموزشی همچنان برجای ماند و بحث درباره نسبت میان این دو نام، در میان نویسندگان، زبان‌شناسان و کنشگران فرهنگی افغانستان تا امروز ادامه دارد.

زبان؛ چیزی بیش از کلمات

در افغانستان زبان تنها مجموعه‌ای از واژگان و دستور نیست. زبان همان ابزاری است که انسان با آن می‌اندیشد، تجربه‌های خود را بازگو می‌کند و با جامعه پیوند برقرار می‌سازد. از این‌رو جایگاه هر زبان در جامعه پیوندی تنگاتنگ با آموزش، فرهنگ، سیاست و حتی حس تعلق شهروندان دارد.

زبان فارسی برای میلیون‌ها شهروند افغانستان، زبان زندگی روزمره، تحصیل، ادبیات و پیوند اجتماعی است. این زبان در درازای تاریخ افغانستان در پدیدآمدن آثار ادبی و فرهنگی نقش داشته و در سال‌های اخیر به یکی از زبان‌های محوری رسانه و آموزش کشور بدل شده است.

بنابراین سخن‌گفتن از جایگاه زبان فارسی تنها بحث بر سر نگه‌داشتن چند واژه یا خط نیست؛ گفت‌وگو درباره بخشی از سرمایه فرهنگی و اجتماعی افغانستان است.

دو دهه آموزش و پرورش یک نسل

یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌های افغانستان پس از سال ۲۰۰۱، گسترش دسترسی به آموزش بود. میلیون‌ها کودک به مکتب راه یافتند و شمار زیادی از آنان به دانشگاه رسیدند. برای بخش بزرگی از این نسل، زبان فارسی زبان یادگیری، مطالعه و گفت‌وگوی علمی بود.

شمار زیادی کتاب درسی، اثر آموزشی، نوشته ادبی و محتوای عمومی به این زبان تولید و پخش شد. دانش‌آموزان خواندن و نوشتن را با آن فراگرفتند و دانشجویان پژوهش و مقاله را با آن نوشتند.

اهمیت زبان در آموزش از همین‌جا آشکار می‌شود: دانش تنها زمانی می‌تواند در جامعه ریشه بدواند که مردم بتوانند آن را دریابند، درباره‌اش پرسش کنند و آن را به زبانی قابل‌فهم برای خود بازگو کنند.

پس زبان فارسی در دو دهه گذشته صرفاً یک وسیله ارتباطی نبود؛ بخشی از فرایند شکل‌دهی به نیروی انسانی افغانستان محسوب می‌شد.

نقش زبان فارسی در رسانه‌ها

گسترش رسانه‌ها یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های افغانستان پس از سال ۲۰۰۱ بود. تلویزیون‌ها، رادیوها، روزنامه‌ها و رسانه‌های اینترنتی به زبان فارسی، فضای تازه‌ای برای طرح مشکلات و خواسته‌های مردم فراهم آوردند.

موضوعاتی چون حقوق زنان، خشونت خانوادگی، ازدواج اجباری، فساد، فقر، جنگ، مهاجرت و محرومیت از آموزش بیش از پیش در رسانه‌ها بازتاب یافت.

در این میان، زبان فارسی تنها ابزار انتقال خبر نبود؛ زبان گفت‌وگوی جامعه با خودش بود.

خبرنگاری که گزارش تهیه می‌کرد، زنی که از تجربه خشونتی که دیده بود می‌گفت، دانشجویی که نظرش را درباره آینده کشور بیان می‌کرد و خانواده‌ای که از دشواری‌های اقتصادی‌اش سخن می‌گفت، همگی به یاری زبان می‌توانستند تجربه شخصی خویش را به یک مسئله همگانی بدل کنند.

از این‌رو زبان و رسانه را نمی‌توان از هم جدا کرد. محدودشدن یک زبان در فضای عمومی می‌تواند بر گستره دسترسی مردم به اطلاعات و توان بیان دیدگاه‌هایشان نیز اثر بگذارد.

زبان فارسی زبان یک قوم نیست

یکی از دشواری‌های گفت‌وگو درباره زبان در افغانستان، نگاه قومی به مسئله زبان است. گاه چنین برداشت می‌شود که دفاع از زبان فارسی برابر است با مخالفت با پشتو؛ حال آنکه چنین نگاهی نه با واقعیت چندزبانه افغانستان همخوانی دارد و نه راهی برای حل مسئله می‌گشاید.

افغانستان سرزمینی چندزبانه است. پشتو، فارسی، ازبکی، ترکمنی، بلوچی، پشه‌ای، نورستانی، پامیری و دیگر زبان‌ها بخشی از گوناگونی فرهنگی این کشورند.

قانون اساسی سال ۲۰۰۴ نیز پشتو و فارسی (با عنوان رسمی «دری») را زبان‌های رسمی دولت اعلام کرده و بر رشد زبان‌های گوناگون افغانستان تأکید داشت.

بنابراین مسئله اصلی نباید چیرگی یک زبان بر زبان دیگر باشد؛ مسئله باید این باشد که هیچ شهروندی به‌سبب زبان مادری‌اش از آموزش، اطلاعات، خدمات همگانی یا فرصت‌های اجتماعی بی‌بهره نماند.

تقویت یک زبان نباید به بهای تضعیف زبانی دیگر تمام شود.

نگاه طالبان به زبان فارسی

با بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، نگرانی‌ها درباره جایگاه زبان فارسی در افغانستان بار دیگر و این‌بار با شدت بیشتری مطرح شد. برخلاف قانون اساسی سال ۲۰۰۴ که فارسی و پشتو را در کنار هم زبان‌های رسمی کشور می‌دانست، برخی مقام‌های طالبان به‌صراحت جایگاهی نابرابر برای این دو زبان قائل شده‌اند.

سرمفتش وزارت دفاع طالبان در اظهاراتی گفته است که پشتو تنها زبان ملی افغانستان است و فارسی صرفاً یک زبان رسمی به شمار می‌رود؛ سخنی که بسیاری آن را کوششی برای پایین‌آوردن جایگاه زبان فارسی در سلسله‌مراتب رسمی کشور ارزیابی کرده‌اند. امیرخان متقی، وزیر خارجه طالبان، نیز پایین‌کشیدن تابلوهای فارسی در برخی شهرهای افغانستان را توجیه کرده است.

پژوهشگران و رسانه‌ها از پدیده‌ای با عنوان «لوحه‌زدایی» سخن گفته‌اند؛ یعنی حذف برنامه‌ریزی‌شده واژگان و عبارت‌های فارسی از تابلوی دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، وزارتخانه‌ها و دیگر نهادهای دولتی.

در کنار آن، گزارش‌هایی از حذف واژگان فارسی در مکاتبات رسمی، الزام روزافزون به استفاده از زبان پشتو در ادارات دولتی، و تشکیل نهادی با عنوان «شورای عالی زبان‌ها» با هدف اعلام‌شده معیاری‌سازی زبان‌ها منتشر شده است؛ اقداماتی که برخی تحلیلگران آن‌ها را گام‌هایی در مسیر حذف تدریجی زبان فارسی از عرصه‌های رسمی و عمومی کشور می‌دانند.

در سال ۲۰۲۵ نیز درباره برگزاری آزمون کانکور در مزارشریف گزارش‌هایی منتشر شد؛ بر پایه سخن برخی داوطلبان، برگه‌های آزمون به زبان پشتو ارائه شده و متن فارسی در آن دیده نمی‌شده است.

برخی ناظران این سیاست‌ها را با نگاه نظامی‌گونه طالبان به مقولات فرهنگی و هویتی پیوند می‌دهند؛ نگاهی که در آن جغرافیا، آموزش، فرهنگ و زبان، همچون نقاطی روی نقشه جنگ در نظر گرفته می‌شوند که باید یکی پس از دیگری یکدست شوند.

چنین رویکردی، حس انزوا، حاشیه‌نشینی و به‌گفته برخی «شهروندی درجه دو» را در میان میلیون‌ها فارسی‌زبان افغانستان، از جمله نخبگان فرهنگی و دانشگاهی، دامن زده است.

آنگاه که زبان به ابزار قدرت بدل می‌شود

خطر از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که زبان از وسیله ارتباط به ابزار قدرت تبدیل شود.

اگر حکومتی زبان را برای برجسته‌ساختن یک گروه و راندن گروهی دیگر به حاشیه به کار گیرد، پیامد آن تنها دگرگونی زبان اسناد، تابلوها یا مکاتبات اداری نخواهد بود. چنین سیاستی می‌تواند حس تبعیض و بی‌عدالتی برانگیزد و شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر سازد.

اگر رخدادهایی از این دست، از موارد پراکنده به یک روند بدل شود، دیگر مسئله صرفاً زبانی نخواهد بود؛ بلکه به مسئله برابری شهروندان در دسترسی به فرصت‌های آموزشی و اجتماعی بدل می‌شود.

زبان‌ها چگونه به حاشیه رانده می‌شوند؟

کنارگذاشتن یا تضعیف یک زبان معمولاً با یک تصمیم آنی رخ نمی‌دهد. گاه نخست زبانی از یک اداره کنار گذاشته می‌شود، سپس حضورش در آموزش کاسته می‌گردد و پس از آن دامنه‌اش در رسانه و فضای عمومی محدودتر می‌شود.

تجربه تغییر نام این زبان در سال ۱۹۶۴ و اقدامات اخیر نشان می‌دهد که این روند می‌تواند حتی از دگرگونی نام یک زبان آغاز شود.

این روند شاید در کوتاه‌مدت چندان به‌چشم نیاید، اما با گذشت زمان می‌تواند جایگاه اجتماعی زبان را دگرگون کند.

آنگاه که نسل تازه احساس کند برای تحصیل، کار و پیشرفت باید از زبان خود فاصله بگیرد، زبان رفته‌رفته از یک سرمایه فرهنگی به چیزی بدل می‌شود که فرد برای دستیابی به موفقیت اجتماعی ناچار است آن را پنهان کند یا کنار بگذارد.

این همان نقطه‌ای است که مسئله زبان از یک بحث فرهنگی فراتر می‌رود و به مسئله هویت و عدالت اجتماعی بدل می‌شود.

پیامدهای آموزشی تضعیف زبان فارسی

زبان آموزش باید تا آنجا که ممکن است برای دانش‌آموز روشن و قابل‌فهم باشد. اگر دانش‌آموز در بخشی از فرایند آموزشی یا در آزمون‌های سرنوشت‌ساز با زبانی روبه‌رو شود که تسلط کافی بر آن ندارد، شاید توانایی واقعی‌اش به‌درستی سنجیده نشود.

این نکته در افغانستان اهمیتی دوچندان دارد؛ کشوری که نظام آموزشی‌اش با دشواری‌های بسیار دست‌به‌گریبان است و میلیون‌ها دختر نیز از آموزش دوره متوسطه محروم مانده‌اند.

در چنین شرایطی، هرگونه محدودیت زبانی می‌تواند فشار بیشتری بر دانش‌آموزان و دانشجویان وارد سازد.

آموزش باید دروازه‌ای به‌سوی پیشرفت باشد، نه ابزاری برای فاصله‌انداختن میان شهروندان.

پیامدهای اجتماعی؛ شکاف‌هایی که ژرف‌تر می‌شوند

افغانستان تجربه‌ای تلخ از جنگ و اختلافات قومی و زبانی پشت سر دارد. به همین دلیل، هر سیاستی که تفاوت‌های زبانی را به رقابت سیاسی بدل کند، می‌تواند پیامدهایی خطرناک به‌بار آورد.

آنگاه که شهروندی احساس کند زبانش در سرزمین خودش کم‌ارزش شمرده می‌شود، طبیعی است که در او حس بی‌عدالتی جوانه بزند. تکرار چنین احساساتی می‌تواند اعتماد میان مردم و حکومت را کاهش دهد و فاصله میان گروه‌های گوناگون جامعه را افزون کند.

زبان باید پلی برای پیوند باشد، نه دیواری برای جدایی.

پشتو می‌تواند رشد کند بی‌آنکه فارسی تضعیف شود. زبان فارسی می‌تواند گسترش یابد بی‌آنکه پشتو تهدید شود. دیگر زبان‌های افغانستان نیز باید فرصت پاسداری و رشد داشته باشند.

زبان فارسی؛ حافظه زنده یک جامعه

اهمیت زبان فارسی تنها در آموزش و رسانه خلاصه نمی‌شود. بخش بزرگی از حافظه فرهنگی افغانستان -از شاهنامه فردوسی تا دیوان جامی و تا ادبیات معاصر- به این زبان ثبت شده است.

شعر، داستان، تاریخ، ضرب‌المثل‌ها، ترانه‌ها، خاطرات و روایت‌های شفاهی، بخشی از گذشته مردم را از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کنند.

می‌توان زبان را آرشیوی زنده دانست؛ آرشیوی که نه‌تنها در کتابخانه‌ها و کتاب‌ها، بلکه در ذهن و زندگی مردم نیز جای دارد.

آنگاه که مادری برای فرزندش داستانی بازمی‌گوید، شاعری شعری می‌سراید یا خبرنگاری روایت خانواده‌ای را ثبت می‌کند، بخشی از حافظه جامعه نگاشته و منتقل می‌شود.

از همین‌رو تضعیف زبان می‌تواند در درازمدت به سست‌شدن پیوند نسل نو با بخشی از میراث فرهنگی‌اش نیز بینجامد.

سخن پایانی

افغانستان سرزمینی چندزبانه است و آینده‌اش نباید بر حذف یک زبان و تقویت زبانی دیگر بنا شود. زبان فارسی، فارغ از نامی که در اسناد رسمی بر آن نهاده شده، در این سرزمین پیشینه‌ای هزارساله دارد و در دهه‌های گذشته نیز در آموزش، رسانه، ادبیات، پیوندهای اجتماعی و تولید دانش سهمی بزرگ داشته است.

اگر جایگاه این زبان در آموزش، رسانه و فضای عمومی گام‌به‌گام کاهش یابد -همان‌گونه که نشانه‌های آن در سیاست‌های اخیر دیده می‌شود- پیامد آن می‌تواند از مرزهای زبان فراتر رود؛ از تنگ‌ترشدن فرصت‌های برابر آموزشی و کاهش دسترسی به اطلاعات گرفته تا ژرف‌ترشدن شکاف‌های اجتماعی و تضعیف بخشی از حافظه فرهنگی کشور.

در برابر، دفاع از زبان فارسی نباید به معنای رویارویی با پشتو یا دیگر زبان‌های افغانستان باشد. راه‌حل، رقابت میان زبان‌ها نیست؛ برابری میان گویشوران آن‌هاست.

افغانستان برای ساختن آینده‌ای آرام و باثبات، به زبان‌های بیشتر، آموزشی فراگیرتر و فضایی بازتر برای بیان شهروندانش نیازمند است.

آنگاه که زبانی به حاشیه رانده می‌شود، تنها واژه‌ها نیست که کم‌رنگ می‌شود؛ بخشی از صدا، حافظه و تجربه یک جامعه نیز در معرض خاموشی قرار می‌گیرد.

و شاید پرسش اصلی همین باشد: افغانستان اگر بخشی از صداهای خود را خاموش کند، چگونه می‌تواند مدعی ساختن آینده‌ای مشترک برای همه شهروندانش باشد؟

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: