نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
«از دل آرزوهای یک دختر ناامید» نوشته وصلت فخر عالم، روایت دختری است که تمام آرزویش را در یک جمله خلاصه میکرد: «میخواهم داکتر شوم.» او تا صنف دهم درس خواند و آیندهاش را در لباس سفید پزشکی میدید، تا آنکه با سقوط حکومت، دروازه مکتب و دانشگاه به روی او بسته شد.
وصلت با دلی پر از امید راهی پاکستان شد. زبان را نمیدانست، اما با هزار مشکل آن را آموخت. هنوز از یادگیری زبان چیزی نگذشته بود که ویزهاش به پایان رسید؛ بارها برای تمدید آن کوشید، ولی درخواستش رد شد و سرانجام دیپورت گردید و به افغانستان بازگشت.
این نوشته نه فریاد ترحم، که صدای دختری است که با وجود خستگی و ناامیدی، آرزویش را زنده نگه داشته است. او اشک دیگران را نمیخواهد؛ فقط میخواهد شنیده شود و کسی راهی قانونی و امن برای ادامهی تحصیل پیش پایش بگذارد. پیام او روشن است: «من نمیخواهم قربانیِ شرایط باشم؛ من میخواهم آینده داشته باشم.»
من فقط یک دخترم؛ دختری از افغانستان که روزی آرزو داشت داکتر شود.
شاید آرزوی بزرگی نبود؛ من فقط میخواستم درس بخوانم.
میخواستم صبحها با امید از خواب بیدار شوم، کتابهایم را بردارم و بدانم که هر صفحهای که میخوانم، مرا یک قدم به آیندهام نزدیکتر میکند.
از کودکی، وقتی از من میپرسیدند: «آرزویت چیست؟» فقط یک جواب داشتم:
«میخواهم داکتر شوم.»
من به آن آرزو ایمان داشتم.
تا صنف دهم درس خواندم و برای آیندهای تلاش کردم که در ذهنم هزار بار ساخته بودم. خودم را در لباس سفید میدیدم؛ روزی که خانوادهام به من افتخار کنند و من با لبخند بگویم:
«تمام سختیها ارزشش را داشت.»
اما زندگی برای من آنطور که تصور میکردم پیش نرفت.
با سقوط حکومت، راه درس خواندنم بسته شد.
من از درس خسته نشده بودم؛ از آرزویم دست نکشیده بودم؛ فقط شرایط، آرزویم را از من گرفت.
بعد از سقوط حکومت، به پاکستان رفتم.
با خودم یک چمدان بردم، اما چیزی که بیشتر از لباسها و وسایلم با خودم داشتم، امید بود.
امید داشتم که شاید در پاکستان بتوانم دوباره درس بخوانم؛ شاید بتوانم به مکتب یا دانشگاه بروم و مسیر تحصیلم را ادامه بدهم. فکر میکردم شاید آنجا فرصتی باشد تا دوباره به آرزویم نزدیک شوم.
در آغاز زبان را بلد نبودم، اما با هزار مشکل آن را یاد گرفتم. ولی درست وقتی که زبان را یاد گرفتم، ویزهام تمام شد. بارها تلاش کردم ویزه بگیرم، اما درخواستم رد شد و نتوانستم ویزهام را تمدید کنم.
به دلیل دختر افغان بودن، اجازه نداشتم تحصیلم را آنگونه که آرزو داشتم ادامه بدهم. وضعیت ویزه هم دشوار و محدود شده بود و امکان ماندن و ادامهی زندگی برایم فراهم نشد.
در نهایت، با تمام امیدی که با خودم به پاکستان برده بودم، دیپورت شدم و به افغانستان برگشتم.
انگار هر راهی را که برای رسیدن به آیندهام پیدا میکردم، یکی پس از دیگری به روی من بسته میشد.
از آن روز به بعد، انگار هر روز بخشی از امیدم خاموش شد.
امروز، وقتی در صفحات مجازی عکس دخترانی را میبینم که لباس داکتری پوشیدهاند، برای چند لحظه فقط به صفحه نگاه میکنم.
آنها را نمیشناسم، اما هر بار که لباس سفیدشان را میبینم، چیزی در قلبم میگوید:
«این میتوانست تو باشی…»
وقتی عکس فراغت دختران را میبینم، لبخندشان را نگاه میکنم و به خودم فکر میکنم؛ به کتابهایی که نیمهکاره ماندند، به صنفی که دیگر نتوانستم در آن بنشینم، به آیندهای که هر روز دورتر شد و به دختری که هنوز درون من نشسته و منتظر است کسی به او بگوید:
«بلند شو، هنوز دیر نشده.»
گاهی از خودم میپرسم:
من چه گناهی کرده بودم که باید آرزوهایم را اینگونه از دست بدهم؟
چرا باید برای چیزی که حق هر دختر است، اینهمه بجنگم؟
چرا باید برای داشتن یک کتاب، یک صنف، یک دانشگاه و یک آینده، اینهمه راه را با ترس و تنهایی طی کنم؟
گاهی خسته میشوم.
گاهی آنقدر ناامید میشوم که حتی تصور آینده برایم دشوار است.
اما عجیب است…
با وجود تمام این ناامیدیها، هنوز یک آرزو در قلبم زنده است.
من هنوز میخواهم درس بخوانم.
هنوز میخواهم داکتر شوم.
شاید به نظر برسد این فقط یک آرزوست، اما برای من، این آرزو تمام چیزی است که هنوز مرا به زندگی وصل کرده است.
من این نوشته را برای ترحم نمینویسم.
نمیخواهم کسی فقط به خاطر داستانم برایم گریه کند.
من میخواهم کسی صدایم را بشنود.
میخواهم این نوشته به گوش انسانی برسد که بتواند یک راه قانونی و امن برای ادامهی تحصیل و آیندهام نشانم دهد.
شاید برای کسی که این متن را میخواند، کمک کردن فقط یک کار کوچک باشد؛ اما برای من، ممکن است همان کمک، فاصلهی میان یک زندگی پر از حسرت و یک زندگی پر از امید باشد.
من هنوز چیزی برای بخشیدن به دنیا دارم.
اگر روزی فرصت درس خواندن پیدا کنم، میخواهم تمام این دردها را به انگیزه تبدیل کنم.
میخواهم درس بخوانم.
میخواهم داکتر شوم.
میخواهم روزی بیماری را درمان کنم و بدانم دختری که روزی در افغانستان، پشت یک صفحهی تلفن، با دیدن لباس سفید دیگران اشک میریخت، بالاخره توانست لباس سفید خودش را بپوشد.
من نمیدانم این نوشته به دست چه کسی میرسد.
نمیدانم کسی صدایم را خواهد شنید یا نه.
اما امروز، با تمام ناامیدیام، یک بار دیگر آرزویم را فریاد میزنم:
«من نمیخواهم قربانیِ شرایط باشم. من میخواهم آینده داشته باشم.»
من فقط یک فرصت میخواهم؛ یک فرصت برای درس خواندن، یک فرصت برای زندگی کردن و یک فرصت برای اینکه آرزوی کودکیام را به واقعیت تبدیل کنم.
اگر روزی به آرزویم رسیدم، شاید هیچکس نداند این مسیر را با چند قطره اشک شروع کردم.
اما خودم خواهم دانست.
و آن روز، وقتی برای اولین بار لباس سفید داکتری را بپوشم، شاید آرام زیر لب بگویم:
«این لباس را با سالها حسرت به دست آوردم.»
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید