روایت عباس کوثری از سقوط مزارشریف و روزهای پس از آن
شب همان روزی که مزار سقوط کرد؛ یعنی شب ۱۷/۱۸ اسد ۱۳۷۷، اخبار رادیوی بیبیسی را گوش میدادم. یکی از فرماندهان یکی از تنظیمهای جهادی، در مصاحبه با خبرنگار بیبیسی حرف بیجایی زد و گفت: «نیروهای ما در داخل شهر جابهجا هستند و بهزودی قیام خواهند کرد.»
همان روز طالبان هنگام ورود به شهر تا توانسته بودند، کشته بودند. هر مردی را که تصور میکردند متعلق به قوم هزاره است، هدف قرار میدادند.
نیروهایی که از بامیان آورده شده بودند، یونیفورم پلنگی داشتند. آنها بیسرنوشت در چهارراههای روضه شریف و خیابانهای اطراف گشتوگذار میکردند؛ یا جابهجا کشته شدند و یا دستگیر شده، سپس به قتل رسیدند. عده کمی توانسته بودند از مهلکه جان سالم به در ببرند.
تا زمان مصاحبه آن شخص با بیبیسی، طالبان داخل خانهها نشده بودند. روز بعد از نشر آن مصاحبه، طالبان جستوجوی خانهبهخانه را شروع کردند؛ بهخصوص در محلههایی مانند سیدآباد، حاجتروا، یخنکنده، یکهتوت، کارته زراعت، یولمرب، علیچوپان و…؛ محلههایی که اکثریت ساکنانشان را شیعیان و هزارهها تشکیل میدادند.
طالبان با هر مردی که در این محلات روبهرو میشدند، بدون سؤال میکشتند. زنها جنازه بستگانشان را در داخل حویلیها و بعضی مساجد زیر خاک کردند. البته در این میان، مردانی از اقوام دیگر نیز به اشتباه، به تصور اینکه هزاره هستند، کشته شدند.
در آن زمان ما در گذر سهدکان، که با روضه شریف فاصله چندانی ندارد، زندگی میکردیم. طالبان در حویلی کمال نبیزاده، که یک قسمت دیوارش روبهروی خانه ما قرار داشت، جابهجا شده بودند.
قوماندان آنها ملا ظاهر نام داشت که از قندهار بود و یک پایش هم میلنگید. ملا ظاهر چرسی بود. اتفاقاً چوکیدار منطقه ما هم ـ که از ذکر نامش خودداری میکنم ـ یادم هست که از سالهای خیلی قبل چرس میزد.
سال قبل، همین چوکیدار از دزدی شدن خانه یک خانواده قندهاری که در آن ساحه زندگی میکردند، ممانعت کرده بود. همان شخص قندهاری، نزد ملا ظاهر از چوکیدار اظهار خوشی و امتنان کرده بود. از همینجا بین چوکیدار و ملا ظاهر یک رابطه آشنایی ایجاد میشود.
چوکیدار در گذشته گادیوان بود. حویلی کلانی داشتند که همیشه چندین اسب در پیش آخورها در حال چریدن بودند. در ورودی حویلیشان دالان بزرگی وجود داشت که چیلم چرسشان دائم در آنجا مانده بود. آن عده دوستانشان که اهل چیلمزدن بودند، عصرها آنجا جمع میشدند.
از آنجایی که میگویند چرسی، چرسی خود را در شب تار پیدا میکند، چیلم پیوند دوستی چوکیدار و ملا ظاهر را محکمتر میکند.
احتمالاً چوکیدار از زبان ملا ظاهر چیزهایی شنیده بود. لذا توصیه ما را ـ که از همسایههای قدیمی بودیم ـ نزد ملا ظاهر میکند. به همین خاطر ملا ظاهر از تلاشی خانه ما صرفنظر کرده بود.
چون چوکیدار آمد و ما را اطمینان داد که نگران نباشیم!
واقعیت این است که تا زمانی که چوکیدار نیامده بود، سخت در اضطراب و دلهره قرار داشتیم. انتظار کشیدن برای ملاقات با حضرت عزرائیل طاقتفرسا و جانکاه است!


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰