نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
این یادداشت برداشتی است از نوشته مصطفی سلیمانی با عنوان «طرحوارههای متولیان دین»، که در اینجا با نگاهی به شرایط کنونی افغانستان و رژیم طالبان بازخوانی شده است.
هیچ انسانی از دریچهای بیطرف به جهان نمینگرد. آنچه در کودکی بر ما گذشته، آنچه از محبت یا محرومیت چشیدهایم، آنچه از ترس یا امنیت در دل داشتهایم، بهمرور نقشهای پنهان در ذهن ما میکشد؛ نقشهای که به ما میگوید جهان تا چه اندازه قابل اعتماد است و ما تا چه اندازه شایسته محبتیم.
روانشناسان این نقشههای پنهان را طرحواره مینامند. و کسی که در افغانستان امروز، زیر سایه رژیم طالبان، جایگاه دینی مییابد، پیش از آنکه عالم یا مرجع باشد، انسانی است با همین نقشهها در دل؛ نقشههایی که گاه در دهههای جنگ، آوارگی، محرومیت از آموزش و زندگی در فضای نظامیگری شکل گرفتهاند.
مسئله از آنجا آغاز میشود که این نقشههای شخصی، جامه مرجعیت و اکنون جامه قدرت رژیم را هم به تن میکنند. آنچه در زندگی خصوصی یک فرد میماند و با او میمیرد، وقتی با اقتدار مسلحانه گره بخورد، به سرنوشت میلیونها انسان بدل میشود.
کسی که در دل خود از دستدادن کنترل میترسد، ممکن است سرکوب را نظم دینی بنامد. کسی که در گذشته خشونت دیده، شاید مجازات و محدودیت را تنها زبان فرمانروایی بداند. و اینگونه است که تجربه دینی یک ملت، در سایه روان گروهی از افراد مسلح شکل میگیرد.
وقتی شک و پرسش، جرم میشود
دختری را در کابل یا هرات تصور کنید که در خلوت خود میگوید دیگر دعایش پاسخی نمیبیند، و گاه از سرنوشتی که برایش رقم خورده دلگیر است. این جمله میتوانست دری باشد به سوی گفتوگویی عمیق درباره رنج و ایمان و آینده. اما در فضایی که هر پرسش با تهدید یا مجازات پاسخ میگیرد، این دختر میآموزد که حقیقت درونش را پنهان کند و شاید حتی صدایش را.
از همین نقطههای کوچک است که فاصله میان یک نسل و متولیان قدرت آغاز میشود؛ نه از انکار، که از نبودِ جایی امن برای گفتن و پرسیدن.
طرحواره تنبیهگری، در این میان، اثری ژرف بر جان جوانان افغانستان میگذارد. آنگاه که هر خطا، هر پوشش نادرست، هر بیرونرفتن بیمحرم، با کیفر و شلاق و زندان پاسخ میگیرد، دین در ذهن نسل جوان به دادگاهی بدل میشود، نه آغوشی برای رشد و بازگشت.
اینجاست که باید میان گناه و شرم فرق نهاد: گناه میگوید «کاری نادرست کردم»، اما شرم زمزمه میکند «خود من آدم بدی هستم». گناه راه بازگشت میگشاید؛ شرم عمیق، دری به روی پنهانکاری و گاه فرار از کشور.
محرومیتی که چهره یک نسل را میسازد
این طرحوارهها در افغانستان امروز، دیگر تنها نگرشهای فردی نیستند؛ به سیاست و قانون رژیم بدل شدهاند. دختران از رفتن به مکتب و دانشگاه محروم ماندهاند و آینده تحصیلی نیمی از جمعیت این کشور معلق مانده است. زنان از بسیاری از مشاغل، از کار در نهادهای دولتی و غیردولتی، و حتی از حضور آزاد در فضای عمومی بازداشته شدهاند. آزادی رفتوآمد، پوشش، انتخاب شغل و حتی سفر بدون محرم، همه زیر مجموعهای از محدودیتها قرار گرفته که روزبهروز تنگتر میشود.
اعتراضهای مدنی، که زبان طبیعی یک جامعه برای بیان درد و مطالبه است، ممنوع شده و معترضان، بهویژه زنان، با بازداشت، تهدید یا خشونت روبهرو میشوند. نهادهای جامعه مدنی، رسانههای مستقل و سازمانهای حقوق بشری یا بسته شدهاند یا زیر فشار شدید فعالیت میکنند.
اقلیتهای قومی و مذهبی، از جمله شیعیان و هزارهها و دیگر گروهها، با فشار، تبعیض و در مواردی خشونت مستقیم روبهرو بودهاند. بسیاری از حقوق اجتماعی و مدنی که در هر جامعهای بدیهی شمرده میشود، از حق تجمع تا حق بیان تا حق مشارکت در تصمیمگیری، از مردم افغانستان، بهویژه از زنان و جوانان، گرفته شده است.
وقتی این سطح از محرومیت با زبان دین توجیه میشود، بار سنگینی بر دوش خود دین گذاشته میشود؛ باری که شاید ربطی به گوهر دین نداشته باشد، بلکه محصول همان طرحوارههای شخصی کسانی است که امروز قدرت را در دست دارند.
چرخه بیاعتمادی میان رژیم و مردم
طرحواره بیاعتمادی نیز رشته رابطه میان رژیم و مردم را میفرساید. نسلی که از آغاز، نه شهروندانی قابل اعتماد، که تهدیدی بالقوه دیده شدهاند، دیر یا زود پاسخ خود را با فاصلهگیری، سکوت یا مهاجرت میدهند.
آنگاه چرخهای آغاز میشود: کنترل بیشتر، مقاومت پنهان میآفریند؛ مقاومت، سوءظن رژیم را تقویت میکند؛ و سوءظن، محدودیت تازهای بر زنان، دختران و اقلیتها تحمیل میکند. طالبان میگویند این نسل باید تربیت شود؛ جوان افغانستان میگوید به ما اعتماد ندارند و آینده ما را بستهاند.
طرحواره محرومیت هیجانی نیز صدایی خاموش دارد. ممکن است کسی ساعتها از رحمت و کرامت انسان در دین سخن گوید، اما وقتی دختری از حق تحصیل، زنی از حق کار، یا جوانی از آیندهاش پرسش کند، حاضر نباشد چند دقیقه بیقضاوت گوش بسپارد.
جوان امروز افغانستان درباره آینده، عدالت، برابری و معنای زندگی زیر این رژیم پرسش دارد؛ و اگر پاسخ، پیش از فهم پرسش، تنها ممنوعیت و سرکوب باشد، گفتوگو از میان میرود، و رابطه میان مردم و متولیان قدرت آرامآرام میمیرد.
مرز میان دینداری و طرحواره قدرت
پرسشی دشوار اینجا رخ مینماید: متولی امور دینی در دستگاه رژیم طالبان چگونه میتواند تشخیص دهد که تصمیمش از فهم دینی برمیخیزد یا از طرحوارهای که سالها در جنگ و قدرت با او زیسته است؟
آدم سختگیر، سختگیری خود را دینداری میپندارد؛ آدم کنترلگر، کنترل بر زنان و جوانان را مراقبت مینامد؛ آدم بیاعتماد، بستن مکتبها و دانشگاهها و محدودکردن آزادی را محافظت از دین میخواند. شناختن این مرز، نه وظیفهای فرعی، که رکنی از خودشناسی هر کسی است که امروز بر مردم افغانستان حکم میراند.
مردم افغانستان تنها نمیپرسند رژیم چه میگوید؛ آنان به چهره کسانی هم مینگرند که این رژیم را نمایندگی میکنند. لحن صدا، ظرفیت شنیدن، میزان تحمل تفاوت و پرسشگری، همه در تصویری که یک نسل کامل از دین و از رژیم میسازد سهیماند. تجربه تحقیر، ترس یا بیتوجهی، بیآنکه بخواهیم، به تصویر خود دین در ذهن نسلی تعمیم میابد که دیگر فرصت گفتوگوی آزاد ندارد.
پرسشی که پیش از هر قضاوتی باید پرسید
شاید پیش از آنکه فاصله نسل جوان افغانستان از دین یا از این رژیم را به گردن خود آنان بیندازیم، باید پرسید: چه اندازه از این فاصله، انتخاب آگاهانه جوانان است، و چه اندازه، محصول تصویری است که سالها جنگ، محرومیت و سرکوب برایشان ساخته است؟
بیگمان، مهمترین رسالت کسانی که امروز بر افغانستان حکم میرانند، شناختن روان خویش است: این تصمیم من، از کدام لایه وجودم برمیخیزد؟ از فهم دینیام، از آگاهیام، یا از ترسها و زخمهایی که سالیانی است در سکوت جنگ و قدرت با من زیستهاند؟
چرا که یک نسل، آنگاه که از دین یا از رژیمی فاصله میگیرد، در خاطرش نه کتابی، که چهرهای زنده میماند؛ چهره کسانی که دین را برایش با اسلحه و ممنوعیت روایت کردهاند. و بسیار پیش میآید که تصویر یک ملت از دین و از آینده، پیش از آنکه از صفحات کتاب شکل گیرد، از رفتار همان کسانی ساخته میشود که امروز با نام دین بر آنان حکم میرانند.
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید