وطن دل‌شکستگان

بی‌بی زرغونه سال‌ها کنار دروازه خانه‌اش در کابل چشم‌به‌راه پسرش احمد ماند. احمد که از جنگ گریخته بود، سرانجام به خانه بازمی‌گردد، اما درمی‌یابد بازگشت او درمان دردهای وطن نیست. او همراه مردم روستا مکتب را از نو می‌سازد و باور دارد افغانستان تنها آن‌گاه آباد می‌شود که مردمش دست یکدیگر را بگیرند، نه آن‌که همدیگر را کنار بزنند.

وطن تنها نام کوه‌ها، رودخانه‌ها و دشت‌ها نیست؛ وطن آن گرمای دل‌نشین دعای مادر است که تا واپسین نفس در دل آدمی زنده می‌ماند. وطن عرق پیشانی پدر است، صدای خنده کودک است، پینه‌های دست دهقان است، سرخی خون شهید است و نام همان خاکی است که آدمی نخستین نفس‌های زندگی‌اش را در آن می‌کشد

افغانستان برای من تنها یک جغرافیا نیست؛ افغانستان تپش دل من است. دلی که بارها شکسته، اما باز از پاره‌های عشق، چراغ امید ساخته است.

کوه‌های وطن ما هنوز استوار ایستاده‌اند، اما در دامنه‌هایشان داستان اشک مادران نهفته است. راه‌های روستاهای ما هنوز امتداد دارند، اما بر هر راه، یاد گام‌های پدری، برادری و پسری مانده است. دیوارهای خانه‌های ما هنوز پابرجایند، اما در بسیاری از این خانه‌ها صداهایی خاموش شده‌اند که روزگاری زندگی را زیبا می‌کردند.

وقتی در جاده‌های کابل قدم می‌زنم، حس می‌کنم شهر با من سخن می‌گوید. هر کوچه داستانی دارد، هر ساختمان ویران فریادی را در خود پنهان کرده و هر پنجره چشم‌به‌راه بازگشت کسی مانده است.

در گردوغبار کابل تنها خاک نیست؛ رؤیاهای مردم، امیدهای شکسته و خاطره انسان‌هایی در آن آمیخته است که می‌خواستند در وطن خود با عزت زندگی کنند.

دلم آن‌گاه بیشتر به درد می‌آید که کودکی افغانستانی را در شهرهای بیگانه می‌بینم که برای لقمه‌ای نان دست دراز می‌کند. از خود می‌پرسم: آیا این همان کودکی نیست که باید در مکتب وطنش صدای قلمش بلند می‌بود؟ آیا به‌جای آن‌که در شب‌های سرد مهاجرت، گرسنه در کنار مادرش به خواب برود، نباید در حویلی خانه خود با خنده و شادی بازی می‌کرد؟

چه دردناک است که آدمی در خاک خود از فردایش مطمئن نباشد، اما در کوچه‌ای از سرزمینی بیگانه، با دیدن کوچک‌ترین نشانه‌ای از وطن، چشمانش پر از اشک شود. آن‌جا، شنیدن لهجه‌ای آشنا از وطن، سلامی به زبان خودی، تکه‌ای نان خشک یا تصویر کوهی از وطن، سراسر وجود آدمی را به لرزه درمی‌آورد.

زیرا وطن، هرقدر هم فقیر باشد، سرمایه دل آدمی است.

در یکی از کوچه‌های قدیمی کابل، مادری به نام بی‌بی زرغونه زندگی می‌کرد. بیشتر سال‌های عمرش را در میان دود و خاکستر جنگ‌ها گذرانده بود.

دیوارهای خانه‌اش ترک برداشته بود، رنگ دروازه‌اش ریخته بود و درختی که روزگاری سایه‌اش را بر سر خانواده می‌گستراند، اکنون نیمه‌خشک شده بود. اما در گوشه‌ای از خانه، تصویر پسرش احمد را همچنان با عشق نگه داشته بود.

احمد سال‌ها پیش خانه را ترک کرده بود. مادرش هر بامداد کنار دروازه می‌نشست و به راه چشم می‌دوخت. چشمانش کم‌سو شده بود، اما امید دیدن گام‌های پسرش هنوز در دلش زنده بود.

هرگاه کسی از سر کوچه پیدا می‌شد، شتابان چادرش را مرتب می‌کرد و به سوی دروازه می‌رفت. گاه چهره مسافری بیگانه را می‌دید و گاه پسر همسایه را، اما احمد نبود.

همسایه‌ها به او می‌گفتند:

– مادر زرغونه، سال‌های زیادی گذشته است. دیگر خودت را عذاب نده.

و او با صدایی لرزان پاسخ می‌داد:

– فرزندم، چگونه ممکن است مادری امید بازگشت فرزندش را از دل بیرون کند؟ اگر همه دنیا او را فراموش کرده باشد، دل من هنوز به نام او می‌تپد. شاید امروز بیاید، شاید فردا. تا وقتی نفس می‌کشم، چراغ این دروازه را خاموش نمی‌کنم.

سخنانش دل هر شنونده‌ای را به درد می‌آورد؛ زیرا انتظار مادر آتشی است که دودش از چشمانش برمی‌خیزد و شعله‌هایش در ژرفای دلش زبانه می‌کشد.

احمد وطنش را دوست داشت. می‌گفت روزی مکتب روستایش را می‌سازد، دست کودکان فقیر را می‌گیرد و برای مردم وطنش زندگی‌ای می‌خواهد که هیچ کودکی به‌خاطر نداشتن نان گریه نکند.

اما جنگ‌ها رؤیاهایش را ناتمام گذاشتند. روزی تصمیم گرفت وطن را ترک کند؛ نه از آن رو که وطنش را دوست نداشت، بلکه چون می‌خواست زنده بماند، کار کند و روزی دوباره به آغوش مادرش بازگردد.

شب رفتن، به مادرش گفت:

– مادر جان، می‌روم، اما دلم را همین‌جا می‌گذارم. هر جا بروم، بوی این خانه با من خواهد بود. دعای تو همسفر راه من است. نمی‌دانم کی بازخواهم گشت، اما این را می‌دانم که هیچ‌کس نمی‌تواند عشق وطن را از من بگیرد.

مادر هر دو دست او را در دستانش گرفت، بر آن‌ها بوسه زد و گفت:

– پسرم، در هر راهی از این دنیا که گام می‌گذاری، انسان بمان. حق کسی را نخور و دل هیچ‌کس را نشکن. نام وطنت را به بدی یاد نکن. اگر ثروتمند شدی، دست فقیر را بگیر؛ اگر نیرومند شدی، پشتیبان ناتوان باش. وطن تنها با جنگ حفظ نمی‌شود؛ وطن با دانش، صداقت، محبت و خدمت نیز آباد می‌شود.

احمد از آغوش مادر جدا شد، اما گرمای اشک‌های او تا مدت‌ها بر چهره‌اش ماند. وقتی از خانه بیرون رفت، چند بار به پشت سر نگاه کرد. مادرش هنوز کنار دروازه ایستاده بود.

آن خانه کوچک، آن درخت نیمه‌خشک و آن زنی که همه زندگی‌اش را فدای فرزندانش کرده بود، آرام‌آرام از دیدگان احمد دور می‌شدند.

احمد به راه افتاد، اما دلش با هر گام در وطن جا می‌ماند.

در سرزمین بیگانه، روزهایش با کار و شب‌هایش با اندیشه می‌گذشت. در میان مردم می‌نشست، اما ذهنش در کوچه‌های قدیمی کابل پرسه می‌زد.

گاه صدای مادرش در گوشش طنین می‌انداخت، گاه اذان مسجد روستا به یادش می‌آمد و گاه بامدادان بهاری کودکی‌اش را به خاطر می‌آورد؛ همان بامدادانی که گل‌ها در دامنه کوه می‌شکفتند.

روزی در پارکی، کودکی افغانستانی را دید. کودک زیر سایه درختی نشسته بود و در کتابی کهنه چیزی می‌نوشت.

احمد نزدیک رفت و پرسید:

– پسرم، چه می‌نویسی؟

کودک سرش را بلند کرد و گفت:

– نام وطنم را می‌نویسم. آموزگارم گفته که آدم باید نام وطنش را با عشق بنویسد.

احمد خاموش ماند. کتاب را از دست کودک گرفت. بر صفحه سفید، با خطی ناپخته نوشته شده بود: «افغانستان».

احمد انگشتش را بر صفحه گذاشت، اما اشک‌هایش از اختیارش بیرون شد.

آن نام که برای کودک تنها یک واژه بود، برای احمد همه داستان زندگی‌اش را در خود داشت: دعای مادر، گور پدر، درختان روستا، دوستان کودکی و رؤیاهایی که هنوز امید تحققشان را در دل داشت.

به کودک گفت:

– پسرم، این نام را تنها ننویس، دوستش بدار. اما به یاد داشته باش که عشق به وطن تنها این نیست که نامش را بر زبان آوری؛ عشق آن است که دانش بیاموزی، انسانی راستین شوی، درد مردمت را بفهمی و کاری کنی که پس از تو، کودکی دیگر از وطنت در امنیت و عزت زندگی کند.

کودک لبخند زد و احمد در همان لبخند، آینده افغانستان را دید.

سال‌ها گذشت و روزهای انتظار مادر بلندتر شد. مویش سپید شد و قامتش خمید. هر شب در برابر تصویر احمد چراغی روشن می‌کرد و در دعایش می‌گفت:

– خدایا، پسرم را هر جا که هست، سالم نگه دار. اگر بازگردد، بزرگ‌ترین شادی زندگی‌ام خواهد بود؛ و اگر پیش از بازگشتش از این دنیا بروم، دست‌کم دلش را از وطنش دور مکن.

یک شامگاه سرد، هنگامی که واپسین پرتوهای خورشید بر کوچه‌های کابل می‌تابید، دروازه خانه به صدا درآمد.

بی‌بی زرغونه به دشواری از جایش برخاست. دلش چنان می‌تپید که گویی انتظار چندین‌ساله‌اش در یک لحظه دوباره جان گرفته است.

به دروازه رسید، دستش را بر چوب آن گذاشت و با صدایی لرزان پرسید:

– کیستی؟

از آن سوی دروازه، صدایی خسته پاسخ داد:

– مادر جان… منم.

قفل کهنه از دست مادر افتاد. دروازه را گشود. مردی خسته در برابرش ایستاده بود. نشانه‌های سال‌های غربت بر چهره‌اش پیدا بود، اما چشمانش هنوز همان چشمان کودکی بود.

– احمده!

از دهان مادر جز همین یک نام بیرون نیامد. سپس پسرش را در آغوش گرفت. دست‌های ناتوانش بر شانه‌های او محکم شد؛ گویی می‌ترسید اگر لحظه‌ای رهایش کند، دوباره از دستش بدهد.

احمد بر دست‌های مادر بوسه زد و با گریه گفت:

– مادر جان، مرا ببخش. بسیار دیر کردم.

مادر دست بر سرش کشید و گفت:

– نه پسرم، دیر نکردی. تو برگشتی؛ و این برای من بزرگ‌ترین شادی همه عمرم است.

صورت پسرش را میان دو دست گرفت، با دقت در او نگریست و گفت:

– پسرم، بسیار تغییر کرده‌ای، اما در دل من هنوز همان احمد کوچکی هستی که در خاک همین حویلی بازی می‌کرد.

احمد به اطراف خانه نگاه کرد. دیوارها هنوز کهنه بود و درخت هنوز نیمه‌خشک، اما در آغوش مادرش حس کرد که گویی همه وطنش را دوباره یافته است.

آن شب را کنار مادر گذراند. تا سپیده‌دم، داستان زندگی‌شان را برای یکدیگر گفتند. مادر به سخنان پسرش گوش می‌داد؛ گاه اشک‌هایش را پاک می‌کرد و گاه لبخند می‌زد. آن شب، دیوارهای کهنه خانه پس از سال‌ها صدای شادی را شنیدند.

اما احمد می‌دانست که بازگشت به خانه خود، درمان دردهای وطن نیست. بیرون از این خانه، خانه‌های بسیاری بود که دروازه‌هایشان همچنان در انتظار بازگشت کسی بسته مانده بود.

مادران بسیاری بودند که پسرانشان ناپدید شده بودند. کودکان بسیاری بودند که سایه دست پدر را ندیده بودند و جوانان بسیاری از بیکاری و ناامیدی به ترک وطن می‌اندیشیدند. احمد با خود عهد بست که باقی عمرش را وقف خدمت به مردم کند.

به مکتب روستایش رفت. آن‌جا کودکانی را دید که با کتاب‌های کهنه و قلم‌های شکسته درس می‌خواندند. دیوارهای مکتب ترک برداشته بود، اما نور آینده هنوز در چشمان کودکان زنده بود.

احمد در برابر صنف ایستاد و گفت:

– کودکان عزیز، من فردای وطنم را در چهره‌های شما می‌بینم. شاید دیروز ما سراسر درد بوده باشد، اما باید فردای خود را با نور دانش، اتحاد و محبت بسازیم.

– یکی از شما داکتر خواهد شد، دیگری آموزگار، یکی انجینیر و دیگری انسانی که درد دیگران را حس می‌کند. اما پیش از هر چیز، انسان‌های خوبی شوید. به وطنتان خدمت کنید و حق دیگران را نیز گرامی بدارید. افغانستان آن‌گاه آباد می‌شود که دست یکدیگر را بگیریم، نه آن‌که یکدیگر را از راه زندگی کنار بزنیم.

در چشمان کودکان برق امید درخشید. دختر کوچکی برخاست و پرسید:

– استاد، آیا روزی وطن ما آن‌قدر زیبا خواهد شد که هیچ کودکی در آن گرسنه نباشد و هیچ مادری در انتظار پسرش گریه نکند؟

احمد لحظه‌ای خاموش ماند. پاسخ این پرسش آسان نبود. سال‌های انتظار مادرش در دلش زنده شد.

دستش را آرام بر سر دخترک گذاشت و گفت:

– آری دخترم، شدنی است. اما این رؤیا تنها با دعا به حقیقت نمی‌پیوندد. باید کار کنیم، درس بخوانیم، به یکدیگر احترام بگذاریم و درد هر انسان این وطن را درد خود بدانیم. وطن آن‌گاه زیبا می‌شود که کودکانش در امنیت باشند و مادرانش با خیال آسوده بخوابند.

از آن روز، احمد همراه مردم روستا بازسازی مکتب را آغاز کرد. یکی خشت آورد، دیگری چوب؛ کسی دست‌هایش را به کار گرفت و دیگری با پول اندکش یاری کرد.

دهقانی که به‌سختی از پس نیازهای زندگی خود برمی‌آمد، یک بوجی گندم به مکتب بخشید. زنی بیوه نیز با فروش لباس‌های کهنه‌اش پولی گرد آورد و گفت:

– این پول برای آینده کودکان است. نمی‌خواهم مادران دیگری مانند من شب‌های ناتوانی و ترس را سپری کنند.

این همان ثروتی بود که در هیچ بازاری به فروش نمی‌رسید: محبت مردم، فداکاری و امید به آینده‌ای مشترک.

اندک‌اندک دیوارهای مکتب بالا رفت. صدای قلم‌های کودکان در کوچه‌های روستا پیچید. حویلی‌ای که روزگاری تنها داستان‌های هولناک جنگ را شنیده بود، اکنون میزبان صدای آموختن و خنده شده بود.

روزی احمد در حویلی مکتب ایستاده بود. پرچم افغانستان در باد به اهتزاز درآمده بود. به پرچم نگریست و اشک در گوشه چشمانش حلقه زد.

برای او، این پرچم تنها چند رنگ نبود؛ نشانه امید مردمی بود که پس از هر سختی، دوباره برای آغاز زندگی کوشیده بودند. نشانه دعای مادرانی بود که فرزندانشان را با آرزوی صلح و عزت بزرگ کرده بودند. نشانه آینده کودکانی بود که می‌خواستند به‌جای دنیای جنگ، جهان کتاب‌ها را بشناسند.

احمد آهسته گفت:

– ای وطن من، چه دردها که ندیده‌ای! چه بسیار فرزندانت را در راه از دست داده‌ای، چه بسیار مادرانت در آتش انتظار سوخته‌اند و چه بسیار جوانانت با رؤیاهای ناتمام مانده‌اند.

– اما تو هنوز وطن منی. کوه‌هایت غرور دل من‌اند، رودهایت ترانه‌های جان من‌اند و خاکت ریشه هستی من است. اگر هزار بار هم بشکنم، باز رؤیای آبادی‌ات را در سر خواهم داشت. اگر هزار بار هم خسته شوم، باز برای کودکانت چراغی از روشنایی خواهم افروخت.

بر خاک نشست، مشتی از خاک وطن برگرفت و آهسته بر چشمانش گذاشت:

– ای خاک عزیز! تو نشان گام‌های پدران منی. یاد انسان‌هایی در تو نهفته است که رؤیای زندگی، عزت و آزادی را در دل داشتند. من هر ذره‌ات را دوست دارم، اما عشقم تنها با گریه و سخن کامل نمی‌شود. برای آبادی‌ات کار خواهم کرد، برای اتحاد مردمت خواهم کوشید و برای کودکانت داستان‌های امید خواهم گفت.

شامگاه که به خانه بازگشت، مادرش کنار حویلی نشسته بود. واپسین پرتوهای خورشید بر موهای سپیدش می‌تابید.

احمد کنارش نشست و سر بر زانوی مادر گذاشت. مادر آرام دست بر سرش کشید و پرسید:

– پسرم، حالا دلت آرام گرفته است؟

احمد دست مادر را بوسید و گفت:

– مادر جان، تا وقتی در وطن ما مادری از غم فرزندش گریه کند، دل من آرام نخواهد گرفت. تا وقتی کودکی گرسنه بخوابد، کار من به پایان نرسیده است. تا وقتی مردم ما یکدیگر را به‌خاطر زبان، قوم یا منطقه بیگانه بدانند، سفر عشق ما به وطن ناتمام خواهد ماند.

مادر با مهر به او نگریست و گفت:

– پس پسرم، دل‌های مردم را به هم نزدیک کن. بزرگ‌ترین ثروت وطن، مردم آن‌اند. خاک آن‌گاه به‌راستی عزیز می‌شود که مردمش در محبت و آرامش زندگی کنند.

این سخنان مادر برای همیشه در دل احمد جای گرفت.

سال‌ها بعد، هنگامی که کودکان روستا از مکتب فارغ می‌شدند، احمد به چهره‌هایشان می‌نگریست و دردهای گذشته‌اش را به یاد می‌آورد.

می‌دانست که آبادی وطن کار یک روز نیست؛ تلاش نسل‌ها را می‌طلبد. در کنار خانه‌های ویران، باید دل‌های شکسته را نیز ترمیم کرد. در کنار جاده‌ها، باید راه‌های اعتماد ساخت. در کنار ساختمان‌ها، باید پل‌های محبت و احترام میان انسان‌ها نیز برپا شود.

افغانستان آن روز به‌راستی آباد خواهد شد که کودک یک ولایت، کودک ولایت دیگر را برادر خود بداند؛ جوان یک قوم، درد انسان قوم دیگر را درد خود بشمارد؛ زنان و مردان در عرصه‌های دانش، کار و عزت فرصت پیشرفت داشته باشند؛ به‌جای اختلاف، گفت‌وگو شکل بگیرد، به‌جای نفرت، همدلی پدید آید و به‌جای ترس، امنیت در هر خانه جای گیرد.

عشق به وطن به این معنا نیست که کاستی‌هایش را پنهان کنیم؛ عشق به وطن یعنی دردهایش را بشناسیم و برای درمانشان بکوشیم.

عشق به وطن این نیست که تنها زیر سایه پرچم شعار بدهیم؛ بلکه این است که زیر سایه همان پرچم، حق هر انسان را پاس بداریم.

عشق به وطن این نیست که تنها نام قهرمانان گذشته را بر زبان آوریم؛ بلکه این است که برای نسل‌های آینده زندگی‌ای بسازیم که به نام وطن خود افتخار کنند.

ای وطن من، هرقدر هم خسته باشی، هنوز دوستت دارم. در دشت‌های خشک تو نیز بذر امیدهای سبز دلم نهفته است. در کوه‌های بلندت نیز صدای امید من طنین می‌اندازد. در خانه‌های کهنه‌ات نیز آرزوی بازسازی زنده است.

می‌دانم میان من و تو اشک‌های بسیاری فاصله انداخته است، اما باور دارم روزی خواهد رسید که در جاده‌هایت، به‌جای ترس، صدای خنده کودکان طنین‌انداز شود.

روزی در روستاهایت، به‌جای صدای گلوله، زنگ مکتب شنیده خواهد شد. روزی مادرانت به‌جای آن‌که با نگرانی کنار دروازه چشم‌به‌راه بمانند، با شوق و اطمینان در انتظار بازگشت فرزندانشان خواهند بود.

روزی جوانانت برای یافتن کار و امنیت در کوچه‌های سرزمین‌های بیگانه سرگردان نخواهند شد، بلکه در وطن خود با عزت کار خواهند کرد، خانه خواهند ساخت و رؤیاهای آینده‌شان را به حقیقت خواهند رساند.

آن روز، پاداش صبر و بردباری ما در برابر همه قربانی‌هایمان خواهد بود. آن روز، پاسخ دعای مادرانی خواهد بود که سال‌های عمرشان را با گریه گذرانده‌اند. آن روز، حق کودکانی خواهد بود که در نخستین سال‌های زندگی، سایه جنگ را دیده‌اند.

و اگر قسمت من نباشد که این دگرگونی بزرگ را ببینم، باز هم چراغ عشق به وطن را خاموش نخواهم کرد؛ زیرا باور دارم عشق راستین آدمی با پایان عمرش تمام نمی‌شود، بلکه در کردار، سخن، فرزندان و دل‌هایی زنده می‌ماند که او در آن‌ها نور امید افروخته است.

ای وطن من، من فرزند خاک توام. دعای مادرم با نام تو گره خورده است، یاد پدرم با کوه‌هایت پیوند دارد، رؤیاهای کودکی‌ام در کوچه‌هایت جا مانده و امیدهای فردایم در کودکانت زنده است. اگر زندگی همه‌چیز را از من بگیرد، هرگز نخواهد توانست حق محبت تو را از من بستاند.

من برای هر خشت فروریخته‌ات، امید بازسازی را زنده نگه خواهم داشت؛ به سوی هر یتیمت دست برادری دراز خواهم کرد؛ به اشک هر مادرت احترام خواهم گذاشت و برای روشن شدن چشمان هر کودکت خواهم کوشید.

زیرا وطن تنها جایی نیست که آدمی در آن زاده شده باشد؛ وطن جایی است که آدمی دل، اندیشه و زندگی خود را وقف آبادی‌اش می‌کند.

افغانستانه!

تو پاره‌ای از دل منی. درد تو درد من است، شادی تو شادی من است و آینده تو مسئولیت من است.

نمی‌دانم تا پایان زندگی‌ام چند گل بر خاک تو خواهد شکفت، اما این وعده را به تو می‌دهم که تا واپسین نفس، برای کاشتن گل‌های صلح، اتحاد، دانش و انسانیت بکوشم.

زیرا من فرزند وطنِ دل‌شکستگانم، اما نمی‌خواهم وطنم برای همیشه وطنِ دل‌شکستگان بماند.

می‌خواهم روزی این سرزمین به وطنِ محبت، صلح، عزت و امید بدل شود؛ وطنی که هر افغانستانی در آن با افتخار بگوید:

«این خانه من است، این خاک من است، این افغانستان من است.»

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
زړګی ویسا صافی
زړګی ویسا صافی خبرنگار و نویسنده

ویسا صافی، نویسنده و فعال حوزه ادبیات و روایت‌های اجتماعی است که در نوشته‌های خود به موضوعاتی چون انسانیت، همبستگی اجتماعی، تعصب، رنج‌های انسانی و پیوندهای میان افراد می‌پردازد. او…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده