سرک‌سازی در افغانستان؛

توسعه‌ای که آینده را زیر آسفالت دفن می‌کند

سرک‌سازی در کابل، مزار و هرات با تخریب خانه‌ها و تغییر سیمای شهرها همراه شده است؛ اما آیا گسترش جاده‌ها به‌تنهایی نشانه توسعه است؟ غفلت از آموزش، بهداشت، اشتغال، حقوق زنان و امنیت روانی، می‌تواند فرصت‌های حیاتی جامعه را از میان ببرد. توسعه واقعی زمانی شکل می‌گیرد که در کنار زیرساخت‌ها، انسان و نیازهای اساسی شهروندان نیز در اولویت قرار گیرند.

مشروعیت، در ساده‌ترین تعریف، به دو بُعد شرعی و قانونی تقسیم می‌شود؛ البته منظور از مشروعیت شرعی، آن چیزی نیست که طالبان امروز از شریعت برداشت می‌کنند. شرع در این بحث، به معنای پذیرفته‌شده و مورد قبول جامعه است، نه تفسیری خاص از دین که تنها برای یک گروه قابل فهم و پذیرش باشد. در مقابل، مشروعیت قانونی برآمده از قانون اساسی است؛ قانونی که باید کرامت انسانی را به رسمیت بشناسد و اراده مردم را بازتاب دهد.

یکی از راه‌های سنجش میزان مشروعیت یک نظام سیاسی، بررسی میزان اتکای آن به نیروهای مسلح برای کنترل و سرکوب مردم است.

هر اندازه حضور نیروهای سرکوبگر در خیابان‌ها و فضای عمومی یک کشور کمتر باشد، می‌توان از وجود سطح بالاتری از اعتماد و پذیرش اجتماعی سخن گفت. در مقابل، هنگامی که حفظ نظم و اداره جامعه بیش از هر چیز به زور و حضور نیروهای مسلح وابسته باشد، این پرسش مطرح می‌شود که نظام سیاسی تا چه اندازه از حمایت و رضایت مردم برخوردار است.

طالبان خود را فاتح کشور می‌دانند و گاه چنان رفتار می‌کنند که گویی افغانستان غنیمت آنان و مردم، رعیت آن‌ها هستند. در چنین نگرشی، کسب مشروعیت از مردم ضرورتی ندارد؛ زیرا قدرت نه امانتی برخاسته از اراده شهروندان، بلکه حقی الهی و از پیش تعیین‌شده تصور می‌شود.

این برداشت از قدرت، زمینه را برای تصمیم‌گیری‌های کلان بر اساس اراده و تفسیر یک فرد یا حلقه‌ای محدود فراهم می‌کند؛ تصمیم‌هایی که بدون مشارکت عمومی اتخاذ می‌شوند و سپس همان برداشت محدود، به تمام جامعه تعمیم داده می‌شود.

در برخی برداشت‌های رایج در میان اهل سنت و جماعت نیز این دیدگاه مطرح می‌شود که پس از استقرار یک حاکمیت، نباید علیه آن اقدام کرد. با این حال، چنین برداشتی به‌تنهایی نمی‌تواند همه واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی را توضیح دهد.

اگر صرف استقرار یک حاکمیت برای پذیرش آن کافی باشد، این پرسش همچنان باقی می‌ماند که چرا افغانستان در دوران جمهوریت نیز شاهد جنگ و درگیری بود و چگونه باید تفاوت میان استقرار قدرت، مشروعیت سیاسی و رضایت مردم را توضیح داد.

سرک‌سازی؛ توسعه یا تحمیل اراده؟

آنچه امروز در کابل و دیگر شهرهای افغانستان جریان دارد، تخریب گسترده خانه‌های مردم به نام سرک‌سازی و بهبود ترافیک شهری است.

توسعه راه‌های ارتباطی، بدون تردید، از نیازهای اساسی هر کشور به شمار می‌رود. جاده‌ها و مسیرهای مواصلاتی از زیرساخت‌های مهم رشد اقتصادی، ارتباط میان شهرها، دسترسی به خدمات و پیشرفت اجتماعی هستند. اما مسئله فقط ساختن جاده نیست؛ پرسش اصلی این است که این توسعه چگونه، با چه اولویتی، به چه قیمتی و در خدمت چه هدفی انجام می‌شود.

نخستین پرسش این است: آیا نمی‌توان یک پروژه را آغاز کرد و به پایان رساند، به‌جای آن‌که هم‌زمان ده‌ها پروژه آغاز شوند و هرکدام با کندی و تأخیر پیش بروند؟

آیا بهتر نیست منابع، نیروی انسانی و امکانات موجود به‌گونه‌ای مدیریت شوند که پروژه‌ها در زمان معین تکمیل شوند و مردم بتوانند نتیجه عملی آن‌ها را در زندگی روزمره خود ببینند؟

ساخت جاده و بهبود وضعیت ترافیک، به‌خودی‌خود نشانه توسعه نیست.

توسعه زمانی معنا پیدا می‌کند که نیازهای واقعی جامعه شناسایی شوند، اولویت‌ها بر اساس منافع عمومی تعیین شوند و پیامدهای اقتصادی، اجتماعی، روحی و روانی پروژه‌ها مورد توجه قرار گیرند.

اگر خانه‌های مردم بدون توجه کافی به وضعیت معیشتی آنان تخریب شوند، اگر شهروندان ناچار باشند هزینه‌های سنگین جابه‌جایی و بازسازی را تحمل کنند و اگر تصمیم‌ها بدون مشارکت و رضایت آنان گرفته شوند، آنچه به نام توسعه اجرا می‌شود، می‌تواند به منبع تازه‌ای از نارضایتی تبدیل شود.

زور و اجبار، هنگامی که جای گفت‌وگو، برنامه‌ریزی و توجه به حقوق شهروندان را بگیرد، نه‌تنها مشکلات موجود را حل نمی‌کند، بلکه می‌تواند زخم‌های تازه‌ای بر پیکر جامعه وارد سازد.

نارضایتی گسترده از شیوه اجرای پروژه‌های سرک‌سازی در کابل و دیگر شهرهای افغانستان را نیز باید در همین چارچوب بررسی کرد. مسئله تنها تخریب خانه‌ها یا دشواری رفت‌وآمد نیست؛ مسئله این است که شهروندان تا چه اندازه در تصمیم‌هایی که مستقیماً بر زندگی، دارایی، آرامش و آینده آنان اثر می‌گذارد، سهم دارند.

توسعه نامتوازن و هزینه‌هایی که دیده نمی‌شوند

توجه بیش از اندازه به یک بخش و غفلت از بخش‌های دیگر، می‌تواند آسیب‌های عمیقی به جامعه وارد کند. توسعه نامتوازن، حتی اگر در یک حوزه دستاوردهای ظاهری داشته باشد، به‌تنهایی قادر نیست جامعه را به سوی پیشرفت پایدار هدایت کند.

جاده‌های تازه، خیابان‌های عریض‌تر و تغییر چهره شهرها زمانی ارزش واقعی پیدا می‌کنند که در کنار آن‌ها، آموزش، بهداشت، اشتغال، امنیت روانی و ذهنی و آرامش شهروندان نیز مورد توجه قرار گیرند. در غیر این صورت، ممکن است ظاهر شهر تغییر کند، اما زندگی مردم همچنان زیر فشار فقر، بیکاری، محرومیت و ناامیدی باقی بماند.

مهاجرت گسترده شهروندان افغانستان و جان‌باختن جوانانی که برای یافتن لقمه‌ای نان و رسیدن به زندگی بهتر راهی مسیرهای دشوار و خطرناک می‌شوند، بخشی از واقعیت تلخی است که نمی‌توان آن را با ساخت چند جاده یا تغییر سیمای شهری نادیده گرفت.

این رنج‌ها، نشانه‌هایی از فرصت‌های ازدست‌رفته و نیازهایی هستند که همچنان بی‌پاسخ مانده‌اند.

آنچه زیر لایه‌های آسفالت و در میان پروژه‌های عمرانی پنهان می‌ماند، گاهی بسیار مهم‌تر از آن چیزی است که در سطح شهر دیده می‌شود: انسانی که امکان آموزش ندارد، خانواده‌ای که درآمد کافی برای تأمین نیازهای اولیه خود پیدا نمی‌کند، جوانی که آینده‌ای پیش روی خود نمی‌بیند و شهروندی که از امنیت روانی و آرامش محروم است.

اگر این واقعیت‌ها نادیده گرفته شوند، هیچ میزان از گسترش راه‌ها نمی‌تواند به‌تنهایی جامعه را از فقر و عقب‌ماندگی بیرون بیاورد.

جامعه‌ای با سری بزرگ و بدنی نحیف

هنگامی که تصمیم‌گیری در اختیار شمار محدودی از افراد قرار گیرد و نگاه آنان نیز از چارچوبی محدود فراتر نرود، جامعه به بدنی می‌ماند که سر آن بیش از اندازه بزرگ شده، اما بدنش همچنان لاغر، نحیف و ناتوان باقی مانده است.

سرِ بزرگ، نماد تصمیم‌گیری متمرکز و قدرتی است که بیش از ظرفیت واقعی جامعه رشد کرده؛ بدنی که توان نگه‌داشتن این سر را ندارد، همان بخش‌های مختلف جامعه است که رشد و توسعه آن‌ها متوقف یا به حاشیه رانده شده است.

این سر چنان بزرگ و سنگین شده است که بدن دیگر توان تحمل آن را ندارد. گویی پیکری است که تعادل خود را از دست داده و نمی‌داند به کدام سو حرکت می‌کند.

گاهی سر به جلو خم می‌شود و بدن را با سرعتی کنترل‌نشده به پیش می‌راند؛ گاهی نیز به عقب می‌افتد و همان بدن را وادار می‌کند با همان شتاب، از مسیری که پیموده است بازگردد. در هر دو حالت، آنچه وجود ندارد، تعادل، برنامه‌ریزی سنجیده و کنترل مسیر حرکت است.

در چنین وضعیتی، توسعه واقعی بدن، یعنی رشد اعضای جامعه، معطل می‌ماند. این پیکر معلول دیگر توان ایستادن درست و حرکت متوازن را ندارد.

پاهای آن چنان نحیف و ناتوان شده‌اند که وزش بادی اندک می‌تواند آن را به سوی شرق ببرد و فشاری محدود، مسیرش را به سمت غرب تغییر دهد. جامعه‌ای که از درون توان ایستادگی و حفظ تعادل خود را از دست داده باشد، در برابر فشارهای بیرونی و تغییر جهت‌های ناگهانی نیز آسیب‌پذیرتر خواهد بود.

این بی‌تعادلی را می‌توان در جهت‌گیری‌های سیاسی و تنش‌های منطقه‌ای نیز مشاهده کرد. گاهی این سرِ سنگین به سمت شمال متمایل می‌شود و هیاهوی جنگ با تاجیکستان را به راه می‌اندازد؛ گاهی نیز سنگینی آن به سوی پاکستان می‌رود و زمینه رویارویی با همسایه‌ای دیگر را فراهم می‌کند.

در این میان، پرسش اساسی آن است که آیا چنین جهت‌گیری‌هایی برآمده از یک راهبرد سنجیده و مبتنی بر توان واقعی کشور است یا بازتاب تصمیم‌هایی که بدون توجه کافی به ظرفیت‌های اقتصادی، اجتماعی و انسانی افغانستان اتخاذ می‌شوند؟

کشوری که بخش بزرگی از توان جامعه‌اش درگیر فقر، محرومیت، بیکاری و محدودیت‌های آموزشی است، برای ایستادن بر پای خود به برنامه‌ریزی دقیق، تقویت نهادهای اجتماعی و سرمایه‌گذاری بر توانایی‌های انسانی نیاز دارد.

حرکت مداوم میان جهت‌های مختلف، بدون برخورداری از بنیان‌های مستحکم، نه نشانه قدرت، بلکه می‌تواند نشانه فقدان تعادل و چشم‌انداز روشن باشد.

لایه‌های دیده‌نشده؛ آتش‌های زیر خاکستر

لایه‌های بازنشده جامعه، یا بهتر بگوییم، لایه‌های دیده‌نشده آن، مانند آتش‌هایی زیر خاکستر هستند که ممکن است در زمان و شرایطی معین شعله‌ور شوند. نادیده گرفتن نیازها، محرومیت‌ها و نارضایتی‌های اجتماعی، به معنای از میان رفتن آن‌ها نیست.

مشکلاتی که امروز فرصت بیان یا امکان بروز ندارند، ممکن است در آینده به بحران‌هایی تبدیل شوند که مهار آن‌ها بسیار دشوارتر باشد.

یکی از عمیق‌ترین زخم‌های جامعه افغانستان، محدودیت‌هایی است که بر زندگی زنان و دختران تحمیل شده است. کنار گذاشتن زنان از عرصه‌های آموزش و مشارکت اجتماعی، تنها محروم کردن نیمی از جامعه از حقوق اساسی‌شان نیست؛ این وضعیت، توان رشد و پیشرفت کل جامعه را نیز تضعیف می‌کند.

جامعه‌ای که زنان آن از آموزش و فرصت‌های لازم برای مشارکت در زندگی عمومی محروم باشند، بخش بزرگی از ظرفیت فکری، علمی، فرهنگی و اقتصادی خود را از دست می‌دهد.

ادامه این وضعیت می‌تواند پیامدهایی داشته باشد که آثار آن در سال‌های آینده آشکارتر خواهد شد. اگر زنان از آموزش محروم بمانند و فرصت پرورش توانایی‌هایشان از آنان گرفته شود، پیامدهای این محرومیت تنها به زندگی شخصی خودشان محدود نمی‌ماند؛ نسل‌های آینده نیز از آن آسیب خواهند دید.

مادری که از حق آموزش محروم شده است، در شرایطی نابرابر برای دسترسی به دانش، منابع فرهنگی و فرصت‌های رشد فرزندانش قرار می‌گیرد. محروم کردن زنان از آموزش، در نهایت، به معنای تضعیف بنیان‌های فکری و فرهنگی جامعه است؛ جامعه‌ای که برای ساختن آینده‌ای بهتر، به مادران و زنانی آگاه، توانمند و برخوردار از فرصت‌های برابر نیاز دارد.

تصور روزی که مادران این سرزمین حتی از امکان خواندن لالایی برای فرزندان خود محروم بمانند، تصویری تلخ و هشداردهنده است؛ چه رسد به آن‌که بتوانند کتاب‌های شعر حافظ، سعدی و مولانا یا قصه‌های «هزار و یک شب» را بخوانند و میراث ادبی و فرهنگی را به نسل بعد منتقل کنند.

این تصویر، بیش از آن‌که پیش‌بینی قطعی آینده باشد، هشداری درباره پیامدهای محرومیت آموزشی و فرهنگی است؛ هشداری درباره جامعه‌ای که با محدود کردن زنان، راه انتقال دانش، ادبیات و تجربه‌های انسانی را نیز دشوار می‌سازد.

جاده‌هایی که بر آینده ساخته می‌شوند

آنچه امروز در قالب لایه‌های آسفالت در جاده‌های کابل، مزار و هرات پهن و فشرده می‌شود، تنها بخشی از سیمای فیزیکی شهرها را تغییر نمی‌دهد؛ تصمیم‌هایی که پشت این پروژه‌ها قرار دارند، بر آینده فرزندان این سرزمین نیز اثر می‌گذارند. هرگاه منابع، فرصت‌ها و توان جامعه به مسیری اختصاص یابند که از نیازهای اساسی مردم غفلت می‌کند، بخشی از امکان ساختن آینده‌ای بهتر از دست می‌رود.

فرصت‌ها هر روز و هر ساعت در حال از دست رفتن‌اند؛ فرصت‌هایی که می‌توانستند صرف آموزش، بهداشت، ایجاد اشتغال، توانمندسازی زنان، حمایت از جوانان و بازسازی بنیان‌های اجتماعی شوند. در حالی که سطح شهر زیر لایه‌های تازه آسفالت تغییر می‌کند، ممکن است فرصت‌های انسانی و اجتماعی، بی‌آن‌که دیده شوند، در زیر همان لایه‌ها دفن شوند.

گاهی گویی خاک جاده‌ها به چشم مردم پاشیده می‌شود تا نتوانند آنچه را در اطرافشان جریان دارد، به‌روشنی ببینند؛ تا در پسِ ظاهر تازه خیابان‌ها، از خود نپرسند چه کارهایی باید انجام می‌شد و انجام نشده است، چه نیازهایی همچنان بی‌پاسخ مانده و چه فرصت‌هایی از دست رفته‌اند.

مسئله این نیست که سرک‌سازی نباید انجام شود؛ مسئله این است که هیچ پروژه عمرانی نباید بهانه‌ای برای نادیده گرفتن حقوق شهروندان و کنار گذاشتن اولویت‌های بنیادین جامعه باشد.

فرصت احیا و بازسازی جامعه به‌سرعت در حال گذر است. در چنین شرایطی، آنچه باید در شمار اولویت‌های اصلی قرار گیرد، ممکن است به اولویت‌های چندم تنزل پیدا کند. اگر آموزش، بهداشت، اشتغال، امنیت روانی و رشد فرهنگی به حاشیه رانده شوند، توسعه ظاهری نمی‌تواند جای خالی آن‌ها را پر کند.

جامعه برای بازسازی خود، بیش از هر چیز به انسان‌هایی آگاه، توانمند و برخوردار از امکان اندیشیدن و تصمیم‌گیری نیاز دارد.

برای جامعه‌ای که از آموزش و آگاهی کافی محروم مانده باشد، هیچ تضمینی وجود ندارد که در آینده بتواند از دستاوردهای امروز خود محافظت کند. حتی همین جاده‌ها، پل‌ها و پلچک‌ها نیز ممکن است روزی به دست نسلی ویران شوند که از ارزش و ضرورت آن‌ها آگاهی کافی ندارد، یا در شرایطی قرار گرفته است که ساختن و نگهداری از زیرساخت‌ها را ناممکن می‌سازد.

آن‌گاه شاید ویرانی، چیزی را به چشم بیاورد که در روزگار ساختن دیده نشد: این‌که توسعه واقعی تنها با ساختن سازه‌ها تحقق نمی‌یابد، بلکه به ساختن انسان، پرورش آگاهی و تقویت بنیان‌های جامعه وابسته است.

سرک‌سازی می‌تواند بخشی از مسیر توسعه باشد، اما نمی‌تواند جایگزین توسعه شود. جاده‌ها زمانی به آینده راه می‌گشایند که در کنار آن‌ها، فرصت آموزش، امکان کار، دسترسی به خدمات بهداشتی، امنیت روانی، آزادی رشد و مشارکت شهروندان نیز فراهم باشد.

در غیر این صورت، ممکن است جاده‌ها گسترده‌تر شوند، اما مسیر پیشرفت جامعه همچنان مسدود بماند؛ شهرها تغییر کنند، اما زندگی مردم بهبود نیابد؛ و لایه‌های تازه آسفالت بر سطح زمین بنشینند، در حالی که لایه‌های عمیق‌تر بحران، محرومیت و نارضایتی همچنان دست‌نخورده باقی بمانند.

پرسش نهایی این است: آیا هدف از توسعه، ساختن جاده‌هایی بیشتر است یا ساختن جامعه‌ای که توان حرکت در مسیر آینده را داشته باشد؟ اگر قرار است سرک‌ها به پیشرفت افغانستان کمک کنند، باید دید زیر این لایه‌های آسفالت چه چیزی ساخته می‌شود و چه چیزی از میان می‌رود؛ زیرا آینده یک سرزمین را تنها راه‌هایی که بر زمین کشیده می‌شوند تعیین نمی‌کنند، بلکه فرصت‌هایی که برای انسان‌های آن سرزمین فراهم می‌شود، مسیر واقعی توسعه را شکل می‌دهد.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
دکتر سید محمدتقی حسینی
دکتر سید محمدتقی حسینی پژوهشگر، تحلیلگر، نویسنده

دکتر سید محمدتقی حسینی دارای دکترای روابط بین‌الملل است و در کنار فعالیت‌های دانشگاهی، به‌عنوان نویسنده، مترجم و پژوهشگر در حوزه روابط بین‌الملل با تمرکز بر سیاست و امنیت شناخته…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده
هم‌رسانی این خبر: تلگرام واتس‌اپ فیسبوک ایکس