«پدر، نان آوردی؟»؛ روایت افسران فراموششده
گزارش ویژه | خبرگزاری شانا
توضیح شانا: به دلیل نگرانیهای امنیتی و به درخواست راوی، نام و برخی مشخصات هویتی او در این گزارش تغییر داده شده است. در این گزارش از نام مستعار «احمد» استفاده میشود. این گزارش بر پایه دهها پیام متنی، فایل صوتی و گفتوگوهایی تهیه شده که طی چندین هفته برای خبرگزاری شانا ارسال شده است. هرجا موضوعی امکان راستیآزمایی مستقل نداشته، بهصراحت به راوی نسبت داده شده است.
خورشید هنوز کاملاً بالا نیامده است. مردی از میان بوتههای خشک، راه باریکی را به سمت شهر در پیش میگیرد. مقصدش هرات است؛ شاید امروز کسی برای چند ساعت کارگری صدایش کند. اگر شانس با او یار باشد، میتواند چند قرص نان بخرد و هنگام غروب، دست خالی به محل اقامت خانوادهاش برنگردد.
اما به گفته خودش، بیشتر روزها چنین نمیشود.
او عصرها، خسته و بیدستمزد، همان مسیر را بازمیگردد؛ مسیری که به دشتهای ولسوالی گذره میرسد؛ جایی که میگوید بیش از یک سال است همراه همسر و سه فرزندش، بدون خانه و امکانات اولیه زندگی میکند.
آنچه بیش از هر چیز ذهنش را در مسیر بازگشت مشغول میکند، نه خستگی روزانه، بلکه پرسشی است که میگوید هر بار با دیدن فرزندانش میشنود:
«پدر، نان آوردی؟»
احمد میگوید هر بار با شنیدن این جمله، پاسخی برای گفتن ندارد.
او خود را یکی از افسران پیشین اردوی ملی افغانستان معرفی میکند؛ فردی که پس از سقوط نظام جمهوری، به گفته خودش، به دلیل نگرانیهای امنیتی نتوانسته به کابل یا زادگاهش در پنجشیر بازگردد و اکنون در شرایطی زندگی میکند که آن را «بدترین روزهای عمر» خود توصیف میکند.
ارتباط او با خبرگزاری شانا با یک پیام کوتاه آغاز شد؛ پیامی که نه درخواست پول بود و نه انتظار معجزه.
او تنها نوشته بود که اگر امکان دارد، روایت زندگیاش به گوش دیگران برسد.
در هفتههای بعد، این ارتباط ادامه یافت. تقریباً هر چند روز، پیام تازهای میرسید؛ گاهی چند خط نوشته، گاهی چند دقیقه فایل صوتی و گاهی تنها یک جمله.
مجموع این پیامها، تصویری از زندگی مردی را ترسیم میکرد که میگفت هر روز پیش از طلوع آفتاب برای یافتن کار از محل اقامتش خارج میشود و تا بعدازظهر، در انتظار پیدا شدن کاری ساده، خیابانهای هرات را میگردد.
او در یکی از پیامهای صوتی توضیح میدهد که از هر استادکار یا کارفرمایی که میبیند، تقاضا میکند او را برای کارگری با خود ببرد، اما بیشتر روزها دست خالی بازمیگردد.
به گفته او، وقتی کاری پیدا نمیشود، در راه بازگشت، میوههای ریخته یا خشکشده زیر درختان را جمع میکند تا دستکم چیزی برای خوردن فرزندانش داشته باشد.
در یکی از پیامهایش نوشته است که تا مدتی، توتهای درختان اطراف تنها غذایی بود که خانوادهاش با آن روز را به شب میرساند؛ اما با پایان فصل، همان امکان اندک نیز از بین رفت.
احمد در پیامهایش بارها از محل زندگی خانواده سخن گفته است؛ جایی که آن را گوشهای از دشتهای ولسوالی گذره هرات توصیف میکند.
او مینویسد شبها، کودکانش بدون سقف و امکانات اولیه استراحت میکنند و تنها صداهایی که در تاریکی شب شنیده میشود، صدای حیوانات وحشی است.
در میان دهها پیام متنی و صوتی، یک جمله بارها تکرار میشود؛ جملهای که به نظر میرسد خلاصه وضعیت او باشد:
«زمین سخت است و آسمان بلند.»
او این عبارت را هر بار پس از توضیح تلاشهای بینتیجهاش برای پیدا کردن کار یا تأمین غذا به زبان میآورد؛ گویی دیگر هیچ راهی پیش روی خود نمیبیند.
احمد در پیامهایش تأکید میکند که آنچه بیش از همه او را آزار میدهد، گرسنگی خودش نیست؛ بلکه ناتوانی در پاسخ دادن به نیازهای ابتدایی فرزندانش است.
او میگوید هر بار که کودکانش از او درباره نان میپرسند، احساس میکند از انجام ابتداییترین مسئولیت یک پدر ناتوان مانده است.
این گزارش، روایت همین مرد است؛ روایتی که از نخستین پیام آغاز شد و در هفتههای بعد، با دهها پیام متنی و صوتی ادامه پیدا کرد؛ روایتی که از زندگی یک افسر پیشین ارتش آغاز میشود و به دشتهای هرات میرسد؛ جایی که به گفته او، زندگی خانوادهاش میان گرسنگی، بیسرپناهی و نگرانی از آینده ادامه دارد.
از یونیفورم نظامی تا دشتهای هرات
احمد، نام مستعاری است که خبرگزاری شانا برای حفظ امنیت راوی این گزارش برگزیده است. او در پیامهای متعددی که طی چند هفته ارسال کرده، خود را یکی از افسران پیشین اردوی ملی افغانستان معرفی میکند؛ فردی که میگوید پس از سقوط نظام جمهوری، نه تنها شغل و درآمد خود را از دست داده، بلکه به دلیل نگرانیهای امنیتی، دیگر امکان بازگشت به کابل یا زادگاهش در پنجشیر را نیز ندارد.
او در یکی از نخستین پیامهایش نوشته است که به دلیل همین نگرانیها، حاضر نیست نام یا تصویر واقعیاش بهصورت عمومی منتشر شود. به گفته او، برخی از همکاران سابقش پس از تحولات سیاسی افغانستان کشته یا بازداشت شدهاند و همین موضوع باعث شده است زندگی پنهانی را انتخاب کند.
در یکی از پیامهایش مینویسد که اگر هویتش فاش شود، ممکن است با همان سرنوشتی روبهرو شود که به گفته او، برای تعدادی از همکاران پیشینش رخ داده است. خبرگزاری شانا امکان راستیآزمایی مستقل این ادعا را نداشته، اما به درخواست او از انتشار هرگونه اطلاعات هویتی خودداری کرده است.
اما نگرانیهای امنیتی تنها بخشی از روایت احمد است. بخش دیگر، فروپاشی تدریجی زندگی خانوادگی اوست؛ روایتی که در پیامهای متنی و صوتی، بارها و بارها به آن بازمیگردد.
او میگوید پس از بیکار شدن، خانوادهاش بهتدریج همه داراییهای خود را برای گذران زندگی و درمان دختر خردسالش فروختند.
به گفته احمد، دختر سهسالهاش به بیماری شدید ریوی مبتلا شده بود. او در یکی از پیامهایش مینویسد که برای تهیه هزینه درمان، هر آنچه در خانه داشت فروخت؛ از وسایل زندگی گرفته تا اندک پساندازی که طی سالها جمع کرده بود. با این حال، به گفته او، هزینه درمان از توانش خارج بود.
او روایت میکند که برای تأمین هزینه دارو و مراجعه به پزشک، حتی از نزدیکترین بستگان خود درخواست قرض کرده است؛ درخواستی که به گفته خودش، بیپاسخ مانده است.
احمد مینویسد:
«به یکی از نزدیکانم گفتم اگر روزی توانستم به وطن برگردم، زمینم را در برابر قرض به تو میدهم؛ اما قبول نکرد.»
به گفته او، دخترش پس از ماهها بیماری جان باخت؛ اتفاقی که از آن بهعنوان تلخترین رویداد زندگیاش یاد میکند.
در پیام دیگری نوشته است:
«هم دخترم را از دست دادم، هم تمام وسایل خانهام را و هم قرضدار مردم شدم.»
این تنها فقدانی نیست که احمد از آن سخن میگوید. او در پیام دیگری اشاره میکند که پدر همسرش نیز در روزهای نخست تحولات در پنجشیر کشته شده است. او توضیح میدهد که همسرش به همین دلیل، حاضر نشده آخرین وسیله ارزشمند باقیمانده در خانه، یعنی تلفن همراهش را بفروشد.
احمد در یکی از پیامها نوشته است:
«چند بار خواستم تلفن را بفروشم، اما همسرم گریه کرد و گفت این تنها یادگار پدرم است.»
همین تلفن، بعدها تنها راه ارتباط او با بیرون از دشتهای گذره شد؛ وسیلهای که از طریق آن، دهها پیام و فایل صوتی برای شانا فرستاد؛ پیامهایی که در آنها، از وضعیت خانوادهاش، تلاش روزانه برای یافتن کار و نگرانیهایش سخن میگفت.
پس از مرگ دختر، به گفته احمد، خانواده دیگر توان پرداخت اجاره خانه را نیز نداشت.
او میگوید ناچار شد محل زندگیاش را ترک کند و همراه همسر و سه فرزندش به گوشهای از دشتهای ولسوالی گذره هرات برود؛ جایی که اکنون، به روایت خودش، بیش از یک سال است شب و روز را در آن سپری میکنند.
احمد در یکی از پیامهای صوتی، با لحنی آرام اما آمیخته با خستگی، میگوید:
«اگر امروز بتوانم چند ساعت کار پیدا کنم، همان روز برای ما روز خوبی است؛ اگر نه، دوباره باید دست خالی برگردم.»
او میگوید مسیر میان محل اقامت خانواده تا شهر را تقریباً هر روز پیاده طی میکند؛ مسیری که به گفته خودش، تنها با این امید آغاز میشود که شاید آن روز بتواند چند قرص نان برای خانواده تهیه کند.
اما بسیاری از روزها، امید او پیش از غروب آفتاب پایان مییابد و تنها چیزی که برایش باقی میماند، نگرانی از بازگشت به جایی است که کودکانش در انتظار او هستند.
«پدر، نان آوردی؟»
اگر بخش نخست این روایت، داستان سقوط یک زندگی بود و بخش دوم از دست رفتن خانه، شغل و فرزند را روایت میکرد، بخش سوم روایت تلاش برای زنده ماندن است؛ روزهایی که احمد میگوید مرز میان گرسنگی، شرمندگی و ناامیدی، هر روز کوتاهتر میشد.
او در بیشتر پیامهایش، برنامه روزانه خود را تقریباً به یک شکل توصیف میکند؛ پیش از اذان صبح از محل اقامت خانواده خارج میشود و تا دو یا سه بعدازظهر در هرات به دنبال کارگری میگردد.
در یکی از فایلهای صوتی میگوید هر کارگاهی که میبیند، به استادکاران پیشنهاد میدهد بدون توجه به نوع کار، او را با خود ببرند.
به گفته او، پاسخ بیشتر روزها یکسان است؛ نیازی به نیروی کار ندارند.
او تعریف میکند که پس از ساعتها انتظار، ناچار مسیر بازگشت را در پیش میگیرد؛ مسیری که از نگاه خودش، سختترین بخش روز است.
«از دور که میرسم، بچهها مرا میبینند و صدا میزنند؛ “پدر، نان آوردی؟” همان لحظه آرزو میکنم کاش اصلاً برنگشته بودم تا با این سؤال روبهرو نشوم.»
در روایت احمد، گرسنگی فقط نبود غذا نیست؛ شرمندگی پدری است که نمیتواند ابتداییترین نیاز خانوادهاش را برآورده کند.
او در یکی از پیامهای صوتی با مکثی طولانی میگوید:
«پدر بودنم، برای خودم شرمآور شده است.»
روزهایی که توت، تنها غذای خانواده بود
احمد میگوید مدتی تنها راه زنده ماندن خانواده، میوه درختان اطراف محل اقامتشان بود.
او هر عصر، هنگام بازگشت، از زیر درختان توت، میوههای ریخته یا خشکشده را جمع میکرد و برای کودکانش میبرد.
به گفته او، همان توتها چندین روز غذای اصلی خانواده بود.
اما این راه نیز دوام نیاورد.
در یکی از پیامهایش نوشته است:
«چند روز پیش، دستکم توت پیدا میشد؛ حالا توت هم تمام شده است.»
در فایل صوتی دیگری نیز میگوید:
«نمیدانیم امشب چه بخوریم. وقتی فصل توت تمام شد، دیگر چیزی نماند.»
دستمالی که بهای سه قرص نان شد
در میان دهها پیام و فایل صوتی، شاید یکی از تکاندهندهترین روایتها، ماجرای دستمالی باشد که احمد برای گرفتن سه قرص نان نزد نانوا گرو گذاشت.
او تعریف میکند آن روز نیز مانند روزهای دیگر، هیچ کاری پیدا نکرده بود.
ساعتها در شهر مانده بود، اما دستمزد یا پولی به دست نیاورده بود تا چیزی برای خانواده بخرد.
در نهایت، تنها وسیلهای را که همراه داشت، از گردنش باز کرد و نزد نانوا گذاشت.
در فایل صوتی میگوید:
«دستمالم را گذاشتم و گفتم برادر، این پیش تو باشد؛ فقط سه نان به من بده تا برای زن و بچههایم ببرم.»
او توضیح میدهد که هنگام بازگشت، همان سه قرص نان برایش از هر دارایی دیگری ارزشمندتر بود.
وقتی همسرش از شدت ضعف بیهوش شد
گرسنگی، به گفته احمد، تنها کودکان را درگیر نکرده بود.
او در یکی از پیامهایش نوشته است که همسرش بر اثر ضعف و گرسنگی بیهوش شد و به بیمارستان انتقال یافت.
اما اقامت در بیمارستان نیز دوام نیاورد.
احمد میگوید پزشکان توصیه کرده بودند همسرش بستری بماند، اما او توان پرداخت هزینه درمان و تهیه دارو را نداشت.
به گفته خودش، ناچار شد همسرش را پیش از پایان درمان، از بیمارستان خارج کند و دوباره به محل اقامتشان بازگرداند.
او در یکی از پیامها نوشته است:
«خدا شاهد است داکترها اجازه نمیدادند خانمم را از شفاخانه بیرون کنم، اما پول دارو و درمان نداشتم.»
شبی که از باغ مردم انگور برداشت
در میان تمام پیامهایی که احمد فرستاده، شاید هیچکدام به اندازه این اعتراف، از درگیری درونی او حکایت نکند.
او میگوید در تمام زندگیاش تلاش کرده لقمهای حرام وارد خانه نکند.
اما شبی فرا رسید که به گفته خودش، خانواده چند روز بود جز آب چیزی نخورده بودند.
در همان شب، تصمیمی گرفت که هنوز از یادآوری آن احساس عذاب وجدان میکند.
در پیامش نوشته است:
«خدا شاهد است در تمام عمرم حرام نخوردم؛ اما امشب برای زنده ماندن زن و فرزندانم، از باغ مردم انگور برداشتم.»
او بلافاصله پس از این جمله، از ناراحتی خود مینویسد و میگوید از اینکه ناچار به چنین کاری شده، آرامش ندارد.
به گفته او، حتی تصمیم گرفته بود اگر صاحب باغ را پیدا کند، از او حلالیت بطلبد؛ اما میترسید به دلیل دیوارهای بلند و سیمهای خاردار اطراف باغ، با دردسر دیگری روبهرو شود.
میان گرسنگی و غرور
در بسیاری از پیامها، احمد پیش از آنکه درخواست کمک کند، عذرخواهی میکند.
او بارها نوشته است:
«ببخشید که مزاحم وقت شما شدم.»
و در یکی از فایلهای صوتی میگوید:
«از کمک خواستن خجالت میکشم؛ اما وقتی میبینم زن و فرزندانم در خطرند، غرورم را زیر پا میگذارم.»
در پیام دیگری نیز مینویسد:
«اگر اولادم در خطر نبود، هیچوقت از هیچکس چیزی نمیخواستم.»
همین جمله، شاید بیش از هر توصیف دیگری، وضعیت مردی را نشان میدهد که میگوید روزگاری افسر ارتش بوده و امروز، برای به دست آوردن سه قرص نان، آخرین داشتههایش را گرو میگذارد و با شرمندگی، از دیگران میخواهد فقط صدایش را بشنوند.
باکس زمانی | خط زمانی یک زندگی؛ از یونیفورم نظامی تا دشتهای گذره
پیش از اوت ۲۰۲۱
به گفته «احمد»، او بهعنوان افسر اردوی ملی افغانستان در ساختار نظام جمهوری خدمت میکرد و زندگی خانوادگی نسبتاً باثباتی داشت.
پس از سقوط نظام جمهوری
او میگوید با فروپاشی حکومت پیشین، شغل و منبع درآمدش را از دست داد و به دلیل نگرانیهای امنیتی، دیگر نتوانست به کابل یا زادگاهش در پنجشیر بازگردد.
آغاز آوارگی و بحران معیشت
به روایت احمد، پس از بیکار شدن، خانوادهاش بهتدریج با مشکلات شدید اقتصادی روبهرو شد و برای تأمین هزینههای زندگی، داراییهای خود را یکی پس از دیگری فروخت.
بیماری دختر خردسال
احمد میگوید دختر سهسالهاش به بیماری شدید ریوی مبتلا شد. او برای تأمین هزینه درمان، وسایل خانه را فروخت و از بستگان درخواست قرض کرد، اما به گفته خودش، موفق به تهیه هزینه درمان نشد.
درگذشت دختر
به گفته احمد، دختر خردسالش پس از ماهها بیماری جان باخت؛ رخدادی که او از آن بهعنوان نقطه عطف فروپاشی زندگی خانوادهاش یاد میکند.
از دست رفتن سرپناه
او روایت میکند که پس از مرگ دختر و افزایش مشکلات مالی، دیگر توان پرداخت هزینههای زندگی را نداشت و همراه همسر و سه فرزندش ناچار به ترک محل زندگی شد.
زندگی در دشتهای ولسوالی گذره هرات
احمد میگوید بیش از یک سال است که خانوادهاش بدون سرپناه مناسب، در دشتهای ولسوالی گذره ولایت هرات زندگی میکنند؛ جایی که به گفته او، هر روز برای یافتن کار از آنجا راهی شهر میشود.
تلاش روزانه برای کارگری
به گفته او، هر روز از بامداد تا بعدازظهر در جستوجوی کارگری است و بسیاری از روزها بدون دستمزد و با دست خالی نزد خانواده بازمیگردد.
گرسنگی و بحران بقا
او در پیامهایش از روزهایی سخن میگوید که خانواده برای زنده ماندن از میوههای ریخته زیر درختان تغذیه کردهاند، دستمالش را برای گرفتن سه قرص نان گرو گذاشته و حتی یک شب، برای جلوگیری از گرسنگی خانواده، از باغی انگور برداشته است.
آغاز ارتباط با خبرگزاری شانا
در هفتههای بعد، احمد دهها پیام متنی و فایل صوتی برای خبرگزاری شانا ارسال کرد. او بارها تأکید کرد که بیش از هر چیز، میخواهد روایت زندگیاش شنیده شود و صدایش به گوش هموطنان و افراد نیکوکار برسد.
تدوین این گزارش
این گزارش، حاصل مجموعه پیامهای متنی، فایلهای صوتی و گفتوگوهایی است که احمد طی چندین هفته برای خبرگزاری شانا فرستاده است؛ روایتی از زندگی مردی که میگوید میان نگرانیهای امنیتی، فقر، گرسنگی و آوارگی، همچنان برای زنده نگه داشتن خانوادهاش تلاش میکند.
«اگر چند روز دیگر خبری از من نبود…»
تا اینجای روایت، احمد از گذشته و زندگی امروز خود گفته است؛ از روزهایی که یونیفورم نظامی بر تن داشت تا روزهایی که برای یافتن چند ساعت کارگری، از سپیدهدم تا عصر خیابانهای هرات را قدم میزند. اما در ادامه پیامها، موضوع دیگری پررنگتر میشود؛ فرسودگی روانی مردی که احساس میکند هر راهی را آزموده و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
در هفتههای بعد، فاصله میان پیامهای او کمتر میشود. گاهی تنها یک یا دو روز سکوت میکند و دوباره مینویسد. هر بار، جملهای کوتاه آغازگر پیام است:
«چطور شد؟»
یا:
«هیچ راهی پیدا نشد؟»
پرسشها کوتاهاند، اما ادامه پیامها نشان میدهد که اضطراب او هر روز بیشتر شده است.
در یکی از فایلهای صوتی میگوید:
«خدا شاهد است، از کسی کمک خواستن برایم بسیار سخت است. خجالت میکشم؛ اما چارهای ندارم. وقتی میبینم زن و فرزندانم چیزی برای خوردن ندارند، غرورم را زیر پا میگذارم.»
او در همان پیام توضیح میدهد که ساعتها در شهر میماند، شاید بتواند کاری پیدا کند و با چند قرص نان به نزد خانواده بازگردد، اما بسیاری از روزها دست خالی برمیگردد.
«اگر شما هم نتوانید…»
با گذشت زمان، لحن پیامها نیز تغییر میکند.
احمد که در ابتدا بیشتر از گرسنگی و بیکاری سخن میگفت، کمکم از ناامیدی حرف میزند.
در یکی از فایلهای صوتی میگوید:
«اگر شما هم نتوانید صدای ما را برسانید، شاید چند روز دیگر دیگر نباشیم.»
چند لحظه سکوت میکند و سپس ادامه میدهد:
«از اینکه زن و فرزندانم پیش چشمم از گرسنگی جان بدهند، برایم سختتر است.»
در پیام دیگری نیز میگوید که بارها به پایان دادن زندگی خود فکر کرده است، اما هر بار نگاهش به فرزندانش افتاده و از این تصمیم منصرف شده است.
او میگوید:
«اگر من گناهکار باشم، این بچهها چه گناهی دارند؟»
در بخش دیگری از همان فایل صوتی، جملهای را بر زبان میآورد که شاید بیش از هر چیز، عمق فشار روانی او را نشان دهد:
«انسان اگر زهر بخورد، یک بار میمیرد؛ اما اینکه هر روز ببینی فرزندانت از گرسنگی فریاد میزنند، از مرگ سختتر است.»
روزهایی که فقط آب مینوشیدند
در چند پیام متوالی، احمد از روزهایی سخن میگوید که به گفته خودش، خانوادهاش غذایی برای خوردن نداشت.
او مینویسد:
«چند روز است غیر از آب چیزی نخوردهایم.»
در پیام دیگری نیز میگوید:
«اگر اینترنت این تلفن تمام شود، دیگر توان خرید بسته اینترنت را هم نداریم.»
همین تلفن، تنها راه ارتباط او با دنیای بیرون بود؛ وسیلهای که با آن پیام میفرستاد، فایل صوتی ضبط میکرد و امیدوار بود شاید کسی روایتش را بشنود.
آخرین یادگار
در یکی از گفتوگوها، احمد از تلفن همراهی سخن میگوید که بارها تصمیم گرفته بود آن را بفروشد.
اما به گفته او، همسرش مانع شده است.
او مینویسد:
«همسرم گریه کرد و گفت این تنها یادگار پدرم است.»
به گفته احمد، پدر همسرش در نخستین روزهای تحولات در پنجشیر کشته شده بود و این تلفن، آخرین یادگار او برای خانواده محسوب میشد.
به همین دلیل، با وجود گرسنگی و نیاز شدید، از فروش آن صرفنظر کردند؛ همان تلفنی که بعدتر، تنها وسیله ارسال پیامهای او شد.
درخواستی که تغییر نکرد
با وجود گذشت هفتهها، محتوای درخواست احمد تقریباً هیچگاه تغییر نکرد.
او کمتر از کمک مستقیم سخن میگفت و بیشتر میخواست صدایش شنیده شود.
در یکی از پیامها نوشته است:
«اگر کسی هست که بتواند کمک کند، فقط مشکل مرا برایش بگویید.»
در پیام دیگری نیز مینویسد:
«امید ما بعد از خدا، به هموطنان خیر و دلسوز است.»
خبرگزاری شانا در پاسخ به بخشی از این پیامها، به او توضیح داد که یک رسانه است و نه نهاد امدادرسان و تنها میتواند روایت او را منتشر کند تا شاید به گوش کسانی برسد که امکان یاری رساندن دارند.
با این حال، ارتباط قطع نشد.
احمد همچنان پیام میفرستاد؛ گاهی تنها برای آنکه بپرسد آیا کسی صدایش را شنیده است یا نه.
در یکی از آخرین پیامهایش نوشت:
«بسیار عذر میخواهم که مزاحم شدم؛ فقط خواستم بدانم، آیا راهی پیدا شد؟»
این پرسش، پایان مکاتبات نبود؛ بلکه آغاز پرسشی بزرگتر بود: آیا روایت یک انسان، میتواند تغییری در سرنوشت او ایجاد کند؟
وقتی یک روایت، تصویری از یک بحران میشود
روایت احمد، تنها داستان یک مرد نیست؛ بلکه روایتی است که در بستر تحولات سیاسی، امنیتی و اقتصادی افغانستان پس از اوت ۲۰۲۱ شکل گرفته است. او در پیامهایش بارها تأکید میکند که پیش از این، افسر اردوی ملی افغانستان بوده و اکنون نه تنها شغل خود را از دست داده، بلکه به دلیل نگرانیهای امنیتی، امکان بازگشت به زادگاهش را نیز ندارد.
خبرگزاری شانا امکان راستیآزمایی مستقل همه جزئیات زندگی احمد را نداشته است؛ با این حال، روایت او در زمینهای مطرح میشود که طی سالهای گذشته، موضوع گزارشهای متعدد نهادهای بینالمللی بوده است.
سازمان ملل متحد و گزارشگر ویژه حقوق بشر در امور افغانستان، در گزارشهای مختلف خود از نگرانیها درباره وضعیت شماری از نظامیان و کارکنان پیشین نیروهای دفاعی و امنیتی افغانستان سخن گفتهاند. در این گزارشها، مواردی از بازداشتهای خودسرانه، ناپدید شدن، قتلهای فراقضایی و فشار بر برخی از نظامیان پیشین مستند شده است. طالبان همواره این اتهامها را رد کرده و اعلام کردهاند که فرمان عفو عمومی برای کارکنان حکومت پیشین همچنان پابرجاست.
اما صرفنظر از مباحث امنیتی، واقعیتی دیگر نیز وجود دارد؛ هزاران نفر که با فروپاشی ساختار نیروهای امنیتی، منبع اصلی درآمد خود را از دست دادند و در شرایطی که اقتصاد افغانستان با رکود، بیکاری و افزایش فقر روبهرو بود، برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی با دشواریهای جدی مواجه شدند.
احمد نیز خود را بخشی از همین واقعیت میداند.
او در پیامهایش کمتر از گذشته نظامی خود سخن میگوید و بیشتر از امروز مینویسد؛ از صبحهایی که برای پیدا کردن کار از دشتهای گذره راهی هرات میشود، از عصرهایی که دست خالی بازمیگردد و از شبهایی که به گفته خودش، فرزندانش با شکم گرسنه میخوابند.
در پیامهای او، بیش از آنکه سخن از سیاست باشد، سخن از نان است.
بیش از آنکه درباره جنگ حرف بزند، از شرمندگی یک پدر میگوید.
بیش از آنکه از گذشته خود یاد کند، از آیندهای نگران است که نمیداند برای خانوادهاش چه خواهد شد.
شاید به همین دلیل است که در طول هفتههای ارتباط با شانا، درخواست او نیز تقریباً هیچگاه تغییر نکرد.
او نه از مقام یا نهادی مشخص نام برد و نه مطالبهای سیاسی مطرح کرد.
تنها خواستهاش این بود:
«اگر میتوانید، صدای ما را به هموطنان برسانید.»
این جمله، در پیامهای متعددی با واژههایی متفاوت تکرار شده است؛ گاهی با امید، گاهی با ناامیدی و گاهی با عذرخواهی از اینکه بار دیگر مجبور شده است دست به تلفن ببرد و از وضعیت خانوادهاش بگوید.
این گزارش نیز با همین هدف منتشر میشود؛ نه برای آنکه درباره سرنوشت یک انسان قضاوت کند و نه برای آنکه ادعاهای مطرحشده را فراتر از آنچه در اسناد و پیامهای موجود است تعمیم دهد؛ بلکه برای ثبت روایتی که از خلال دهها پیام متنی و فایل صوتی شکل گرفته و تصویری از رنج انسانی را پیش روی مخاطب میگذارد.
در پس این روایت، پرسشی بزرگتر نیز وجود دارد؛ اینکه پس از سالها جنگ، تغییرات سیاسی و بحران اقتصادی، سرنوشت انسانهایی که همهچیز خود را از دست دادهاند، چگونه رقم میخورد و چه کسی صدای آنان را خواهد شنید؟
چندین هفته از نخستین پیامی که احمد برای خبرگزاری شانا فرستاد، گذشته است.
در این مدت، دهها پیام متنی و فایل صوتی از او دریافت شد؛ روایتهایی از گرسنگی، بیسرپناهی، از دست دادن فرزند، جستوجوی بینتیجه کار و نگرانی دائمی برای آینده خانواده.
در میان همه این پیامها، یک جمله بیش از هر عبارت دیگری تکرار میشود؛ جملهای که شاید خلاصه تمام این روایت باشد:
«پدر، نان آوردی؟»
به گفته احمد، این نخستین پرسشی است که هر بار هنگام بازگشت به محل اقامتشان از زبان فرزندانش میشنود.
پرسشی ساده، اما سنگین؛ پرسشی که پاسخ آن، فقط به سرنوشت یک خانواده گره نخورده، بلکه یادآور واقعیتی است که در گوشههایی از افغانستان، هنوز برای شماری از خانوادهها ادامه دارد.
شانا، این روایت را همانگونه که دریافت کرده و با رعایت اصول حرفهای روزنامهنگاری بازگو کرده است؛ به این امید که هیچ رنج انسانی، تنها به این دلیل که دیده یا شنیده نشده، در سکوت باقی نماند.


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰