آنچه فمینیست‌ها کاشتند و طالبان برداشت کردند

شکاف میان زن و مرد در افغانستان تنها یک مسئله اجتماعی نیست، بلکه نتیجه تعامل پیچیده‌ای از سنت، مدرنیته و سیاست است. این مقاله با نگاهی تحلیلی نشان می‌دهد چگونه برخی رویکردهای فمینیستی و واکنش‌های سنتی، به جای هم‌افزایی، به تقابل و بی‌اعتمادی انجامیدند و چگونه طالبان از این گسست اجتماعی بهره‌برداری کردند.

آیا شکاف میان زن و مرد در افغانستان نتیجه سنت است یا حاصل رویکردهای مدرن و واکنش‌های سیاسی؟ این مقاله با نگاهی تحلیلی به پیامدهای این گسست اجتماعی می‌پردازد.

استاد سعید موسوی، نویسنده و پژوهشگر مسائل اجتماعی و فرهنگی، در این نوشتار به یکی از پیچیده‌ترین و حساس‌ترین مسائل جامعه افغانستان می‌پردازد؛ مسئله‌ای که در سال‌های اخیر از سطح یک بحث اجتماعی فراتر رفته و به یک بحران فکری و فرهنگی تبدیل شده است. هدف این تحلیل، نه دفاع از یک جریان و نه نفی جریان دیگر، بلکه بررسی روندی است که در آن رابطه میان زن و مرد، به جای هم‌افزایی و همکاری، به سوی فاصله، تقابل و بی‌اعتمادی سوق داده شده است.

در دهه‌های اخیر، هم‌زمان با تلاش‌هایی برای بهبود وضعیت زنان، برخی گفتمان‌های اجتماعی و سیاسی شکل گرفت که در آن، ریشه مشکلات زنان عمدتاً در ساختار خانواده سنتی، باورهای فرهنگی و نقش مردان جست‌وجو می‌شد. در این چارچوب، به تدریج نوعی نگاه تقابلی میان زن و مرد تقویت شد؛ نگاهی که به جای اصلاح رابطه، آن را به میدان نزاع تبدیل کرد.

در چنین فضایی، مفاهیمی مانند غیرت، ناموس و مسئولیت خانوادگی، نه به عنوان ارزش‌های فرهنگی قابل اصلاح، بلکه به عنوان نشانه‌هایی از عقب‌ماندگی معرفی شدند. این رویکرد به مرور باعث شد بخشی از مردان احساس کنند در فرآیند تغییرات اجتماعی، نه شریک، بلکه متهم هستند. طبیعی است که در چنین شرایطی، سطح مشارکت و هم‌دلی اجتماعی کاهش یابد و پیوندهای میان زن و مرد تضعیف شود.

از سوی دیگر، برخی سازوکارهای حمایتی و نهادهای اجتماعی نیز در ذهن بخشی از جامعه سنتی، به گونه‌ای متفاوت تفسیر شد و همین مسئله فاصله میان جامعه سنتی و جریان‌های مدرن را بیشتر کرد. نتیجه این روند، شکل‌گیری نوعی بی‌اعتمادی عمیق و متقابل بود که در لایه‌های مختلف جامعه قابل مشاهده است.

با گذشت زمان، این بی‌اعتمادی حتی بر برداشت از موفقیت زنان نیز تأثیر گذاشت؛ به گونه‌ای که برخی از زنان موفق در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی، نه به عنوان نتیجه تلاش فردی، بلکه در چارچوب وابستگی‌های بیرونی دیده شدند. این نگاه، به تضعیف سرمایه اجتماعی زنان و کاهش اعتماد عمومی نسبت به توانایی آنان انجامید.

با بازگشت طالبان، این شکاف اجتماعی نه ایجاد شد و نه آغاز گردید، بلکه مورد بهره‌برداری قرار گرفت. سیاست‌های جدید بار دیگر به تفکیک شدید نقش‌های زن و مرد انجامید و زنان از بسیاری از حقوق آموزشی و اجتماعی محروم شدند، در حالی که مردان همچنان امکان حضور گسترده‌تری در عرصه‌های عمومی داشتند. در چنین شرایطی، پیوند اجتماعی میان زن و مرد که می‌توانست عامل ثبات و توسعه باشد، بیش از پیش تضعیف شد.

در این میان، بخش عمده‌ای از بار مطالبه‌گری برای حقوق زنان بر دوش خود آنان باقی ماند و مشارکت مردان در این روند کاهش یافت. تجربه نشان داد که هرگاه زن و مرد به عنوان دو جبهه مستقل و جدا از هم تعریف شوند، در زمان بحران نیز همبستگی اجتماعی به حداقل می‌رسد.

با وجود همه این چالش‌ها، نباید از یاد برد که جامعه افغانستان در طول تاریخ معاصر خود، دستاوردهای فرهنگی، علمی و هنری قابل توجهی داشته است. این سرزمین در بستر خانواده، فرهنگ و آموزش، نسل‌هایی از اندیشمندان، هنرمندان، شاعران و متخصصان را پرورش داده است. بنابراین، نادیده گرفتن این واقعیت‌ها، تصویری ناقص از جامعه ارائه می‌دهد.

در نهایت، جامعه افغانستان نه با حذف زنان معنا می‌یابد و نه با حذف مردان. هر اندیشه‌ای که این دو را در برابر یکدیگر قرار دهد، خواه با نام سنت و خواه با نام آزادی، در عمل به تضعیف بنیان‌های اجتماعی منجر خواهد شد. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که پیشرفت واقعی زمانی ممکن است که زن و مرد نه رقیب، بلکه شریک یکدیگر در ساختن آینده باشند؛ زیرا هیچ جامعه‌ای با دو نیمه جدا از هم به عدالت، توسعه و ثبات پایدار نمی‌رسد.