از صبح تا شب با یک خانواده مهاجر افغانستانی در پاکستان؛ روایتی میان ترس و امید؛

پیشاور؛ جایی میان ترس از اخراج و امید به زندگی

علی‌ضیا، کارمند پیشین سفارت استرالیا در افغانستان، پس از سقوط جمهوری همراه خانواده‌اش به پاکستان مهاجرت کرد؛ اما انتظار چندساله برای انتقال به استرالیا، زندگی آنان را با دشواری‌های اقتصادی، ترس از بازداشت و اخراج و محرومیت فرزندان از آموزش رسمی همراه ساخته است. این گزارش میدانی از پیشاور، روایت یک روز زندگی خانواده‌ای است که میان نگرانی، کار روزانه و امید به آینده گرفتار مانده‌اند.
صبح چهارشنبه، همراه برادرم راهی خانه علی‌ضیا در منطقه حاجی‌کمپ شهر پیشاور شدم؛ خانواده‌ای که پس از سقوط جمهوری در افغانستان، ناگزیر به مهاجرت شده و اکنون چندین سال است در پاکستان زندگی می‌کند.

قرار بود یک روز کامل، از صبح تا نزدیک ساعت نه شب، در کنار این خانواده بگذرانم؛ از روزمرگی‌هایشان ببینم، پای صحبت‌هایشان بنشینم و از نگرانی‌هایی بشنوم که زندگی در غربت را برای آنان دشوارتر کرده است.

با استقبال گرم علی‌ضیا و همسرش، کبرا، وارد خانه شدیم. در این خانه، زندگی با تمام دشواری‌هایش جریان داشت؛ کبرا در گوشه‌ای از خانه خیاطی می‌کرد و علی‌ضیا برای تأمین هزینه‌های خانواده، هر روز در خیابان‌های پیشاور بولانی می‌فروخت.

چهار فرزند این خانواده نیز در میان همین نگرانی‌ها بزرگ می‌شوند؛ کودکانی که آینده‌شان به امید روزی گره خورده است که بتوانند دوباره به مکتب بروند و زندگی آرام‌تری داشته باشند.

از کار در سفارت تا زندگی در غربت

علی‌ضیا، کارمند پیشین سفارت استرالیا در افغانستان، می‌گوید پس از سقوط جمهوری و بسته‌شدن سفارت‌ها، شغلش را از دست داد.

به گفته او، در روزهای نخست، ماندن در افغانستان با ترس و نگرانی همراه بود؛ اما رفتن به کشوری دیگر نیز تصمیم آسانی نبود، زیرا هزینه سفر و مهاجرت را در اختیار نداشت.

او می‌گوید حدود شش ماه پس از سقوط جمهوری، ایمیلی دریافت کرد که بر اساس آن باید خود را به کشور دیگری می‌رساند.

خانواده‌اش برای فراهم‌کردن هزینه سفر، دارایی‌های خود را فروختند و راه پاکستان را در پیش گرفتند؛ با این امید که سرانجام به استرالیا منتقل شوند و فرزندانشان بتوانند درس بخوانند و آینده بهتری داشته باشند.

اما آنچه قرار بود سفری موقت در انتظار انتقال به کشوری امن باشد، به سال‌ها سرگردانی تبدیل شد.

علی‌ضیا می‌گوید: «فکر می‌کردیم به پاکستان می‌آییم و پس از مدتی به استرالیا می‌رویم. می‌خواستیم دختران و پسران ما درس بخوانند و آینده‌شان تأمین شود؛ اما سال‌ها گذشت و هنوز در پاکستان منتظر مانده‌ایم.»

او اکنون همراه همسر و چهار فرزندش در پیشاور زندگی می‌کند؛ جایی که حتی تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای خانواده نیز به تلاش روزانه نیاز دارد، در حالی که نگرانی از وضعیت اقامت و احتمال اخراج، همچنان بر زندگی آنان سایه انداخته است.

کبرا؛ خیاطی برای نان و امید

کبرا، همسر علی‌ضیا، در اتاقی کوچک خیاطی می‌کند. او لباس‌هایی را که مهاجران و آشنایان برایش می‌آورند، می‌دوزد تا بتواند بخشی از هزینه‌های خانه و آموزش فرزندانش را تأمین کند.

او می‌گوید روزش با کارهای خانه و خیاطی آغاز می‌شود و تا ساعت سه بعدازظهر تلاش می‌کند لباس‌ها را آماده کند. پس از آن، نوبت آماده‌کردن کچالو، پاک‌کردن مواد و تهیه خمیر بولانی می‌رسد؛ غذایی که شوهرش عصرها برای فروش به خیابان‌های پیشاور می‌برد.

کبرا می‌گوید: «من هم کار خانه را انجام می‌دهم و هم خیاطی می‌کنم تا کمک‌دست شوهرم باشم. اگر لباس برای دوختن بیاورند، کار می‌کنم تا بتوانیم هزینه‌های خانه و فرزندان خود را تأمین کنیم. گاهی آن‌قدر مشکلات زیاد می‌شود که پرداخت هزینه‌های ابتدایی زندگی هم برای ما دشوار است.»

او از روزهایی یاد می‌کند که خانواده حتی برای تهیه نان با مشکل روبه‌رو بوده است.

به گفته او، زمانی که درآمدی نداشتند، گریه فرزندانش از گرسنگی او را درمانده می‌کرد. سرانجام، با قرض‌گرفتن یک ماشین خیاطی از همسایه، کارش را آغاز کرد و به‌تدریج توانست در میان مهاجران مشتری پیدا کند.

با این همه، نگرانی کبرا تنها به هزینه‌های زندگی محدود نمی‌شود؛ آینده فرزندانش نیز او را نگران کرده است.

فرزندانی که از مکتب دور مانده‌اند

چهار فرزند علی‌ضیا و کبرا نمی‌توانند آن‌گونه که خانواده انتظار داشت، به آموزش رسمی دسترسی داشته باشند.

کبرا می‌گوید مشکلات مربوط به اسناد اقامت و نداشتن مدارک مورد نیاز، مانع رفتن فرزندانش به مکتب شده است. آنان اکنون به مدرسه دینی می‌روند و در کلاس‌های زبان انگلیسی نیز شرکت می‌کنند؛ اما پرداخت هزینه این کلاس‌ها همیشه برای خانواده آسان نیست.

کبرا می‌گوید گاهی پسر بزرگ‌ترش پس از بازگشت از صنف زبان، آنچه را آموخته است به خواهرش آموزش می‌دهد تا او نیز چیزی یاد بگیرد و خانواده بتواند در هزینه‌ها صرفه‌جویی کند.

در میان صحبت‌های او، نگرانی از سال‌هایی که فرزندانش از آموزش رسمی دور مانده‌اند، بارها آشکار می‌شود. برای پدر و مادر، مسئله تنها دشواری‌های امروز نیست؛ آنان نمی‌دانند اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، فرزندانشان چگونه می‌توانند در آینده درس بخوانند، کار پیدا کنند و زندگی مستقلی بسازند.

ترس از پلیس؛ نگرانی که با خانواده می‌ماند

حدود ساعت دوازده ظهر، یکی از مشتریان کبرا برای تحویل‌دادن لباس به خانه آمد. گفت‌وگو به‌سرعت از خیاطی فراتر رفت و به وضعیت مهاجران افغانستانی در پاکستان کشیده شد.

این زن نیز از سال‌ها زندگی در پاکستان و مشکلاتی گفت که پس از مهاجرت با آن روبه‌رو شده است.

او به دلیل مشکلات خانوادگی و نگرانی از آینده فرزندانش، افغانستان را ترک کرده و اکنون سال‌هاست منتظر روشن‌شدن وضعیت خود مانده است. به گفته او، ثبت‌نام نزد سازمان ملل متحد نیز تاکنون نتوانسته نگرانی‌هایش را درباره آینده برطرف کند.

او از ترس دستگیری شوهران مهاجران گفت؛ ترسی که به گفته‌اش، گاهی زنان را وادار می‌کند هنگام بیرون‌رفتن برای خرید، با چادری یا پوشش کامل از خانه خارج شوند و مردان نیز برای جلوگیری از بازداشت، روزها از خانه بیرون نروند.

کبرا نیز از تجربه بازداشت همسرش روایت کرد. او می‌گوید یک بار پلیس، علی‌ضیا را به کمپ منتقل کرد و خانواده برای آزادی او با مشکلات فراوانی روبه‌رو شد.

به گفته کبرا، پس از تلاش‌های بسیار و پرداخت پنجاه هزار کلدار پاکستانی، علی‌ضیا آزاد شد؛ اما این اتفاق باعث شد او حدود یک ماه از کار بازبماند.

در آن مدت، هزینه‌های خانه همچنان پابرجا بود و چهار کودک به خوراک و نیازهای روزانه احتیاج داشتند. فشار اقتصادی خانواده را وادار کرد که علی‌ضیا بار دیگر کارش را از سر بگیرد.

کبرا می‌گوید هر بار که همسر و پسرش برای فروش بولانی از خانه بیرون می‌روند، نگران است که مبادا پلیس آنان را بازداشت کند.

این نگرانی برای خانواده‌ای که درآمدش به کار روزانه وابسته است، تنها یک ترس نیست؛ احتمال بازداشت می‌تواند به معنای قطع درآمد، ماندن کودکان بدون سرپرست در خانه و دشوارترشدن شرایط زندگی باشد.

از ساعت پنج عصر؛ زندگی در چهارراهی‌های پیشاور

با گذشت ساعات روز، نوبت به آماده‌کردن مواد بولانی رسید. کبرا کچالوها را آماده کرد، خمیر را ورز داد و وسایل مورد نیاز را فراهم ساخت تا علی‌ضیا بتواند عصر برای فروش به خیابان برود.

حدود ساعت پنج عصر چهارشنبه بود که همراه علی‌ضیا و پسر ده‌ساله‌اش، مهدی، به یکی از چهارراهی‌های منطقه حاجی‌کمپ رفتیم.

علی‌ضیا بساط کوچک خود را آماده کرد و سرخ‌کردن بولانی را آغاز کرد. مهدی نیز در کنار پدرش کمک می‌کرد و مشتریان افغانستانی و پاکستانی برای خرید بولانی نزدیک می‌شدند.

علی‌ضیا می‌گوید پس از ورود به پیشاور، بارها برای پیداکردن کار تلاش کرده است؛ اما مشکل زبان و محدودیت‌های مربوط به استخدام مهاجران باعث شد مدت‌ها بیکار بماند.

سرانجام، با تهیه یک لاری کوچک، گاز و مواد اولیه، فروش بولانی را آغاز کرد؛ کاری که اکنون حدود دو سال‌ونیم است از طریق آن هزینه‌های خانواده را تأمین می‌کند.

او می‌گوید معمولاً از ساعت پنج عصر تا ده یا یازده شب در چهارراهی‌ها کار می‌کند. با این حال، درآمدش ثابت نیست و هرگاه برخوردها و بازداشت مهاجران شدت می‌گیرد، ممکن است ناچار شود روزها یا حتی مدت طولانی‌تری در خانه بماند.

علی‌ضیا می‌گوید: «وقتی گرفتن مهاجرین شروع می‌شود، کار ما هم متوقف می‌شود. گاهی کچالوهایی که برای بولانی خریده‌ایم در خانه خراب می‌شوند و ضرر می‌کنیم؛ اما چاره‌ای نداریم. باید برای نفقه اولادهای خود تلاش کنیم.»

در کنار او، مهدی ده‌ساله نیز بخشی از ساعات روز را در خیابان می‌گذراند؛ به‌جای آن‌که تمام وقتش صرف مکتب، بازی و کودکی شود، در کنار پدرش با دشواری‌های تأمین معاش خانواده آشنا می‌شود.

صحنه پدر و پسری که در میان رفت‌وآمد موترها برای فروش بولانی تلاش می‌کنند، تصویری از باری است که مهاجرت بر دوش کودکان نیز گذاشته است.

بازگشت به کجا؟ آینده‌ای که هنوز روشن نیست

با نزدیک‌شدن شب، فروش بولانی ادامه داشت و نگرانی‌های خانواده نیز همچنان پابرجا بود.

برای علی‌ضیا، بازگشت به افغانستان به معنای بازگشت به زندگی پیشین نیست. او می‌گوید پس از سقوط جمهوری، کار و دارایی‌هایش را از دست داده و بخش بزرگی از آنچه برای ساختن آینده خانواده فراهم کرده بود، دیگر در اختیارش نیست.

از سوی دیگر، سال‌ها انتظار در پاکستان نیز نتوانسته است آینده‌ای روشن برای خانواده رقم بزند. نگرانی از بازداشت و اخراج، نداشتن درآمد ثابت و محروم‌ماندن فرزندان از مکتب، تصمیم‌گیری درباره آینده را دشوارتر کرده است.

برای این خانواده، افغانستان دیگر همان جایی نیست که پیش از مهاجرت در آن زندگی می‌کردند؛ اما پاکستان نیز نتوانسته است به خانه‌ای امن و باثبات تبدیل شود. آنان میان ترس از بازگشت، نگرانی از اخراج و امید به انتقال به کشوری دیگر، همچنان منتظر مانده‌اند.

این نگرانی تنها به خانواده علی‌ضیا محدود نمی‌شود. در جریان این روز، روایت‌های دیگری نیز شنیدیم؛ از زنانی که با خیاطی هزینه زندگی را تأمین می‌کنند، تا مردانی که برای یافتن درآمد به خیابان‌ها می‌روند و خانواده‌هایی که سال‌هاست در انتظار تعیین سرنوشت خود به‌سر می‌برند.

پایان یک روز، ادامه انتظار

نزدیک ساعت نه شب، پس از ساعت‌ها همراهی با این خانواده، روز میدانی ما به پایان رسید؛ اما کار علی‌ضیا ممکن بود تا ساعت ده یا یازده شب ادامه پیدا کند. او باید به فروش بولانی ادامه می‌داد تا با درآمد همان روز، بخشی از هزینه‌های فردای خانواده را فراهم کند.

در خانه، کبرا همچنان با خیاطی و کارهای روزمره در تلاش بود و فرزندان خانواده، مانند هر کودک دیگری، به آینده‌ای نیاز داشتند که هنوز برایشان تضمین نشده است.

یک روز در کنار این خانواده نشان داد که مهاجرت تنها ترک خانه و سرزمین نیست؛ گاهی به معنای سال‌ها انتظار، کار از صبح تا شب، ترس از بازداشت، نگرانی از اخراج و دیدن بزرگ‌شدن فرزندانی است که فرصت آموزش و آرامش از آنان دور مانده است.

علی‌ضیا و کبرا هنوز امیدوارند روزی وضعیتشان روشن شود و فرزندانشان بتوانند به مکتب بروند و آینده‌ای متفاوت بسازند. تا آن زمان، زندگی در پیشاور برای آنان با کار روزانه، نگرانی‌های پی‌درپی و انتظاری ادامه دارد که پایان آن هنوز معلوم نیست.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
سکینه ناصری
سکینه ناصری روزنامه‌نگار، گزارشگر

سکینه ناصری، روزنامه‌نگار و گزارشگر اهل غزنی، افغانستان است. وی تحصیلات متوسطه خود را در سال ۲۰۱۶ در غزنی به پایان رساند و در سال ۲۰۲۲ از دانشگاه تعلیم و…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده
هم‌رسانی این خبر: تلگرام واتس‌اپ فیسبوک ایکس