ناسیونالیسم افغانی؛ استعمار، قومیت و انحصار قدرت

مقاله شمس‌الرحمن فروتن، ناسیونالیسم افغانی را با میراث استعمار بریتانیا، اندیشه‌های محمود طرزی و تمرکز قدرت مرتبط می‌داند. ویس ناصری در نقد این دیدگاه، بر پیچیدگی تاریخی دولت‌سازی در افغانستان تأکید می‌کند. این گزارش، دو روایت را درباره نقش قومیت، هویت ملی، مشروعیت سیاسی و مشارکت برابر شهروندان مقایسه کرده و ضرورت بررسی مستند تاریخ را برجسته می‌سازد.

شمس‌الرحمن فروتن، روزنامه‌نگار و نویسنده مقاله «ناسیونالیسم افغانی؛ میراث استعمار بریتانیا و نازیسم هیتلر»، در نوشته خود به بررسی ریشه‌های تاریخی ناسیونالیسم افغانی و پیوند آن با سیاست‌های استعماری بریتانیا و تمرکز قدرت پرداخته است. در مقابل، ویس ناصری، تحلیلگر مسائل سیاسی و تاریخی، در یادداشتی انتقادی به این دیدگاه پرداخته و تأکید کرده است که تاریخ دولت‌سازی در افغانستان را نمی‌توان صرفاً با قومیت، نژاد یا میراث استعمار توضیح داد.

این دو دیدگاه، با وجود اختلاف در نقطه آغاز و شیوه تحلیل، پرسش‌های اساسی درباره نقش استعمار بریتانیا، شکل‌گیری ناسیونالیسم افغانی، تمرکز قدرت و جایگاه قومیت در ساختار سیاسی افغانستان مطرح می‌کنند. در نهایت، بحث اصلی به رابطه میان هویت ملی، ساختار قدرت و مشارکت برابر گروه‌های مختلف در زندگی سیاسی افغانستان بازمی‌گردد.

فروتن؛ ناسیونالیسم افغانی در بستر استعمار و تمرکز قدرت

شمس‌الرحمن فروتن در مقاله خود استدلال می‌کند که شکل‌گیری دولت مدرن افغانستان و گسترش ناسیونالیسم افغانی با سیاست‌های بریتانیا، تحولات فکری اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم و تلاش برای تثبیت یک هویت ملی بر محور هویت افغان/ پشتون پیوند داشته است.

به روایت فروتن، محمود طرزی در دوره اقامت طولانی خود در استانبول با فضای فکری عثمانی و جریان ترکان جوان آشنا شد و پس از بازگشت به افغانستان، برخی از مفاهیم ناسیونالیستی آن دوره را در چارچوب فکری و سیاسی افغانستان بازتعریف کرد. او نقش طرزی، نشریه «سراج‌الاخبار» و سیاست‌های دوره امان‌الله خان را در گسترش ناسیونالیسم افغانی برجسته می‌کند.

فروتن معتقد است که در این روند، مفاهیمی مانند سرزمین، ملت و هویت ملی به شکلی بازتعریف شدند که هویت افغان/ پشتون در مرکز روایت ملی قرار گرفت. به باور او، پیوند میان افغانیت، اسلامیت و تمرکز قدرت، به تقویت ساختاری کمک کرد که در آن مشارکت سیاسی و توزیع قدرت با محدودیت روبه‌رو بود.

او همچنین میان ناسیونالیسم افغانی و میراث استعمار بریتانیا رابطه‌ای علّی برقرار می‌کند و این عوامل را در تداوم بحران‌های سیاسی و هویتی افغانستان مؤثر می‌داند. با این حال، میزان و چگونگی این تأثیرگذاری، از جمله نسبت میان سیاست‌های استعماری، تحولات داخلی و اندیشه‌های سیاسی، موضوعی است که برای نتیجه‌گیری قطعی به بررسی تاریخی و مقایسه‌ای بیشتری نیاز دارد.

ناصری؛ تاریخ افغانستان را نمی‌توان به قومیت فروکاست

ویس ناصری در نقد این رویکرد، بر پیچیدگی روند دولت‌سازی در افغانستان تأکید می‌کند. از نگاه او، شکل‌گیری دولت‌ها و ملت‌های مدرن حاصل مجموعه‌ای از عوامل تاریخی، جغرافیایی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و سیاسی است و نمی‌توان آن را صرفاً نتیجه یک هویت قومی یا سیاست خارجی دانست.

ناصری نقطه آغاز بحث خود را به سال ۱۷۴۷ و شکل‌گیری دولت احمدشاه درانی بازمی‌گرداند؛ دوره‌ای که با فروپاشی قدرت نادر افشار و دگرگونی موازنه‌های سیاسی و نظامی منطقه همراه بود. او بر این باور است که توضیح پیدایش دولت درانی صرفاً به‌عنوان نتیجه سیاست استعماری بریتانیا، یا تفسیر آن بر اساس مفهوم‌های امروزی ناسیونالیسم قومی، ساده‌سازی تاریخ است.

از دیدگاه ناصری، برای فهم ساختار سیاسی افغانستان باید تحولات دوره‌های مختلف، از دولت‌های سدوزایی و محمدزایی تا حکومت‌های معاصر، بررسی شوند. در این مسیر، رقابت بر سر قدرت، مشروعیت سیاسی، روابط اجتماعی و نظامی، مداخله‌های منطقه‌ای و تغییرات درونی جامعه همگی نقش داشته‌اند.

ناصری همچنین میان دولت، ملت، دولت‌ـ‌ ملت و دولت قومی تفاوت می‌گذارد. به باور او، ترکیب قومی یک حکومت به‌تنهایی برای اثبات قومی بودن آن کافی نیست؛ همان‌گونه که استفاده از عنوان ملت یا هویت ملی نیز لزوماً به معنای شکل‌گیری دولتی فراگیر و پاسخ‌گو نیست. برای ارزیابی یک نظام سیاسی باید ساختار قدرت، شیوه کسب مشروعیت، سیاست‌های حکومتی و میزان مشارکت گروه‌های مختلف را نیز بررسی کرد.

نقطه اختلاف؛ از کجا آغاز شد و چگونه ادامه یافت؟

اختلاف اصلی این دو دیدگاه در این است که فروتن بر نقش استعمار، شکل‌گیری ناسیونالیسم افغانی و پیوند آن با تمرکز قدرت تأکید می‌کند؛ اما ناصری هشدار می‌دهد که نباید تاریخ طولانی دولت‌سازی در افغانستان را به یک منشأ یا عامل واحد محدود کرد.

این دو رویکرد الزاماً در تمام زمینه‌ها یکدیگر را نفی نمی‌کنند. ممکن است سیاست‌های استعماری بر مرزبندی‌ها و ساختار قدرت اثر گذاشته باشند و در عین حال، دولت‌سازی در افغانستان ریشه‌هایی قدیمی‌تر و تحت تأثیر رقابت‌های داخلی و منطقه‌ای داشته باشد. همچنین ممکن است هویت قومی در توزیع قدرت نقش مهمی ایفا کرده باشد، بی‌آن‌که بتوان تمام عملکرد دولت‌ها و تحولات تاریخی را تنها با همین عامل توضیح داد.

از همین رو، تفکیک چند پرسش ضروری است: دولت افغانستان در دوره‌های مختلف چگونه شکل گرفت؟ هویت «افغان» در چه روندی به مفهوم ملی و سیاسی تبدیل شد؟ چه گروه‌هایی در ساختار قدرت سهم داشتند و چه گروه‌هایی با محدودیت یا حذف سیاسی مواجه شدند؟ و سرانجام، چه رابطه‌ای میان تمرکز قدرت، مشروعیت سیاسی و بحران‌های پایدار کشور وجود داشته است؟

پاسخ به این پرسش‌ها به بررسی اسناد تاریخی، سیاست‌های رسمی، ساختارهای اداری، شیوه‌های مشارکت سیاسی و تجربه گروه‌های مختلف نیاز دارد. بدون چنین بررسی‌ای، هم نسبت دادن همه بحران‌ها به استعمار و ناسیونالیسم قومی می‌تواند به ساده‌سازی تاریخ بینجامد و هم نادیده گرفتن نقش تبعیض و انحصار قدرت، تصویر ناقصی از تحولات افغانستان ارائه می‌دهد.

قومیت؛ بخشی از مسئله، نه تمام پاسخ

یکی از مهم‌ترین محورهای مشترک این بحث، رابطه میان هویت قومی و انحصار قدرت است. فروتن استدلال می‌کند که ناسیونالیسم افغانی در شکل تاریخی مورد بررسی او، هویت افغان/پشتون را در مرکز تعریف ملت قرار داده و با تمرکز قدرت پیوند خورده است. ناصری نیز، با وجود مخالفت با تقلیل تاریخ به قومیت، نقش قومیت را در ساختارهای قدرت و سیاست هویت انکار نمی‌کند.

بنابراین، پرسش اساسی فقط این نیست که آیا یک حکومت از اعضای یک گروه قومی بیشتر تشکیل شده بود یا خیر؛ مسئله مهم‌تر این است که آیا همه شهروندان، فارغ از هویت قومی و زبانی، از حقوق برابر، فرصت مشارکت سیاسی و امکان اثرگذاری بر تصمیم‌های عمومی برخوردار بوده‌اند یا خیر.

همچنین باید میان هویت ملی مشترک و یکسان‌سازی قومی تفاوت گذاشت. هویت ملی زمانی می‌تواند زمینه همبستگی اجتماعی را فراهم کند که بر حقوق برابر شهروندی و پذیرش تنوع استوار باشد؛ اما اگر عضویت در ملت به پذیرش یک هویت قومی خاص مشروط شود، زمینه بی‌اعتمادی سیاسی و منازعه بر سر مشروعیت دولت افزایش می‌یابد.

فراتر از دو روایت؛ ضرورت بازنگری تاریخی

مناقشه میان دیدگاه فروتن و نقد ناصری نشان می‌دهد که تاریخ دولت‌سازی در افغانستان همچنان با پرسش‌های مهمی درباره استعمار، هویت ملی، تمرکز قدرت و مشارکت سیاسی روبه‌رو است. رویکرد فروتن بر پیامدهای ناسیونالیسم افغانی و پیوند احتمالی آن با میراث استعماری تمرکز دارد؛ رویکرد ناصری بر ضرورت دیدن تمامیت تاریخی و پرهیز از تبیین‌های تک‌عاملی تأکید می‌کند.

برای فهم دقیق‌تر این تاریخ، نه می‌توان تأثیر استعمار و سیاست‌های هویتی را از پیش نادیده گرفت و نه می‌توان همه تحولات را بدون بررسی شواهد به آن‌ها نسبت داد. همین‌طور، وجود تنوع قومی به‌تنهایی نه ماهیت یک دولت را روشن می‌کند و نه میزان عدالت و فراگیری آن را نشان می‌دهد.

معیار مهم برای ارزیابی دولت‌ها، چگونگی توزیع قدرت، تضمین حقوق شهروندان، پاسخ‌گویی حکومت و مشارکت برابر گروه‌های مختلف است. از این منظر، بحث درباره گذشته افغانستان تنها اختلافی بر سر نام‌ها و روایت‌های تاریخی نیست؛ بلکه به این پرسش بنیادین مربوط می‌شود که چگونه می‌توان دولتی ساخت که مشروعیت آن از برتری یک هویت قومی یا انحصار سیاسی ناشی نشود، بلکه بر برابری شهروندان و پذیرش تنوع اجتماعی استوار باشد.

یادداشت تحریریه: این گزارش، دیدگاه‌های مطرح‌شده در مقاله شمس‌الرحمن فروتن و نقد ویس ناصری را تلفیق و مقایسه کرده است. نسبت‌های تاریخی و تفسیرهای مطرح‌شده از سوی نویسندگان، در این گزارش به‌عنوان دیدگاه‌های آنان بازتاب یافته‌اند و به معنای تأیید مستقل تمام جزئیات تاریخی نیستند.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
بلخی
بلخی روزنامه‌نگار، سردبیر، نویسنده

بلخی، نام مستعار وی است؛ روزنامه‌نگار و دانش‌آموخته روابط بین‌الملل که بیش از هجده سال در عرصه رسانه در افغانستان فعالیت داشته است. علاقه به روزنامه‌نگاری و باور به مسئولیت…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده
هم‌رسانی این خبر: تلگرام واتس‌اپ فیسبوک ایکس