شعر بدون تخیل؛ مرگ شاعرانگی در غزل معاصر

چرا برخی غزل‌های امروز، با وجود وزن و قافیه، دیگر حس شعر را منتقل نمی‌کنند؟ این یادداشت با نگاهی انتقادی، نقش تخیل، تصویرپردازی و زبان شاعرانه را در برابر روزمرگی و گزارش‌نویسی بررسی می‌کند و از مخاطب می‌خواهد بار دیگر درباره ماهیت واقعی شعر بیندیشد.

هر نسل، زبان خود را دارد و شعر نیز، اگر بخواهد زنده بماند، ناگزیر باید با زبان زمانه سخن بگوید. بنابراین، مخالفت با واژه‌های تازه، اصطلاحات امروزی یا حتی زبان محاوره، نه منطقی است و نه ممکن. زبان، موجودی زنده است؛ نفس می‌کشد، تغییر می‌کند و همراه انسان پیش می‌رود. شاعری که از واژه‌های امروز بهره می‌گیرد، نه‌تنها از شعر فاصله نگرفته، بلکه می‌تواند آن را به زندگی نزدیک‌تر کند.

اما مسئله از جای دیگری آغاز می‌شود.

آنچه این روزها در بخشی از غزل معاصر دیده می‌شود، نه تازگی واژگان، بلکه روزمرگی تخیل است. بسیاری از شعرها دیگر جهان را نمی‌آفرینند، بلکه تنها آن را گزارش می‌کنند. شاعر، حادثه‌ای را که دیده، احساسی را که تجربه کرده یا گفت‌وگویی را که شنیده است، تقریباً همان‌گونه که در نثر بیان می‌شود، در قالب مصراع‌ها می‌ریزد و نام آن را غزل می‌گذارد. اگر قافیه و وزن را از چنین آثاری برداریم، غالباً چیزی جز نثری روان باقی نمی‌ماند.

به باور من، ذات شعر در همین نقطه از نثر جدا می‌شود.

شعر، بیان یک موضوع در زبان تخیل است. اگر نتواند تخیل مخاطب را بیدار کند، هرچند موزون و مقفا باشد، چیزی بیش از روایتی منظوم نخواهد بود. شعر قرار نیست واقعیت را همان‌گونه که هست بازگو کند؛ قرار است آن را از صافی خیال عبور دهد و جهانی تازه بیافریند؛ جهانی که خواننده پیش از آن ندیده است.

از همین رو، من مخالف زبان نو نیستم. اتفاقاً شعر باید با زبان امروز زندگی کند. نمونه‌های موفق نیز کم نیستند. هنگامی که شاعری با واژه‌ها و ترکیب‌های معاصر، تصویری تازه و غیرمنتظره خلق می‌کند، نشان می‌دهد که تازگی زبان می‌تواند در خدمت شاعرانگی قرار گیرد، نه در برابر آن. مشکل زمانی آغاز می‌شود که زبان روزمره، جای زبان شاعرانه را بگیرد و تخیل، زیر بار گزارش واقعیت دفن شود.

این مسئله در شعرهای اجتماعی و میهنی بیشتر به چشم می‌آید. گویی برخی شاعران گمان می‌کنند هرچه خشمگین‌تر، صریح‌تر و مستقیم‌تر سخن بگویند، شعرشان تأثیرگذارتر خواهد بود. حال آنکه شاعر، بیانیه‌نویس نیست. اگر کسی بخواهد فقط از فروپاشی اخلاقی جامعه، رنج مردم یا درد وطن سخن بگوید، باید از همان آغاز تکلیف خود را روشن کند: آیا قصد دارد شعر بیافریند یا موضع‌گیری کند؟

بیانیه را هر انسان آگاهی می‌تواند بنویسد، اما شعر، هنری دیگر است. شعر، حتی هنگام اعتراض نیز نباید از قلمرو زیبایی خارج شود. هنر شاعر آن است که تلخی را در جامی شیرین بریزد؛ با کنایه، طنز، استعاره و تصویر، حقیقت را چنان بیان کند که هم اندیشه را بیدار سازد و هم تخیل را به پرواز درآورد.

طنز، در این میان، تنها وسیله‌ای برای خنداندن نیست، بلکه یکی از ظریف‌ترین ابزارهای شاعرانه برای نقد جامعه است. شاعر می‌تواند با لبخندی تلخ، حقیقتی را بیان کند که صدها خطابه و مقاله از گفتنش ناتوان باشند. این همان جایی است که شعر، از نثر فاصله می‌گیرد و به هنر تبدیل می‌شود.

شعر، رسالتش تکرار زشتی‌های جهان نیست؛ دگرگون کردن آن‌ها در آیینه خیال است. شاعر، کیمیاگر کلمات است. او مس را به طلا تبدیل نمی‌کند، بلکه واقعیت را به زیبایی بدل می‌سازد. اگر این کیمیاگری رخ ندهد، هرچند متن وزن داشته باشد و قافیه، هنوز شعر به معنای حقیقی آن متولد نشده است.

شاید زمان آن رسیده باشد که به جای بحث بر سر کهنه یا نو بودن واژگان، از خود بپرسیم: آیا این شعر توانسته است تخیل ما را از زمین جدا کند؟ آیا تصویری آفریده که پیش از آن وجود نداشت؟ آیا پس از خواندن آن، جهان را اندکی متفاوت می‌بینیم؟

اگر پاسخ منفی باشد، شاید با متنی خوش‌خوان، احساسی و حتی موزون روبه‌رو باشیم؛ اما هنوز با آن معجزه‌ای که «شعر» نام دارد، فاصله داریم.