ماجراجویی افغانستان؛ سفری میان امید و زخمهای پنهان (بخش آخر)
اما این سفر، تنها به جادههای بامیان، بندامیر، بودا و چشماندازهای افغانستان محدود نشد. واپسین روزهای این همراهی، بیش از هر زمان دیگری، معنای دوستی، همدلی و مسئولیت انسانی را برای ما آشکار ساخت. بازگشت به کابل، خداحافظی با لوکاس، ادامه مسیر با ژان، تماس استخبارات طالبان، دیدار از بلخ و مرز حیرتان و گفتوگوهایی که پس از پایان سفر میان ما ادامه یافت، این روایت را از یک سفرنامه صرف، به تأملی درباره انسان، آزادی، آموزش و امید بدل کرد؛ تأملی که شاید مهمترین دستاورد این ماجراجویی باشد.
صبح روز بعدی که در هوتل خیبر بودیم، تماسی از استخبارات طالبان دریافت کردم. از من خواسته بودند به اداره استخبارات در مزارشریف مراجعه کنم و به تعدادی از پرسشهای آنان پاسخ بدهم. برایشان توضیح دادم که در حال حاضر در کابل هستم و پس از بازگشت به مزارشریف، حتماً به آنجا خواهم رفت.
آن روز، لوکاس، ژان و من برای ورزش به جیم رفتیم. ژان با استفاده از اپلیکیشنی در تلفن همراه خود، نزدیکترین جیم به هوتل را پیدا کرد و پیاده تا آنجا رفتیم. لوکاس و ژان مطابق برنامه ورزشی خود تمرین کردند، اما من حرکتهای مختلفی انجام دادم. پس از پایان تمرین، در شهر نو قدم زدیم و لوکاس نیز برای خانوادهاش سوغاتی خرید.
بعد از آن، به خانه یحیی، نواسه کاکایم، رفتیم تا آشک نوش جان کنیم و آخرین روز حضور لوکاس در افغانستان را با یکی از غذاهای سنتی کشور جشن بگیریم. پس از صرف غذا، در میدان هوایی کابل با لوکاس خداحافظی کردیم. ژان و من نیز راهی مزارشریف شدیم. قرار بود ابتدا به اداره استخبارات برویم و سپس از بلخ، خانه مولانا، خواجه پارسا و چند مکان تاریخی دیگر دیدن کنیم.
روز بعد، پس از دیدار از شهر باستانی بلخ و کتابخانه فصل نو در مزارشریف، به سوی مرز ازبکستان حرکت کردیم. نزدیک به نیم روز را در آنجا با هم سپری کردیم و در نهایت، زمان خداحافظی فرا رسید؛ خداحافظیای که پایان این همراهی، اما آغاز خاطراتی ماندگار بود.
ممکن است در طول زندگی با آدمهای زیادی آشنا شویم، اما بدون شک هر انسانی، جهان منحصربهفرد خود را دارد. آدمها میآیند و میروند، اما آنچه از آنان باقی میماند، خاطرات و اثری است که در زندگی دیگران بر جای میگذارند. ژان و لوکاس با خود عشق آوردند و آن را میان مردم افغانستان قسمت کردند. من از آنان آموختم چگونه انسان بهتری باشم و چگونه خاطرات خوبی از خود بر جای بگذارم.
مولانا چه زیبا گفته است:
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ، برای هیچ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ
در راه بازگشت از مرز ازبکستان، جای خالی آنان بیش از هر زمان دیگری احساس میشد. ریگهای گرم حیرتان و بادی که میوزید، دلتنگی را سنگینتر میکرد. خاطراتی در ذهنم زنده میشد که شاید تنها در چند روز شکل گرفته بودند، اما عمق آنها گویی حاصل سالها رفاقت بود.
با خود فکر کردم همیشه لازم نیست سالها منتظر بمانی تا کسی را بشناسی. گاهی کافی است بیهیچ برنامه قبلی، همراه آدمهای نیکسرشت در مسیر زندگی قدم برداری. بعضی انسانها در مدت کوتاهی، اثری بر زندگی آدم میگذارند که شاید دیگران در سالها نتوانند بر جای بگذارند.
در چند ماه گذشته، آدمهای زیادی از بیرون افغانستان را ملاقات کردهام و با آنان زمان سپری کردهام. حضور همه آنها برای من ارزشمند است. هرکدام با خود عشق آوردند و آن را میان مردم این سرزمین قسمت کردند.
ژان و لوکاس نیز ویژگیهای منحصربهفرد خود را داشتند؛ و هنوز هم دارند. آنان باعث شدند ماجراجویی خود را در میان کوههای بامیان، بندامیر و بودا آغاز کنم و تجربهای را از سر بگذرانم که شاید اگر حضورشان نبود، هرگز اتفاق نمیافتاد. از آنان آموختم که مهربانی باید قسمت شود و اینکه هیچ انسانی، در هیچ گوشهای از جهان، خالی از رنج نیست. درد و رنج آدمی در همهجا وجود دارد؛ تنها شکل، ابزار و نظامهایی که آن را پدید میآورند، متفاوتاند.
اقدام آنان برای دیدار از مکتب علیآباد و حس همزادپنداریشان با دختران آن مکتب، برای من قابل احترام است؛ احترامی که نه از سر ترحم، بلکه از درک مشترک انسان بودن سرچشمه میگرفت.
من، به عنوان شهروند افغانستان، آرزومندم روزی افغانستان خانه مشترک همه انسانهای نیکسرشت روی زمین باشد؛ سرزمینی که هیچ انسانی برای آمدن به آن تردید نداشته باشد. به این امید که افغانستان روزهای بهتری را تجربه کند و مردم آن به ارزشها و حقوق انسانی خویش دست یابند.
گذشته از این جمعبندی، امشب ژان ویدیویی از دیدار دختران در مکتب علیآباد برایم فرستاد و قرار شد روی آن کار کند. از من خواست ویدیو را به زبان انگلیسی ترجمه کنم. دیدن دوباره آن تصاویر، خاطره دیدار با دختران مکتب را بار دیگر در ذهنم زنده کرد و باعث شد دوباره درباره آن بنویسم. اکنون نیمهشب است، اما نتوانستم بخوابم؛ احساس کردم پیش از هر چیز باید این چند سطر را بنویسم.
ژان مرد خوبی است. در ماههای اخیر میزبان آدمهای زیادی از آسیا و اروپا بودهام، اما ژان و لوکاس نگاه متفاوتی به افغانستان داشتند؛ نگاهی متفاوت به مردم و بهویژه به دختران دانشآموزی که با چنین شرایط دشواری دستوپنجه نرم میکنند.
برای من ارزشمند است که ژان درد و رنج دختران را عمیقاً درونی حس میکند و نمیتواند بهسادگی از کنار آن عبور کند. من، به عنوان شهروند افغانستان، از مردی که در اروپا متولد و بزرگ شده، اما چنین احساس عمیقی نسبت به آموزش دختران افغانستان دارد، صمیمانه قدردانی میکنم.
صحبتهای یکی از شاگردان صنف ششم
«معلم کم داریم. نمیدانم آیا صدای من به وزارت معارف افغانستان میرسد یا نه، اما از مسئولان آموزش و پرورش خواهش میکنم امکانات بهتری برای ما فراهم کنند. البته این درخواست تنها برای صنف ما نیست، بلکه شاگردان صنفهای پایینتر نیز با همین مشکلات روبهرو هستند.
ببینید، در صنف ما حدود ۴۵ تا ۵۰ دختر حضور دارند. این تعداد زیاد، کیفیت آموزش و پرورش را کاهش میدهد. ما چگونه میتوانیم در هوای گرم بنشینیم و درس بخوانیم؟ پکه وجود دارد، اما برای خنک کردن صنف کافی نیست، زیرا تعداد شاگردان زیاد است و امکانات موجود پاسخگوی نیاز ما نیست.
در واقع، کمبود استاد نیز مشکل دیگری است که با آن روبهرو هستیم. یک استاد نمیتواند همه مضمونهای ما را تدریس کند، زیرا هر مضمون به استاد متخصص خود نیاز دارد. با این حال، حتی در صنف ششم نیز با این مشکل مواجه هستیم. اما بزرگترین نگرانی ما بسته شدن دروازه مکتب است، زیرا این آخرین صنف آموزشی برای دختران در این دوره است.
همچنین، مسئول مشخصی برای نظافت صنوف نداریم و آنچه میبینید، حاصل تلاش خود ما است. ما در واقع تنها سه استاد داریم. این خانمی که اینجا میبینید، مدیره مکتب است، اما چون استاد کافی نداریم، او نیز برای ما تدریس میکند. اگر استاد به اندازه کافی میداشتیم، بدون شک نیازی نبود که مدیره مکتب علاوه بر مسئولیتهای مدیریتی، تدریس نیز انجام دهد؛ زیرا مسئولیتهای دیگری نیز بر عهده دارد.
چهار مضمون را یک استاد تدریس میکند و این تنها از روی ناچاری است، زیرا هر مضمون به استاد متخصص نیاز دارد.
درس خواندن برای ما که صنف ششم هستیم…
گریه…
امشب من و ژان…
امشب من و ژان صحبتهای زیادی داشتیم. ژان بهشدت خوشحال و سپاسگزار بود از اینکه چهره واقعی افغانستان را به او نشان دادهام؛ نه آنگونه که بسیاری از گردشگران به افغانستان میآیند، تنها زیباییهای آن را میبینند و به جهان مخابره میکنند که افغانستان اکنون کشوری امن است و زندگی در آن جریان دارد. در واقع، آنچه معمولاً از آن چشمپوشی میشود، بیعدالتیها، نابرابریها، استبداد و ارزشها و حقوق انسانیای است که نادیده گرفته شدهاند.
ژان و من خوشحال بودیم که با یکدیگر ملاقات کردیم و این آشنایی میان ما شکل گرفت. صادقانه بگویم، من از صادق بودن و روراست بودن ژان سپاسگزارم. او تلاش انسانی خود را میکند تا صدای چند دختر در افغانستان باشد؛ شاید تغییری، هرچند کوچک، ایجاد شود. من گاهی فکر میکنم حتی اگر هیچ تغییری هم رخ ندهد، همین حس عمیق همدلی، باور مشترک و انسانیت است که به روابط آدمها معنا میبخشد.
ژان یکی از آن آدمهایی است که اکنون نگاه متفاوتی نسبت به انسان، حکومتها، دولتها و سازوکارهای قدرت پیدا کرده است. او بهخوبی درک میکند که حتی در جهان اول نیز انسانها خارج از کنترول سیستمها نیستند. ما دیده میشویم، به ابزار تبدیل میشویم و به شکلی در ساختارهایی زندگی میکنیم که زیر نظارت و کنترول حکومتها قرار دارند.
ژان میگوید: «حتی اکنون که به اروپا برگشتهام و در خانهام هستم، هر بار که ویدیوها و تصاویر دختران مکتب را میبینم، چشمهایم پر از اشک میشود.» سپس میافزاید: «وقتی مردمی را در اروپا میبینم که با وجود این همه آسایش و رفاه، باز هم از زندگی شکایت دارند، عصبانی و حتی متنفر میشوم.»
ژان، مردی ۲۸ ساله، دانشجوی برحال مقطع دکترا در یکی از دانشگاههای هالند و همزمان استاد یکی از دانشگاههای این کشور است. او میگوید اکنون، پس از بازگشت از افغانستان، نگاه و باور متفاوتی نسبت به انسان و جهان پیدا کرده است.
او میافزاید: «مردم در اروپا نیز از ظلم سیستمها مصون نیستند. حکومتها در اینجا نیز مردم را نظارت و کنترول میکنند. مالیات به اندازهای سنگین است که گاهی انسان را فرسوده میکند. حدود ۴۰ درصد معاش ماهانه شهروندان به مالیات اختصاص مییابد و این فشار، نیروی جوان را تحلیل میبرد. بخش بزرگی از این مالیات صرف کسانی میشود که سالها در سیاست حضور داشتهاند و اکنون بازنشستهاند. ما، بهعنوان نسل جوان، از چنین توزیع ناعادلانهای رضایت نداریم، زیرا سیستمها بهگونهای نیرو، انرژی و پوتنسیل جوانان را مصرف میکنند.»
تعهد ژان نسبت به آموزش دختران افغانستان برای من ارزشمند است. تعهد او نسبت به خطرهایی که ممکن است به خاطر این مسیر متوجه من شود نیز برایم ارزشمند است.
او میگوید: «حتی اگر به خاطر من اتفاقی برای تو بیفتد، به افغانستان میآیم و خود را نیز تسلیم میکنم؛ زیرا ما بهعنوان انسان، تفاوتی با یکدیگر نداریم. همه انسان هستیم و ارزشهای یکسانی داریم. من خوشبختم که در اروپا متولد شدهام و دستکم از آزادی بیان برخوردارم، اما تو نه؛ و این برای من نیز دردناک است.»


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰