اتباع بیگانه؛

همه‌چیز خوب است؛ اما اینجا خانه من نیست

زندگی آرام، کار آبرومند و محیطی امن نتوانسته احساس بیگانگی یک مهاجر را از میان ببرد؛ او در میان آسایش روزمره، همچنان دلتنگ وطن، خاطرات کودکی و روزهایی است که با وجود سختی‌ها، خود را بیگانه نمی‌دانست و با مردم، زبان و محیط زندگی‌اش احساس نزدیکی و تعلق عمیق می‌کرد و بازگشت به وطن را آرزو دارد.

پنج سال می‌شود که در یکی از شهرهای ایران زندگی می‌کنم. کار نسبتاً آبرومندی دارم؛ در یک کتاب‌فروشی فروشنده هستم. با آدم‌های باسواد، دانش‌آموخته و اهل ادب و فرهنگ سر و کار دارم. در کل با من رفتاری از سر احترام دارند؛ هم موهایم سفید است و هم از ظاهرم چنین به نظر می‌رسد که آدمی تحصیل‌کرده و بازنشسته باشم.

سرپناهی هم اجاره کرده‌ایم. غذای بخور و نمیری هم می‌رسد. همسر و دخترم هم هستند. محیط پاک، آرام و باصفاست. ظاهراً به مشکل عمده‌ای برنخورده‌ایم که قابل حل نباشد.

بعدازظهر شیفت کاری من است. نیمه‌شب هنگام برگشت به خانه، پیاده می‌آیم. خیابان‌ها خلوت‌ترند. همه‌جا چراغانی و روشن است. نسیم ملایمی می‌وزد. همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد.

اما یک ناراحتی پنهان مرا آزار می‌دهد. جگرخون هستم؛ البته فقط خودم می‌دانم، چون با کسی چیزی نمی‌گویم.

این زیبایی‌ها مرا آرام نمی‌کند. برایم خوشایند نیست، چون من متعلق به اینجا نیستم. من اینجا بیگانه‌ام؛ «اتباع بیگانه»، همان اصطلاحی که برای غریبه‌ها به کار می‌برند.

هرچند تا هنوز کسی به من «غریبه» نگفته و پلیسی هم از من مدرک هویت نخواسته است، اما نمی‌دانم چرا می‌خواهم بروم. می‌دانم یک روز باید بروم.

یادم از وطن می‌آید؛ وقتی باران می‌بارید و کوچه‌ها گِل می‌شدند. سقف خانه گاهی چکه می‌کرد. می‌رفتم از چاه مسجد میرزا قاسم با چنگک یا بانگی آب می‌آوردم.¹

زمستان صندلی داشتیم. مادرم در خانه نان می‌پخت؛ نان پنجه‌کشی. صبحانه با آن نان گرم، چهارمغز و کشمش سایه‌گی² که پدرم از سانچارک روان می‌کرد، چقدر مزه می‌داد.

همیشه آخر هفته رخصتی‌مان را در قرغه سپری می‌کردیم. یک چای‌فروش بود که ما رفیق‌ها را شناخته بود، چون همیشه با هم ما را می‌دید. پسان‌ها مرا «ماما» خطاب می‌کرد؛ مثل این‌که صدها سال همدیگر را می‌شناختیم.

او پشتو می‌گفت و ما فارسی، اما گپ همدیگر را می‌فهمیدیم. هیچ‌وقت احساس بیگانگی نکرده بودیم.

 

¹ چنگک یا بانگی وسیله‌ای است از چوب و میلهٔ باریک فلزی، در حدود پنجاه سانتی‌متر. یک سر میله به قسمت چوبی وصل است و سر دیگر آن حالت نیم‌حلقه‌ای دارد و دستهٔ سطل در آن قرار می‌گیرد. قسمت چوبی روی شانه گذاشته می‌شود و امکان حمل هم‌زمان دو سطل آب، در دو طرف، را آسان‌تر می‌کند.
² کشمش سایه‌گی؛ انگوری که در سایه خشک می‌شود.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: