دختری میان دیوارهای رنج و سکوت

«دختری میان دیوارهای رنج و سکوت» نوشته مهدا نور، روایتی واقع‌گرایانه از زندگی زنی افغانستانی است که از کودکی تا بزرگ‌سالی در چرخه‌ای از فقر، خشونت خانوادگی، ازدواج اجباری و محرومیت از حق انتخاب گرفتار می‌ماند. این روایت، تجربه‌ای فردی را به تصویری از رنج مشترک بسیاری از زنان افغانستان پیوند می‌زند.
روایت پیش‌رو، نوشته مهدا نور، بر پایه مشاهدات و تجربه‌های راوی شکل گرفته و زندگی دختری را بازگو می‌کند که از کودکی تا بزرگ‌سالی همواره قربانی فقر، خشونت خانوادگی، ازدواج‌های اجباری و تصمیم‌گیری دیگران درباره سرنوشت خود بوده است. نویسنده با روایتی ساده و بی‌واسطه، داستان زندگی زنی را روایت می‌کند که در جست‌وجوی رهایی، با رنج‌های پی‌درپی روبه‌رو می‌شود و در نهایت، تجربه شخصی او را به نمادی از وضعیت بسیاری از زنان افغانستان تبدیل می‌کند.

هنوز هم هر بار که صدای مشاجره و فریاد از خانه‌ای به گوشم می‌رسد، بی‌اختیار به یاد خانواده‌ای می‌افتم که سه سال همسایه ما بودند؛ خانواده‌ای که سکوت خانه‌شان کمتر از صدای گریه، دعوا و خشونت شنیده می‌شد. درگیری‌های مداوم آن‌ها نه‌تنها آرامش خودشان، بلکه آسایش همسایه‌ها را نیز برهم زده بود. من از نزدیک شاهد زندگی این خانواده بودم و دخترشان بارها به خانه ما می‌آمد، از رنج‌هایی که تحمل می‌کرد می‌گفت و درد دلش را با ما در میان می‌گذاشت.

پدر خانواده به دلیل معلولیت توانایی کار کردن نداشت و تمام مسئولیت تأمین معاش بر دوش مادر بود. او هر روز برای صفاکاری و انجام کارهای خانه به منازل مردم می‌رفت تا هزینه اندک زندگی را فراهم کند. با وجود تلاش بی‌وقفه مادر، این خانواده همواره در فقر و تنگدستی زندگی می‌کرد.

آن‌ها تنها یک دختر داشتند؛ دختری که فرصت تجربه کودکی را نیافت. پدرش بدون توجه به رضایت و خواست او، در سن پایین وی را به ازدواج مردی بیگانه درآورد. هنوز معنای واقعی زندگی را نمی‌دانست که وارد خانه‌ای شد که به جای امنیت و آرامش، خشونت و آزار در انتظارش بود.

او بارها برایم تعریف می‌کرد که از سوی همسر و برخی اعضای خانواده همسرش مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و زندگی برایش به کابوسی پایان‌ناپذیر تبدیل شده است. سرانجام تصمیم گرفت از آن زندگی بیرون بیاید و طلاق بگیرد؛ اما رهایی نیز آسان نبود. بعدها برایم گفت خانواده‌اش توان بازگرداندن پول پیش‌کشی دوران نامزدی را نداشتند و او برای تأمین این مبلغ، ناچار شد کلیه خود را بفروشد؛ تصمیمی که از سر استیصال و ناچاری گرفت تا آزادی‌اش را به دست آورد.

پس از طلاق، همراه مادرش به خانه‌های مردم می‌رفت و کار می‌کرد؛ اما درآمد اندکش نیز به دست پدر گرفته می‌شد. در همان خانه‌ای که باید پناهگاهش می‌بود، همچنان با توهین، خشونت و لت‌وکوب روبه‌رو بود و احساس امنیت نداشت.

پس از تغییر رژیم، فصل تازه‌ای از رنج‌های او آغاز شد. روزی چند تن از افراد طالبان به خانه آن‌ها آمدند تا از او خواستگاری کنند. دختر آشکارا مخالفت کرد، اما مخالفتش نادیده گرفته شد. سرانجام خانواده، برخلاف میل او، وی را به نامزدی یکی از افراد طالبان درآوردند؛ مردی که سه همسر داشت و قرار بود این دختر همسر چهارم او شود. به گفته خانواده، آن مرد برای جلب رضایت آنان گفته بود خانه‌ای چهارطبقه دارد که هر یک از همسرانش در طبقه‌ای زندگی می‌کنند و طبقه چهارم را به این دختر اختصاص خواهد داد.

روز عروسی فرا رسید. مادر دختر همسایه‌ها را دعوت کرده بود و من نیز در میان مهمانان حضور داشتم. دختر به آرایشگاه رفت، لباس عروس پوشید و از مهمانان پذیرایی شد. همه در انتظار آمدن داماد بودند، اما ساعت‌ها گذشت و او هرگز نیامد. آن صحنه هنوز از خاطرم پاک نشده است؛ دختری با لباس سفید عروس، اشک‌ریزان و سرشار از شرم، در برابر نگاه‌های پرسشگر و گاه تمسخرآمیز مهمانانی که یکی‌یکی مجلس را ترک می‌کردند.

پس از آن نیز خشونت‌های پدر پایان نیافت. مدتی بعد، او بار دیگر بدون توجه به خواست دختر، وی را به عقد جوانی درآورد که تازه از ایران بازگشته بود و از گذشته تلخ او اطلاعی نداشت. این بار مراسمی ساده برگزار شد و زندگی مشترک آن‌ها آغاز شد.

امروز این دختر مادر یک پسر است. همسرش برای کار به ایران رفته، اما او به دلیل رفتارهای آزاردهنده خانواده همسر ناچار شده دوباره به خانه مادرش بازگردد. با این حال، در آن خانه نیز آرامش ندارد و همچنان از سوی پدرش با خشونت، توهین و آزار روبه‌رو می‌شود.

هر بار که او به خانه ما می‌آید و از زندگی‌اش سخن می‌گوید، با خود می‌اندیشم چگونه ممکن است انسانی از کودکی تا بزرگسالی، در هر مرحله از زندگی قربانی خشونت، فقر و تصمیم‌های دیگران باشد. او هرگز فرصت نیافت درباره سرنوشت خود آزادانه تصمیم بگیرد؛ از ازدواج نخست تا ازدواج دوم، از خانه پدر تا خانه همسر، همواره دیگران برای زندگی او تصمیم گرفتند.

روایت این دختر، تنها سرگذشت یک نفر نیست؛ بلکه بازتاب زندگی هزاران زنی است که قربانی فقر، خشونت خانوادگی، ازدواج اجباری و نابرابری می‌شوند. زنانی که گاه برای رهایی از رنج، حتی ناچار می‌شوند بخشی از جسم خود را قربانی کنند، اما با وجود همه این فداکاری‌ها نیز به آرامشی که حق طبیعی هر انسان است، دست نمی‌یابند.