نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
به یاد میآورم روزهای دانشجویی را؛ روزهایی که باید تمام فکر و خیال ما درباره درس، امتحان، آینده و ساختن زندگی میبود، اما میان من و همنسلانم، یک پرسش بیشتر از همه تکرار میشد: «چطور راهی برای رفتن پیدا کنیم؟»
ما در صنفهای دانشگاه نشسته بودیم، اما ذهنمان کیلومترها دورتر، پشت مرزهای افغانستان پرسه میزد. بهجای آنکه برای ماندن و ساختن آینده برنامه بریزیم، درباره راههای خروج، کشور مقصد، ویزا و فرصتهای مهاجرت حرف میزدیم. رفتن برای بسیاری از ما دیگر یک رؤیای دور نبود؛ تبدیل شده بود به برنامهای برای نجات.
پنج سال پیش، میان صدای انفجار و انتحار در شهر کابل و ولایتهای افغانستان، هنوز برای رؤیاهایمان میجنگیدیم. با وجود تمام ترسها، دانشگاه میرفتیم، کار میکردیم و تلاش داشتیم شغل بهتری پیدا کنیم تا شاید بتوانیم زندگی بهتری برای خود و خانوادههایمان بسازیم. صدای انفجار بخشی از زندگی روزمره شده بود، اما هنوز امیدی برای ماندن وجود داشت؛ هنوز تصور میکردیم اگر تلاش کنیم، شاید فردای بهتری در همین سرزمین بسازیم.
اما تحولات سیاسی همهچیز را تغییر داد. بسیاری از فرصتهای شغلی از میان رفت، شمار زیادی از مردم کارهای خود را از دست دادند و درهای دانشگاهها به روی دختران بسته شد. نسلی که برای ساختن آینده خود تلاش میکرد، ناگهان با آیندهای مبهم و محدود روبهرو شد.
امروز، با گذشت پنج سال از آن تحولات، وقتی به وضعیت افغانستان نگاه میکنیم، فقر در کوچهها و بازارها خودنمایی میکند و سفرههای خالی بسیاری از خانوادهها، پیش از هر چیز دیگری، از بحران سخن میگویند.
برای خانوادهای که نان شب خود را به سختی فراهم میکند، فکر کردن به دانشگاه و آینده تحصیلی فرزندش گاهی به یک آرزوی دور تبدیل شده است. کسانی که توان مالی بیشتری دارند، شاید فرزندانشان را به دانشگاههای خصوصی بفرستند یا برای تحصیل راهی خارج از کشور کنند؛ اما بخش بزرگی از مردم دیگر میان دانشگاه دولتی و خصوصی انتخاب نمیکنند. دغدغه آنان پیدا کردن کاری است که بتوانند با درآمد آن، خانوادهشان را زنده نگه دارند.
در کوچهها و بازارها، جوانانی دیده میشوند که از صبح تا شب در جستوجوی کار هستند؛ کارگری، رانندگی، دکانداری یا هر کاری که بتواند چند لقمه نان حلال به خانه ببرد. برای بسیاری، رؤیای داشتن شغل خوب و زندگی مرفه جای خود را به رؤیایی سادهتر داده است: یک کار، یک درآمد، یک خانه و یک زندگی بدون ترس.
همینجاست که مهاجرت برای بسیاری، نه از سر انتخاب، بلکه از سر اجبار آغاز میشود.
وقتی خانه نتواند امنیت، کار، آموزش و چشمانداز روشنی از آینده فراهم کند، جادههای مهاجرت برای مردم به آخرین راه نجات تبدیل میشود. چمدانهایشان را میبندند، خانه و خانواده را پشت سر میگذارند و راهی سرزمینی میشوند که شاید هیچ شناختی از آن ندارند؛ تنها با این امید که آن سوی مرز بتوانند زندگیای را آغاز کنند که در وطن دیگر امکان ساختنش را ندارند.
اما این جاده همیشه به زندگی بهتر ختم نمیشود.
برای بسیاری، مسیر مهاجرت از راههای قاچاق و مسیرهای پرخطر میگذرد؛ مسیرهایی که در آن، یک حادثه میتواند رؤیای یک زندگی بهتر را برای همیشه به پایان برساند. برخی هرگز به مقصد نمیرسند و جانشان در کوهها، بیابانها، دریاها و مسیرهای قاچاق جا میماند. خانوادههایی که چشمانتظار بازگشت عزیزشان هستند، گاهی تنها با خبر مرگ او روبهرو میشوند؛ در حالی که حسرت زندگی بهتر برای همیشه بر دل و پیکر آنان باقی میماند.
اما حتی برای کسانی که از این مسیرها جان سالم به در میبرند، پایان راه لزوماً امنیت نیست.
در سالهای اخیر، شمار زیادی از مردم افغانستان به کشورهای همسایه، از جمله پاکستان و ایران، پناه بردهاند؛ کشورهایی که برای بسیاری قرار بود ایستگاه موقت رسیدن به یک زندگی امنتر باشند. اما زندگی مهاجران در این کشورها نیز با ترس از بازداشت، اخراج و بیسرنوشتی گره خورده است.
بسیاری از خانوادهها هر روز با این نگرانی زندگی میکنند که شاید مجبور شوند دوباره خانهای را که با هزار امید ساختهاند، ترک کنند. کسانی که یکبار وطن را برای پیدا کردن امنیت ترک کردهاند، گاهی در کشور میزبان نیز خود را در آستانه بازگشت اجباری میبینند.
برای برخی، این سرگردانی سالها ادامه داشته است؛ از یک مرز به مرز دیگر، از یک شهر به شهر دیگر و از یک امید به امیدی دیگر.
آنها نه در وطن احساس امنیت میکنند و نه در سرزمینی که به آن پناه بردهاند، آیندهای پایدار دارند. خانه را ترک کردهاند تا امنیت پیدا کنند، اما گاهی در مقصد نیز مجبور میشوند دوباره خانهای را که به سختی ساختهاند، ترک کنند.
شاید تلخترین بخش این داستان همین باشد: مردمی که روزی برای ساختن آینده در کشورشان تلاش میکردند، امروز برای پیدا کردن جایی که بتوانند فقط با خیال آسوده زندگی کنند، از مرزی به مرز دیگر سرگرداناند.
پنج سال گذشته است؛ پنج سالی که برای بسیاری، نه با ساختن آینده، بلکه با از دست دادن فرصتها سپری شده است. نسلی که میتوانست درس بخواند، کار کند، خانواده تشکیل دهد و کشورش را بسازد، بخشی از این سالها را در انتظار، مهاجرت، بیکاری، ترس و بلاتکلیفی گذرانده است.
در نهایت، مهاجرت برای بسیاری از مردم افغانستان دیگر یک انتخاب ساده نیست؛ نتیجه سالها فقر، بیکاری، محدودیت و نبود چشمانداز روشن برای آینده است. مردمی که روزی برای ساختن زندگی در وطن تلاش میکردند، امروز در جستوجوی امنیت و فرصت، راهی مرزها میشوند؛ اما برای بسیاری، این جستوجو نه به یک زندگی بهتر، بلکه به سرگردانی تازهای میان مرزها و کشورها ختم شده است. تا زمانی که امنیت، آموزش، کار و امید به آینده در داخل افغانستان تضمین نشود، رؤیای مهاجرت برای بخش بزرگی از مردم همچنان ادامه خواهد داشت و خانه امن نخواهیم داشت.
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
The article captures a profound systemic failure: when local opportunity vanishes, the search for stability becomes paramount. It’s a massive risk assessment crisis. The desperate need for reliable futures-whether across borders or finding trustworthy digital platforms like a ۷۸۹ casino legit-speaks to the universal pursuit of security.
صفحه ما را دنبال کنید