روایت پرتو؛ هیچ‌جا برای من امن نیست

در پاکستان، سال‌هاست میان ترس، انتظار و بی‌وطنی زندگی می‌کنم. هر روز با این پرسش بیدار می‌شوم: «امروز چه بر سرم می‌آید؟» زندگی در انتظار، دشوارترین گونه‌ زیستن است؛ منتظر یک نشانه، یک تماس، یک پاسخ از سفارت. بی‌وطنی یعنی ندانستن فردا کجا خواهی بود؛ یعنی زندگی‌ات در یک چمدان و یک تلفن خلاصه شود.

وقتی جمهوریت فروپاشید، من تنها یک حکومت را از دست ندادم؛ پاره‌ای از آینده‌ام نیز با آن فرو ریخت. آرزوهایی که سال‌ها برایشان درس خوانده بودم، کوشیده بودم و شب‌های بی‌شماری را با امید به فردایی روشن‌تر به صبح رسانده بودم، ناگهان بی‌معنا شدند.

آن روزها نمی‌دانستم افسردگی چگونه، آرام‌آرام، در جان آدمی رخنه می‌کند. نخست فقط دلم نمی‌خواست از خانه بیرون بگذارم. سپس دیگر رمقی برای سخن‌گفتن با کسی نداشتم. کتاب‌هایم در گوشه‌ی اتاق خاک خوردند، برنامه‌های آینده‌ام یکی‌یکی خط خوردند، و صبح‌هایی که روزگاری با شوق آغاز می‌شدند، به روزهایی بدل شدند که تنها آرزویم پایان زودهنگامشان بود. من دختری بودم که برای فردایش رؤیا داشت، اما سقوط افغانستان به من آموخت که گاهی یک رخداد سیاسی می‌تواند زندگی یک انسان را برای سال‌ها متوقف سازد.

دو سال با ترس و ناامیدی سپری شد. سرانجام ناگزیر شدم افغانستان را ترک گویم. پاکستان را برگزیدم؛ سرزمینی که می‌پنداشتم شاید برای یک زن افغان، جایی باشد برای نفس‌کشیدن و ادامه‌دادن. می‌اندیشیدم اگر وطن دیگر امن نیست، شاید در جایی بیرون از وطن بتوانم بار دیگر زندگی‌ام را بنا کنم، درس بخوانم، کار کنم و به رؤیاهایی بازگردم که نیمه‌تمام مانده بودند.

اما مهاجرت، آن چیزی نبود که در ذهنم ترسیم کرده بودم.

سال‌هاست که میان ترس، انتظار و بی‌وطنی زندگی می‌کنم. اینجا نیز هر روز با یک پرسش از خواب بیدار می‌شوم: «امروز چه بر سرم خواهد آمد؟» خبر بازداشت یک مهاجر، خبر اخراج خانواده‌ای، محدودیتی تازه برای مردم افغانستان، یا حتی شایعه‌ی دیپورت‌شدن، می‌تواند آرامش یک روز کامل را در هم بشکند.

گاهی چنین احساس می‌کنم که هیچ‌کجا برای من امن نیست؛ نه سرزمینی که در آن چشم به جهان گشودم و نتوانستم در آن بمانم، و نه سرزمینی که به امید امنیت به آن پناه بردم.

زندگی در انتظار، شاید یکی از دشوارترین گونه‌های زیستن باشد. در اینجا، آدمیان تنها منتظر رفتن نیستند؛ منتظر یک نشانه‌اند. یک تماس، یک نامه‌ی الکترونیک، یک پیام از سفارت، خبری کوچک که بگوید هنوز راهی هست. تلفن‌ها را بارها در طول روز می‌نگریم. صندوق‌های پیام را می‌گشاییم و باز می‌بندیم. گاه پیامی تبلیغاتی می‌رسد و دل، برای چند ثانیه تندتر می‌تپد، چون می‌پنداریم شاید همان پاسخی باشد که ماه‌هاست در انتظارش هستیم.

اما بیشترِ شب‌ها، با همان سکوت به پایان می‌رسد.

سفارت‌خانه‌ها شاید برای شما تنها ساختمان‌هایی باشند در شهرهای گوناگون، اما برای یک پناه‌جو، یک نامه‌ی الکترونیک از درون همان ساختمان، می‌تواند معنای زندگی را در خود نهفته داشته باشد. پشت هر درخواست، انسانی ایستاده است؛ انسانی با ترس، با خانواده، با گذشته، با آینده و با امید. برای بسیاری از ما، انتظار برای پاسخ یک پرونده، انتظار برای آغازی دوباره از زندگی است.

روزها می‌گذرند. شب‌ها فرا می‌رسند و بار دیگر صبح می‌شود. با خود می‌گوییم شاید فردا خبری خوش برسد. شاید فردا دری گشوده شود. شاید فردا سرانجام کسی صدای ما را بشنود.

اما فرداها، یکی پس از دیگری، می‌آیند و می‌گذرند.

در این میان، بی‌وطنی تنها نداشتن یک سرزمین نیست؛ بی‌وطنی یعنی ندانستن اینکه فردا در کجا خواهی بود. یعنی نتوانستن برنامه‌ریزی برای چند ماه پیش‌رو. یعنی هر بار که کسی از آینده می‌پرسد، پاسخی در چنته نداشته باشی. یعنی تمام زندگی‌ات در یک چمدان، چند سند و یک تلفن خلاصه شود؛ تلفنی که هر لحظه ممکن است خبری خوش یا ناخوش با خود بیاورد.

من هنوز همان دخترم؛ دختری که روزگاری آرزو داشت درس بخواند، کار کند و آینده‌ای برای خویش بسازد. تفاوت تنها در این است که اکنون بخشی از انرژی‌ام، به‌جای ساختن آینده، صرف زنده‌ماندن در انتظار آینده می‌شود.

با این همه، هنوز رشته‌ای از امید در من باقی مانده است. شاید همین امید است که هر بامداد مرا از خواب بیدار می‌کند و وامی‌داردم که بار دیگر نامه‌ی الکترونیکم را بگشایم، بار دیگر به تلفنم بنگرم و در انتظار یک نشانه بمانم.

نمی‌خواهم کسی زندگی را برایم بسازد. تنها می‌خواهم جایی داشته باشم که بتوانم بی‌هراس زندگی کنم؛ جایی که زن‌بودن جرم نباشد، خبرنگاربودن خطر نباشد و مهاجربودن به معنای زیستن در انتظار اخراج نباشد.

من از وطنم نگریختم؛ من از نبود امنیت گریختم. اما اکنون، پس از سال‌ها مهاجرت، هنوز نمی‌دانم خانه در کجاست.

و شاید تلخ‌ترین بخش بی‌وطنی همین باشد:

اینکه تمام شب و روز در پی جایی امن می‌گردی، اما هرچه بیشتر می‌گردی، بیشتر درمی‌یابی که هیچ‌کجا برای تو امن نیست.

  • توضیح: «پرتو» نام مستعار راوی این روایت است. به‌منظور حفظ امنیت و حریم خصوصی وی، نام واقعی او در این گزارش منتشر نشده است.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
سکینه ناصری
سکینه ناصری روزنامه‌نگار، گزارشگر

سکینه ناصری، روزنامه‌نگار و گزارشگر اهل غزنی، افغانستان است. وی تحصیلات متوسطه خود را در سال ۲۰۱۶ در غزنی به پایان رساند و در سال ۲۰۲۲ از دانشگاه تعلیم و…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده