ماجراجویی افغانستان؛ سفری میان امید و زخم‌های پنهان (۲)

در دومین بخش سفرنامه «ماجراجویی افغانستان»، روایت از ناامیدی پس از ترک وزارت معارف به جاده‌های بامیان، طبیعت بندامیر، چالش‌های لوکاس، دیدار از بودا و تأملی بر آزادی، انسانیت و وضعیت حیوانات در بازار پرندگان کابل می‌رسد؛ سفری که زیبایی و تلخی را هم‌زمان به تصویر می‌کشد.

پس از آن‌که در بخش نخست این سفر، از دیدار با مکاتب، مواجهه با محدودیت‌های آموزشی دختران، تلاش نافرجام برای گفت‌وگو با مسئولان وزارت معارف و مشاهده برخی نابرابری‌های اجتماعی سخن رفت، ادامه ماجراجویی افغانستان ما را به سوی بامیان کشاند؛ جایی که در کنار زیبایی‌های طبیعی، تجربه‌ها و خاطرات تازه‌ای در انتظار ما بود.

با ناامیدی وزارت معارف افغانستان را ترک کردیم و در پس از ظهر این روز به سمت بامیان در حرکت شدیم. تا آن زمان، تنها نام بامیان را شنیده بودیم و هیچ‌کدام تجربه حضور فیزیکی در آن را نداشتیم. بنابراین، در مسیر بامیان، هوای خنک و بادی که می‌وزید، صورت‌های ما را در فضای صاف و در کنار جاده‌های کوهستانی خنک می‌کرد و بسیار لذت‌بخش بود. کوه‌های سنگی، صخره‌های رنگی، دریای خروشانی که در پایین کوه‌ها در جریان بود و تپه‌هایی که چشم‌انداز آدمی را به سوی زیبایی می‌برد، با آن‌که هنوز دغدغه دخترکان مکتب در ذهن ما بود، برای لحظاتی ما را از آن دور ساخت. سعی کردیم آن دغدغه را موقتاً کنار بگذاریم، زیرا گاهی روبه‌رویی با چیزی که تحت کنترل توده‌ها نیست، جز رنج، نتیجه‌ای ندارد. بنابراین از ژان و لوکاس خواستم موسیقی پخش کنند تا از مسیر خود به سمت بامیان لذت ببریم. ژان موسیقی‌ای پخش کرد که آدم فقط باید چشم می‌بست و از آن لذت می‌برد…

شب به بازار بامیان رسیدیم و قرار شد در هوتلی بمانیم و شب را سپری کنیم، اما هوتل‌های کوچک بامیان از پذیرش مهمانان خارجی خودداری می‌کردند، زیرا محافظ امنیتی نداشتند و نمی‌توانستند مصونیت و امنیت مهمانان را تأمین کنند. از طرف دیگر، استخبارات طالبان نیز به چنین هوتل‌هایی اجازه ورود و اقامت مهمانان خارجی را نمی‌داد. بنابراین، چندین هوتل را گشتیم و سرانجام با یکی از آن‌ها توافق کردیم که دو شب در آن بمانیم.

فردای آن روز به بندامیر رفتیم تا از این بندها دیدن کنیم و نیز به چالش‌هایی بپردازیم که برای آن‌ها عهد بسته بودیم. یکی از چالش‌ها آب‌بازی در آب سرد بندامیر بود و دیگری چالش بزرگی بود که لوکاس برای کودکان سرطانی در کشور خود به آن متعهد شده بود.

پس از حدود یک ساعت قایق‌رانی در میان بندامیر، ابتدا آب‌تنی کردیم و آب به‌شدت سرد بود. ابتدا من و لوکاس وارد آب شدیم و از ژان نیز خواستیم چنین کند. به ژان گفتم: «هی مرد! می‌فهمی وقتی به مزارشریف برگردم و تصاویری از این‌جا را ببینم که در آن آب‌تنی نکرده‌ام، به‌شدت پشیمان می‌شوم؟ مطمئن هستم وقتی به اروپا برگردی، آرمان آب‌بازی در بندامیر در دلت خواهد ماند. بنابراین بپر، مرد، و آب‌تنی کن تا به چالش خود عمل کرده باشی…» ژان نیز لباس از تن درآورد و خود را به آب انداخت. لحظات بسیار خوبی بود و لذت آن هنوز هم محسوس است.

چالشی که لوکاس می‌خواست برای کودک سرطانی انجام دهد و برای آن هزینه کرده بود، تراشیدن سر در دستان طالبان، در حالی بود که مرد دیگری با اسلحه در کنار او ایستاده باشد. بنابراین در بازارچه بندامیر گشت زدیم و با افرادی روبه‌رو شدیم که اسلحه با خود داشتند. پس از گفت‌وگو درباره انجام این چالش، توافق شد که چالش به همان شکلی که باید، انجام شود. بدین ترتیب، در کنار بندامیر، چالش مورد نظر لوکاس را عملی کردیم. در واقع، انجام این چالش برای درمان کودک سرطانی می‌توانست درآمدی فراهم کند، زیرا لوکاس در شبکه‌های اجتماعی، از جمله تیک‌تاک، نزدیک به دویست هزار دنبال‌کننده دارد و در اینستاگرام نیز هرچند کم‌تر از تیک‌تاک، مخاطبان قابل توجهی دارد و درآمد حاصل از آن را صرف هزینه درمان کودکان سرطانی می‌کند.

صبح روز بعد، از بودا دیدن کردیم و این نیز تجربه‌ای چالش‌برانگیز بود، زیرا به‌گونه غیرقانونی وارد محوطه آثار تاریخی و اطراف بودا شده بودیم. در نهایت، یکی از طالبان مسلح ما را پیدا کرد و از ما خواست به‌صورت قانونی وارد این محوطه شویم…

روز آخر حضور ما در بامیان همراه بود با فضایی به‌شدت دل‌انگیز. روی تخت‌بام یک رستورانت غذا صرف کردیم و از آن بالا به منظره‌های بودا و کوه‌های اطراف آن نگاه انداختیم. از همه مهم‌تر این‌که این مناظر را زیر باران اندکی تماشا کردیم و در واقع غذا خوردن زیر باران، کیف دیگری داشت. سپس به طرف ایستگاه موتر رفتیم و به سمت کابل در حرکت شدیم. این بار مسیر را در روشنایی روز می‌دیدیم. بخش‌هایی از کوه‌ها را که هنگام سفر شبانه به بامیان ندیده بودیم، اکنون به‌خوبی قابل رؤیت بودند و در واقع این کوه‌ها زیبایی و جذابیت خود را به رخ آدم‌ها می‌کشیدند. منظره‌ها، کوه‌ها، صخره‌ها و تپه‌های سنگی که در تاریکی شب از دید ما پنهان مانده بودند، اکنون بر زیبایی و لذت این سفر افزوده بودند.

لوکاس، مردی خوش‌برخورد، ورزشکار، خوش‌هیکل و مربی بدن‌سازی، نه‌تنها به من و ژان توصیه کرد که ورزش کنیم، بلکه عملاً ما را وادار به ورزش کرد. من و ژان نیز تعهد کردیم که از آن پس بیش‌تر ورزش کنیم و برای آن برنامه داشته باشیم. قرار شد لوکاس برای من تقسیم اوقات ورزشی تهیه کند تا مطابق آن، روزانه ورزش کنم.

لوکاس هنوز برنامه‌های ورزشی ما را دنبال می‌کند و از ما می‌پرسد که آیا فعالیت‌های ورزشی خود را ادامه می‌دهیم یا خیر.

در واقع، ژان و لوکاس آدم‌های بسیار خوبی‌اند. آن‌ها با خود خوبی‌های فراوانی آوردند و آن را با مردم افغانستان قسمت کردند. خاطرات و یاد روزهای خوبی که با یک‌دیگر سپری کردیم، همیشه در خاطر می‌ماند. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، اما بعضی‌ها همیشه در ذهن و خاطره باقی می‌مانند. این دو نیز از همان دسته آدم‌هایی‌اند که همیشه در خاطر خواهند ماند.

پس از گذشت حدود دو سال، دوباره به هوتل خیبر واقع در شهرنو کابل سر زدیم و هوتل را برای اقامت بوک کردیم. این هوتل امکانات رفاهی و آسایشی خوبی داشت و در واقع خاطرات سال ۲۰۲۴ را در ذهنم زنده کرد؛ جایی که حدود هفتاد روز در آن اقامت داشتم تا کاری را که برای آن آمده بودم، به انجام برسانم.

اکنون رفاه و آسایش این هوتل به ما کمک کرد تا شب خوبی را سپری کنیم و برای فردا آماده شویم. البته قابل تذکر است که پیش از سفر به بامیان، به کوچه پرنده‌فروشی نیز رفته بودیم که یکی از مکان‌های موجود در فهرست ژان بود. دیدن پرنده‌ها در قفس، همه ما را به‌شدت ناراحت کرد، زیرا حضور پرنده‌ها در قفس دل آدمی را می‌آزارد. همه آرزو کردیم روزی این پرنده‌ها آزاد باشند و در آسمان آبی پرواز کنند.

برای ژان و لوکاس گفتم که همه مردم افغانستان با چنین وضعیتی موافق نیستند. افراد زیادی در افغانستان مخالف نگهداری پرنده‌ها در قفس هستند و من نیز یکی از آنان هستم. دوست دارم پرنده‌ها در آسمان آبی بلند پرواز کنند و از آن آزادی‌ای برخوردار باشند که حق طبیعی آن‌ها است.

در بازار پرندگان، نه‌تنها پرندگان، بلکه گربه، پیشک و سگ نیز در قفس نگهداری می‌شدند. ژان و لوکاس با دیدن این وضعیت و نوع رفتار مردم، به‌شدت احساس ناخوشایندی داشتند و این احساس به‌خوبی از چهره‌های آنان نمایان بود. من نیز به‌عنوان یک انسان و به‌عنوان شهروند افغانستان، از دیدن چنین منظره‌ای احساس شرمندگی کردم و با خود اندیشیدم که عقب‌ماندگی در آموزش و پرورش چه پیامدهایی نه‌تنها برای انسان‌ها، بلکه برای حیوانات موجود در یک جغرافیا به بار می‌آورد.

امیدوارم افغانستان در آینده‌ای نه‌چندان دور، به کشوری مبدل شود که ارزش‌های انسانی و مسئولیت انسانی، نه‌تنها در قبال انسان‌ها، بلکه در قبال هر موجود زنده‌ای در آن مورد توجه قرار گیرد…

اشتراک گذاری: