دین: یوغ است یا میراث؟

نگاهی به تربیت دینی کودک و آزادی انسان بالغ

در سال‌های اخیر، گاهی این دیدگاه مطرح می‌شود که دین از دوران کودکی به انسان تحمیل می‌شود و همین آموزش‌های دوران کودکی سبب می‌شود فرد در بزرگسالی نیز کورکورانه از دین و باورهای خانوادگی خود پیروی کند. بر اساس این نگاه، تقلید از والدین یکی از ابزارهای اصلی تداوم ادیان است و اگر انسان از کودکی در معرض آموزش دینی قرار نگیرد، در بزرگسالی آزادتر خواهد بود.

در سال‌های اخیر، گاهی این دیدگاه مطرح می‌شود که دین از دوران کودکی به انسان تحمیل می‌شود و همین آموزش‌های دوران کودکی سبب می‌شود فرد در بزرگسالی نیز کورکورانه از دین و باورهای خانوادگی خود پیروی کند. بر اساس این نگاه، تقلید از والدین یکی از ابزارهای اصلی تداوم ادیان است و اگر انسان از کودکی در معرض آموزش دینی قرار نگیرد، در بزرگسالی آزادتر خواهد بود.

اما آیا واقعاً چنین است؟

برای پاسخ به این پرسش، نخست باید میان «کودک» و «انسان بالغ» تمایز قائل شویم. نمی‌توان مسئولیت‌ها و حقوق یک کودک نابالغ را با انسانی که از قدرت تشخیص و داوری مستقل برخوردار است، یکسان دانست.

کودک در آغاز زندگی هنوز بسیاری از مفاهیم اساسی جهان را نمی‌شناسد. او نمی‌داند خیر چیست، شر چیست، مسئولیت چیست، چرا باید راست بگوید و چگونه باید با خطرهای جامعه روبه‌رو شود. حتی زبان، آداب اجتماعی و بخش بزرگی از شناخت او از جهان را نیز از والدین و محیط پیرامون خود می‌آموزد.

پس چگونه می‌توان انتظار داشت که درباره پیچیده‌ترین مسائل هستی، مانند خدا، اخلاق، مرگ، معنای زندگی و دین، از همان ابتدا به‌صورت مستقل تصمیم بگیرد؟

آموزش کودک، پیش از آنکه مسئله انتخاب باشد، مسئله مسئولیت است.

والدین فرزند خود را در جامعه‌ای بزرگ می‌کنند که هزاران امکان، خطر، فریب و مسیر متفاوت در آن وجود دارد و کودک هنوز ابزار تشخیص همه آنها را ندارد. بنابراین طبیعی است که والدین تا زمانی که فرزند به بلوغ فکری برسد، بخشی از مسئولیت هدایت او را بر عهده بگیرند.

اگر خانواده‌ای مسلمان است، چه اشکالی دارد کودک را به مسجد ببرد، نماز را به او بیاموزد، قرآن برایش بخواند و درباره خدا و اخلاق با او سخن بگوید؟ اگر خانواده‌ای مسیحی است، چرا نباید کودک خود را به کلیسا ببرد و با آموزه‌های مسیحیت آشنا کند؟

اینها در ذات خود «سلب آزادی» نیستند؛ بخشی از فرآیند تربیت‌اند. کودک همان‌گونه که زبان و فرهنگ خانواده خود را می‌آموزد، می‌تواند دین و جهان‌بینی خانواده خود را نیز بیاموزد.

البته میان آموزش و تحمیل تفاوتی اساسی وجود دارد.

والدین می‌توانند به کودک بگویند: «ما مسلمانیم و این باور ماست.» می‌توانند او را با نماز و قرآن آشنا کنند و ارزش‌های اخلاقی مورد اعتقاد خود را در زندگی به او نشان دهند. اما تربیت صحیح نباید به این معنا باشد که کودک از سؤال کردن بترسد یا تصور کند پرسش درباره باورهای دینی، گناهی نابخشودنی است.

شاید یکی از مهم‌ترین وظایف والدین این باشد که روش درست پرسیدن را به کودک بیاموزند.

کودک باید یاد بگیرد اگر چیزی را نمی‌فهمد، بپرسد؛ اگر دلیلی را نمی‌داند، دلیل بخواهد؛ و اگر با مسئله‌ای روبه‌رو شد که برای سن و ظرفیت او سنگین است، بداند می‌تواند آن را با والدین خود در میان بگذارد.

در تربیت، گاهی «چگونه پرسیدن» از «چه پرسیدن» مهم‌تر است.

کودکی که از پرسیدن محروم شده است، ممکن است در بزرگسالی یا به تقلیدی کورکورانه ادامه دهد یا با نخستین پرسش جدی، تمام ساختار فکری خود را از دست بدهد. اما کودکی که آموخته است چگونه سؤال کند، در بزرگسالی می‌تواند حتی باورهای به ارث رسیده از خانواده را نیز بررسی کند.

از اینجا به مسئله مهم دیگری می‌رسیم: آیا آموزش دینی دوران کودکی باعث می‌شود انسان در بزرگسالی مجبور به ادامه همان راه باشد؟

به نظر می‌رسد پاسخ منفی است.

باید میان منشأ یک باور و مسئولیت انسان نسبت به آن باور تفاوت گذاشت.

ممکن است من باوری را از پدر و مادرم آموخته باشم. این منشأ باور من است. اما وقتی به بلوغ فکری رسیدم و توانایی پرسیدن، مطالعه، مقایسه و داوری پیدا کردم، مسئولیت من نسبت به آن باور نیز آغاز می‌شود.

اگر بگویم «چون پدرم این‌گونه می‌گفت، من هم همین را می‌گویم» و هیچ‌گاه حاضر نباشم درباره آن بیندیشم، دیگر نمی‌توانم تمام مسئولیت را بر گردن تربیت کودکی بگذارم.

اما اگر همان باور را بررسی کردم، درباره‌اش پرسیدم، مطالعه کردم و پس از رسیدن به فهم خودم همچنان آن را پذیرفتم، دیگر نمی‌توان گفت صرفاً مقلد والدینم هستم.

ادامه دادن یک باور خانوادگی الزاماً تقلید کورکورانه نیست؛ ممکن است انسان پس از بررسی، به همان نتیجه‌ای برسد که پدر و مادرش سال‌ها پیش رسیده‌اند.

بنابراین، مشکل در «همان انتخاب والدین را کردن» نیست؛ مشکل در نداشتن انتخاب و نداشتن اندیشه است.

دین برای بسیاری از خانواده‌ها فقط مجموعه‌ای از دستورها نیست؛ بخشی از میراث معنوی، اخلاقی و فرهنگی آنهاست. همان‌گونه که خانواده دانش، تجربه، فرهنگ، زبان و ارزش‌های خود را به فرزند منتقل می‌کند، طبیعی است که بخواهد باور دینی خود را نیز منتقل کند.

البته دین دقیقاً مانند ثروت مادی نیست. ثروت را می‌توان به نام فرزند کرد، اما ایمان را نمی‌توان به نام کسی زد.

والدین نمی‌توانند ایمان را مانند سند خانه به فرزند منتقل کنند؛ اما می‌توانند زمینه ایمان را در ذهن و شخصیت او ایجاد کنند؛ بذر را بکارند، با رفتار خود آبیاری کنند و نشان دهند چرا خودشان آن را ارزشمند می‌دانند.

اگر والدین چیزی را گنجی ارزشمند می‌دانند، طبیعی است که بخواهند آن را به فرزندشان معرفی کنند. نمی‌توان گفت چون فرزند در آینده باید خودش تصمیم بگیرد، پس تا آن زمان نباید اصلاً بداند چنین گنجی وجود دارد.

انتخاب زمانی معنا دارد که انسان چیزی برای شناختن و انتخاب کردن داشته باشد.

از سوی دیگر، نباید والدین را مالک آینده فرزند دانست. والدین نقطه شروع را در اختیار کودک می‌گذارند، نه نقطه پایان را. آنها می‌توانند نقشه اولیه زندگی را به او بدهند، اما انسان بالغ حق دارد آن نقشه را بررسی کند، اصلاح کند و اگر مسیر دیگری را درست‌تر دانست، آن را انتخاب کند.

آزادی به معنای رها کردن کودک در برابر تمام پیچیدگی‌های جهان نیست. آزادی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که انسان ابتدا ابزار شناخت و تفکر را به دست آورده باشد و سپس بتواند درباره مسیر زندگی خود تصمیم بگیرد.

بنابراین، می‌توان سه مرحله را از یکدیگر جدا کرد:

کودکی: مرحله آموزش و تربیت

بلوغ فکری: مرحله پرسش و بررسی

بزرگسالی: مرحله انتخاب و مسئولیت

اگر این سه مرحله را با یکدیگر خلط نکنیم، بسیاری از سوءتفاهم‌ها درباره دین و آزادی از میان می‌رود.

دینِ آموخته‌شده در کودکی الزاماً «یوغ» نیست.

یوغ زمانی است که انسان بالغ، پس از رسیدن به قدرت اندیشیدن، حق پرسش و انتخاب را از دست بدهد؛ یا خانواده و جامعه بخواهند وجدان او را برای همیشه به جای خودش اداره کنند.

اما اگر خانواده در کودکی دین را آموزش دهد و هم‌زمان قدرت پرسیدن و اندیشیدن را نیز در فرزند پرورش دهد، همین تربیت می‌تواند مقدمه آزادی فکری آینده او باشد.

در چنین تربیتی، والدین نمی‌گویند:

«این را باور کن چون من گفته‌ام.»

بلکه می‌گویند:

«این چیزی است که ما به آن باور داریم؛ آن را بشناس، درباره‌اش سؤال کن و وقتی به بلوغ فکری رسیدی، خودت درباره آن داوری کن.»

پس اگر بخواهیم در یک جمله نتیجه بگیریم:

والدین حق دارند دین و باورهای خود را به کودک آموزش دهند، زیرا تربیت کودک بخشی از مسئولیت آنان است؛ اما حق ندارند این آموزش را به مالکیت دائمی بر وجدان انسان بالغ تبدیل کنند.

شاید زیباترین تربیت دینی آن باشد که والدین نه فقط ایمان خود را به فرزند منتقل کنند، بلکه توان پرسیدن، اندیشیدن و انتخاب کردن را نیز به او هدیه دهند.

در آن صورت، اگر فرزند در بزرگسالی همان راه پدر و مادر را ادامه داد، می‌توان گفت میراثی را که دریافت کرده، فهمیده و آگاهانه برگزیده است؛ و اگر راه دیگری را انتخاب کرد، باز هم باید پذیرفت که تربیت او به هدف اصلی خود رسیده است: ساختن انسانی که توان انتخاب دارد.

زیرا هدف تربیت، ساختن انسانی نیست که تا پایان عمر فقط مسیر پدر و مادر را تکرار کند؛ هدف، ساختن انسانی است که روزی بتواند با عقل و وجدان خودش بگوید:

«این راه را می‌شناسم، درباره‌اش اندیشیده‌ام و اکنون خودم انتخابش کرده‌ام.»

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
سعید موسوی
سعید موسوی پژوهشگر، نویسنده

سعید موسوی نویسنده و پژوهشگر مستقل در حوزه‌های فلسفه، جامعه، فرهنگ، زبان و دین است. او با نگاهی تحلیلی و میان‌رشته‌ای، مسائل بنیادین انسان‌شناسی و اخلاق را از دریچه فلسفه،…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده