تقابل تاریخی موسیقی و دین؛ و راز ماندگاری احمدظاهر

این مقاله با رویکردی تحلیلی به تقابل تاریخی موسیقی و دین، مفهوم غنا در فقه اسلامی و پیوند آن با شعر و فرهنگ می‌پردازد و سپس با بررسی تحول موسیقی افغانستان، نشان می‌دهد چگونه احمد ظاهر در مرز میان سنت و نوآوری ایستاد و به نمادی از ماندگاری فرهنگی در حافظه جمعی فارسی‌زبانان تبدیل شد.

در ادامه‌ جدال تاریخی میان موسیقی و دین، این جستار با نگاهی تحلیلی به جایگاه غنا در اندیشه اسلامی و پیوند آن با شعر و فرهنگ، مسیر شکل‌گیری موسیقی معاصر افغانستان را بررسی می‌کند و در نهایت نشان می‌دهد چگونه احمد ظاهر، در مرز میان سنت و نوآوری، به نقطه‌ای از ماندگاری فرهنگی رسید که هنوز پس از دهه‌ها در حافظه جمعی فارسی‌زبانان زنده است.

از بدو ظهور اسلام، نوعی تقابل تاریخی میان موسیقی و دین وجود داشته است. این تقابل همواره تنش‌هایی میان علاقه‌مندان موسیقی و متدینان ایجاد کرده و گاه به مرزهای باریک تکفیر، تخطئه و توهین نیز کشیده شده است. پرسش اساسی برای من این است: جایگاه موسیقی در دین کجاست؟ آیا اسلام آن را به‌طور مطلق رد می‌کند یا برای آن چارچوب‌ها و مرزهایی قائل است؟

برای پاسخ به این پرسش، باید به گفتارهای فقهی، دیدگاه‌ها و تفاسیر عالمان دینی مراجعه کرد. آنچه در فقه و شریعت درباره موسیقی مطرح شده، عمدتاً ذیل عنوان «غنا» مورد بحث قرار گرفته است؛ مفهومی که بسیاری از فقها آن را در شمار محرمات دانسته‌اند.

غنا چیست؟

غنا در لغت به معنای آوازخوانی و تغنی، یعنی کشیدن صدا همراه با ترجیع و زیر و بم است. در اصطلاح فقه اسلامی، غالباً به آواز طرب‌انگیز، لهوی و متناسب با مجالس فساد، لذت‌جویی و غفلت از خداوند اطلاق می‌شود؛ آوازی که شنونده را به هیجان، خیال‌پردازی یا انحراف اخلاقی بکشاند. فقها تعاریف کم‌وبیش مشابهی ارائه کرده‌اند: آوازی خوش که طرب‌آور باشد، با چهچهه و گردش صدا همراه شود و در عرف، غنا شناخته شود. با این حال، غنای غیرلهوی، مانند تلاوت قرآن، مرثیه‌خوانی و برخی سرودها و آوازهای حماسی، معمولاً از این حکم مستثنا دانسته شده است.

به نظر من، حکم غنا کاملاً بسته و مطلق نیست؛ بلکه محور اصلی آن، فساد، لهو و لعب، و سوق دادن انسان به انحرافات اخلاقی است. از همین پنجره بود که صوفیان و عارفان وارد شدند و موسیقی دینی و عرفانی را پدید آوردند. سازهایی چون دف و نی در بسیاری از طریقت‌های صوفیانه به ابزارهای معنوی تبدیل شدند و حتی برخی از عالمان بزرگ اسلامی نیز با موسیقی‌های عرفانی و معنوی همراهی نشان داده‌اند.

اگر به موسیقی کلاسیک هند توجه کنیم، می‌بینیم که این هنر نه تنها در میان مسلمانان، بلکه در ادیان و سنت‌های گوناگون نفوذ کرده و دستگاه‌های عرفانی آن در میان پارسیان و صوفیان شبه‌قاره نیز رواج یافته است. حتی در صدر اسلام نیز در میدان‌های نبرد، برای تهییج سپاهیان از طبل و رجزخوانی‌های آهنگین استفاده می‌شد.

در کنار موسیقی، پدیده‌ای جدایی‌ناپذیر به نام شعر وجود دارد؛ هنری که بحور و اوزان آن با دستگاه‌های موسیقی پیوندی عمیق دارد. این دو هنر همواره در مرز باریک حلال و حرام، مکروه و جایز حرکت کرده‌اند. آنچه از این تقابل تاریخی برمی‌آید، وجود مرزهای ظریفی است که حوزه‌های مجاز و غیرمجاز را از یکدیگر جدا می‌سازد.

این پدیده محدود به جغرافیای خاصی نیست. هرجا که انسان زیسته، ادبیات، موسیقی، رقص، آیین‌ها و ترانه‌های خود را نیز با خود داشته است. افغانستان نیز با تنوع قومی و غنای فرهنگی خویش، از این قاعده مستثنا نیست. موسیقی در این سرزمین با تاریخ و هویت مردم آمیخته و بخشی جدایی‌ناپذیر از فرهنگ آنان بوده است.

موسیقی هند و تأثیر آن بر افغانستان

موسیقی افغانستان ریشه‌های عمیقی در موسیقی کلاسیک هند دارد. پس از حضور استادانی چون استاد قاسم، زیربنای موسیقی کلاسیک افغانستان با الهام از راگ‌ها و دستگاه‌های هندی استحکام یافت. این سنت بعدها استادان بزرگی را پرورش داد که برخی از آنان از سرزمین مبدأ، عنوان «سرتاج» موسیقی را نیز دریافت کردند. در عرصه نوازندگی نیز چهره‌هایی چون استاد محمد هاشم (چشتی) با مهارت و نوآوری خود جایگاهی ممتاز یافتند.

اما موسیقی هند نیز خود دستخوش تحولی بزرگ شد. از دل تعدیل موسیقی کلاسیک و محلی، سبکی تازه شکل گرفت که بعدها به موسیقی فیلم و سپس به موسیقی پاپ بالیوودی شهرت یافت. هنرمندانی چون محمد رفیع، مکیش و لتا منگیشکر با بهره‌گیری از زیبایی‌های موسیقی کلاسیک، عناصر محلی و اشعار دلنشین، این تحول را به اوج رساندند.

فیلم‌های هندی در افغانستان جایگاهی ویژه داشتند. مردم این ترانه‌ها را بخشی از زندگی روزمره خود ساختند و با آن‌ها خاطره آفریدند. کمتر کسی را می‌توان یافت که نام رفیع، مکیش یا لتا منگیشکر را نشنیده باشد.

در همین دوران، رادیو افغانستان بیشتر به پخش موسیقی کلاسیک و گاه محلی می‌پرداخت و نسل جوان تا حد زیادی از موسیقی جوان‌پسند محروم بود. در چنین فضایی، گروهی از هنرمندان جوان کوشیدند همان تحول موسیقایی هند را به شکلی بومی در افغانستان تجربه کنند. آنان با مخالفت‌ها و سرزنش‌های فراوان روبه‌رو شدند. علاقه‌مندان موسیقی کلاسیک، این جوانان را بی‌تجربه می‌دانستند و سنت‌گرایان نیز موسیقی محلی را ترجیح می‌دادند. با این همه، این هنرمندان توانستند موسیقی کلاسیک را با ترانه‌های مردمی درآمیزند و راه تازه‌ای بگشایند.

چهره‌هایی چون فطرت ناشناس و ظاهر هویدا از جمله نام‌های شاخص این جریان بودند.

اما جوانی که سال‌ها پیش از این تحولات در خانواده‌ای سرشناس و در لیسه حبیبیه کابل هنرنمایی می‌کرد و در میان جوانان محبوبیتی ویژه یافته بود، احمد ظاهر نام داشت. او برای ادامه تحصیل به هند رفت. هرچند پدرش، دکتر عبدالظاهر، او را برای فراگیری علوم سیاسی فرستاده بود، اما در درون او نبوغ دیگری موج می‌زد.

روایت کرده‌اند که در هند در جست‌وجوی استاد موسیقی بود و سرانجام نزد بانویی به فراگیری موسیقی پرداخت. گفته می‌شود که استعداد او چنان سریع شکوفا شد که استادش را شگفت‌زده کرد. البته این روایت بیشتر در حد نقل‌های شفاهی مطرح شده و مستندات قطعی درباره آن در دست نیست.

پس از بازگشت به کابل و مشاهده فعالیت هنرمندان آماتور، مدتی با آنان همکاری کرد؛ اما این فضا پاسخگوی ظرفیت هنری او نبود. احمد ظاهر گامی فراتر نهاد و دستاوردهای تحول موسیقی هند را با کمترین فاصله به افغانستان منتقل کرد. او آهنگ‌هایی با کمپوزهای درخشان موسیقی شرق خواند، اشعار عاشقانه سیمین، فروغ و رهی معیری، اشعار عارفانه مولانا، حافظ، سعدی، بیدل و عراقی و اشعار حماسی لاهوتی را برگزید و اجرا کرد. او نه تنها فضای موسیقی افغانستان، بلکه ذهن و ذائقه بخش بزرگی از فارسی‌زبانان منطقه را نیز تحت تأثیر قرار داد. سرانجام در اوج شهرت، در سانحه‌ای مشکوک در ۲۴ جوزای ۱۳۵۸ در تونل سالنگ، چشم از جهان فروبست.

تحلیل نویسنده: راز ماندگاری

آنچه تا اینجا آمد، شرحی کوتاه از تحول موسیقی و زمینه ظهور چهره‌ای چون احمد ظاهر بود. اکنون به پرسش اصلی بازمی‌گردیم: در میان این همه هنرمند، چرا احمد ظاهر پس از گذشت بیش از چهار دهه همچنان در دل جوانان می‌تپد، در ذهن نسل‌های گذشته خاطره می‌آفریند و برای نسل‌های جدید الگویی الهام‌بخش باقی مانده است؟

احمد ظاهر از خانواده‌ای برجسته برخاسته بود. چهره‌ای جذاب، صدایی گیرا، اجرایی دلنشین، نبوغی کم‌نظیر و خلق‌وخویی جوانمردانه داشت. بی‌تردید همه این عوامل در محبوبیت و ماندگاری او نقش داشته‌اند؛ اما سخن من درباره محبوبیت نیست، بلکه درباره نوعی جاودانگی فرهنگی است.

به باور من، راز ماندگاری احمد ظاهر، در کنار همه این ویژگی‌ها، در نقطه‌ای نهفته است که تشخیص آن نیازمند اندکی تأمل و دقت است. او درست در مرز میان موسیقی مورد مناقشه و ادبیات مورد احترام ایستاد. تاریخ ادبیات فارسی را با خود همراه کرد، بهترین کمپوزهای موسیقی شرق را برگزید و در کنار برجسته‌ترین نوازندگان کشور قرار گرفت. حاصل این پیوند، موسیقی‌ای بود که از محدوده یک نسل فراتر رفت و رنگ ماندگاری به خود گرفت.

چگونه؟

در روزگاری که بخشی از جامعه سنتی و مذهبی، موسیقی را در مرز لهو و لعب می‌دید، احمد ظاهر اشعار عرفانی مولانا را با کمپوزهای شناخته‌شده موسیقی شرق و هنر نوازندگانی چون سلیم سرمست، استاد ننگیال و استاد هاشم درهم آمیخت. در نتیجه، نقد و مخالفت با آثار او برای بسیاری از منتقدان دشوارتر شد؛ زیرا این آثار تنها یک آهنگ نبودند، بلکه آمیزه‌ای از ادبیات فاخر، موسیقی برجسته و اجرای هنرمندانه به شمار می‌رفتند.

هیچ منتقد ادبی به آسانی نمی‌توانست بر اشعار مولانا، حافظ یا بیدل خرده بگیرد و هیچ موسیقی‌دان منصفی نیز به‌سادگی نمی‌توانست ارزش بسیاری از آن کمپوزها را انکار کند. احمد ظاهر به جلوه‌گاه ادبیات کهن و معاصر فارسی تبدیل شد؛ خواننده‌ای که بهترین میراث ادبی و موسیقایی شرق را در آثار خود گرد آورد.

اما نکته جالب‌تر آن است که این بهترین‌ها در وجود احمد ظاهر هضم شدند و پدیده‌ای معکوس رخ داد. دیگر هنگامی که بسیاری از مردم شعری از سیمین یا حافظ را می‌شنیدند، پیش از آنکه شاعر را به یاد آورند، صدای احمد ظاهر در ذهنشان زنده می‌شد. «ای پادشه خوبان» برای بسیاری تنها یادآور حافظ نبود؛ بلکه یادآور احمد ظاهر نیز بود. ادبیات فارسی که روزی احمد ظاهر به سراغ آن رفته بود، اکنون بخشی از هویت هنری او شده بود.

به گمان من، راز ماندگاری او در همین نقطه نهفته است.

این ماندگاری تنها ماندگاری یک صدا یا یک موسیقی نیست؛ ماندگاری پیوندی است که میان یک هنرمند و میراث بزرگ فرهنگی یک تمدن شکل گرفت. تا زمانی که حافظ، مولانا، بیدل، لاهوتی، رهی و سیمین در حافظه فرهنگی فارسی‌زبانان زنده باشند، نام احمد ظاهر نیز زنده خواهد ماند. و تا زمانی که از رفیع، مکیش و لتا منگیشکر یاد شود، رد پای احمد ظاهر نیز در این منظومه فرهنگی دیده خواهد شد.

این، به باور من، راز ماندگاری الماس شرق است.

و در پایان باید گفت:

احمد ظاهر، احمد ظاهر بود.