دختر بادهای کابل

مریم در کابل، در میان مسئولیت‌های سنگین خانه و بیماری مادر، بزرگ شد اما هرگز از پرسیدن و مطالبه‌ی حق دست نکشید. او کم‌کم وارد فعالیت‌های اجتماعی شد، صدای زنان خاموش‌مانده را شنید و با وجود خستگی و شکستن‌های پیاپی، دوباره برخاست. سرانجام مسئولیت رهبری یک نهاد را بر عهده گرفت و ثابت کرد که قدرت واقعی، در برخاستن پس از سقوط نهفته است.

کابل در میان کوه‌ها قرار داشت؛ شهری که صبح‌هایش با هیاهو و امید آغاز می‌شد و شام‌هایش با قدم‌های خسته‌ هزاران انسان به سکوت می‌رسید. در همین شهر، مریم زندگی می‌کرد.

مریم از کودکی دختری بود که پرسش‌های زیادی می‌پرسید. هرگاه مادرش در خانه درباره مشکلات زنان صحبت می‌کرد، مریم خاموش می‌نشست و گوش می‌داد.

روزی از مادرش پرسید:

ـ مادر، چرا بعضی مردم نمی‌توانند حق خود را مطالبه کنند؟

مادرش لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت:

ـ چون دخترم، بعضی انسان‌ها از ترس، چیزهای زیادی را از دست می‌دهند.

مریم آن روز بسیار فکر کرد. همان شب، در آخرین صفحه کتاب کوچکش نوشت:

«نمی‌خواهم روزی آن‌گونه زندگی کنم که از ترس، صدای خودم را از دست داده باشم.»

روزهای کودکی‌اش با همین امیدهای کوچک و ساده سپری می‌شد؛ اما زندگی برای او تنها داستان رؤیاها و کتاب‌ها نبود.

در خانه مسئولیت‌های زیادی وجود داشت. وقتی مادرش بیمار شد، مریم بسیاری از کارهای خانه را بر عهده گرفت؛ درس‌های خواهر و برادرهای کوچک‌تر، کارهای خانه، خرید، مراقبت از مادر و در کنار همه این‌ها، درس‌های خودش.

بعضی روزها آن‌قدر خسته می‌شد که همین‌که سرش را روی بالش می‌گذاشت، پیش از آن‌که حتی خواب ببیند، چشمانش بسته می‌شد.

اما صبح دوباره از جا برمی‌خاست.

با خود می‌گفت:

«اگر زندگی سخت است، من باید از آن سخت‌تر باشم.»

مریم کم‌کم در فعالیت‌های اجتماعی بیرون از خانه نیز سهم گرفت.

نخستین بار که در یک نشست درباره حقوق زنان سخن گفت، دست‌هایش می‌لرزید. افراد زیادی روبه‌رویش نشسته بودند و ضربان قلبش تند شده بود.

کمی آب نوشید و در دل به خود گفت:

«مریم، تو برای خودت سخن نمی‌گویی.»

سپس شروع به صحبت کرد.

در چند جمله نخست، صدایش ضعیف بود؛ اما بعدتر لحنش محکم‌تر شد. او از زنانی سخن گفت که در خانه‌های خود خاموش مانده بودند؛ از دخترانی گفت که رؤیاهایشان نیمه‌تمام مانده بود؛ و از مادرانی گفت که تمام زندگی‌شان را برای فرزندان خود فدا کرده بودند.

وقتی از جلسه بیرون آمد، قلبش بسیار سنگین بود؛ اما زنی به دنبالش آمد.

دستش را گرفت و گفت:

ـ دخترم، امروز حرف دل مرا زدی.

همین یک جمله برای مریم بزرگ‌ترین پاداش بود.

از آن روز به بعد، مسیر زندگی‌اش تغییر کرد. او در زمینه حقوق زنان و حقوق بشر شروع به فعالیت کرد.

هر روز داستان تازه‌ای می‌شنید.

زنی برای مطالبه حق خود می‌آمد.

دختری برای ادامه تحصیل کمک می‌خواست.

مادری برای عدالت برای فرزندش تلاش می‌کرد.

مریم هر داستان را با خود به خانه می‌برد. دردهای مردم را در گوشه‌ای پنهان از قلبش نگه می‌داشت.

اما در کنار همه این‌ها، شخص دیگری نیز وارد زندگی او شد.

نامش فرید بود.

فرید در یکی از نشست‌های اجتماعی با مریم آشنا شده بود.

پس از پایان سخنان مریم به او گفت:

ـ تو حرف‌های بسیار سختی می‌زنی، اما در چشمانت هنوز نرمی و مهربانی دیده می‌شود.

مریم خندید و گفت:

ـ شاید به این دلیل که می‌دانم پشت حرف‌های سخت نیز قلب‌های انسان‌ها قرار دارند.

فرید به اندیشه‌های مریم احترام می‌گذاشت. او رؤیاهای مریم را کوچک نمی‌شمرد.

وقتی مریم تا دیروقت کار می‌کرد، فرید به او می‌گفت:

ـ تو باید کمی هم استراحت کنی.

مریم می‌خندید:

ـ وقتی همه کارها ناتمام مانده‌اند، چگونه استراحت کنم؟

فرید می‌گفت:

ـ تو مسئول تمام دنیا نیستی.

مریم چند لحظه خاموش می‌شد. این حرف را دوست نداشت، اما می‌دانست که در بخشی از آن حقیقتی وجود دارد.

مریم در میان مشکلات مردم، گاهی خودش را فراموش کرده بود.

اما زندگی همیشه مطابق خواسته‌های انسان پیش نمی‌رود.

مدتی بعد، روزهای سختی بر خانواده مریم نیز آمد. مشکلات اقتصادی بیشتر شد. مادرش دوباره بیمار شد و برادر کوچک‌ترش با مشکلات تحصیلی روبه‌رو گردید. از سوی دیگر، فشار کاری مریم نیز افزایش یافته بود.

شبی مریم تنها در حیاط خانه نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کرد. چشمانش پر از اشک شده بود.

آهسته گفت:

ـ خدایا، من تا چه اندازه دیگری می‌توانم ادامه بدهم؟

مادرش که از دور دخترش را دیده بود، آرام به سوی او آمد و کنارش نشست.

ـ دخترم، چرا گریه می‌کنی؟

مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و گفت:

ـ مادر، خسته شده‌ام.

مادر دست بر سرش کشید و گفت:

ـ خسته شدن، ضعف نیست.

مریم گریست.

آن شب، پس از مدت‌ها، تمام دردهایش را با اشک از چشمانش بیرون ریخت.

صبح که بیدار شد، مشکلات هنوز وجود داشتند؛ اما قلبش کمی سبک‌تر شده بود.

او فهمید که انسان قوی کسی نیست که هرگز گریه نکند.

انسان قوی کسی است که پس از گریه، دوباره از جا برخیزد.

مریم دوباره به کارش بازگشت.

ماه‌ها گذشت.

دامنه فعالیت‌هایش گسترده‌تر شد و مردم به او اعتماد پیدا کردند.

سرانجام مسئولیت رهبری یک نهاد به او سپرده شد.

وقتی نخستین جلسه خود را به عنوان مدیر برگزار کرد، اسناد زیادی روی میز قرار داشت و همه منتظر سخنان او بودند.

مریم لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت:

ـ من نمی‌خواهم اینجا فقط یک مدیر باشم. می‌خواهم همه ما صدای کسانی باشیم که صدایشان به ما نمی‌رسد.

سخنانش در فضای اتاق پیچید.

از آن روز به بعد، مسئولیت مریم بیشتر شد. او دیگر تنها مسئول کار خودش نبود؛ مسئولیت یک تیم کامل را نیز بر عهده داشت.

گاهی تصمیم‌هایش برای بعضی افراد سخت تمام می‌شد. بعضی‌ها با او موافق نبودند و برخی نیز از او انتقاد می‌کردند.

اما مریم آموخته بود که رهبری به این معنا نیست که همه از تو راضی باشند.

رهبری یعنی در زمان فشار نیز اصول خود را فراموش نکنی.

روزی همان دختر کوچکی را دوباره دید که سال‌ها پیش به او گفته بود:

«من می‌خواهم معلم شوم.»

دختر حالا بزرگ شده بود.

کتاب‌هایی در دست داشت.

مریم وقتی او را دید، چشمانش از شادی پر شد.

ـ حالا چه کار می‌کنی؟

دختر لبخند زد و گفت:

ـ معلم هستم.

مریم چند لحظه چیزی نگفت.

فقط دختر را در آغوش گرفت.

چشمانش پر از اشک شد.

دختر گفت:

ـ تو آن روز به حرف من گوش داده بودی.

مریم آهسته گفت:

ـ من فقط حرفت را شنیده بودم؛ این خودت بودی که آن رؤیا را تا پایان رساندی.

آن روز مریم با احساسی عجیب به خانه بازگشت.

جلوی پنجره ایستاد.

کابل همان‌گونه بود.

کوه‌ها همان بودند.

کوچه‌ها همان بودند.

اما مریم دیگر آن دختر سابق نبود.

او چیزهای زیادی دیده بود.

گریه کرده بود.

شکسته بود.

دوباره برخاسته بود.

عاشق شده بود.

از دست داده بود.

درد مردم را شنیده بود.

و سرانجام آموخته بود که بزرگ‌ترین قدرت انسان این نیست که هرگز نشکند؛ بلکه این است که پس از شکستن، دوباره قلب خود را بسازد.

روزی فرید از او پرسید:

ـ تو هنوز همان مریم هستی؟

مریم لبخند زد و گفت:

ـ بله؛ اما خیلی تغییر کرده‌ام.

او به سوی کابل نگاه کرد.

ـ من تغییر کرده‌ام، اما نخستین آرزوی من هنوز همان است.

ـ کدام آرزو؟

مریم آهسته گفت:

ـ این‌که هیچ زن و هیچ دختری احساس نکند که تنهاست.

بیرون، باد می‌وزید.

نسیمی سرد از سوی کوه‌های کابل می‌آمد.

مریم چشمانش را بست.

در قلبش، همان دختر کوچک دوران کودکی دوباره زنده شد؛ همان دختری که روزی پشت پنجره ایستاده بود و از خود پرسیده بود:

«آیا روزی خواهم توانست دنیا را کمی بهتر کنم؟»

اکنون پاسخ این پرسش را یافته بود.

شاید یک انسان نتواند تمام دنیا را تغییر دهد؛ اما اگر به زندگی یک انسان امید بدهد، صدای یک زن را بشنود، رؤیای یک دختر را زنده نگه دارد و برای شکستن قلبی، یک کلمه تسلی‌بخش بگوید، آن‌گاه زندگی آن انسان بی‌معنا نیست.

مریم به آسمان شب نگاه کرد و در دل گفت:

«سفر من هنوز به پایان نرسیده است.»

سپس لبخند زد.

زیرا می‌دانست که بادهای کابل هنوز داستان‌های بسیاری برای گفتن دارند.

و داستان او نیز هنوز به پایان نرسیده است.

استاد گلالی هوتک بارکزی

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: