ماجراجویی دیگر، از جای دیگر

از مزارشریف تا بامیان، سفری با سه مهمان از سه قاره؛ کمیل، پاف و پیتر. این سفرنامه روایت می‌کند چگونه لوازم مکتب برای دختران محروم از تحصیل توزیع شد، در دل بودا و بندامیر آرامش یافتند، و در کنار زیبایی‌های افغانستان، محدودیت‌های تلخ زنان را نیز دیدند؛ سفری که مهمانانش را با تصویری تازه از این سرزمین بدرقه کرد.

ماجراجویی دیگر، از جای دیگر

این‌بار داستان از جای دیگری آغاز می‌شود؛ از روزی که کمیل، اهل پولند، برایم پیامی گذاشت. با این پیام قرار شد میزبان دو شب او در شهر مزارشریف، افغانستان باشم.

این مرد اشتیاق زیادی برای حضور در افغانستان داشت؛ در جغرافیایی که زندگی و زمان در آن هنوز رنگ‌وبوی سال‌های دور دارد، فضاهایی که هنوز فرصت چندانی برای تحول نیافته‌اند.

جغرافیایی که در آن دسترسی مردم به اطلاعات و رسانه محدود است. جغرافیایی که بسیاری در آن هنوز فرصت کافی برای بیان آزادانه خود نیافته‌اند. جغرافیایی که دختران در آن اغلب از حق اساسی خود، یعنی آموزش و تحصیل، بازمانده‌اند.

جغرافیایی که در بسیاری از مناطق آن، دسترسی به موسیقی و هنر با محدودیت همراه است. جغرافیایی که زنان در بخش زیادی از عرصه‌های اجتماعی حضور کم‌رنگی دارند و مردان نیز در بسیاری از تصمیم‌های بزرگ سهم چندانی ندارند.

و در نهایت جغرافیایی که سال‌هاست در آن جنگ جریان داشته و دارد، و کودکان در جنگ متولد و در جنگ بزرگ می‌شوند؛ کودکانی که به‌جای بازی و آموزش، وقت طاقت‌فرسا و در گرمای طاقت‌فرسا روی جاده‌ها کار شاقه انجام می‌دهند. تا می‌فهمند بزرگ شده‌اند، مسیر زندگی‌شان رو به انتها رسیده است. در این جغرافیا، این داستان میلیون‌ها انسان است.

آشنایی در مزارشریف

کمیل در ترمینال ازبکستان ویزه گرفت تا برای حضور در افغانستان با این عزیزان آشنا شود. پاف، اهل سریلانکا و اکنون شهروند آسترالیا، و پیتر، اهل بلغارستان، پس از آن‌که همراه کمیل به مزارشریف رسیدند، با من تماس برقرار کردند.

من با عجله خود را به آنان رساندم، در حالی که در آن زمان در رستورانتی در شهر حضور داشتند.

پس از احوال‌پرسی، به درخواست خودشان آنان را به یک اداره مسوول بردم تا پروسه ثبت حضورشان در ولایات مختلف افغانستان را انجام دهند. پس از پرداخت مسائل مالی، هنگام برگشت از من خواسته شد آنجا را ترک کنم؛ به من گفته شد هزینه خدمات همراهی، مترجم، محل اقامت و راهنمای سفر مبلغ قابل‌توجهی خواهد بود. خوشبختانه پیش‌تر با این دوستان درباره این موضوع صحبت کرده بودم.

در نهایت آنجا را ترک کردم و پس از حدود دو ساعت انتظار، آنان با من تماس گرفتند. گفتند از هزینه بالای درخواست‌شده، حدود سیصد دلار در روز، شگفت‌زده شده بودند. از طرف دیگر خستگی راه نیز آنان را پژمرده کرده بود.

آمدیم خانه، هرکدام بیک بزرگ خود را زمین گذاشتند، دراز کشیدند، خستگی راه‌های پرشیب را رفع کردند، لباس تبدیل کردند و برای غذا خوردن به یک رستورانت رفتیم تا طعم بهترین غذاهای افغانستانی را امتحان کنند.

از آنجا که روز دیر شده بود و قابلی نداشتند، کباب را امتحان کردند و این برای آنان غذایی فوق‌العاده بود. طعم آن را به‌شدت پسندیدند.

پس از صرف غذا، به سمت فروشگاه‌های لباس محلی حرکت کردیم و هرکدام از این رفقا پیراهن‌تنبان و واسکت افغانستانی خریدند و پوشیدند. در مسیر خود به سمت خانه، شیرینی خریدیم، شب لباس شستیم، شاور گرفتیم، چای نوشیدیم، از دل افغانستان قصه کردیم و از دل اروپا شنیدیم.

همان‌طور که شب رو به پایان بود، مکان‌های افغانستان و فضاهای پربازدید این کشور را در کتاب‌های تاریخی چاپ فرانسه برای آنان نشان دادم و در نهایت شب‌به‌خیر گفتیم و خوابیدیم.

روزی برای توزیع لوازم مکتب

صبح روز بعد، بعد از طلوع خورشید، به هم صبح‌به‌خیر گفتیم و برنامه امروز را روی کاغذ نوشتم.

آنچه باید برای این روز انجام می‌شد شامل بود: دیدار و صحبت با شرکت سیاحتی، تبدیل پول یورو و دالر به افغانی، رفتن به بازار، دیدن بازار غوربندی، مندوی ترکاری و میوه‌فروشی، بازار میوه خشک، بازار بایسکل‌های دست‌دوم، بازار فروش پرندگان داخل قفس.

همچنین رفتن به یک رستورانت جهت صرف غذای چاشت، خرید قرطاسیه و لوازم مکتب برای تعداد بیست دختر در آموزشگاهی در علی‌آباد و دیداری با دختران این مکتب، برگشت برای استراحت کوتاه در خانه، آماده‌گی برای مسابقه فوتسال با دوستان شرکت سیاحتی، صرف طعام شب و تبادل دیدگاه، و در نهایت آماده‌گی برای سفر فردا به ولایات دیگر افغانستان.

در نهایت، تمام برنامه‌ها بر وفق مراد پیش رفت و ما حدود نزدیک نیمه‌شب به خانه برگشتیم، برای سفر فردا آماده شدیم.

اما پیش از آغاز این سفر لازم است بگویم در سال‌های اخیر، شرایط آموزشی و اجتماعی برای دختران و زنان افغانستان در بسیاری از مناطق کشور با محدودیت‌های قابل‌توجهی همراه شده است. این محدودیت‌ها شامل دشواری در دسترسی به مکاتب بالاتر از صنف شش، دشواری در دسترسی به دانشگاه، و محدودشدن فرصت‌های کاری برای زنان در برخی مناطق است.

هنگام توزیع قرطاسیه و لوازم مکتب برای این دختران، گفت‌وگوهای زیادی با هم داشتیم، و این گفتگو بیشتر بر آرزوها و رویاهای آنان می‌چرخید. این‌که آرزوها و رویاهای در سر داشته آنان چیست و چگونه می‌شود به آن پاسخ داد؟ از جمله پرسش‌هایی بود که مطرح گردید.

دریافتیم که آنان بر رویاهای بزرگ خویش می‌بالند، و ما از گذر زمان و کمبود فرصت‌های رشد برای رسیدن به این رویاهای بزرگ کودکان رنج بردیم.

سپس به مکتب رفتیم، و با رخصتی دخترکان مقابل شدیم. دختران زیادی به سمت ما آمدند و ما از آنان استقبال کردیم. آنان به ما خوش‌آمدید گفتند. از روزمرگی‌های آنان پرسیدیم، از این‌که برای آنان چگونه است. در واقع آنان بیشتر از ما پرسش در سر داشتند که باید یکیکی به آنان پاسخ می‌دادیم.

من در میان آنان ماهیان سرخ کوچولوی زیادی دیدم. برای تعداد بیست تن از دختران این آموزشگاه در علی‌آباد، لوازم مکتب و قرطاسیه را با حمایت این عزیزان توزیع کردیم.

هر کدام به راه خود

صبح روز پنج‌شنبه قرار شد هرکدام مسیر رشد خود را دنبال کنیم. کمیل با کسی دیگر قرار ملاقات داشت و پس از آن دیدار، به مسیر خود ادامه می‌داد. پاف نیز می‌خواست مسیر خود را داشته باشد و به سمت پنجشیر حرکت شود.

من و پیتر با هم صحبت کردیم، قرار شد چند ولایت را با هم سفر کنیم؛ بنابراین رفتیم و ورقه اجازه سفر گرفتم. شرکت نیز موتری را به ما معرفی کرد که با آن از مزارشریف الی کابل تنها سفر کنیم و در مسیر خود نیز به ایستگاه‌های اختیاری برای ماندن و عکاسی داشته باشیم.

قبل از شروع حرکت به سمت کابل، خریداری خود را انجام دادیم و برگشتیم به سمت شرکت که موتر آماده شده بود. بیک‌های خود را گذاشتیم و در مسیر حرکت کردیم.

در مسیر مزار-کابل با مردی آشنا شدم؛ دوست پیتر که او را در قرقیزستان ملاقات کرده بود و اکنون اتفاقی هم را در ولایت سمنگان دوباره ملاقات می‌کردند. حیران‌کننده بود که آنان هم را بار دیگر یافتند.

پیتر از او فیلم گرفت و پرسید به چه چیزی نیاز دارد، به او آب داد. پس از لحظاتی خداحافظی گفتیم و در مسیر ادامه دادیم. دیدار و عکس با مردی که کشورها را طی کرده و اکنون می‌خواست بخش‌هایی از افغانستان را نیز با بایسکل خود سفر کند. پیتر با کودکان کار عکس گرفت، و من از همه آنان.

مسیر را همین‌طور دنبال کردیم، و در مسیر سعی کردیم عکس خاطره‌انگیزی بگیریم که در ذهن بسپاریم، بلکه یادگاری باشد برای فردایی که برای ما اینجا نامشخص است.

این نوشته از ما برای فردا بماند، باشد که به تاریخ بپیوندد آنچه امروز اتفاق می‌افتد. زیرا این نوشته‌ها از صمیم قلب، از میان مردم و برای مردم است. برای مردمی که سال‌هاست شرایط سختی را تجربه کرده‌اند، مردمی که برای امروز و امشب زنده‌اند، و فردای آنان نامشخص است.

کسی نمی‌داند امروز پایان داستان چه کسی است، و فردا شاید پایان داستان ما باشد؛ داستانی برای رفتن و به تاریخ پیوستن.

ادامه مسیر هم برای پیتر جذاب و فوق‌العاده بود، با تنوعاتی که بیشتر از همه به اصالت مردم و جوامع برای او بار داده بود. زیرا او سال‌هاست سفر می‌کند و حدود یکصد و شصت کشور را سفر کرده است. اکنون تفکیک خوب و بد کشور و جامعه برای او شبیه تفکیک شب به روز است.

پیتر آن‌کسی است که از قضاوت‌کردن پرهیز می‌کند. برای او سفر و ثبت خاطرات سفر بخشی از جریان زندگی است، همان چیزی که مسیرها را برای او خوش‌آیند و جذاب می‌کند.

در اینجا حرکت کودکی را می‌بینیم که از خشکه به آب می‌پرد، شبیه یک سقوط از بالا به پایین. پیتر کار با کودکان را دوست دارد، رنج‌ها و حس آنان را خوب درک می‌کند و می‌پذیرد. زیرا ممکن است این داستان او نیز باشد، نزدیک به رنج‌ها، داستانی از دل تاریکی به سمت روشنایی.

سبزه‌ها بر خود می‌بالند، و گوسفندان کیف آن را می‌برند.

همان‌طور که ولایات را در مسیر مزار-کابل یکی پس از دیگری طی می‌کردیم، گاهی متوقف می‌شدیم و از مسیر نیز لذت می‌بردیم. پیتر خاطرات این سفر را ثبت می‌کرد و من نیز عکاسی می‌کردم تا خاطرات این سفر را به تاریخ وصل کنم.

زندگی خود به سفری می‌ماند که سال‌هاست پس از تولد آغاز شده است، و تا مرگ که سرانجام آن است، ادامه دارد.

اینجا در مسیر مزار-کابل موتری در حال حرکت به سمت مزارشریف است، وسط کوه‌های سر به فلک کشیده‌شده. در امتداد جاده و در هوای خنک، در کنار دریای خروشان خلم، بقایای تجهیزات نظامی قدیمی‌ای که خود نیز از زمانه‌های دور در خود جای داده است، بیانگر نشانه‌های دهه‌ها جنگ در افغانستان است.

پس از دیدار از روستاها در مسیر، و خانه‌های کوچی‌ها که بر سر راه قرار گرفته بودند، در نزدیکی به آنان متوقف شدیم و اندکی به زندگی‌ای که آنان دارند فکر کردیم.

مردی که سال‌ها عمر خود را برای زراعت و مال‌داری گذاشته است، اکنون برای جمع‌کردن خار و خاشاک در حرکت است. مردی که از صورتش پیداست این خستگی بی‌پایان برای پیداکردن لقمه‌نانی برای فرزندانش بر او آمده است. او همچنان دنبال خار و خاشاک است؛ شاید این مرد هیچ معنای دقیقی از زندگی نداشته باشد، و اما هنوز می‌تواند لبخند بزند.

جریان زندگی؛ یک روز دیگر برای زنده ماندن، یک روز دیگر برای جمع‌کردن خار و خاشاک، مردی که دنیا برای او معنای دیگری دارد.

کابل، در آستانه نیمه‌شب

ساعت حدود یازده شب به خانه یکی از آشنایان در کابل رسیدیم؛ جایی که برای استراحت و آسوده‌شدن نفس رسیدیم. خستگی‌ها را دود هوا کردیم. زندگی که گاهی نمی‌فهمیم چگونه گذشته است.

یک روز بلند می‌شوی و می‌بینی دیگر کودک نیستی، به نوجوانی رسیده‌ای، روز دیگر به جوانی و بعد همین‌طور به میان‌سالی، و در نهایت به پیری و ضعف قدرتی که دیگر بال برای پرواز نداری تا زندگی را پرواز کنی.

صبح روز بعد، آفتاب‌نزده خانه را به مقصد بخش‌های مرکزی شهر ترک کردیم، سپس به سمت یک رستورانت رفتیم تا چیزی نوش‌جان کرده و برای رفتن به سمت بامیان آماده‌گی‌های لازم را بگیریم؛ و چنین شد.

پس از آن‌که از رستورانت بیرون شدیم، در بیرون از آن با یکی از آشنایان قدیمی‌ام برخورد کردم؛ کسی که حدود بالای بیست سال پیش، در دوران مکتب، با هم در دنیای دیگری زندگی می‌کردیم.

آن زمان که زندگی رنگ دیگری داشت و خواسته‌ها و توقعات انسانی ما بسیار در سطح پایین‌تری بود اما قناعت بسیار بود. زمانی که وقتی هم بازی می‌کردیم، زانوهای ما زخم می‌شدند، و زندگی رنگ دیگری داشت.

از آن زمان که کودکان به گوشی‌های هوشمند دسترسی نداشتند، از آن زمان که کامپیوتر در خانه‌های مردم افغانستان کم‌تر بود و از بازی‌های داخل گوشی خبری نبود. زمانی که تنها بازی‌های فیزیکی بود و واقعاً زندگی، زندگی و سادگی بود، و به زندگی ارزش بیشتری داده بود.

این آشنا را به پیتر معرفی کردم و گفتم حدود بالای بیست سال پیش با هم صنفی بودیم و اکنون زمان و روزگار همه را پراکنده کرده است. کم‌تر پیش می‌آید که مردم در افغانستان هنوز بتوانند عزیزان خود را ببینند و ملاقات کنند.

خیلی‌ها مهاجرت کردند، خیلی‌ها آواره داخلی شدند، و خیلی‌ها هر جا که باشد دنبال لقمه‌نان رفتند. این داستان زندگی میلیون‌ها انسان در افغانستان است.

بامیان؛ خانه بودا

حالا پس از پایان کار در کابل، راهی سفر به طرف بامیان شدیم؛ بامیان زیبا، خانه بودا یا منطقه‌ای در دل کوه‌ها و صخره‌های سر به فلک کشیده‌شده، کوه و شهر کهن باستانی، کوه‌های رنگین در دل تاریخ.

صلصال و شهمامه، نگهبانان ابدی جاده ابریشم، مغاره‌ها و خانه‌های در دل سنگ، زوج‌های افسانه‌ای بامیان باستان که تمام زیبایی‌ها را در خود گنجانیده‌اند؛ از بودا تا بندامیر، از بندامیر تا شهر کهن ضحاک، از شهر کهن ضحاک تا شهر کهن غلغله، و زیبایی‌های دیگر در آن.

اینجا زمان متوقف می‌شود، و زندگی آغاز می‌شود، اگر با آغوش باز به سمت او بروی. در سپیده‌دم صبحگاهی، در میان سکوت، در دل کوه‌ها وقتی صدا کنی، صدایت را نیز پس می‌زند.

این همان انعکاس است، انعکاس یک زیبایی محض، انعکاس یک فراموشی، انعکاس رنج‌ها و دردهایی که آدمی را در دل شهر فرا می‌گیرد، و در اینجا لبریز می‌شوی؛ لبریز از زیبایی. اینجا زندگی این‌جاست که آغوش بازی دارد برای بغل‌گرفتن.

شب را در بندامیر اقامت‌گزیدیم، در هوتل با مردی مسنی آشنا شدم که حدود شصت سال سن داشت، و از ایتالیا الی بامیان خود را با بایسکل رسانده بود.

از تجربیات سفر خود در این مسیر گفت؛ مردی که عشق و اشتیاق به دیدن بندامیر داشت و چشمانش گواه او از آن بود. دست مرا به گرمی فشرد و خوش‌حال بود که با هم آشنا شده بودیم، گفت: اینجا برخی رانندگان خیلی با سرعت زیاد حرکت می‌کنند و این برای من خطرناک است. ممکن است بایسکل را در ترانسپورت تسلیم کنم تا کابل، بتوانم مسیر را به سمت مقاصد خود هدایت کنم.

صبح روز بعد، آفتاب‌نزده پیتر مرا بیدار کرد و گفت: وقت رفتن به سمت بندامیر است. گفتم: خیلی تاریک است. گفت: ما باید قبل از طلوع خورشید در بزرگ‌ترین بند باشیم.

هوا خنک بود، لباس گرم تن کردیم و به سمت بند دوم در حرکت شدیم. قبل از طلوع خورشید تقریباً دو یا سه بند را گشت زدیم، پیتر فیلم گرفت و من عکاسی کردم.

پیتر مرد خوبی است. من از او درس گرفتم؛ از انسانیت و از همین تا پرواز در میان روزمرگی‌ها، از آزادبودن و رهایی، از ویدیوگرافی و عکاسی، از کنارگذاشتن تردیدها تا قضاوت‌های فردی.

با این‌که او هنوز وسط پنجاه‌سالگی بود، هنوز انرژی و اشتیاق برای زندگی‌کردن داشت، زندگی‌ای ساده و اما در عین‌حال به‌نحو واقعی آن؛ برای من درس خوبی داشت.

او اینجا این یاد داد که برای کارکردن باید اشتیاق و عشق ورزید. ممکن است آدم‌هایی که می‌آیند اشتیاق و عشق داشته باشند، ممکن است هم نباشند؛ بنابراین انسان باید مسیر خود را دنبال کند.

من می‌دانم او نیز رنج‌های زیادی داشته است. تجربه‌های سختی که در جهان اول ناممکن به نظر می‌رسد، اما او شبیه یک جهان سوم انسان‌ها و اصالت پدیده‌ها را دیده است.

آن‌چه او را بیشتر و ارزشمندتر کرده بود، دیدگاه و باور او نسبت به انسان و توده‌ها بود. او آموخته بود ارزش انسان در حفظ اصالت خویشتن است، نه در تجملات و در نمایه‌ها.

با این‌که در جایگاه اجتماعی بالایی قرار داشت، اما زیستن او به مردم عشق می‌ورزید، حرمت می‌گذاشت و از کوچک‌ترین کار بیشترین قدردانی را انجام می‌داد. او فهمیده بود زندگی و ارزش زندگی، در صمیمیت و در صداقت انسانی است.

از او پرسیدم تو ذهنیت متفاوتی داری، آیا در اروپا زندگی‌کردن این‌گونه است که این‌قدر از من تمجید می‌کردی؟ گفتم: نخیر، من فقط شاید تلاش برای حفظ اصالت دارم، تلاش برای زندگی، تلاش برای مؤثربودن، تلاش برای خلق خاطره‌های خوب برای آدم‌های مثل شما که به این سرزمین پا می‌گذارید.

برای من، این دومین‌بار حضور در دل بندامیر، در دل بودا، در دل صخره‌ها، در دل دشت‌ها و در امتداد این مسیر زیبا بود.

طبیعت در ذات خود در هر لحظه متغیر است، و هرباری که به آنجا سر بزنید، متوجه پدیده‌ها و نمایه‌های متفاوتی در آن می‌شوید. این فوق‌العاده و به‌شدت خواستنی است برای دیدار و حضور در دل آن.

قبل از طلوع خورشید، ما در کناره‌های بندامیر رسیدیم؛ زمان بسیار مناسبی برای حضور در این مکان دیدنی بود. زیرا آرامش همه‌جا را فرا گرفته بود. دریا، صخره‌ها-کوه‌ها با آن عظمت، خویشتن‌داری می‌کردند.

انسان می‌تواند بیاموزد که خویشتن‌داری از خودبزرگ‌بینی نیست، بلکه از خاکی‌بودن و از کوچک‌پنداری بودن آغاز می‌شود.

در واقع، زمان ما محدود است برای زندگی‌کردن؛ بنابراین انسان نباید متوقف شود، زیرا زندگی خود ماجراجویی‌ای است که در پساتولد آغاز شده است. بنابراین باید بلند شد و حرکت کرد، باید دوید، و باید زندگی را زیست.

زندگی از خیلی زمان پیش آغاز شده است. باید بلند شد و حرکت کرد؛ به قول: کشتی‌ها در بندرگاه در امانند، و اما کشتی‌ها برای این ساخته نشده‌اند. بلند شو، حرکت کن؛ زمان ما برای زندگی‌کردن محدود است، مسیر پر از سنگلاخ‌ها و بن‌بست‌هاست، دشواری‌ها آمده‌اند از تو انسانی قوی‌تر و بهتری بسازند.

پس از حضور در بندامیر، رخت سفر را بربستیم و به سمت بامیان-خانه بودا، صلصال و شهمامه در حرکت شدیم. در پای این بودا کودکان‌کاری را دیدیم که کار زراعت انجام می‌دادند.

اینجا در افغانستان، کودکان زود مرد یا زن می‌شوند و شروع به کار می‌کنند. زمان برای این مردم شبیه سرعت طلوع خورشید است. قبل از آن‌که این کودکان، کودکی کنند، به کار وادار می‌شوند و باید صبح‌ها خانه را ترک کنند و برای پیداکردن لقمه‌نان بیل بزنند، کاشت کنند، کرایه برانند، آب بفروشند، اسفند دود کنند، ساجق بفروشند، بوت رنگ کنند یا صدها کار دیگر.

این بخشی از دغدغه ماست.

بازگشت به سمت کابل

وقتی به بامیان رسیدیم، من گرسنه بودم، رفتم با پیتر به رستورانتی تا غذا صرف کنیم. اما پیتر گرسنه نبود، من چیزی برای خود خواستم و پس از لحظاتی به سوی ایستگاه موترهای بامیان-کابل شدیم.

با یک موتر توافق کردیم و پس از لحظاتی سفر ما به سوی کابل آغاز شد. شام آن‌روز به کابل رسیدیم، ابتدا رفتیم به رستورانتی تا غذا صرف کنیم و پس از آن قرار شد شب در جایی باشیم که شهر کابل قابل رویت باشد، و فردای آن روز از طلوع خورشید در بلندی‌ها کیف کنیم.

چنین شد که ساعت حدود ده شب به سمت افشار کابل در حرکت شدیم، شب را در بلندی‌های کوه سپری کردیم و فردای آن‌شب را به خوبی از بالا عکاسی کرده و قبل از طلوع خورشید دوباره به سمت مرکز شهر در حرکت شدیم.

پس از رسیدن به مرکز شهر، ابتدا در هوتلی اتاق کرایه کردیم و بیک‌های خود را گذاشتیم. برنامه‌های خود را تنظیم کردیم، سپس آماده شدیم برای رفتن به حوض آب‌بازی رفتیم، پس از آن پیتر به سلمانی رفت تا موهای خود را کوتاه کند، سپس غذا صرف کردیم.

در نهایت یکی از دوستان پیتر پیامی گذاشته بود که راه بدخشان، واخان و نورستان به‌شدت خراب است و حداقل ده روز یا یک هفته نیاز است تا از این بخش‌های افغانستان دیدن شود. بنابراین برنامه رفتن به بدخشان، واخان و نورستان عملی نشد، و تصمیم گرفتیم به‌طرف کندز حرکت کنیم تا از مرز شیرخان‌بندر راهی تاجیکستان شویم.

شام آن‌روز وسایل و بیک‌های خود را برداشتیم و به‌طرف ترمینال-ایستگاه بس‌ها در حرکت شدیم. در ترمینال با یکی از کارکنان صحبت کردیم، اکنون که ساعت حدود نزدیک به هشت بود، مسوولین گفتند بس ساعت نه شب حرکت می‌کند.

در نهایت ساعت یازده شب بس به حرکت شد، و من و پیتر ندیده بودیم چیزی شبیه این‌جای‌گیری بس، و گفتیم اینجا خیلی چیزها شبیه جای رییل خود نیست، و زمان برای خیلی از مردم اهمیتی ندارد.

پرسیدم: در اروپا چگونه است، آیا مردم به زمان زیاد اهمیت می‌دهند و قرارها در زمان تعیین‌شده انجام می‌شوند؟ در این لحظه یکی از کارکنان و مسوولین بس آمدند و جزئیات افراد موجود در بس را ثبت کردند، و پرسش من همین‌طور بی‌پاسخ ماند.

پیتر خاطرات خوبی از مردم افغانستان، از صمیمیت مردم، مهمان‌نوازی‌ها و دعوت‌های این مردم با خود برد. گفت: من قبل از آمدن به افغانستان تصویر دیگری در ذهن داشتم، یک تصویر کاملاً متفاوت، تصویری که گفتنش دشوار است.

اما اکنون که در افغانستان بوده‌ام و همه چیزهایی را که تجربه کرده‌ام، می‌بینم که افغانستان می‌تواند فوق‌العاده باشد و مردم آن بسیار قدردان و مهمان‌نواز هستند. اینجا را در ذهن می‌سپارم؛ افغانستان قشنگ است، مردم آن بیشتر.

سخن پایانی

به عنوان کسی که در این کشور زندگی می‌کند، از حضور گردشگران خارجی در افغانستان به‌شدت خرسند می‌شوم. کشور ما غنی از فرهنگ‌ها و سنت‌های مختلفی است که در آن تنوع فرهنگی، زبانی، ملیتی و اعتقادی وجود دارد.

مردم در این کشور به مهمان‌نوازی و مهربانی شهرت دارند؛ فرهنگی که در هیچ جای دنیا به این اندازه صادقانه و خالصانه نیست، مردم آن هرچه دارند برای مهمان می‌گذارند.

این نهایت خلوص نیک و بزرگی انسان و شهروندان این سرزمین را نشان می‌دهد. آرزو می‌کنم آرامش در خاطر شهروندان، توانایی، رفاه و آسایش مالی و اقتصادی که از جمله ارزش‌های هر انسان است، به آنان برگردد.

آرزو می‌کنم این ملت سربلند و مخلصانه هم را در سایه صلح و آرامش در آغوش بگیرند و برای توسعه دانش، علم و فرهنگ و جایگاه اجتماعی در سطوح بلندی قرار گیرند. دختران و زنان فرصت بیشتری برای آموزش داشته باشند، کودکان به‌جای کار بر روی جاده‌ها فرصت مکتب‌رفتن پیدا کنند، و افغانستان به خانه‌ای بهتر برای همه فرزندانش تبدیل شود.

و این بود پایان یک داستان-ماجراجویی دیگر. پیتر را تا مرز شیرخان‌بندر در کندز، یعنی مرز تاجیکستان، همراهی کردم و در آنجا با هم و هم‌راهان او افغانستان را ترک کردند و رفتند. اما خاطرات خوبی از آنان در ذهن جای گذاشتند و تصاویری خوب.

آرزومندم مجال آن را داشته باشم تا خاطرات دیگری نیز به تاریخ وصل کنم.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
صفدرعلی احمدی
صفدرعلی احمدی عکاس، نویسنده

صفدرعلی احمدی، افغانستان‌گرد، راهنمای گردشگران خارجی و نویسنده است. او سال‌هاست میزبان مسافران و مهمانانی می‌شود که برای دیدن افغانستان از سراسر جهان به این کشور سفر می‌کنند. آنان را…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده