پانزده آگست؛ روزی که کابل در برابر چشمان ما سقوط کرد
سال ۲۰۲۱ بود. ولایتها یکی پس از دیگری سقوط میکردند و با هر خبر سقوط، نگرانی و اضطراب در میان مردم بیشتر میشد. با این حال، هنوز امیدی در دلها زنده بود؛ امیدی که به یک جمله گره خورده بود: «کابل سقوط نمیکند.»
همه همین را میگفتند. مگر میشود پایتخت سقوط کند؟ مگر ممکن است کابل، با آن همه سرباز، پلیس و نیروهای امنیتی، به دست طالبان بیفتد؟
دل ما هم به همین امید خوش بود.
صبح پانزده آگست، مثل روزهای دیگر، به طرف دانشگاه کابل راه افتادم. از برچی به سمت کوتهسنگی، شهر در ظاهر آرام بود؛ اما آرامشی که چند ساعت بعد فهمیدیم، بیشتر شبیه سکوت پیش از یک طوفان بود.
وقتی به کوتهسنگی رسیدیم، ناگهان با چهرههایی روبهرو شدم که ترس در آنها موج میزد. مردم با اضطراب از سقوط کابل حرف میزدند.
میگفتند: «طالبان وارد کابل شدهاند.»
اما هیچکس باور نمیکرد.
من هم باور نکردم.
با خودم گفتم شاید شایعه است. شاید باز هم خبری است که در میان مردم پخش شده و حقیقت ندارد. راه دانشگاه را ادامه دادم؛ غافل از اینکه چند دقیقه بعد، خودم قرار بود حقیقتی را ببینم که باور کردنش برایم سختتر از شنیدنش بود.
حدود ساعت یازدهونیم به دانشگاه کابل رسیدیم.
اما دانشگاه دیگر شبیه دانشگاه نبود.
صحنهای که مقابل چشمانم قرار گرفت، پر از بهت و حیرت بود. استادان، دانشجویان و کارمندان با عجله از دانشگاه خارج میشدند. همه میدویدند. هیچکس نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده، اما همه میخواستند هرچه زودتر خودشان را به جایی امن برسانند.
پرسیدم: «چی شده؟»
جواب دادند:
«کابل سقوط کرده. طالبان به دروازههای شهر رسیدهاند. فرار کن!»
این جمله برای من مثل یک سطل آب یخ بود که بر سرم ریخت.
در یک لحظه، تمام آن امیدی که از صبح به آن چنگ زده بودم، فرو ریخت.
نمیدانستم چه کار کنم. کجا بروم؟ چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ آیا واقعاً کابل سقوط کرده بود؟
با دوستم فقط دویدیم؛ از صنف تا دروازه جنوبی دانشگاه کابل. همه در حال فرار بودند. چهرهها آشفته بود و شهر دانشگاه، که همیشه پر از رفتوآمد و هیاهوی دانشجویان بود، در چند دقیقه به صحنهای از فرار و اضطراب تبدیل شده بود.
در آن میان، آخرین تصویری که از روزهای جمهوریت در ذهنم مانده، تصویر یک پلیس است؛ همان پلیسی که همیشه پیش دروازه دانشگاه میایستاد و کارت دانشجویان را بررسی میکرد.
آن روز اما دیگر کسی کارت نمیخواست.
وقتی از کنار او عبور میکردیم، فقط گفت:
«شما هم میروید؟ به خیر بروید.»
نمیدانستم این آخرین باری است که یک سرباز جمهوریت را در محل کارش میبینم.
نمیدانستم چند ساعت بعد، دیگر چیزی به نام جمهوری اسلامی افغانستان وجود نخواهد داشت.
از دانشگاه بیرون شدیم و راه خانه را در پیش گرفتیم.
شهر دیگر قابل تشخیص نبود. کوچه و سرکها مملو از مردمی بود که همه در حال فرار بودند؛ اما هیچکس نمیدانست دقیقاً از چه چیزی و به کجا فرار میکند.
تاکسی گرفتیم، اما سرکها بند آمده بود. موترها تقریباً هیچ حرکتی نداشتند. مردم پیاده در کنار جادهها میدویدند و هرکس تلاش میکرد خودش را به خانه، خانواده یا جایی امن برساند.
ساعتها در راه ماندیم.
اما آن چند ساعت برای من مثل صد سال گذشت.
در ذهنم فقط یک سؤال میچرخید:
خدایا، بعد از این چه میشود؟
چطور ممکن بود کابل سقوط کرده باشد؟
این همه سرباز و پلیس کجا رفتند؟
آنهایی که سالها برای دفاع از این شهر جنگیده بودند، کجا بودند؟
چطور ممکن بود پایتخت، آنهم در یک روز، سقوط کند؟
هزاران سؤال در ذهنم میچرخید و برای هیچکدام جوابی نداشتم.
در میان آن آشفتگی، یاد کتاب «هزار خورشید تابان» افتادم. صحنههایی که در کتاب از افغانستان سالهای جنگ خوانده بودم، ناگهان برایم زنده شده بود. احساس میکردم تاریخ دوباره در حال تکرار شدن است؛ انگار افغانستان قرار بود به بیست سال قبل برگردد.
و آن روز فهمیدم بعضی تاریخها فقط در تقویم ثبت نمیشوند؛ روی قلب یک ملت حک میشوند.
پانزده آگست یکی از همان تاریخهاست.
آن روز دولت سقوط کرد. رئیسجمهور از کشور خارج شد و هزاران نفر برای نجات جان خود به میدان هوایی کابل هجوم بردند. تصاویر فرار مردم، ازدحام میدان هوایی و آنچه در افغانستان رخ داده بود، خیلی زود به خبر اول رسانههای جهان تبدیل شد.
اما برای ما، این فقط یک خبر نبود.
این زندگی ما بود که سقوط کرده بود.
روزها و شبهای تلخ بعد از پانزده آگست آغاز شد. آن روزها بسیاری میگفتند طالبان بیشتر از شش ماه دوام نمیآورند. اما حالا پنج سال گذشته است.
پنج سال از آن روز گذشته و هنوز طالبان بر افغانستان حکومت میکنند؛ حکومتی که در این مدت، زندگی میلیونها انسان را با محدودیت، فقر، ترس و محرومیت گره زده است.
دختران از رفتن به مکتب و دانشگاه بازماندهاند. بسیاری از زنان از کار و حضور اجتماعی محروم شدهاند. برخی دختران به ازدواجهای اجباری و زودهنگام کشانده شدهاند. بسیاری از جوانان، بهویژه پسران، آینده روشنی پیش روی خود نمیبینند. بیکاری و فقر زندگی خانوادههای زیادی را درهم شکسته و حتی خانوادههایی مجبور شدهاند برای زنده ماندن، کودکان خود را بفروشند.
در این پنج سال، فقط یک حکومت تغییر نکرد؛ زندگی یک نسل تغییر کرد.
نسلی که میخواست درس بخواند، کار کند، خبرنگار شود، داکتر شود، اینجنیر شود، خانواده بسازد و آیندهای بهتر داشته باشد، ناگهان خودش را در کشوری یافت که درهای بسیاری از همین رؤیاها به رویش بسته شده بود.
برای من، پانزده آگست هنوز فقط یک تاریخ نیست.
هر بار که به آن روز فکر میکنم، خودم را دوباره در همان جاده میبینم؛ در میان مردمی که با چشمان وحشتزده میدویدند. خودم را در راهروهای دانشگاه کابل میبینم؛ جایی که چند ساعت پیش قرار بود محل درس و آینده باشد، اما ناگهان به محل فرار تبدیل شده بود.
و هنوز آن جمله در گوشم مانده است:
«شما هم میروید؟ به خیر بروید.»
صدای همان پلیس.
شاید او هم نمیدانست که خودش آخرین سربازی است که من از جمهوریت میبینم.
شاید خودش هم نمیدانست که چند ساعت بعد، همهچیز تغییر خواهد کرد.
پانزده آگست برای من روزی بود که فقط یک حکومت سقوط نکرد؛ یک نسل از امید سقوط کرد.
روزی که فهمیدیم ممکن است یک شهر در چند ساعت سقوط کند، اما خاطره یک شهر میتواند سالها در قلب آدم زنده بماند.
پنج سال گذشته است، اما هنوز وقتی به آن روز فکر میکنم، همان سؤال در ذهنم تکرار میشود:
چطور ممکن است یک پایتخت در یک روز سقوط کند و یک نسل، پنج سال بعد هنوز در جستوجوی راه برگشت به زندگی باشد؟
پانزده آگست برای من، روزی است که کابل سقوط کرد؛
اما دردناکتر از سقوط کابل، سقوط رؤیاهای نسلی بود که فکر میکرد آینده، بالاخره از آنِ اوست.
و شاید تلخترین بخش این داستان همین باشد؛
ما آن روز فقط از دانشگاه و سرکها فرار نکردیم؛
ما از آیندهای فرار کردیم که سالها برای ساختنش جنگیده بودیم.


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰