آیا «عقل مردم به چشم‌شان است»؟

من در پنجاه‌وهفت‌سالگی هنوز احساس می‌کنم چیزهای بسیاری برای آموختن دارم؛ همین باور مرا به یاد افغانستان انداخت. می‌پرسم آیا ساختن چند جاده و ساختمان، به‌تنهایی نشانه پیشرفت یک جامعه است؟ به باور من، پیشرفت واقعی را نمی‌توان فقط از روی جاده‌ها سنجید؛ باید پرسید آیا دختران می‌توانند درس بخوانند و آیا بیمار بدون ترک کشور درمان می‌شود، یا نه؟

چند روز پیش ۵۷ ساله شدم. من و دخترم چهل سال تفاوت سنی داریم؛ دو نسل که در فاصله‌ای نه‌چندان کوتاه از یکدیگر پا به جهان گذاشته‌ایم، و طبیعی است که نگاه‌مان به دنیا و زمانه متفاوت باشد. روزی از سخنان دخترم چنین برداشت کردم که او می‌پندارد با بالارفتن سن، آدمی رفته‌رفته از زمانه خویش عقب می‌ماند؛ گویی پیرشدن یعنی فاصله‌گرفتن از دنیای تازه و ناتوانی در فهم تحولات آن.

اما من نمی‌خواهم از زمان خود عقب بمانم. می‌خواهم از پیشرفت علم و فناوری آگاه باشم، فناوری‌های نوین را بشناسم و شیوه استفاده از آنها را بیاموزم؛ حتی می‌خواهم زبان فناوری را دریابم، بدانم اصطلاحات و ابزارهای تازه چه‌اند و چگونه می‌توان از آنها بهره برد. برای من، پنجاه‌وهفت‌سالگی پایان یادگیری نیست؛ فرصتی است تا خود را با جهانی که با شتابی چشمگیر در حال دگرگونی است، همراه سازم.

همین اندیشه مرا به یاد افغانستان انداخت. اگر انسانی برای عقب‌نماندن از زمانه باید پیوسته بیاموزد و خود را با تحولات هماهنگ کند، یک جامعه و یک ملت چگونه می‌توانند از زمانه خویش عقب نمانند؟ آیا ساختن چند جاده، ساختمان و آپارتمان، به‌تنهایی نشانه پیشرفت یک جامعه است؟

پیشرفت یک جامعه را نمی‌توان تنها از روی ساختمان‌ها و جاده‌های نوساخته سنجید. جاده و زیرساخت ضروری‌اند، اما توسعه چیزی فراتر از سیمان و آهن است. سرمایه اصلی هر کشور، انسان‌های آن کشورند؛ دانش، تخصص، خلاقیت و توانایی آنان برای ساختن فردا.

از همین‌جاست که مسئله آموزش اهمیت می‌یابد. جامعه‌ای که نیمی از جمعیت خود را از تحصیل محروم کند، چگونه می‌تواند از تمامی ظرفیت انسانی‌اش بهره ببرد؟ محروم‌کردن دختران از آموزش، تنها محرومیت چند میلیون دانش‌آموز و دانشجو نیست؛ محروم‌ کردن یک جامعه از بخشی از توان علمی، فرهنگی و اقتصادی خویش است.

دانشگاه باید به روی همگان گشوده باشد؛ دختر و پسر. آموزش نباید امتیازی باشد که تنها در اختیار بخشی از جامعه قرار گیرد. تحصیلات تا سطح لیسانس نیز، همچون دوره‌های گذشته، باید برای همگان دست‌یافتنی و رایگان باشد تا فقر و ناتوانی مالی، مانع تحصیل جوانان نشود.

جوانی که امروز از دانشگاه و آموزش محروم می‌ماند، تنها چند سال از زندگی‌اش را از دست نمی‌دهد؛ بخشی از آینده کشور نیز از دست می‌رود. پزشک، مهندس، معلم، پژوهشگر، نویسنده و متخصصی که می‌توانست فردا به جامعه خدمت کند، فرصت شکوفایی نمی‌یابد.

نتیجه چنین وضعیتی را می‌توان در گوشه‌گوشه زندگی مردم دید. آنگاه که مراکز درمانی کافی و مجهز نباشند و متخصصان لازم در کشور حضور نداشته باشند، مردم برای درمان راهی کشورهای همسایه می‌شوند و هزینه‌های سنگینی می‌پردازند. پولی که می‌توانست در داخل کشور صرف ایجاد امکانات درمانی و تربیت متخصص شود، به بیرون از مرزها سرازیر می‌گردد و خانواده‌ها بار مالی بیشتری بر دوش می‌کشند.

از سوی دیگر، آنگاه که برای جوانان کار و فرصت زندگی فراهم نباشد، راهی جز ترک وطن برای بسیاری از آنان نمی‌ماند. جوانی که باید با دانش و توان خویش کشورش را آباد کند، ناگزیر می‌شود به سرزمینی دیگر برود و گاه با دستمزدی ناچیز، نیروی کار خود را وقف آبادانی کشوری کند که در آن مهاجر شده است. این تنها مهاجرت یک فرد نیست؛ خروج سرمایه انسانی یک کشور است.

افغانستان در چند دهه گذشته، بهای سنگینی از جنگ، اختلاف و دخالت‌های بیرونی پرداخته است. کشورهای همسایه نیز در دوره‌های گوناگون، از ضعف و درگیری افغانستان برای تأمین منافع خویش بهره جسته‌اند. دامن‌زدن به اختلافات و تداوم بی‌ثباتی، پیش از هر کس، مردم افغانستان را زیان می‌رساند؛ مردمی که هر بار ناگزیرند بهای جنگ و عقب‌ماندگی را از جیب و زندگی خود بپردازند.

اما شاید بزرگ‌ترین آسیب جنگ و عقب‌ماندگی، عادی‌شدن آن باشد. آنگاه که جامعه‌ای به محرومیت، مهاجرت، بیکاری، کمبود امکانات درمانی و بسته‌بودن درهای آموزش خو کند، ممکن است حتی این وضعیت را جزئی طبیعی از زندگی خویش بپندارد.

در چنین شرایطی، شاید ساختن یک جاده یا چند ساختمان، تصویری از آبادانی بیافریند، اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست: انسان این جامعه چقدر دگرگون شده است؟ آیا دانش او فزونی یافته؟ آیا دخترانش می‌توانند درس بخوانند؟ آیا جوانانش کار دارند؟ آیا بیمار می‌تواند بی‌آنکه کشور را ترک کند درمان شود؟ آیا دانشگاه‌ها زادگاه دانش‌اند؟ آیا مردم می‌توانند با جهان و فناوری‌های نوین ارتباط برقرار کنند؟

اگر پاسخ این پرسش‌ها منفی باشد، نمی‌توان تنها با چند پروژه عمرانی مدعی شد که ملتی در مسیر پیشرفت گام برمی‌دارد.

من در پنجاه‌وهفت‌سالگی، هنوز احساس می‌کنم چیزهای بسیاری برای آموختن دارم. باید فناوری‌های نوین را بشناسم، شیوه بهره‌گیری از آنها را بیاموزم و زبان فناوری را دریابم. شاید دخترم، به‌سبب فاصله چهل‌ساله‌ای که میان ماست، بپندارد من باید از زمانه عقب مانده باشم؛ اما می‌خواهم نشان دهم که سن به‌تنهایی معیار عقب‌ماندگی نیست. انسان آنگاه از زمانه خویش عقب می‌ماند که دیگر نخواهد بیاموزد.

همین سخن درباره یک جامعه نیز صادق است. ملتی آنگاه عقب می‌ماند که راه یادگیری را بر خود ببندد و بخشی از مردمش را از آموزش، کار و فرصت رشد محروم کند.

پس بیایید عقل مردم را تنها با آنچه چشمشان می‌بیند نسنجیم. جاده و ساختمان را ببینیم، اما پشت آنها را نیز بنگریم. پیشرفت واقعی، در دانش مردم، کیفیت آموزش، سلامت جامعه، فرصت‌های شغلی و امکان مشارکت همه شهروندان در ساختن فردا نمایان می‌شود.

ما نیز، هرکدام به‌قدر توان خویش، نباید از زمانه عقب بمانیم؛ باید بیاموزیم، فناوری‌های نوین را بشناسیم و خود را با جهانی که هر روز دگرگون می‌شود، همراه سازیم. حاکمان نیز نباید با ساخت چند جاده و ساختمان، به چشم مردم خاک بپاشند و نام آن را پیشرفت بگذارند.

پیشرفت واقعی، آن روزی است که دانشگاه‌ها به روی همگان گشوده باشند؛ هیچ دختر و پسری از تحصیل محروم نماند؛ آموزش عالی تا سطح لیسانس برای همگان دست‌یافتنی و رایگان باشد؛ بیمارستان‌ها و مراکز درمانی توان خدمت‌رسانی داشته باشند؛ متخصصان در کشور فرصت کار بیابند و جوانان برای ساختن آینده خویش ناگزیر از ترک وطن نباشند.

آنگاه می‌توان گفت جامعه‌ای به‌راستی در حال پیشرفت است؛ نه‌فقط ساختمان‌هایش بلندتر شده‌اند، بلکه انسان‌هایش نیز گامی به پیش برداشته‌اند.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
عباس کوثری
عباس کوثری خبرنگار و نویسنده

عباس کوثری روزنامه‌نگار افغانستانی است که در شماری از رسانه‌های بزرگ و شناخته‌شده افغانستان سابقه فعالیت داشته و سال‌ها در حوزه رسانه و روزنامه‌نگاری فعالیت کرده است. او در کنار…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده