صدای زن |

وقتی آرزوهای یک دختر ممنوع می‌شوند

«صدای زن» فرصتی است که در آن زنان و دختران افغانستان تجربه‌ها، محدودیت‌ها، امیدها و رؤیاهای خود را با ما در میان می‌گذارند؛ صداهایی که در سکوت باقی مانده‌اند، اما شایسته شنیده شدن‌اند. امروز، عابده بتول نصرت، دختری شانزده‌ساله، روایت خود را از تفاوت معنای آزادی، حق انتخاب و آینده در دو سوی یک مرز با ما در میان می‌گذارد.

اولین‌ تلخیِ پس از سقوط جمهوریت

مرزها روی نقشه فقط چند خط‌اند؛ خط‌هایی فرضی که انسان‌ها کشیده‌اند تا زمین را میان خود تقسیم کنند. اما وقتی در یک‌سوی این خط زندگی کنی و آرزوهایت در سوی دیگر آن ممکن باشند، تازه درمی‌یابی که مرزها فقط زمین را تقسیم نکرده‌اند؛ گاهی زندگی آدم‌ها را هم تقسیم کرده‌اند.

آن‌سوی یک مرز، دختری شانزده‌ساله نگران انتخاب رشته‌اش است. نمی‌داند کدام رشته را برگزیند، به کدام دانشگاه برود و آینده‌اش را چگونه بسازد.

این‌سوی مرز، دختری شانزده‌ساله حسرت همان نگرانی را می‌خورد.

من همان دخترم.

من، دختری ۱۶ ساله افغانستانی‌ام، که در سال‌های نوجوانی‌ام دریافتم حتی معنای واژه‌ها هم برای آدم‌ها یکسان نیست. زندگی، آزادی، خوشبختی، آرامش، هنر و حتی آینده، در هر سوی مرز معنای دیگری دارد.

برای بعضی‌ها خوشبختی یعنی چاپ نخستین کتاب، سفر به کشوری تازه، رفتن به دانشگاه دلخواه یا کامیاب شدن در کانکور.

اما برای من، خوشبختی گاهی چیزهایی است که شاید برای دیگران آن‌قدر عادی باشند که حتی به آن نیندیشند؛ آزادانه به مکتب رفتن، پوشیدن لباسی که دوست دارم، رها گذاشتن موهایم، خندیدن بدون ترس، بایسکل‌سواری، رفتن به پارک و گوش سپردن به موسیقی.

شاید دردناک‌ترین بخش زندگی این باشد که آرزوهایت آن‌قدر کوچک شوند که دیگران حتی آن‌ها را آرزو نشمارند.

روزهای خوب هم داشته‌ام؛ نخستین‌های شیرین و خاطره‌هایی که هنوز در گوشه‌ای از ذهنم زنده‌اند. اما نخستین‌های سیاه زندگی‌ام بیشترند؛ پررنگ‌ترند و گاه چنان سنگین می‌شوند که نمی‌توانم از آن‌ها بگذرم.

در آتش حسرت می‌سوزم آن‌گاه که با دوستم در ایران گفت‌وگو می‌کنم و او از دلهره انتخاب رشته‌اش می‌گوید. او نگران گزینش آینده‌اش است و من حسرت داشتن حق انتخاب را می‌خورم.

اشک‌هایم را پنهان می‌کنم وقتی عکس دختری شانزده‌ساله پاکستانی را می‌بینم که گیتارش را در دست گرفته و لبخندش سرشار از هیجان و لذت است.

به عکس می‌نگرم و می‌اندیشم که موسیقی برای او شاید فقط موسیقی باشد؛ چند نت، یک ساز و لحظه‌ای برای لذت بردن.

اما برای من، موسیقی می‌تواند چیزی باشد که باید برایش دلتنگ شد.

دوستم در آمریکا به کلاس نقاشی می‌رود. از رنگ‌ها، طرح‌ها و چیزهایی می‌گوید که دوست دارد بیافریند.

با خود می‌اندیشم که شاید تفاوت زندگی ما از همان‌جا آغاز می‌شود که او رنگ‌ها را روی بوم می‌بیند و من، ترکیب سرخ و سیاه را بیش از هر رنگ دیگری در واقعیت زندگی‌ام شناخته‌ام.

دلم می‌خواست روزی مسابقه فوتبال یا کریکت را در استادیوم، از نزدیک تماشا کنم. در میان جمعیت باشم، هیجان را حس کنم و همراه هزاران تن دیگر شادمانی کنم.

برای دختری در جایی دیگر از جهان، شاید این فقط یک روز عادی باشد.

اما برای من، همین می‌تواند یک آرزو باشد.

دلم می‌خواست پارکی نزدیک خانه‌مان می‌بود؛ جایی که بتوانم همراه هم‌سن‌وسالانم قدم بزنم، بخندم و برای چند ساعت فقط یک دختر شانزده‌ساله باشم.

گاهی در رمان‌ها می‌خواندم که شخصیت‌ها به پارک می‌روند و آن‌قدر در تخیلم با آنان همراه می‌شدم که گویی خودم در میان درختان قدم زده‌ام.

چه دردناک است آن‌گاه که آدمی ناگزیر شود ساده‌ترین تجربه‌های زندگی را تنها در خیال از سر بگذراند.

من دختری شانزده‌ساله افغانستانی‌ام.

سن من سنی است که باید سرشار از نخستین‌ها باشد؛ نخستین انتخاب‌ها، نخستین کامیابی‌ها، نخستین سفرها، نخستین تجربه‌ها و نخستین گام‌ها برای ساختن آینده.

اما سقوط افغانستان، برای من و بسیاری از دختران دیگر، برخی از این نخستین‌ها را دگرگون کرد.

از آن روز، «نخستین‌ها» برای ما همیشه به معنای کشف چیزهای تازه نبود.

گاهی نخستین محرومیت بود.

نخستین روزی که نتوانستی چون گذشته به مکتب بروی.

نخستین باری که دریافتی چیزی که دیروز حق طبیعی‌ات بود، امروز می‌تواند به آرزو بدل شود.

نخستین باری که دریافتی شاید آینده‌ات، پیش از آن‌که خود فرصت ساختنش را بیابی، به دست دیگران محدود شود.

شاید هیچ‌کس نتواند دریابد چقدر دردناک است وقتی دختری شانزده‌ساله، به‌جای نگرانی درباره انتخاب رشته و دانشگاه، نگران این باشد که آیا بار دیگر اجازه خواهد یافت به مکتب بازگردد یا نه.

وسعت کشورها متفاوت است و مرزها گاهی تنها میان دو خاک فاصله نمی‌اندازند.

گاهی میان دو گونه زندگی فاصله می‌اندازند.

میان آرزوهایی که می‌توانند به حقیقت بدل شوند و آرزوهایی که باید تنها در دل نگاه‌داشته شوند.

میان دختری که می‌تواند درباره آینده‌اش تصمیم بگیرد و دختری که هنوز برای داشتن ابتدایی‌ترین حق انتخاب می‌جنگد.

و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد:

اینکه میزان بلندپروازی ما همیشه به اندازه توانایی و تلاش ما نیست.

گاهی سقف آرزوهای یک انسان را نه استعدادش تعیین می‌کند، نه تلاشش و نه حتی خواستن‌هایش.

گاهی یک مرز.

فقط یک مرز، تعیین می‌کند که دختری شانزده‌ساله چه چیزهایی را «حق» بداند و چه چیزهایی را «آرزو».

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: