سفره مادر، دل‌گرمی مهمانان غریب

این‌بار با مادر آغاز می‌شود؛ زنی که هرگز مکتب نرفت، اما جهانش وسیع است. سپس مهمانانی از ایتالیا، هالند و مالزی از راه می‌رسند و با میزبان، از بلخ تا مکتب‌ها و کارگاه زنانه، افغانستان را از نزدیک می‌بینند. روایتی از مهمان‌نوازی، لبخند کودکان، رویاهای دختران و آرزویی که در پایان همه را به هم پیوند می‌دهد: فرصت برای همه.

این‌بار با مادر

مادرم خانمی است که تنها چهارده سال داشت که به انتخاب خانواده ازدواج کرد. در آن زمان بسیاری از دختران در افغانستان جز انتخاب خانواده گزینه دیگری نداشتند.

اکنون که دهه‌ها از آن زمان می‌گذرد، فرصت انتخاب اختیاری برای بسیاری از دختران و زنان هنوز کم‌رنگ است؛ به‌ویژه در برخی روستاها.

مادرم نخستین فرزند خود را در نوزده سالگی به دنیا آورد و در سرما و گرما، با کم‌ترین امکانات، فرزندانش را بزرگ کرد. او موجودی عجیب است؛ هر صفتی در برابر او محدود می‌شود، زیرا بخش‌هایی از وجود خویش را برای بزرگ‌کردن فرزندانش می‌گذارد.

مادر خالق است، معلم است، معمار است، بزرگ است، مهربان است و دل‌سوز. در نهایت شایسته ستایش است و من از صمیم قلب تمام مادران را ستایش می‌کنم.

مادرم هرگز به مکتب نرفته و هیچ‌گاه فرصت رفتن به مکتب و دانشگاه را نداشته است. با این همه، جهان‌بینی او نسبت به انسان‌دوستی در سطح بالایی است.

او از همه مهمانانم، با هر جهان‌بینی و فرهنگی که دارند، با گرمی پذیرایی می‌کند. مادرم بر انسانیت باور دارد، پیش از هر ایدئولوژی یا عقیده‌ای.

برای آرامش و فرصت برابر دختران و زنان؛ از چپ به راست: مادرم، لارین اهل هالند، نورسکینه اهل مالیزیا و خودم.

این‌بار تاریخ را به آرزوی دختران و زنان افغانستان وصل می‌کنم. امیدوارم دختران و زنان این سرزمین به آرامش، ارزش‌ها و حقوق انسانی دست یابند و حق انتخاب برای آموزش، پرورش، تحصیل، کار، حضور در جامعه و رشد شخصی را بیشتر از پیش داشته باشند.

در سال‌های اخیر روزگار برای توده مردم دشوار بوده است. فرصت‌های اشتغال برای مردان محدود شده و فرصت‌های آموزش، تحصیل و حضور اجتماعی برای دختران و زنان کم‌تر شده است.

بخشی از آنان به‌خاطر نبود فرصت‌های دورهمی، مراکز آموزشی و تربیتی، فضاهای کاری مشترک و زنانه، و برنامه‌های تقویت ظرفیت و رشد شخصی، با افسردگی و مشکلات روحی روبه‌رو شده‌اند.

امید دارم سال‌های پیش رو روزگار آسان‌تری برای دختران و زنان در افغانستان رقم بزند.

دنیل و نیکو

مهمانانی رفتند و مهمانان دیگری از راه رسیدند. دنیل، اهل ایتالیا، تا آن زمان حدود پانزده کشور را با موتورسکلیت خود سفر کرده بود. او خود را به ازبکستان رساند و از مرز ترمز به مزارشریف آمد.

دنیل چند روز پیش از حضورش در افغانستان برایم پیام گذاشت که قرار است با موتورسکلیتش به افغانستان سفر کند و از ولایاتی چون بلخ، کابل، بامیان، بدخشان، هرات و کندهار دیدن کند.

نیکو نیز شهروند ایتالیا است. او و دنیل هم‌دیگر را در سفارت افغانستان در ترمز دیده بودند و نیکو دو روز زودتر به مزارشریف رسیده بود. پس از آمدن دنیل، قرار ملاقات گذاشتیم.

قرار شد از مکان‌های تاریخی بلخ، از جمله روضه و گنبد آبی، مردم و بازار غوربندی، بازار مندوی، و نیز یک مکتب و یک آموزشگاه در مزارشریف دیدن کنیم. و در واقع چنین کردیم.

نیکو شخصیت منحصر به فرد خود را داشت. او گیاه‌خوار بود و از خوردن غذاهایی که گوشت در آن بود خودداری می‌کرد. برای حیوانات حرمت می‌گذاشت و یاد گرفته بود غذا و خوراک خود را چگونه مدیریت کند.

او به من و دنیل طرز تهیه برخی خوراکی‌ها را آموزش داد تا بتوانیم غذاهای سالم‌تری نوش‌جان کنیم.

دنیل نیز مرد جالبی بود. او نتوانسته بود پس از فارغ‌التحصیلی از مکتب به دانشگاه برود، زیرا هزینه تحصیل در این کشور بالا است.

بنابراین چندین سال شروع به کار کرد، سپس عزم خود را برای ماجراجویی در دل جاده‌ها جزم کرد و اکنون خود را در دل افغانستان یافته بود.

من و دنیل روی قلعه قدیمی در بلخ.

افغانستان کشوری است در دل جغرافیا؛ از میراث جاویدان پیر شیدای بلخ، مولانا، تا صلصال و شهمامه، از قلب تپنده راه ابریشم تا دره‌های همیشه سبز نورستان و شاهکار طبیعت واخان در بدخشان.

کشوری که فرهنگ مهمان‌نوازی و مهربانی از انسان به انسان در دل تاریخ آن ریشه دارد، از فرهنگ تا هنر. اما آنچه گاه این میراث را در سایه برده، رنج‌ها و دشواری‌های روزگار است.

در بلخ

در چنین روزی از مکان‌های تاریخی بلخ دیدن کردیم: برج عیاران، آرامگاه ملا محمدجان، قدیمی‌ترین مسجد بلخ یعنی خواجه پارسا، خواجه آکاشاه، خانه مولانا و دیگر جاها.

با تعداد زیادی از مردمان محل دیدار کردیم. مردمان زیادی از ما استقبال کردند و حضور گرم آنان باعث دل‌گرمی دنیل و نیکو شد.

مهمان‌نوازی مردم محل در بلخ همراه بود با چای و قصه‌هایی از دل بلخ؛ از قلعه‌های قدیمی تا مردمانی که هنوز اصالت خویشتن را به عنوان انسان نسبت به انسان حفظ کرده‌اند.

ابتدا از روی قلعه‌ای که از جاده عمومی بلخ به سمت برج عیاران و آرامگاه ملا محمدجان وصل شده است، روانه شدیم. در جریان حرکت از آغاز تا برج عیاران، درباره ملا محمدجان صحبت کردیم؛ مردی که قرن‌ها پیش پیکر او بر خاک گذاشته شده است.

حس کنجکاوی نیکو باعث شد روی قلعه درباره او بیشتر تحقیق کنیم و اطلاعات بیشتری درباره‌اش بخوانیم.

وقتی روی برج عیاران رسیدیم، خانواده‌هایی را دیدیم که بخشی از آنان از کابل راهی بلخ شده بودند تا از این شهر بازدید کنند. بخش دیگر، خانواده‌های مهاجر افغانستانی بودند که از کانادا آمده بودند تا از افغانستان دیدن کنند.

دو خانم، مادر و دختری که از کانادا آمده بودند، اطلاعات خوبی از بلخ و تاریخ بلخ داشتند. آنان درباره مولانا، ملا محمدجان و تاریخ بلخ به دنیل و نیکو اطلاعات دادند.

ما از صمیم قلب از اطلاعات خوبی که در دسترس ما قرار دادند تشکر و قدردانی کردیم.

من در برابر دروازه آرامگاه قدیمی‌ای در بلخ.

شبی بدون گوشت

در برگشت از بلخ به مزارشریف، دیداری نیز از بازار غوربندی، بازار مندوی، بازار فروش میوه خشک و در نهایت گنبد آبی داشتیم.

شام از راه رسیده بود و گنبد آبی نمای زیباتری به خود گرفته بود. روی سنگ‌فرش‌های سفید صحن روضه نشستیم.

چند مرد خسته و زحمت‌کش، که از راه دور رسیده بودند، به ما ملحق شدند و درباره حضور دنیل و نیکو از من پرسیدند. بخش زیادی از عمر خود را به کار گذاشته بودند تا لقمه‌نانی بر سفره فرزندانشان ببرند.

دستان آنان آزرده، سخت و در عین حال محکم و قوی بود و از کار سخت و طاقت‌فرسا خبر می‌داد. با آنان به گرمی صحبت کردیم.

آنان ما را به غذای شب دعوت کردند، اما ما از این حس صمیمانه و مهمان‌نوازی‌شان تشکر و قدردانی کردیم و گفتیم باید شب به خانه برویم.

برای این‌که من و دنیل به طرز تفکر و باور نیکو نسبت به حیوانات احترام گذاشته باشیم، در یک رستورانت سنتی با فضای دل‌نشین غذایی سفارش دادیم که گوشت در آن به کار نرفته بود. این غذاها شامل آشک، بولانی و آش بودند.

نیکو نیز خیلی خرسند بود که بالاخره غذاهایی را نوش‌جان می‌کرد که سنتی و هوس‌انگیز بودند و گوشت در آن‌ها نبود.

شب تقریباً دیر شده بود. راهی خانه شدیم، چای تهیه کردیم و به قصه‌های باقی‌مانده از روز پرداختیم. قصه‌ها گرم بود و دل‌ها گرم‌تر.

با این حال برای فردا نیز برنامه ریختیم تا به مکتب و آموزشگاه برویم و با کودکان و شاگردان دیدار کنیم.

رویاهایی در سر

صبح روز بعد، برای رفتن به یک مکتب خصوصی در منطقه سجادیه و سپس به آموزشگاهی در منطقه علی‌آباد آماده شدیم. پس از احوال‌پرسی و ملاقات با مدیر مکتب، راهی صنوف دختران و پسران شدیم که برای آموزش و پرورش به مکتب آمده بودند.

آنان با ده‌ها پرسش در سطح بالا ما را غافل‌گیر کردند و از خود و رویاهای خود برای آینده سخن گفتند؛ از داکتر شدن تا معلم بودن، از ادامه تحصیل در اروپا تا امریکا، از بازگشت به خانه تا خدمت به خانواده و جامعه.

از طرف دیگر از کمبودها و محدودیت‌های موجود نیز گفتند. آنان از آینده نگران بودند، اما رویاهایشان همچنان بزرگ بود.

دختری با هزاران رویا در سر؛ امید که رویاها به واقعیت بپیوندند.

دخترانی با هزاران رویا در سر هستند. امیدوارم زندگی مجال آن را به آنان بدهد تا راه برای دختران و کودکان باز شود و به عنوان انسان و بخش مهمی از جامعه، به رویاها و اهداف خود دست پیدا کنند.

در این مکتب، کودکان علاوه بر درس‌های مکتب، زبان انگلیسی و آموزش کمپیوتر را نیز به‌صورت جداگانه فرا می‌گیرند.

فضا برای حضور دختران در کنار هم‌دیگر بسیار صمیمانه است. آنان در کنار هم‌دیگر نه تنها درس می‌خوانند، بلکه در ساعات تفریح و موقع رخصتی، قبل از شروع صنوف، با هم‌دیگر به بازی می‌پردازند.

دختری با هزاران رویا در سر؛ امید که رویاها به واقعیت بپیوندند.

در سال‌های اخیر شرایط برای بسیاری از دختران دشوار بوده و بخشی از آنان از آموزش، پرورش، تحصیل و کار دور مانده‌اند.

افغانستان کشوری است که در آن خانواده‌ها حداقل چهار تا هشت فرزند دارند. نیروی جوان، دختر و پسر، در آن فراوان است و اما فرصت‌های کار و اشتغال محدود.

بنابراین آرزوهای بسیاری از جوانان تنها در دل می‌ماند و به واقعیت نمی‌پیوندد. رفته‌رفته این یاس و ناامیدی باعث می‌شود تعدادی از جوانان راهی مهاجرت از مسیرهای پرخطر شوند.

آموزشگاهی در منطقه‌ای دوردست

پس از دیدار با مکتب، نوبت به آموزشگاهی رسید که در منطقه‌ای دوردست در مزارشریف واقع شده است، منطقه‌ای به نام علی‌آباد.

جایی که یک خواهر و برادر برای ایجاد فضای آموزشی برای کودکان، دختران و پسران، تلاش کرده‌اند. آنان سال‌ها است در عرصه آموزش و پرورش تلاش می‌کنند.

شاگردان زیادی زبان انگلیسی و کمپیوتر را در این‌جا فرا گرفته و تعداد زیادی از آنان از برنامه‌های مختلف آموزشی فارغ‌التحصیل شده‌اند. در واقع به عنوان انسان، جا دارد از تلاش و حس مسوولیت انسانی و وجدانی این خواهر و برادر تشکر و قدردانی کنم.

من مکرراً به این آموزشگاه سر می‌زنم. تعداد زیادی از گردشگرانی که به مزارشریف می‌آیند را نیز نزد این کودکان می‌برم، زیرا برای من و برای این گردشگران تنوع است.

دیدار از این کودکان برای من انرژی‌بخش است و حس خوب انسان‌دوستانه برای من خلق می‌کند. از همه مهم‌تر این‌که هرگز از دیدن آن‌ها یا از حضور با این کودکان خسته نمی‌شوم، بلکه در عوض انگیزه و انرژی می‌گیرم.

این برای من شبیه پوزل است که هر بار قطعاتی از آنان به من اضافه می‌شود. انرژی و حس خوب و تلاش برای انسان بودن و انسان ماندن، و این انرژی متقابل است؛ برای این کودکان و مخصوصاً برای دختران.

پسرانی با هزاران رویا در سر؛ آرزوی موفقیت دارم.

دخترانی با هزاران رویا در سر؛ آرزوی موفقیت دارم.

در این فضای امن آموزشی، کودکان نه تنها زبان انگلیسی را فرا می‌گیرند، بلکه فضا برای حضور دختران در کنار هم‌دیگر و اشتراک‌گذاری تجربه‌ها و آموخته‌ها فراهم است.

در شرایطی که راه‌ها و فرصت‌های رشد آموزشی و تحصیلی برای آنان محدود است، آنان با تمام دغدغه‌ها و چالش‌ها، با امید و تلاش به راه خود ادامه می‌دهند.

لارین و نورسکینه

پس از آن‌که دنیل و نیکو راهی سفر ماجراجویی خود در دل ولایات دیگر افغانستان شدند، لارین، اهل سوریه و هالند، و نورسکینه، اهل مالیزیا، از راه رسیدند تا خانه خالی نباشد و سفره غریبانه ما بی‌مهمان نماند.

آنان از راه رسیدند و ما از دغدغه‌ها، دل‌تنگی‌ها، قصه‌ها و دشواری‌های زندگی در افغانستان برایشان گفتیم.

لارین نیز در لابلای صحبت‌ها و قصه‌هایی که همراه با چای سبز بود، از دشواری‌های زندگی در سوریه و جنگ‌هایی که برای مردمان سوریه امان نداد، قصه کرد.

از سنت‌ها و فرهنگ‌های مشترک سوریه و افغانستان نیز سخن گفتیم. اکنون خوب درک کرده بودیم که مردم عادی چگونه بهای رنج‌های روزگار را می‌پردازند.

حس کنجکاوی من، خواهرم و مادرم امان نداد و سرانجام از موهای لارین که طبیعتاً و ذاتاً فر بود ستایش کردیم؛ موهای قشنگ.

خواهر بزرگ‌تر او که عکسش را نشان داد نیز موهای فر و بلندی داشت. لارین اصالتاً اهل سوریه بود و اما خانواده او حدود سی سال پیش به هالند مهاجرت کرده بودند. لارین، خواهر و برادر او در هالند متولد، بزرگ و تحصیل‌کرده بودند.

حضور گرم این عزیزان بر فضای گرم کانون خانواده می‌افزاید. آنان می‌آیند و با خود مهربانی، صداقت، هم‌دلی و یک‌دلی می‌آورند.

از چپ به راست: مادرم، لارین و خواهرم.

از چپ به راست: مادرم، لارین، خواهرم و نورسکینه.

نورسکینه، اهل مالیزیا، خانمی با وقار، بسیار محترم و مهربان بود. او نیز از راه رسیده بود تا با ما وصل شود و قصه‌های ما شامل حال او نیز شود، و او نیز از خود و کشور خود به ما بگوید.

نورسکینه و لارین هر دو دخترانی شوخ‌طبع، خنده‌رو و بسیار شاد بودند. از حضور در افغانستان تردید داشتند، اما کانون گرم خانواده‌ها، دیدار با کودکان، دختران و شاگردان مکتب و آموزشگاه برای آنان باعث دل‌گرمی و شوق ماندن بیشتر در افغانستان شد.

آنان آمدند و کانون گرم خانواده گرم‌تر شد. شب‌ها تا دیروقت از فرهنگ‌ها و سنت‌های موجود در افغانستان صحبت کردیم.

صبحی با مهمان‌نوازی

صبح روز بعد، مصمم شدیم که ابتدا برویم مکتوب اجازه سفر بگیریم و سپس سیم‌کارت و بعد انترنت فعال کنیم.

همچنین از مکان‌هایی چون گنبد آبی، بازار غوربندی، بازار مندوی، بازار میوه خشک، یک مکتب خصوصی و آموزشگاهی که در آن دختران و پسران زیادی برای فراگیری زبان انگلیسی و کمپیوتر می‌آیند، بازدید کنیم.

صبحانه را نوش‌جان کردیم. از صبحانه‌ای که مادر تهیه کرده بودند، بسیار خوش‌حال بودند. گفتند در طول این سفرها و ماجراجویی‌ها زمان زیادی بود که غذای خانه را نخورده بودیم و این غذا ما را به یاد خانه و مادر انداخت.

آنان از مادر تشکر و قدردانی کردند، آماده شدیم و به سمت برنامه‌های روز حرکت کردیم.

لبخندی از سر شوق؛ کودک کار.

لبخندی از سر شوق، کودک کار، با چشمانی بسیار منحصر به فرد. لارین از دیدن این لبخندها بر صورت کودکان بر خود می‌بالید.

او می‌پرسید: «چگونه و این صمیمیت و هم‌دلی از کجا می‌آید؟ چگونه است که این مردمان در این حد صمیمیت و روابط خوب دارند؟ ما در اروپا با مردمان و رفتارهای بسیار سردی روبه‌رو هستیم.»

گفتم: «این‌جا در افغانستان آنچه به‌شدت فراوان است، مردم‌مداری اجتماعی است. روابط بسیار به راحتی شکل می‌گیرد.

بی‌آن‌که آدم‌ها از قبل هم‌دیگر را بشناسند یا صحبتی داشته باشند، سلام و علیک می‌کنند و ارتباطات بسیار به راحتی ایجاد می‌شود.»

مردم به هم‌دیگر صمیمیت دارند و مهمان‌نوازی می‌کنند. بی‌آن‌که هم‌دیگر را دیده باشند، در نخستین فرصت از هم‌دیگر برای چای و حتی برای مهمانی دعوت می‌کنند؛ برای صرف غذا در ظهری یا در شبی، یا حتی در صبحانه از هم‌دیگر پذیرایی می‌کنند.

آنچه در رسانه‌ها درباره مردم افغانستان دیده می‌شود با واقعیت فاصله دارد. متاسفانه بسیاری از کسانی که به افغانستان سفر نکرده‌اند، تصویر درستی از مردم این سرزمین ندارند.

پدر و پسران؛ مردان کارگر.

لارین و نورسکینه هنگام قدم‌زدن و بازدید از بازارهای مزارشریف لذت بردند، کیف کردند و از مهربانی و هم‌دلی مردم خوش‌شان آمد.

از همه مهم‌تر مهمان‌نوازی و دعوت به چای و غذا برای آنان به‌شدت جالب توجه بود. مردم در دوکان، روی کرایی، روی تخت‌کار، روی جاده و در هر کجایی که صرف غذا یا چای می‌کردند، آنان را دعوت می‌کردند تا ملحق شوند.

این برای این عزیزان به‌شدت قابل ستایش و قدردانی بود و از مهمان‌نوازی و حضور در جمع مردم خرسند بودند.

کارگاه زنان

فردای آن روز، طبق برنامه به یک کارگاه زنانه، یک مکتب خصوصی و آموزشگاه مراجعه کردیم و در آن‌جا با دختران، زنان و کودکان دیدار کردیم.

درباره اهداف، کار، چالش‌ها و دشواری‌های موجود آنان به گفت‌وگو پرداختیم و از رویاها و اهدافی که در سر داشتند پرسیدیم.

مالک این کارگاه، خانمی فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد از دانشگاه بلخ، گفت: «من فارغ‌التحصیل دانشکده اقتصاد از دانشگاه بلخ هستم. در سال‌های اخیر، در حالی که دوره ماستری را آغاز کرده بودم، ادامه تحصیل برایم ممکن نشد.»

او ادامه داد: «بنابراین من و یک خانم دیگر تصمیم گرفتیم ایده‌ای تجاری راه‌اندازی کنیم. تا کنون که حدود پنج سال از آغاز کار می‌گذرد، حدود پنجاه خانم آموزش را در این‌جا فرا گرفته و فارغ‌التحصیل شده‌اند و هرکدام تجارت کوچک خود را در خانه راه‌اندازی کرده‌اند.»

جریان دیدار از یک کارگاه زنانه در مزارشریف.

خانم‌های زیادی این‌جا را به عنوان خانه دوم پذیرفته‌اند؛ جایی که دختران و زنان در کنار هم‌دیگر می‌آیند تا غصه‌ها، نگرانی‌ها، دغدغه‌ها و دل‌شوره‌ها را زیر سوزن ماشین کنند.

آنان دل‌شان را با هم‌دیگر گرم و صمیمیت و شادمانی را تقسیم می‌کنند. از حضور در این‌جا استقبال می‌کنند و از مالک کارگاه بابت ایجاد این فضا بسیار قدردان‌اند.

جریان کار یک خانم برای ساختن کیف زنانه.

لارین و نورسکینه، و در واقع همه ما از حضور در میان این دختران و زنان احساس خرسندی کردیم و در نهایت برایشان آرزوی موفقیت کردیم.

با شاگردان مکتب

پس از پایان دیدار با دختران و زنان در کارگاه، اکنون با لارین و نورسکینه به مکتب خصوصی رفتیم تا با شاگردان نیز ملاقاتی داشته باشیم؛ مکتبی که برای دختران و پسران زمینه آموزش و پرورش فراهم کرده بود.

در این دیدار روی چالش‌ها، مشکلات و کمبودهای موجود و شرایط موجود برای دختران صحبت کردیم. دختران با هزاران رویا و اهداف درباره آینده نامعلوم صحبت کردند.

آنان نگرانی‌های شان را نسبت به آینده ابراز کردند و از صمیم قلب برای باز شدن بیشتر دروازه‌های آموزش و مکتب آرزو کردند.

در ضمن یکی از شاگردان از روی کنجکاوی پرسش جالبی از لارین مطرح کرد: «خانم لارین، شما چرا این‌قدر قدبلند و جذاب هستید؟»

جریان بازدید از شاگردان یک مکتب.

وقتی من این پرسش را برای مهمانان ترجمه کردم، همه خندیدیم و فضا بسیار صمیمانه و رفیقانه شد. در نهایت لارین پاسخ داد که دست خودم نبود؛ وقتی هنوز دوازده سال داشتم، رشد سریعی در قد خود حس کردم و در حال بلند شدن بودم. در واقع پرسش‌های زیاد مطرح شد که یکی‌یکی به آن‌ها پاسخ دادیم.

جریان نوشتن متن یادگاری برای مهمانان توسط شاگردان مکتب.

در نهایت، تمام ما از صمیم قلب آرزو کردیم دشواری‌ها پایان یابد و دختران و زنان بتوانند حضور پررنگ‌تری در جامعه داشته باشند.

در آموزشگاه

در این روز به آموزشگاه نیز رفتیم تا لارین و نورسکینه نیز با دختران و شاگردان این آموزشگاه دیدار و صحبت‌هایی داشته باشند.

قبل از رفتن به آموزشگاه، لارین و نورسکینه بسکویت و چاکلیت خریداری کردند تا در نهایت به شاگردان تقسیم کنند. آنان نیز دهانی به شیرینی سپرده بودند.

این کودکان هرکدام پرسش‌های خود را از لارین و نورسکینه مطرح کردند. آنان حس کنجکاوی به خرج دادند و پرسش‌های خیلی خوبی مطرح کردند که در نهایت برای لارین و نورسکینه تجربه‌ای به‌شدت شیرین و به‌یادماندنی بود.

و در واقع لارین در این‌جا نیز با پرسش همیشگی روبه‌رو شد: چگونه این‌قدر قدبلند است؟

جریان دیدار با دختران در آموزشگاه.

در جریان دیدار، یکی از دانش‌آموزان از عشق خود به وطن سخن گفت و من آن را برای لارین و نورسکینه ترجمه کردم.

کودکی هم از من پرسید که آیا فلان چیز را می‌شناسم؛ پاسخ دادم که نه، اما شاید آنچه تو به آن اشاره داری چیز دیگری باشد. همه با لبخند تشویق کردند و فضا بسیار صمیمانه شد.

جریان دیدار از آموزشگاه؛ کودکی با لبخند دل‌نواز.

سخن پایانی

به عنوان جمع‌بندی، افغانستان امروز روزگار دشواری را پشت سر می‌گذارد؛ روزگاری که بر زندگی توده‌های مردم سنگینی می‌کند.

آرزو می‌کنم همه، با هر باور و عقیده، به ارزش‌ها، حقوق و باورهای مردم احترام بگذارند و در سایه هم‌دلی و گفت‌وگو، روزگار بهتری برای همه ساخته شود.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
صفدرعلی احمدی
صفدرعلی احمدی عکاس، نویسنده

صفدرعلی احمدی، افغانستان‌گرد، راهنمای گردشگران خارجی و نویسنده است. او سال‌هاست میزبان مسافران و مهمانانی می‌شود که برای دیدن افغانستان از سراسر جهان به این کشور سفر می‌کنند. آنان را…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده
هم‌رسانی این خبر: تلگرام واتس‌اپ فیسبوک ایکس