سفر به قندهار؛ شهری که طالبان از آن برخاستند

سفر به قندهار، مرکز قدرت طالبان، سفر به شهری است که مردانه، خاکی و گرسنه است. در این شهر زنان دیده نمی‌شوند، کودکانی با پای برهنه به دنبال مسافران می‌دوند و با صدای اذان همه‌جا اجباراً بسته می‌شود. نویسنده از کمپنی کابل تا ترمینال قندهار، با موتری وی‌آی‌پی و ایست‌های بازرسی، شهری را می‌بیند که قضاوتش با دیدن ممکن است.

قندهار شهری است که در مناسبات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و به‌ویژه مذهبی افغانستان نقش مرکزی دارد؛ شهری که تاریخ آن همواره با قدرت، شمشیر و عمامه گره خورده است.

شکل‌گیری موج‌های تندروی مذهبی از همین شهر نشان می‌دهد که این جغرافیا مستعد ایجاد آشوب‌های غیرقابل‌پیش‌بینی است. زمانی یک ملا، به بهانه‌ حمایت از زنی که به او ستم شده بود، با شماری از شاگردان خود به یک پاسگاه پلیس حمله و افراد پاسگاه را لت‌وکوب کرد. فکر حمایت از زنان، ظاهراً نخستین جرقه‌ شکل‌گیری گروهی به نام طالبان شد؛ گروهی که امروز برای همان زنانی که داعیه‌ حمایت از آنان را داشتند، هیچ حقی قائل نیست. شاید این تلخ‌ترین کنایه‌ تاریخ این شهر باشد.

کمپنی کابل؛ آغاز مسیر جنوب

کمپنی کابل جایی است که موترهای سمت جنوب از آنجا حرکت می‌کنند. به‌محض ورود از دروازه‌ سرای، چندین نفر با قدوقامت کوتاه و بلند، با ریش‌هایی نتراشیده و نخراشیده، لباس‌های نامنظم و اکثراً کثیف و ادبیاتی نامحترمانه، دورت را می‌گیرند. از هر سو فریاد می‌زنند: «کجا می‌ری؟ هرات؟ نیمروز؟ قندهار؟ کجا می‌ری؟» و بعد، مثل دلال‌های بازار، موتر خود را تعریف می‌کنند: «وی‌آی‌پی، چوکی‌های لوکس و تیزرفتار؛ فقط سرعتش را ببین! اگر دیگر موترها را در راه پیش نکند، من جریمه!!!!» گرد و غبار، بوی دیزل و هیاهوی بوق‌ها فضای سرای را پر کرده و آدم نمی‌داند به کدام صدا گوش بدهد.

شب‌روی با موتر وی‌آی‌پی

بالاخره سوار یک موتر به‌اصطلاح وی‌آی‌پی می‌شوم؛ فاصله‌ من با راننده سه صندلی (چوکی) است و پیش از سوار شدن باید کفش‌ها را از پا کشید و داخل پلاستیک انداخت؛ نخستین قاعده‌ نانوشته‌ این سفر.

حرکت ساعت ۱۰ شب است و برای اولین بار می‌بینم موتری سر ساعت راه می‌افتد. کنار دستی من پدر و پسری از جلال‌آباد است. وقتی می‌پرسم خانه‌تان قندهار است، می‌گوید: «خیر»؛ می‌گوید می‌رویم تا از راه قاچاق به سوی کار و بار و خانه‌مان در پیشاور پاکستان برویم.

پسر خسته و ساکت به شیشه تکیه داده و پدر آرام و بی‌ادعا از راهی حرف می‌زند که انگار بارها رفته است.

فردی که در چوکی پیش‌روی من نشسته ظاهراً امارتی و از طالبان است؛ لونگی بزرگی بر سر دارد و هر ۲ دقیقه تلفنش یا زنگ می‌خورد یا خودش زنگ می‌زند و چنان با صدای بلند حرف می‌زند که گویی دست‌فروش است و جنس برای فروختن آورده.

ساعتی نمی‌گذرد که راننده موسیقی می‌گذارد. جالب است؛ قندهار می‌روی و موسیقی! اینکه خواننده چه می‌خواند مشخص نیست، ولی معلوم است کوچه‌بازاری است؛ کسی در موتر مسافربری قندهار بتهوون گوش نمی‌کند.

صدای موسیقی از صدای صحبت راننده با کلینر موتر بلندتر است. چای می‌نوشد و حرف می‌زند، و وقتی کمی جلوتر می‌روم تا ببینم چه خبر است، می‌بینم سرعت موتر تقریباً در آخرین حد است و موتروان اصلاً توجهی به جان مسافران ندارد.

هر پیچ و هر دست‌انداز بدن مسافران را به این سو و آن سو پرت می‌کند و کسی اعتراضی ندارد؛ گویی همه با این سرنوشت کنار آمده‌اند.

جاده، امنیت و ایست‌های بازرسی

سرک تقریباً درست شده؛ همان پل و پل‌چک‌هایی که طالبان خراب کرده بودند را خودشان ساخته‌اند و ظاهراً مسیر امن است؛ همان کسانی که ناامنی ایجاد می‌کردند، حالا امنیت راه را در دست گرفته‌اند.

در طول مسیر چندین نفر با لباس‌های نامرتب، ریش‌های بلند و زبان پشتو بر موتر بالا شدند و چیزهایی از مردم و راننده پرسیدند.

در یکی از ایستگاه‌های بازرسی، طالب از من پرسید: «تذکره لری؟» همان قدر متوجه شدم و تذکره را برایش دادم؛ تذکره را دید، پس داد و چیزی نگفت.

در تاریکی شب، با هر ایست، نگاه‌ها لحظه‌ای روی چهره‌ها می‌ماند و بعد می‌گذرد. باید شبیه خودشان باشی تا دیده نشوی؛ در موتر قندهار با ریش کوتاه و بدون کالای افغانی، دیده شدن دشوار نیست!

جایی برای توقف نیست

هیچ جایی برای توقف وجود ندارد؛ موتر فقط برای پر کردن تیل می‌ایستد و به‌محض ایستاد شدن آن، افراد دور و بر موتر پراکنده می‌شوند. برای رفع حاجت جایی نیست؛ اگر هم باشد، برای این مردم معنایی ندارد! برای کسی که به سفرهای شهری و ایستگاه‌های مجهز عادت دارد، این بی‌پناهی ساعت‌ها طولانی‌تر می‌شود.

ترمینالی که ترمینال نیست

ساعت ۴ صبح به قندهار می‌رسیم؛ به‌اصطلاح ترمینال؛ هر چیزی است به جز ترمینال. با یک راننده که موترش دست پاکستان است صحبت می‌کنم؛ او فارسی نمی‌فهمد و من پشتو؛ خلاصه با کلمه‌های نیم‌بند و اشاره، مسیر را پیدا می‌کنیم؛ باید برویم هتل.

هتلی به اندازه‌ی پول

یک فضای کاملاً ناپاک و آلوده برای چند روز؛ البته متناسب با پولی که می‌گیرند: یک کولر، سرویس بهداشتی تقریباً تمیز و یک تخت با پتویی که سال‌ها شسته نشده است. بوی نم و گرد و خاک در اتاق پیچیده و آدم از خستگی سفر ناچار است بر همین تخت بیفتد.

نگاه اول؛ رکشا، خاک و مرد

ساعت ۸ صبح برای دیدن شهر بیرون می‌روم؛ اولین برخورد، نگاه سنگین کسانی است که با خود می‌گویند چرا این آدم پیراهن‌تنبان ندارد. در نگاه اول فقط رکشا می‌بینی و فقط صدای رکشا؛ خبری از ترانسپورت شهری نیست. باور می‌کنی اینجا قندهار است؟ مرکز قدرت افغانستان و مدعیان قدرت؟ خاک روی سرک، پیاده‌رو و حتی چهره‌های آدم‌ها نشسته و معلوم می‌کند که اینجا «نظافت جزو ایمان» خیلی به حساب نمی‌آید. به رکشاوان می‌گویم مرا تا مرکز شهر ببر؛ بر سر ۱۰۰ افغانی توافق می‌کنیم.

شهری که زنان در آن نیستند

در مرکز شهر، هر جا که نگاه می‌کنی مرد است و مرد و مرد. در این شهر گویی زنان وجود ندارند؛ نه خانمی دکان‌دار، نه دست‌فروش، نه کارمند بانک؛ خیر. فقط گاهی از مسیری عبور می‌کند، همین.

شهر قندهار کاملاً مردانه است. انگار در این شهر زنان در حبس هستند و مردان زندان‌بان آن‌ها. آهان، صبر کن؛ خانمی را دیدم، پیچیده در چادری مخصوص افغانستان، در موتری؛ فقط همین، بله، فقط همین اندازه.

گرسنگی در «لوی قندهار»

وقتی با صراف صحبت کردم، که کمی فارسی می‌فهمید، گفت: «مسافری و غریب در این شهر؛ مراقب باش که جیب‌بر زیاد است.» به شوخی گفتم شما پادشاهان افغانستان هستید و دیگر در این شهر جیب‌بری؟ خنده‌ جالبی کرد و گفت: «این شهر از همه‌جای افغانستان بیشتر گرسنه است.»

قندهار، همان «لوی قندهار» که مدعیان زمان جمهوریت بارها با همین نام از آن یاد می‌کردند، پر بود از گدایانی که روی سرک به دنبال مسافران می‌رفتند تا باقی‌مانده‌ نوشابه، بطری آب معدنی یا شاید کمکی دریافت کنند. کودکانی با پای برهنه؛ نه یکی، نه دو تا؛ صدها تن روی سرک به دنبال مردم برای دریافت کمک. چهره‌ کوچکشان از خاک و گرسنگی هم‌رنگ شده بود و در نگاهشان اثری از کودکی نمانده بود.

اذان، جماعت و دو شکم

وقتی اذان گفته شد، به یکباره همه‌جا بسته شد؛ چه خبر شده؟ باید برویم جماعت! اجباری است؛ بله، اجبار است.

مردی قدبلند، با شکمی کلان و پیش‌آمده و ریشی انبوه آمد و گفت: «بروید نماز، یا الله!» آن شکم برآمده و بیرون‌زده، و این شکم‌های گرسنه روی خیابان؛ یکی می‌رفت برای نماز و دیگری برای ادامه‌ حیات در میان آشغال‌ها سرگردان بود. فاصله‌ میان این دو شکم، فاصله‌ی میان ادعا و واقعیت بود.

قندهار را باید دید و قضاوت کرد

شهر فقط پر بود از ایست و بازرسی؛ شنیده بودم جایی است که زیبا ساخته شده و تعریف دارد؛ اما وقتی اکثریت شهر در فقر است، از آن منطقه‌ زیبا چه سودی به شهر می‌رسد؟

زندگی در این شهر دیگر زنده نیست؛ روانی جریان ندارد؛ حس زنده بودن را نمی‌توان داشت و انگار انسان در این شهر از قالب تهی می‌شود و پوچی خاصی گریبانش را می‌گیرد. شهر مرده است و مردم فقط در حرکت هستند؛ پشت این نقاب‌های انسان‌نما، چیزی جز مرگ و نفرت و انزجار نیست. قندهار آن چیزی نیست که می‌گویند؛ قندهار را باید دید و قضاوت کرد.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
دکتر سید محمدتقی حسینی
دکتر سید محمدتقی حسینی پژوهشگر، تحلیلگر، نویسنده

دکتر سید محمدتقی حسینی دارای دکترای روابط بین‌الملل است و در کنار فعالیت‌های دانشگاهی، به‌عنوان نویسنده، مترجم و پژوهشگر در حوزه روابط بین‌الملل با تمرکز بر سیاست و امنیت شناخته…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده
هم‌رسانی این خبر: تلگرام واتس‌اپ فیسبوک ایکس