بهترین دوستانم پشتوزبان هستند!

روایت یک دوستی میان فارسی زبان و پشتو زبان در روزهای دشوار بیماری، پرسشی مهم را پیش می‌کشد: چرا تفاوت‌های قومی و زبانی که در زندگی واقعی مانع دوستی و همدلی نیستند، در فضای سیاسی و اجتماعی به دیوار جدایی تبدیل می‌شوند؟ آیا تجربه مستقیم خود را باور کنیم یا تصویری را که متعصبان از «دیگری» ساخته‌اند؟

بگذارید این مطلب را با یک خاطره آغاز کنم.

سال ۱۳۹۰ دچار یک عارضه قلبی شدم. داکتران شفاخانه شبرغان گفتند که برای درمان باید به پاکستان یا هند بروم. دوستی از قوم مومند دارم که آن زمان در پشاور حضور داشت. با او تماس گرفتم و موضوع را برایش گفتم. گفت: «هر وقت از کابل به سمت تورخم حرکت کردی، به من اطلاع بده.»

در بین راه با من تماس گرفت و پرسید به کجا رسیده‌ام. حدود ساعت دو یا سه بعدازظهر به تورخم رسیدم و با او تماس گرفتم. جایی را نشانی داد و گفت: «من از مرز عبور کرده‌ام و منتظرت هستم.»

پاسپورت هم نداشتم. هنگام عبور از مرز، پلیس پاکستان از من گذرنامه خواست. دوستم مدرک شناسایی خود را نشان داد و گفت: «این آدم مهمان من است!»

به هر صورت، شب را در خانه او گذراندیم. تقریباً همه برادران، کاکا و بچه‌های کاکایش آنجا بودند. هیچ‌کدام نمی‌توانستند فارسی صحبت کنند.

هنگام نماز، دوستم به شوخی گفت: «ما تیکی نداریم، چطور می‌شود؟» گفتم: «پروا ندارد، بدون تیکی هم می‌توان خدا را عبادت کرد!»

نماز را به کاکایش که مردی محاسن‌سفید بود، اقتدا کردیم.

فردای آن روز نیز برایم در شفاخانه نوبت گرفت. متخصص قلب، داکتر شرافت علی، تازه از امریکا آمده بود. دو شب را در شفاخانه گذراندم و او هر روز می‌آمد و از وضعیت من خبر می‌گرفت. شب چهارم نیز مهمان آنها بودم.

روز بعد، هنگامی که می‌خواستم به افغانستان برگردم، اقاربش برای خداحافظی آمده بودند. کاکایش که مردی محترم و مهربان بود، برایم دعا داد و خداحافظی کردیم.

من به سوی مرز حرکت کردم. دوستم نیز از پبشاور تا تورخم همراه من آمد. در مرز از هم جدا شدیم؛ او به سمت پیشاور برگشت و من راهی کابل شدم.

هر بار که این خاطره را به یاد می‌آورم، یک پرسش در ذهنم شکل می‌گیرد: چرا ما انسان‌ها گاهی چیزهایی را که در زندگی واقعی مانع دوستی ما نیست، به مانعی بزرگ در ذهن خود تبدیل می‌کنیم؟

آن روز، زبان ما متفاوت بود؛ من فارسی صحبت می‌کردم و آنها پشتو. از دو قوم متفاوت بودیم و در محیط‌های متفاوتی زندگی کرده بودیم. با این حال، هیچ‌کدام از این تفاوت‌ها مانع آن نشد که در روزهای دشوار در کنار هم باشیم.

من دوستان دیگری هم دارم که پشتو زبان هستند. صمیمیتی میان ماست که حتی میان من و پسران کاکایم نیست. در تمام این سال‌ها، هیچ‌گاه موضوع زبان، قوم و مذهب میان ما مسئله‌ای نبوده است.

شاید تجربه‌هایی از این دست به ما یادآوری می‌کند که تفاوت، لزوماً به معنای فاصله نیست. ما می‌توانیم متفاوت باشیم و در عین حال یکدیگر را دوست داشته باشیم، به هم احترام بگذاریم و در روزهای سخت کنار هم بایستیم.

پس این پرسش پیش می‌آید که این همه حساسیت نسبت به قوم و زبان از کجا آمده است؟ چرا چیزی که در زندگی روزمره مردم چندان مسئله‌ساز نیست، گاهی در فضای سیاسی و اجتماعی به موضوعی برای جدایی تبدیل می‌شود؟

به گمان من، در جریان نیم قرن اخیر، عوامل مختلفی در ایجاد این فاصله‌ها نقش داشته‌اند. جنگ، سیاست، مهاجرت و تحولات اجتماعی، پیوندهای بسیاری را آسیب زده‌اند. در میان این عوامل، کسانی نیز بوده‌اند که از احساسات قومی و زبانی برای منافع سیاسی خود استفاده کرده‌اند.

همان رهبران سیاسی یا به تعبیر رایج، «تیکه‌داران قومی»، به جای آنکه بر مشترکات مردم تأکید کنند، گاهی تفاوت‌ها را برجسته کرده‌اند؛ گویی هر قوم باید در برابر قوم دیگر تعریف شود.

در حالی که اگر به گذشته نگاه کنیم، می‌بینیم که بین اقوام ساکن این مرز و بوم روابط حسنه وجود داشت. اقوام با هم روابط خویشاوندی داشتند، دادوستد می‌کردند و تعاملات نیک داشتند. اما طوفان انقلاب جدایی انداخت و بسیاری از این پیوندها را آسیب زد.

نسل حاضر و نسل‌های آینده باید طرز فکر خود را تغییر دهند، زاویه دیدشان را گسترش دهند و وسیع فکر کنند. به حرف آدم‌های متعصب گوش ندهند، از لاک قومیت بیرون بیایند و با همه اقوام روابط دوستانه ایجاد کنند. خودبزرگ‌بینی و غرور کاذب را کنار بگذارند.

افغانستان خانه مشترک همه ماست؛ هیچ‌کسی بر دیگری برتری ندارد.

شاید بد نباشد هرکدام از ما از خود بپرسیم: آیا دوستی و تجربه مستقیم خود را باور کنیم، یا تصویری را که دیگران از «دیگری» برای ما ساخته‌اند؟

آیا باید به آنچه در زندگی واقعی تجربه کرده‌ایم اعتماد کنیم؛ به دوستی که در روز سخت کنارمان ایستاد، به انسانی که بدون توجه به زبان و قومیتش دروازه خانه‌اش را به روی ما گشود و در سخت‌ترین لحظه‌ها پناه و همراه ما شد؟ یا باید تصویری را باور کنیم که سال‌ها دیگران از «دیگری» برای ما ساخته‌اند؟

اگر یک دوست پشتو زبان می‌تواند در روز دشوار، بدون پرسیدن قوم و زبان، کنار ما بایستد، چرا ما در روزهای عادی باید میان خود دیوار بکشیم؟

شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از آنکه درباره «دیگری» قضاوت کنیم، تجربه خود را مرور کنیم؛ ببینیم چه کسانی در روزهای سخت کنار ما بودند و چه کسانی از تفاوت‌های ما برای ساختن فاصله میان‌مان استفاده کردند.

در چنین شرایطی، فضا برای همه قابل نفس کشیدن می‌شود و زندگی را زیباتر خواهیم دید!

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: