نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
ظلمی که زنی بر زن دیگر روا میدارد، شاید یکی از تلخترین دردهایی باشد که میتوان دربارهاش قلم زد؛ بهویژه آنگاه که زنی خود روزگاری طعم تلخ رنج را چشیده، اما ناخواسته یا آگاهانه، همان رنج را بر جان دختر زنی دیگر مینشاند. سالهاست که دختران و زنان بسیاری در افغانستان، نهتنها از دست مردان، بلکه گاه از سوی زنان نیز زخمهایی بر دل دارند؛ زخمهایی که کمتر کسی از آنها سخن گفته است.
من یکی از همان دخترانم.
هجدهساله بودم که مادرم را از دست دادم. با رفتن او، تنها مادر از زندگیام نرفت؛ بخشی از امنیت، پناه و کودکیام نیز برای همیشه با او رخت بربست. خانهای که پیشتر برایم معنای مادر داشت، دیگر همان خانه نبود.
پس از مرگ مادرم، پدرم برای آنکه خانواده بیسرپرست نماند، بار دیگر ازدواج کرد. هرگز نمیخواهم تصمیم پدرم را به داوری بنشینم؛ شاید او نیز، همچون هر انسان دیگری، برای زندگی و آیندهی خانوادهاش تصمیمی گرفته بود که در آن روزگار، درست مینمود. اما برای من، ورود زنی دیگر به خانه، آغاز فصلی تازه از تنهایی بود.
نامادریام در ظاهر زنی آرام و معمولی مینمود، اما رابطهی میان ما هرگز آنگونه که یک دختر آرزو میکند، شکل نگرفت. رفتارهایی که شاید در چشم دیگران کوچک و ناچیز جلوه کند، برای دختری که تازه مادرش را از دست داده، میتواند بار سنگینی باشد. من و برادرانم بارها طعم بیمهری، تحقیر و رفتارهایی را چشیدیم که هنوز خاطرهشان در ذهنم بر جای مانده است.
از همه دردناکتر، دگرگونی پدرم بود.
شاید هیچ دختری پس از از دست دادن مادر، انتظار ندارد که پدرش را نیز از نظر عاطفی از کف بدهد. اما من احساس میکردم پدری که روزگاری پناهگاه من بود، دیگر همان مرد سابق نیست. شاید خود او درگیر زندگی و مسئولیتهای تازهاش بود، اما من در آن سن و سال، تنها دختری بودم که به حمایت پدرش نیازمند بود.
تمام نوجوانیام در حسرت گذشت؛ حسرت مادری که دیگر نبود، خانهای که دیگر آرامش پیشین را نداشت، و پدری که دیگر نمیتوانستم چون گذشته به او پناه ببرم.
با همهی این دردها، کوشیدم آیندهام را خود بسازم. در دانشگاه کابل پذیرفته شدم. درسخواندن برایم تنها تحصیل نبود؛ راهی بود برای آنکه از گذشته فاصله بگیرم و روزی بر پای خویش بایستم. تا سال سوم دانشگاه پیش رفتم و تنها یک سال دیگر تا فارغالتحصیلیام باقی مانده بود. آرزو داشتم کاری بیابم، مستقل شوم، و زندگیای بسازم که انتخابش از آنِ خودم باشد.
اما افغانستان برای بسیاری از زنان، فرصت رسیدن به آرزوها را زود، بسیار زود، میرباید.
با سقوط جمهوری، دانشگاه و آیندهای که برای خود بنا کرده بودم، در یک چشم بههمزدن از من گرفته شد. آن روز برایم تنها فروپاشی یک حکومت نبود؛ گویی بار دیگر چیزی را از دست میدادم که بدان تکیه کرده بودم. همان احساسی که هنگام مرگ مادرم در من نشسته بود، بار دیگر به سراغم آمد؛ احساس بیپناهی، از دستدادن هویت، و بیاختیاری در برابر آیندهی خویش.
دیگر نمیتوانستم به دانشگاه بروم. دیگر نمیتوانستم آن دختری باشم که برای استقلالش میکوشید.
در میان فشارهای خانواده و ناامیدی از آینده، به ازدواج پناه بردم. بیستوسهساله بودم و با خود میاندیشیدم که شاید اینبار زندگی فرصتی دیگر پیش رویم بگذارد؛ شاید بتوانم در خانهی همسرم آرامشی را تجربه کنم که در خانهی پدری کمتر نصیبم شده بود.
اما گاه انسان از رنجی میگریزد، بیآنکه بداند سرنوشت او را به دامان رنجی دیگر میسپارد.
در خانهی همسر نیز، آرامشی که در پندارم بود، نصیبم نشد. حضور و رفتارهایی که از سوی زنان خانوادهی همسرم میدیدم، باری دیگر بر دوشم نهاد. بار دیگر همان احساس آشنای کودکی بازگشت؛ احساس آنکه باید سکوت کنم، تحمل کنم، و در انتظار بمانم که شاید روزی اوضاع بهتر شود.
اما بعضی «شاید»ها هرگز به واقعیت بدل نمیشوند.
نمیخواهم در این نوشته کسی را محکوم کنم. نه میخواهم پدرم را سرزنش کنم و نه میخواهم تمام زنان نامادر یا مادرشوهر را به یک چشم بنگرم. میدانم که بسیاری از زنان، خود قربانی سنتها، فشارهای خانوادگی، و جامعهای هستند که دامنهی انتخابشان را تنگ کرده است.
اما پرسشی همواره در ذهنم باقی مانده است:
چرا زنی که خود رنج کشیده، باید رنج زنی دیگر را افزونتر کند؟
چرا دختری که مادرش را از دست داده، باید در خانهای که قرار است پناهش باشد، احساس بیگانگی کند؟
و چرا در بسیاری از خانوادهها، دختری که بیش از پیش نیازمند حمایت است، ناگزیر میشود بیشتر سکوت کند؟
باور دارم که زن نباید رنجی را که خود آزموده، میراث دختری دیگر سازد. اگر زنی روزگاری با بیمهری، تحقیر یا بیعدالتی بزرگ شده، شاید بتواند چرخهی این درد را در نسل بعد متوقف سازد؛ نه آنکه آن را تداوم بخشد.
این تنها داستان من نیست.
سقوط افغانستان، زندگی هزاران دختر و زن را از مسیر طبیعیاش بیرون راند. دخترانی که به دانشگاه میرفتند، کار میکردند، در آرزوی استقلال بودند و برای خود آیندهای میساختند، ناگهان خانهنشین شدند. بسیاری از آنان ناچار شدند تصمیمهایی بگیرند که شاید در روزگاری عادی هرگز برنمیگزیدند؛ ازدواج زودهنگام، ترک تحصیل، وابستگی اقتصادی، و تحمل شرایطی که هیچ راهی برای اعتراض بدان نمیدیدند.
من نیز یکی از همان دخترانم.
دختری که روزی در دانشگاه برای آیندهاش نقشه میکشید، امروز گاه چنین میپندارد که تنها برای گذراندن روزها زنده است؛ نه از آنرو که آرزویی نداشته، بلکه از آنرو که بارها و بارها فرصت آرزو کردن از او ستانده شده است.
افغانستان برای زنان، تنها یک جغرافیا نیست؛ برای بسیاری از ما، مجموعهای از درهای بسته است. درِ دانشگاه، درِ محل کار، درِ آزادی انتخاب، و گاه حتی درِ خانهای که میبایست امنترین جای زندگی باشد.
امروز این روایت را مینویسم، به این امید که شاید صدای یک زن، به گوش زنی دیگر برسد.
شاید مادری این سطور را بخواند و با دخترش مهربانتر شود.
شاید نامادریای این سطور را بخواند و به یاد آورد که دختر خانه، پیش از آنکه «فرزند زنی دیگر» باشد، کودکی است نیازمند محبت و امنیت.
شاید زنی که روزگاری رنج دیده، تصمیم بگیرد رنج خویش را به زنی دیگر منتقل نکند.
و شاید دختری این سطور را بخواند و بداند که تنها نیست.
کاش هیچ پدر و مادری، بهسبب شرایط زندگی، کودکی را از محبت و امنیت محروم نسازد. کاش هیچ دختری برای گریز از خانهای بیآرامش، ناگزیر به پناهبردن به ازدواجی نشود که از آیندهاش اطمینانی در کار نیست. کاش هیچ زنی، زنی دیگر را بهسبب زنبودنش، بیشتر ناچار به تحمل و سکوت نکند.
ما دختران افغانستان، سالهاست بیش از توانمان تحمل کردهایم. سکوت ما همواره به معنای رضایت نبوده است؛ گاه سکوت، آخرین چیزی است که برای زندهماندن باقی میماند.
من نیز سالها سکوت کردم.
اما امروز مینویسم؛ نه برای انتقام، نه برای محکومکردن کسی، بلکه برای آنکه بگویم پشت سکوت بسیاری از زنان، داستانهایی نهفته است که هیچکس آنها را نشنیده است.
و شاید بزرگترین آرزوی من همین باشد:
روزی فرارسد که هیچ دختری آرزو نکند ایکاش در افغانستان به دنیا نمیآمد؛
و هیچ زنی احساس نکند ایکاش زن به دنیا نمیآمد.
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
سکینه ناصری، روزنامهنگار و گزارشگر اهل غزنی، افغانستان است. وی تحصیلات متوسطه خود را در سال ۲۰۱۶ در غزنی به پایان رساند و در سال ۲۰۲۲ از دانشگاه تعلیم و…
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید