کشتار هزارهها؛ از طالبان تا عبدالرحمن
وقتی طالبان در سال ۲۰۲۱ بار دیگر بر افغانستان مسلط شدند، برای بسیاری از هزارهها این رویداد صرفاً تغییر یک حکومت نبود. خاطرهای تاریخی زنده شد که بیش از یک قرن پیش آغاز شده بود. حمله به مناطق هزارهنشین، کشتار غیرنظامیان، محدودیتهای مذهبی، کوچ اجباری و احساس ناامنی دائمی، این پرسش بنیادین را پیش روی تاریخپژوهان نهاد: آیا این حوادث تنها محصول بحرانهای امروز افغانستان است یا ریشه آن را باید در سیاستهای دولتسازی اواخر قرن نوزدهم و نیز در ضعفهای درونی جامعه هزاره جستوجو کرد؟
برای یافتن پاسخ، باید بیش از یک سده به عقب بازگردیم؛ به دورانی که امیر عبدالرحمنخان با حمایت سیاسی و مالی امپراتوری بریتانیا قدرت را در افغانستان به دست گرفت. مأموریت اصلی او ایجاد دولتی متمرکز بود، اما این تمرکز قدرت در هزارهجات با لشکرکشیهای خونین، سرکوب نظامی، مصادره زمین، کوچ اجباری و نابودی ساختارهای اجتماعی همراه شد.
جنگهای هزارهجات در دهه ۱۸۹۰ صرفاً عملیاتی نظامی نبود، بلکه رویدادی بود که بسیاری از مورخان آن را بزرگترین فاجعه انسانی تاریخ معاصر افغانستان دانستهاند. هزاران نفر کشته شدند، شمار زیادی به بردگی فروخته شدند، روستاها ویران گردید و بخش بزرگی از جمعیت ناچار به مهاجرت شد.
اما روایت کامل این فاجعه، بدون اشاره به نقش برخی امیران و میران هزاره، ناقص میماند. منابع تاریخی، از جمله سراجالتواریخ نوشته فیضمحمد کاتب هزاره ــ که خود در دربار حبیباللهخان حضور داشت ــ و پژوهشهای مورخانی چون سیدعسکر موسوی و تیمورخانوف، نشان میدهند که جامعه هزاره پیش از حمله عبدالرحمن فاقد وحدت سیاسی بود.
بسیاری از میران محلی در دهه ۱۸۸۰ با عبدالرحمن بیعت کردند و در ازای پرداخت مالیات، انتظار حفظ خودمختاری نسبی داشتند. عبدالرحمن با سیاست کلاسیک «تفرقه بینداز و حکومت کن» از این شکافها بهره برد؛ برخی میران را علیه دیگران تقویت کرد، به آنان عناوین و مواجب داد و حتی از نیروهای هزاره برای سرکوب سایر هزارهها استفاده کرد.
نمونهای روشن، محمدعظیمبیگ دایزنگی است. او از نخستین میرانی بود که به عبدالرحمن پیوست، عنوان «سردار» گرفت و در مراحل اولیه، در واداشتن برخی مناطق، از جمله بخشهایی از یغیستان (ارزگان)، به تسلیم نقش داشت.
با این حال، هنگامی که فشار حکومت افزایش یافت و تجاوزات سربازان دولتی به حیثیت مردم آشکار شد، او خود به رهبری قیام پیوست. این الگو در جاهای دیگر نیز تکرار شد؛ میرانی از غزنی، بهسود و جاغوری در مراحل اولیه با حکومت همکاری کردند و تنها پس از آنکه دامنه خشونت همهگیر شد، به مقاومت روی آوردند.
نتیجه آن شد که مقاومت پراکنده و دیرهنگام بود و عبدالرحمن توانست با بسیج گسترده نیروهای پشتون ــ تحت عنوان جهاد و با وعده غنیمت و زمین ــ و بهرهگیری از فتواهای تکفیر، ساختار اجتماعی هزارهجات را درهم بشکند.
این واقعیت تاریخی نه برای سرزنش قربانیان، بلکه برای درک سازوکار شکلگیری فاجعه اهمیت دارد. تفرقه نخبگان محلی، اولویت دادن به منافع طایفهای و کوتاهمدت، و امید بستن به امتیازگیری از قدرت مرکزی، بستر را برای تجاوز فراهم آورد.
عبدالرحمن از این ضعف بهره گرفت تا شکافهای قومی و مذهبی را عمیقتر و زمینهای مصادرهشده را به گروههای دیگر واگذار کند؛ میراثی که منازعات بر سر مالکیت را تا امروز زنده نگه داشته است.
از همین نقطه است که پیوند گذشته و حال معنا مییابد. طالبان محصول شرایط سیاسی دهه ۱۹۹۰ هستند و از نظر ایدئولوژیک ادامه مستقیم حکومت عبدالرحمن نیستند، اما الگوهایی که در آن دوره شکل گرفت ــ استفاده از قرائتی خاص از دین برای مشروعیتبخشی، حذف گروههای مذهبی و قومی، و بهکارگیری خشونت برای تثبیت سلطه ــ بار دیگر خود را نشان داده است. آنچه نگرانکنندهتر است، تکرار بالقوه همان ضعف درونی است.
رهبران کنونی هزاره، چه در داخل افغانستان و چه در تبعید، در برابر آزمونی تاریخی قرار دارند. اگر تاریخ را جدی بگیرند، درمییابند که تفرقه، رقابتهای شخصی و امید بستن به امتیازگیری موقت از قدرتهای مسلط، همان مسیری است که یکبار به فاجعه انجامید.
هرگاه نخبگان یک جامعه، بهجای ایجاد همبستگی پایدار، به معاملات کوتاهمدت و حفظ موقعیت شخصی روی آورند، زمینه برای تکرار خشونت فراهم میشود. هشدار تاریخ روشن است: جامعهای که وحدت درونی خود را قربانی کند، حتی اگر دشمن خارجی نداشته باشد، خود بستر تجاوز را آماده میسازد.
کشتار هزارهها تنها روایتی از گذشته نیست؛ هشداری برای آینده است. بازخوانی این فاجعه با اتکا به مستندات تاریخی ــ از سراجالتواریخ گرفته تا پژوهشهای معاصر ــ نه برای دامن زدن به دشمنیهای قومی، بلکه برای شناخت ریشههای خشونت و مسئولیت مشترک است.
تنها با پذیرش حقیقت، نقد صادقانه ضعفهای درونی، و پایبندی به وحدت مبتنی بر کرامت همه انسانها ــ فارغ از قوم، مذهب و زبان ــ میتوان امید داشت که تراژدیهای گذشته دیگر تکرار نشوند.


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰