نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
انسانها در طول تاریخ همواره بر سر عقاید، باورها و جهانبینیهای خود با یکدیگر درگیر بودهاند. وقتی با باوری روبهرو میشویم که فرسنگها با جهانبینی ما فاصله دارد، نخستین واکنش گاهی دفاع، خشم و حتی پرخاشگری کلامی است. اما اگر لحظهای از این واکنش فاصله بگیریم و به خودمان نگاه کنیم، ممکن است با پرسشی روبهرو شویم که از خودِ اختلاف عقیده عمیقتر است: «چرا من نمیتوانم مثل او فکر کنم؟»
این پرسش الزاماً به معنای آن نیست که عقیده دیگری درست است و ما اشتباه میکنیم. اطمینان یک انسان، دلیل حقیقت باور او نیست. اما اگر چیزی را نپذیرفتهایم، آیا واقعاً آن را فهمیدهایم؟ آیا دلایل او را آنگونه که خودش میفهمد میشناسیم؟ و آیا دلیل مخالفت خودمان را نیز به همان اندازه روشن میدانیم؟
گاهی مواجهه با انسانی که با اطمینان به باوری پایبند است که برای ما پذیرفتنی نیست، آرامش فکری ما را برهم میزند. ذهن انسان ممکن است در چنین مواجههای بهجای کنجکاوی، به دفاع روی آورد.
شاید در برخی موارد، بخشی از این واکنش به تردیدها و ناامنیهای درونی خود ما مربوط باشد؛ به اینکه ثبات فکری دیگری، ناپایداری یا پرسشهای حلنشده درون ما را آشکار میکند. در چنین شرایطی، ممکن است بهجای بررسی آنچه در خودمان میگذرد، انرژی خود را صرف حمله به باور طرف مقابل کنیم.
اما این تنها یک احتمال است و نباید هر مخالفت تندی را به ناامنی روانی نسبت داد. انسان ممکن است واقعاً با عقیدهای مخالف باشد و برای مخالفت خود دلایل اخلاقی، عقلانی یا تجربی داشته باشد. مسئله اینجاست که حتی در این حالت نیز، مخالفت آگاهانه با واکنش عصبی تفاوت دارد.
نقطه عطف رشد فکری انسان شاید دقیقاً زمانی باشد که «چرا»ی خشمگینانه خود را به یک پرسش سازنده تبدیل کند: «چرا او چنین میاندیشد و چرا من چنین نمیاندیشم؟»
از اینجا مسیر تغییر میکند. دیگر هدف، صرفاً شکست دادن طرف مقابل نیست؛ هدف، فهمیدن است. انسان در این مرحله بهجای آنکه فوراً حکم صادر کند، کتاب میگشاید، تاریخ را میخواند، زمینه شکلگیری یک باور را بررسی میکند و ساختار استدلال آن را میشناسد؛ خواه با یک مکتب فلسفی روبهرو باشد، خواه با یک نظام دینی، خواه با یک ایدئولوژی سیاسی یا حتی با نگرشی کاملاً متفاوت از زندگی.
مطالعه در چنین شرایطی دیگر وسیلهای برای جمعآوری سلاح علیه مخالف نیست؛ تبدیل میشود به راهی برای شناخت مرزهای فکری خودمان. ممکن است پس از این مطالعه همچنان با آن عقیده مخالف بمانیم، اما مخالفت ما دیگر مخالفت با چیزی ناشناخته نیست. ما ابتدا آن را فهمیدهایم و سپس دربارهاش داوری کردهایم.
این تفاوت کوچکی نیست. بسیاری از جدالهای فکری از جایی آغاز میشوند که انسان چیزی را رد میکند که هنوز درست نفهمیده است.
با این حال، اگر بخواهیم منصف باشیم، نمیتوان همه پرخاشگریهای عقیدتی را به روان فرد بازگرداند. انسان در خلأ زندگی نمیکند. خانواده، آموزش، رسانه، محیط اجتماعی، ساختارهای قدرت و حتی اقتصاد میتوانند بر شکلگیری باورها و شدت گرفتن اختلافها اثر بگذارند. گاهی خشمهای فردی، پیش از آنکه در ذهن یک انسان شکل بگیرند، در فضای اجتماعی تولید و سپس بهسوی گروهها و عقاید خاص هدایت میشوند.
از همینرو، دروننگری نباید بهانهای برای فراموش کردن مسئولیت اجتماعی باشد. همانطور که لازم است پیشفرضهای ذهن خود را بررسی کنیم، باید ساختارهایی را نیز ببینیم که به تعصب، نفرت و دوگانهسازی دامن میزنند. شناخت خود و شناخت محیط، دو مسیر جدا از یکدیگر نیستند.
وقتی انسان بهجای صرف کردن تمام انرژی خود برای اثبات اشتباه دیگری، بخشی از این انرژی را صرف فهمیدن میکند، اتفاق دیگری نیز رخ میدهد: دامنه جهان فکری او گستردهتر میشود. انسانهای متفاوت دیگر فقط «مخالفان» نیستند؛ هرکدام میتوانند فرصتی باشند برای کشف بخشی از جهان که خودمان از آن بیخبر بودهایم.
اینجاست که پرخاشگری بهتدریج جای خود را به چیزی میدهد که میتوان آن را «تواضع معرفتی» نامید؛ یعنی پذیرفتن این واقعیت که دانستههای ما محدود است و ممکن است در بخشی از برداشتهای خود دچار خطا باشیم.
اما تواضع معرفتی به معنای آن نیست که همه عقاید را درست بدانیم یا حقیقت را نسبی کنیم. میتوان متواضع بود و همچنان استدلالی را نادرست دانست. میتوان با یک باور عمیقاً مخالف بود و در عین حال به صاحب آن باور احترام گذاشت. مسئله این است که میان نقد یک ایده و تحقیر انسانی که آن ایده را پذیرفته است، مرزی روشن وجود دارد.
نقاد اصیل کسی نیست که همیشه با دیگران موافق باشد؛ حتی کسی نیست که همیشه خودش را سرزنش کند. نقاد اصیل کسی است که پیش از رد کردن یک استدلال، بتواند آن را چنان دقیق و منصفانه بازگو کند که صاحب آن استدلال بگوید: «بله، منظور من همین بود.»
او میان شخص و عقیده تفاوت میگذارد. اگر ایدهای را نادرست میداند، خودِ ایده را نقد میکند، نه شخصیت صاحب آن را. و مهمتر از همه، آمادگی دارد اگر با دلیل بهتری روبهرو شد، نظر خودش را نیز اصلاح کند؛ زیرا برای او تغییر نظر شکست نیست، بلکه نتیجه طبیعی جستوجوی حقیقت است.
شاید بلوغ فکری از همینجا آغاز شود: از لحظهای که اختلاف عقیده را نه فقط میدان جنگ، بلکه کلاس درس بدانیم.
در این کلاس، دیگری الزاماً معلم ما نیست و ما نیز الزاماً شاگرد او نیستیم؛ اما هر اختلاف میتواند چیزی درباره جهان، درباره دیگری و از همه مهمتر درباره خود ما آشکار کند.
در نهایت، ممکن است پس از مطالعه و اندیشیدن، یک باور را بپذیریم یا همچنان آن را نپذیریم. ارزش این مسیر در نتیجه از پیش تعیینشده نیست. ارزش آن در این است که اگر روزی چیزی را رد میکنیم، از روی شناخت رد کنیم؛ اگر چیزی را میپذیریم، از روی فهم بپذیریم؛ و اگر جایی تردید داریم، از تردید خود نترسیم.
شاید انسان زمانی از میدان جنگ عقاید بیرون میآید که دیگر برای پیروز شدن بر دیگری نمیاندیشد، بلکه برای فهمیدن میاندیشد. آنجاست که نقد، از ابزار حمله به وسیله شناخت تبدیل میشود و جهان، بهجای مجموعهای از دشمنان فکری، به کلاس درسی گسترده بدل میگردد که هر اختلاف، درِ تازهای بهسوی شناخت خود و جهان میگشاید.
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
سعید موسوی نویسنده و پژوهشگر مستقل در حوزههای فلسفه، جامعه، فرهنگ، زبان و دین است. او با نگاهی تحلیلی و میانرشتهای، مسائل بنیادین انسانشناسی و اخلاق را از دریچه فلسفه،…
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید