من دختر افغانستان هستم

دختری از افغانستان، با صدای هزاران دختر هم‌سرنوشت خود، از کتاب‌هایی می‌گوید که بسته ماندند و از آرزوی داکتر، معلم یا نویسنده شدن که به حسرت بدل شد. او نمی‌خواهد جهان دختران افغانستان را تنها با اشک‌هایشان بشناسد؛ می‌خواهد آنان با دانش، استعداد و شجاعتشان دیده شوند و روزی بگویند: «من می‌توانم، من می‌آموزم و من آینده‌ام را می‌سازم.»

من دختر افغانستانم؛ دختری که با هزاران آرزو چشم به جهان گشود، اما با هزاران درد قد کشید…

من دختر سرزمینی‌ام که دخترانش با رؤیاهایی رنگارنگ پا به جهان نهادند، اما پیش از آن‌که مجال یابند رؤیاهایشان را به حقیقت بدل کنند، با درهای بسته، آرزوهای نیمه‌تمام و روزهایی آکنده از اندوه روبه‌رو شدند. دخترانی که دل‌های کوچکشان لبریز از امید بود، اما روزگار بارها و بارها به آنان آموخت که همیشه نمی‌توان آن‌گونه زیست که دل می‌خواهد.

من دختر افغانستانم؛ دختری که روزی آرزو داشت کتاب به دست راهی مکتب شود، درس بخواند، پله‌پله بالا برود، داکتر شود، معلم شود، انجینیر شود و روزی مایه افتخار خانواده و سرزمینش باشد. دختری که شب‌ها با هزاران اندیشه زیبا سر بر بالین می‌گذاشت و بامدادان به امید آینده‌ای روشن چشم می‌گشود. اما چه تلخ است که دختری هنوز در آغاز راه زندگی، ناگزیر شود با حسرت به آرزوهایی بنگرد که روزی چنان نزدیک و دست‌یافتنی می‌نمودند.

چه دردناک است که دختری کتاب‌هایش را در آغوش بگیرد، به برگ‌هایش خیره شود و از خود بپرسد: چرا؟ چرا من نباید همچون دیگر دختران جهان به مکتب بروم؟ چرا باید برای ابتدایی‌ترین حق زندگی، این‌همه اندوهگین باشم؟ چرا آرزوهایی که برای دیگران امری عادی است، برای من به حسرتی بزرگ بدل شود؟

دختر افغانستان بودن، گاه یعنی هزاران سخن در دل داشتن و مجالی برای گفتنش نیافتن. یعنی لبخند زدن، آن‌گاه که دلت زیر بار اندوه سنگینی می‌کند. یعنی هر بامداد با آرزوهایی برخاستن که نمی‌دانی کی رنگ تحقق به خود خواهند گرفت. یعنی به فردا اندیشیدن و در میان هزاران پرسش بی‌پاسخ گم شدن.

ما دختران افغانستان، از کودکی صبر را آموختیم. آموختیم صبر کنیم تا روزهای بهتر از راه برسند، تا شرایط دگرگون شود، تا درها دوباره گشوده شوند، تا بتوانیم به مکتب برویم و شاید روزی زندگی برایمان رنگی دیگر بگیرد. اما گاه چنان در انتظار می‌مانیم که خستگی در سراسر وجودمان ریشه می‌دواند و حتی تصور فردا نیز برایمان دشوار می‌شود.

ما نیز دختریم؛ با دل‌هایی سرشار از احساس، ذهن‌هایی آکنده از اندیشه و رؤیاهایی که هرگز کوچک نبوده‌اند. ما نیز دلمان می‌خواهد بخندیم، سفر کنیم، درس بخوانیم، کار کنیم، روی پای خود بایستیم و برای آینده خود تصمیم بگیریم. ما نیز دلمان می‌خواهد روزی فرا رسد که بی‌هراس از فردا، با اطمینان گام برداریم و بدانیم که تلاش‌هایمان بیهوده نخواهد ماند.

اما گاه زندگی برای دختری افغانستانی چنان دشوار می‌شود که حتی به زبان آوردن دردهایش نیز آسان نیست. ممکن است ساعت‌ها در گوشه‌ای بنشیند، از پنجره به بیرون چشم بدوزد و در دل، هزاران بار برای زندگی‌ای که می‌توانست از آن او باشد، اشک بریزد. شاید کسانی در کنارش باشند، شاید خانه پر از صدا باشد، اما در دلش تنهایی ژرفی جریان دارد؛ تنهایی دختری که سخن‌های بسیار برای گفتن دارد، اما نمی‌داند چه کسی به‌راستی دردش را خواهد فهمید.

چه کسی می‌فهمد دختری افغانستان آن‌گاه که کتاب‌هایش را کنار می‌گذارد، چه حالی دارد؟ چه کسی می‌فهمد وقتی هم‌سن‌وسالانش در کشورهای دیگر به مکتب می‌روند، دانشگاه را تجربه می‌کنند و برای آینده‌شان نقشه می‌کشند، او روزهایش را با چه حسرتی سپری می‌کند؟

شاید دیگران تنها دختری خاموش ببینند، اما در پس آن خاموشی، جهانی از آرزوهای به‌تعویق‌افتاده نهفته است. شاید دیگران تنها لبخندش را ببینند و از اشک‌هایی که شبانه بر گونه‌هایش می‌لغزد، بی‌خبر باشند. شاید دیگران گمان کنند که به این وضع خو گرفته است، اما هیچ‌کس نمی‌داند که خو گرفتن به درد، به معنای درد نکشیدن نیست.

ما دختران افغانستان، گاه از خود زندگی دلگیر می‌شویم؛ نه از آن رو که زندگی را دوست نداریم، بلکه از آن رو که دلمان می‌خواهد زندگی کنیم، اما بسیاری از فرصت‌هایی که حق طبیعی ماست، از ما دور مانده است.

ما از این‌همه انتظار خسته‌ایم؛ از روزهایی که می‌گذرند و ما هنوز چشم‌به‌راه خبری خوشیم، از شب‌هایی که با هزاران اندیشه به سحر می‌رسند، از وعده‌هایی که نمی‌دانیم کی جامه حقیقت خواهند پوشید، و از آینده‌ای که آرزو داریم روشن باشد، اما هنوز پرسش‌های بسیاری درباره‌اش در دل داریم.

گاه دلم می‌خواهد کسی صدای دختران افغانستان را بشنود؛ نه تنها صدای گریه‌هایشان، که صدای رؤیاهایشان را نیز. صدای دختری که می‌خواهد داکتر شود تا جان انسان‌ها را نجات دهد. صدای دختری که می‌خواهد معلم شود تا چراغ دانایی را فروزان نگه دارد. صدای دختری که می‌خواهد نویسنده شود تا دردهای مردمش را بنگارد. صدای دختری که می‌خواهد دانشمند شود، جهان را بشناسد و برای پیشرفت سرزمینش گام بردارد.

ما تنها نمی‌خواهیم بر دردهایمان دل بسوزانند؛ می‌خواهیم فرصت داشته باشیم توانایی‌هایمان را نشان دهیم. نمی‌خواهیم همیشه از محرومیت‌هایمان نوشته شود؛ می‌خواهیم روزی از کامیابی‌هایمان نیز بنویسند. نمی‌خواهیم جهان ما را تنها با اشک‌هایمان بشناسد؛ می‌خواهیم ما را با دانش، استعداد، شجاعت و دستاوردهایمان نیز بشناسد.

ما دختران افغانستان، چیز زیادی از جهان نمی‌خواهیم. ما نیز حق داریم درس بخوانیم، حق داریم آینده داشته باشیم، حق داریم انتخاب کنیم، حق داریم ببالیم و حق داریم بی‌آن‌که احساس گناه کنیم، برای زندگی خود آرزوهای بزرگ در سر بپرورانیم.

چرا باید دختری از خواستن آینده‌ای روشن شرمسار باشد؟ چرا باید آرزوی درس خواندن به حسرت بدل شود؟ چرا باید دختری که می‌خواهد به جامعه‌اش خدمت کند، روزهایش را در انتظار فرصت بگذراند؟

مگر ما انسان نیستیم؟ مگر آرزوهای ما ارزشی ندارد؟ مگر دل‌های ما درد را حس نمی‌کند؟ مگر سال‌های جوانی ما همچون سال‌های جوانی دیگر دختران جهان سپری نمی‌شود؟

زمان برای همه می‌گذرد؛ هم برای دختری که در دانشگاه درس می‌خواند و هم برای دختری که در خانه، با کتاب‌های بسته و آرزوهای ناتمامش روزگار می‌گذراند. اما دردناک است که یکی مجال دارد برای فردایش برنامه بریزد و دیگری گاه نمی‌داند برای رسیدن به ساده‌ترین آرزویش تا کی باید چشم‌به‌راه بماند.

من دختر افغانستانم؛ از سرزمینی که دخترانش با وجود همه دشواری‌ها، هنوز رؤیا دارند. سرزمینی که بسیاری از دخترانش، با همه اندوه و ناامیدی، دلشان می‌خواهد دوباره کتاب‌هایشان را بگشایند، قلم به دست بگیرند و بنویسند: «من هنوز آرزو دارم.»

شاید روزهایی بوده که از فرط خستگی گفته‌ایم دیگر توانی نمانده؛ شاید شب‌هایی بوده که از شدت دلگیری اشک ریخته‌ایم؛ و شاید بارها از خود پرسیده‌ایم که سرانجام آینده ما چه خواهد شد. اما در ژرفای وجود بسیاری از ما، هنوز امیدی کوچک زنده است؛ امیدی که می‌خواهد باور کند این روزهای دشوار، همه زندگی ما نخواهد بود.

نمی‌خواهیم نسل بعدی دختران افغانستان همان حسرت‌هایی را تجربه کنند که امروز دل بسیاری از ما را به درد آورده است. نمی‌خواهیم دختران خردسال این سرزمین، پیش از آن‌که فرصت کنند رؤیاهایشان را بشناسند، ناگزیر با آرزوهایشان وداع کنند. می‌خواهیم روزی فرا رسد که دختر بودن در افغانستان با هراس از آینده و محرومیت از آموزش همراه نباشد؛ روزی که هر دختر بتواند با خیالی آسوده کتابش را بگشاید و برای رسیدن به آرزوهایش بکوشد.

ای دختر افغانستان!

اگر امروز خسته‌ای، اگر از این‌همه انتظار دلت گرفته است، اگر گاه احساس می‌کنی رؤیاهایت از تو دور شده‌اند، بدان که ارزش تو با فرصت‌هایی که به تو داده یا از تو دریغ شده، سنجیده نمی‌شود. تو از هیچ دختری کمتر نیستی. تو حق داری آرزو داشته باشی، حق داری برای آینده‌ات بکوشی و حق داری روزی را در خیال بپرورانی که زندگی‌ات به سامان خواسته‌ها و استعدادهایت شکل بگیرد.

تو تنها نیستی؛ دختران بسیاری در این سرزمین، دردی همانند درد تو دارند. دخترانی که شاید هرگز یکدیگر را ندیده باشند، اما در دل آرزوهایی مشترک دارند: آرزوی آموزش، آزادی، امنیت، آرامش و آینده‌ای که در آن بتوانند خودشان باشند.

و من برای روزی دعا می‌کنم که هیچ دختر افغانستانی ناگزیر نباشد آرزوی رفتن به مکتب را با اشک بر زبان آورد؛ روزی که صدای زنگ مکتب، دوباره در گوشه‌وکنار این سرزمین طنین‌انداز شود و دختران، کتاب به دست، به سوی آینده گام بردارند.

روزی که دیگر هیچ دختری نپرسد: «چرا من نمی‌توانم؟» بلکه با اطمینان بگوید: «من می‌توانم، من می‌آموزم و من آینده‌ام را می‌سازم.»

ما دختران افغانستان، خسته‌ایم؛ اما خستگی ما به معنای بی‌ارزشی رؤیاهایمان نیست. دلگیریم؛ اما دردهای امروز نباید همه فردای ما را رقم بزند. گاه ناامید می‌شویم؛ اما هنوز سزاوار امید، فرصت و زندگی بهتریم.

ما دختران افغانستانیم؛ دخترانی با دل‌های زخمی، آرزوهای بزرگ و آینده‌هایی که سزاوار مجال شکفتن‌اند.

شاید امروز صدای ما در میان هیاهوی جهان گم شده باشد، اما رؤیاهای ما هنوز زنده‌اند. ما تنها می‌خواهیم دیده شویم، شنیده شویم و فرصت زیستن داشته باشیم؛ نه در سایه حسرت، که در روشنای دانش، امید و آزادی.

و چه آرزوی بزرگی است برای دختری افغانستانی که روزی بتواند بی‌اشک، بی‌هراس و بی‌حسرت بگوید:

«من دختر افغانستانم؛ من حق آموختن دارم، حق رؤیا داشتن دارم و حق دارم آینده‌ای بسازم که به آن افتخار کنم.»

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: