صدای زن؛ روایت یازدهم

نازنین؛ دختری که برای فرار از بن‌بست، ازدواج کرد

نازنین در ۱۸سالگی، پس از محروم‌شدن از آموزش، تلاش کرد راهی برای ادامه تحصیل در خارج از افغانستان پیدا کند؛ اما موانع پیاپی او را از رسیدن به آرزوهایش دور کرد. او با امید تغییر شرایط ازدواج کرد، ولی در زندگی مشترک با خشونت و تحقیر روبه‌رو شد. این روایت، تجربه دختری است که می‌خواست حق انتخاب آینده‌اش را داشته باشد.

یک روز صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، احساس کردم زندگی‌ام دیگر مثل گذشته نیست. نخستین صدایی که شنیدم، صدای مادرم بود که می‌گفت: «نازنین، بیدار شو! خواستگار آمده است.»

سال‌ها از آن صبح می‌گذرد، اما هنوز وقتی به آن روز فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم: کاش آن صبح هرگز بیدار نمی‌شدم؛ کاش می‌توانستم چشم‌هایم را ببندم و به همان دنیایی برگردم که هنوز در آن امید داشتم روزی به آرزوهایم برسم.

من نازنین هستم؛ دختری که روزگاری تمام رؤیاهایش را پشت دروازه‌های بسته مکتب و دانشگاه جا گذاشت.

رؤیاهایی پشت دروازه‌های بسته

وقتی رژیم طالبان دروازه‌های مکتب را به روی دختران بست، هنوز امیدم را از دست نداده بودم. با خودم می‌گفتم شاید بتوانم از راه دیگری به تحصیلاتم ادامه بدهم. به همین امید، تلاش کردم برای ادامه تحصیل در خارج از کشور آماده شوم.

می‌خواستم زبان انگلیسی بخوانم، در آزمون تافل شرکت کنم و راهی برای رسیدن به دانشگاه پیدا کنم. بارها تلاش کردم، اما هر بار با مانعی تازه روبه‌رو شدم. سرانجام، نتوانستم آن‌گونه که آرزو داشتم در آزمون تافل شرکت کنم و مسیر تحصیلی‌ام را ادامه بدهم.

پس از آن، به دانشگاه کاتب دل بسته بودم. هر بار که به امید درس‌خواندن به آن‌جا می‌رفتم، با این واقعیت روبه‌رو می‌شدم که دروازه‌های دانشگاه بسته است. هر بار که برمی‌گشتم، احساس می‌کردم بخشی از آینده‌ام را از دست داده‌ام.

هنوز هجده‌ساله بودم؛ سنی که باید با کتاب، امتحان، دوستان و رؤیاهای بزرگ می‌گذشت، اما روزهای من با انتظار، ناامیدی و پرسش‌های بی‌پاسخ سپری می‌شد. شب‌های زیادی گریه کردم. بارها از خودم پرسیدم چرا باید تنها به دلیل دختر بودن، از ابتدایی‌ترین حقم، یعنی درس‌خواندن، محروم شوم؟

آخرین باری که از بسته‌بودن دانشگاه کاتب مطمئن شدم، یادم نمی‌رود. پیاده به خانه برگشتم. در تمام مسیر، احساس سنگینی داشتم؛ انگار آینده‌ای را که سال‌ها برایش تلاش کرده بودم، با چشم‌های خودم از دست داده بودم. آن روز آرزو کردم کاش در کشوری دیگر به دنیا آمده بودم؛ جایی که دختر بودن به معنای محروم‌شدن از آرزوها نباشد.

ازدواج؛ راهی برای فرار از بن‌بست

روزها گذشت و ناامیدی کم‌کم جای امید را گرفت. خانواده‌ام از خواستگاران صحبت می‌کردند و من هنوز در رؤیای دانشگاه رفتن بودم. با این حال، وقتی راهی برای ادامه تحصیل پیش رویم نبود و نمی‌دانستم چگونه آینده‌ام را بسازم، به این فکر افتادم که شاید ازدواج بتواند زندگی‌ام را تغییر دهد. شاید در کنار کسی که انتخاب می‌کنم، بتوانم دوباره آرامش پیدا کنم و روزی به آرزوهایم برگردم.

سرانجام، به خواستگاری جواب مثبت دادم و نامزد شدم. تصمیمی که آن روز در ذهنم شبیه دریچه‌ای برای نجات بود، بعدها به یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام تبدیل شد.

من با امید وارد زندگی مشترک شدم؛ با این آرزو که شاید پس از آن‌همه شکست، زندگی روی خوشش را به من نشان بدهد. اما خیلی زود فهمیدم که از یک بن‌بست وارد بن‌بست دیگری شده‌ام.

زندگی در سایه خشونت و تحقیر

زندگی تازه‌ام با آن چیزی که تصور می‌کردم، تفاوت زیادی داشت. به‌جای آن‌که فرصت ساختن آینده‌ای تازه را پیدا کنم، به‌تدریج با خشونت خانوادگی، تحقیر و رفتارهایی روبه‌رو شدم که روحم را خسته می‌کرد. خانواده‌ای که به آن پناه برده بودم، مرا نه به‌عنوان انسانی با حق انتخاب و آرزو، بلکه گاهی مانند کسی می‌دید که وظیفه‌اش تنها خدمت‌کردن و سکوت‌کردن است.

دختری که روزگاری آرزو داشت علوم کامپیوتر بخواند، پشت میز دانشگاه بنشیند و برای خودش آینده‌ای بسازد، حالا روزهایش را با ظرف‌شستن، تحمل تحقیر و پنهان‌کردن دردهایش می‌گذراند.

گاهی با خودم فکر می‌کردم چگونه زندگی‌ام به این‌جا رسیده است. من که می‌خواستم دانشجو شوم، کار کنم، مستقل باشم و برای جامعه‌ام مفید واقع شوم، چرا باید برای ابتدایی‌ترین حقوق خودم بجنگم؟

مدت‌ها سکوت کردم. شاید به این امید که اوضاع بهتر شود؛ شاید چون نمی‌دانستم اگر اعتراض کنم، چه چیزی در انتظارم خواهد بود. اما خشونت و تحقیر به‌تدریج به بخشی از زندگی روزمره‌ام تبدیل شده بود و من هر روز بیشتر از خود واقعی‌ام فاصله می‌گرفتم.

وقتی سکوت شکسته شد

تا این‌که پس از سه سال، روزی به خودم گفتم: دیگر بس است!

بس است تحقیرشدن، بس است سکوت‌کردن، بس است تحمل ظلم به امید تغییری که هرگز از راه نمی‌رسد.

برای نخستین بار، صدایم را بلند کردم و از حق خودم دفاع کردم. اما به‌جای آن‌که حرفم شنیده شود، به زنی سرکش متهم شدم؛ زنی که گویا نباید زبان باز می‌کرد و نباید در برابر آنچه بر او می‌گذشت، اعتراض می‌کرد.

آن روزها فهمیدم که گاهی در زندگی یک زن، حتی دفاع از خودش نیز می‌تواند به اتهامی علیه او تبدیل شود.

سرانجام، خشونت و تحقیر مرا به جایی رساند که دیگر ادامه‌دادن برایم ممکن نبود. طلاق گرفتم؛ نه آن‌گونه که روزی آرزو داشتم زندگی‌ام را با آرامش و انتخاب خودم بسازم، بلکه پس از سال‌ها رنج و تحمل شرایطی که توانم را گرفته بود.

روایت یک تجربه شخصی، درد هزاران دختر

پنج سال از زندگی‌ام در مسیری گذشت که هرگز برای خودم تصور نکرده بودم. من برای فرار از محرومیت و ناامیدی ازدواج کرده بودم، اما در آن زندگی، دردهای تازه‌ای را تجربه کردم. ازدواجی که تصور می‌کردم شاید نجاتم دهد، نتوانست جای خالی تحصیل، استقلال و فرصت ازدست‌رفته جوانی‌ام را پر کند.

امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، هنوز همان دختر هجده‌ساله را می‌بینم؛ دختری که پشت دروازه‌های بسته دانشگاه ایستاده بود و نمی‌دانست با آینده‌اش چه کند. دختری که آن‌قدر از محرومیت خسته شده بود که ازدواج را راهی برای رهایی تصور کرد.

من تنها نیستم. دختران بسیاری در افغانستان هستند که پس از بسته‌شدن دروازه‌های مکتب و دانشگاه، رؤیاهایشان را کنار گذاشته‌اند؛ دخترانی که به‌جای انتخاب آزادانه مسیر زندگی، زیر فشار ناامیدی، خانواده و شرایط دشوار اجتماعی به تصمیم‌هایی پناه می‌برند که شاید در شرایطی دیگر هرگز انتخاب نمی‌کردند.

برخی از آن‌ها در سنین جوانی خشونت خانوادگی را تجربه می‌کنند. برخی به طلاق می‌رسند و برخی هنوز در سکوت، رنج‌هایشان را پنهان می‌کنند؛ زیرا می‌ترسند اگر صدای خود را بلند کنند، نه‌تنها حمایت نشوند، بلکه بیشتر سرزنش شوند.

محرومیت از آموزش، افزون بر آن‌که فرصت یادگیری را از دختران می‌گیرد، می‌تواند انتخاب‌های پیش روی آنان را نیز محدود کند. وقتی مسیر تحصیل و کار بسته می‌شود و امید به ساختن آینده‌ای مستقل کاهش می‌یابد، برخی دختران ممکن است ازدواج را راهی برای رهایی از شرایط دشوار تصور کنند؛ تصمیمی که لزوما به آرامش و امنیت منتهی نمی‌شود.

تجربه من نشان داد که ازدواج به‌تنهایی نمی‌تواند جای خالی آموزش، استقلال و حق انتخاب را پر کند. هیچ دختری نباید ناچار شود برای رهایی از محرومیت، به مسیری پناه ببرد که آینده‌اش را بیش از پیش نامطمئن می‌کند.

کاش انتخاب، حق همه دختران باشد

گاهی با خودم می‌گویم کاش هیچ دختری مجبور نباشد برای فرار از محرومیت، ازدواج را تنها راه نجات خود بداند. کاش هیچ زنی برای دفاع از حقش، سرکش خوانده نشود. کاش دختران افغانستان بتوانند پیش از آن‌که درباره ازدواج و زندگی مشترک تصمیم بگیرند، فرصت داشته باشند درس بخوانند، کار کنند، مستقل شوند و آینده خود را با اراده خودشان بسازند.

داستان من شاید روایت یک زندگی باشد، اما پشت آن سال‌ها محرومیت، امید، شکست، خشونت و تلاش برای دوباره ایستادن پنهان شده است.

من نازنین هستم؛ دختری که می‌خواست علوم کامپیوتر بخواند، اما دروازه‌های بسته آموزش، او را به مسیری کشاند که پایانش چیزی نبود که آرزو داشت.

امروز نمی‌خواهم تنها از دردهای خودم بگویم. می‌خواهم صدای دخترانی باشم که هنوز فرصت روایت‌کردن زندگی‌شان را پیدا نکرده‌اند؛ دخترانی که رؤیاهایشان پیش از آن‌که به واقعیت تبدیل شود، خاموش شده است.

شاید نتوانم سال‌های ازدست‌رفته‌ام را برگردانم، اما می‌خواهم صدایم شنیده شود؛ برای خودم و برای تمام دخترانی که هنوز در میان محرومیت، خشونت و ناامیدی به دنبال راهی برای زندگی هستند.

من نمی‌خواستم قربانی باشم؛ فقط می‌خواستم حق داشته باشم آینده‌ام را انتخاب کنم.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
سکینه ناصری
سکینه ناصری روزنامه‌نگار، گزارشگر

سکینه ناصری، روزنامه‌نگار و گزارشگر اهل غزنی، افغانستان است. وی تحصیلات متوسطه خود را در سال ۲۰۱۶ در غزنی به پایان رساند و در سال ۲۰۲۲ از دانشگاه تعلیم و…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده
هم‌رسانی این خبر: تلگرام واتس‌اپ فیسبوک ایکس