زیر سایه اسلحه؛ خبرنگاران زن افغانستانی در تبعید پاکستان

سکینه ناصری، خبرنگار افغانستانی، روایت می‌کند که چگونه در پاکستان، در شب ۳۱ جولای، همسایه‌ای پاکستانی با اسلحه‌ کمری به سوی او و برادرش نشانه گرفت و دو بار ماشه را کشید. این حادثه، تنها یک نمونه از خشونت، بازداشت‌های خودسرانه و اخراج‌های اجباری است که هر روز گریبانگیر خبرنگاران زن مهاجر در این کشور می‌شود.

هنوز لحظه‌ای را که ناچار شدم افغانستان را ترک کنم، از یاد نبرده‌ام. آن روز چیزی از من باقی نمانده بود؛ نه امیدی، نه رویایی و نه حتی فرصتی برای فکر کردن به آینده. تنها یک هدف داشتم: زنده ماندن. با همین امید راه پاکستان را در پیش گرفتم. تصور می‌کردم کشوری که به آن پناه می‌برم، دست‌کم امنیتی را که در وطن از من گرفته شده بود، به من بازخواهد گرداند. اما خیلی زود فهمیدم تبعید همیشه به معنای امنیت نیست.

کم‌تر از یک هفته از ورودم گذشته بود که پلیس پاکستان مقابل محل اقامت مهاجران حاضر شد. ترس در چهره همه موج می‌زد. هیچ‌کس جرئت نداشت حرفی بزند. همه به دیگری نگاه می‌کردند و از خود می‌پرسیدند: «نوبت من هم خواهد رسید؟» شماری از مهاجرانی که ویزه نداشتند، همان روز بازداشت شدند و پلیس آنان را با خود برد. از همان لحظه، زندگی در انتظار، اضطراب و بی‌سرنوشتی آغاز شد.

پاکستان قرار بود سرزمین عبور باشد، اما برای بسیاری از ما به جایی تبدیل شد که هر روز در آن امنیت، آرامش و کرامت انسانی را بیشتر از دست دادیم. ماه‌ها و سپس سال‌ها گذشت؛ سال‌هایی که با نگرانی از بازداشت، اخراج، تمدید نشدن ویزه، جابه‌جایی اجباری از شهری به شهر دیگر، بیکاری و افسردگی سپری شد. بسیاری از روزها را در گوشه‌ اتاق‌های کوچک گذراندیم؛ اتاق‌هایی که به زندان‌های خاموش ما تبدیل شده بودند.

به‌عنوان یک خبرنگار زن افغانستانی، گمان می‌کردم سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام را با ترک وطن پشت سر گذاشته‌ام، اما امروز، نزدیک به دو سال پس از مهاجرتم، هنوز هیچ وضعیت پایداری ندارم. هنوز نمی‌دانم فردا کجا خواهم بود و آیا اصلاً فرصتی برای ساختن آینده‌ای امن خواهم یافت یا خیر.

شب سی‌ویکم جولای، حادثه‌ای رخ داد که تمام خاطرات تلخ این دو سال را دوباره زنده کرد. آن شب از درد شدید معده رنج می‌بردم. برادرم حدود ساعت یازده شب برای تهیه‌ دارو از خانه خارج شد. فاصله‌ داروخانه تا محل اقامت ما تنها چند متر بود، اما همین مسیر کوتاه برای او به صحنه‌ خشونت تبدیل شد. یکی از همسایه‌های پاکستانی راه او را سد کرد و به شدت مورد ضرب‌وشتم قرار داد.

وقتی برای دانستن دلیل این رفتار به محل رفتیم، انتظار داشتیم سوءتفاهم برطرف شود، اما آنچه رخ داد بسیار هولناک‌تر بود. مرد مهاجم با لحنی تحقیرآمیز گفت: «این کشور، کشور ما است.» سپس دست به کمر برد، اسلحه‌ کمری خود را بیرون کشید و آن را به سوی ما گرفت. دو بار ماشه را کشید، اما خوشبختانه هیچ گلوله‌ای شلیک نشد. در آن چند ثانیه، فاصله‌ میان زندگی و مرگ برای ما تنها به عمل نکردن اسلحه وابسته بود.

با دخالت شماری از افراد محل، توانستیم به سلامت از آنجا خارج شویم. اما آن شب، همان آرامشِ نسبیِ اندک نیز از میان رفت. احساس امنیتی که سال‌ها برای یافتنش از کشوری به کشور دیگر گریخته بودیم، برای همیشه فرو ریخت.

این حادثه فقط روایت زندگی من نیست؛ روایت بسیاری از خبرنگاران و مهاجران افغانستانی است که در پاکستان هر روز با ترس زندگی می‌کنند. ما پیش از خروج از خانه از خود می‌پرسیم: آیا امشب سالم برمی‌گردیم؟ آیا این آخرین باری نیست که خانواده‌مان را می‌بینیم؟ آیا اگر مورد حمله قرار بگیریم، اصلاً می‌توانیم از کسی کمک بخواهیم؟

تلخ‌تر آنکه بسیاری از ما، به دلیل نگرانی از بازداشت، اخراج یا نداشتن وضعیت اقامتی پایدار، حتی جرئت مراجعه به نهادهای مسئول را نیز نداریم. ترس، به بخشی از زندگی روزمره‌ ما تبدیل شده است.

در این دو سال، بارها شاهد بازداشت، اخراج و آوارگیِ مهاجران افغانستانی بوده‌ام. شاهد خانواده‌هایی که شب را با اضطراب آغاز کرده و با نگرانی از آینده به صبح رسانده‌اند. شاهد خبرنگارانی که پس از سال‌ها فعالیت رسانه‌ای، اکنون در سکوت، انزوا و بی‌سرنوشتی زندگی می‌کنند. آنچه بر ما گذشته، تنها یک بحران مهاجرت نیست؛ فرسایش تدریجی روح و روان انسان‌هایی است که پیش‌تر نیز بهای سنگینی برای انجام وظیفه‌ی حرفه‌ای خود پرداخته‌اند.

من این روایت را نه برای برانگیختن ترحم، بلکه برای ثبت حقیقت می‌نویسم؛ حقیقت زندگیِ خبرنگارانی که برای نجات جان خود از افغانستان گریختند، اما هنوز به امنیت نرسیده‌اند.

از جامعه‌ جهانی و نهادهای حامی خبرنگاران می‌خواهم وضعیت خبرنگاران گرفتار در پاکستان را با فوریتِ بیشتر مورد توجه قرار دهند. آنچه ما هر روز تجربه می‌کنیم، بسیار تلخ‌تر از چیزی است که در گزارش‌ها و آمارها بازتاب می‌یابد. ما فقط به دنبال یک فرصت برای ادامه‌ی زندگی هستیم.