انسان؛ نقاشی در بومِ ناآرامِ زندگی

انسان بوم زندگی را انتخاب نمی‌کند، اما می‌تواند با شناخت محدودیت‌ها، پذیرش ناکامی، بهره‌گیری از تجربه و اتکا به عقل و اراده، نقش خود را بر این بوم بیافریند.

از کودکی، شاید یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای بشر این بوده است که زندگی را به آرامش برساند؛ جهانی که در آن درد کمتر باشد، شکست کمتر باشد، نگرانی کمتر باشد و انسان بتواند در گوشه‌ای از این جهان بنشیند و با خیالی آسوده بگوید: «حالا دیگر همه‌چیز خوب است.»

بخش بزرگی از تلاش تمدن بشری نیز در همین مسیر شکل گرفته است. پزشکی برای کاهش درد، خانه برای امنیت، قانون برای کاهش آشوب، فناوری برای آسان‌تر کردن زندگی و اقتصاد برای فراهم کردن رفاه. انسان همیشه کوشیده است بخشی از ناامنی و رنج طبیعت را مهار کند.

اما شاید یک پرسش بنیادی در میان این همه تلاش گم شده باشد:

آیا انسان برای رسیدن به آرامش آفریده شده است، یا آرامش تنها یکی از ابزارهایی است که به او امکان می‌دهد دوباره به زندگی و تلاش بازگردد؟

اگر آرامش را مقصد نهایی بدانیم، باید از خود بپرسیم چرا انسان پس از رسیدن به بسیاری از خواسته‌هایش، باز هم خواسته‌ای تازه پیدا می‌کند؟ چرا پس از ساختن خانه، شهر می‌سازد؛ پس از شهر، تمدن؛ پس از زمین، آسمان را می‌خواهد؛ و پس از پاسخ به یک پرسش، پرسش دیگری می‌آفریند؟

شاید در ساختار انسان چیزی بیش از میل به آسایش وجود دارد: میل به حرکت، کشف، آفرینش و فراتر رفتن.

انسان فقط موجودی نیست که می‌خواهد رنج نکشد؛ موجودی است که می‌خواهد از امکانات محدود خود، چیزی فراتر از وضعیت موجود بسازد.

از همین‌جا مسئلهٔ رواقی‌گری اهمیت پیدا می‌کند.

رواقی‌گری یکی از بزرگ‌ترین تلاش‌های فلسفهٔ باستان برای آموزش انسان در برابر بی‌ثباتی جهان بود. در این مکتب، میان آنچه در اختیار انسان است و آنچه خارج از اختیار اوست، تفاوت گذاشته می‌شود. انسان باید در قلمرو اختیار خود عاقلانه عمل کند و اجازه ندهد حوادث بیرونی آرامش درونی او را نابود کنند.

این نگاه بی‌تردید ارزشمند است. انسان نمی‌تواند همهٔ جهان را کنترل کند. نمی‌تواند بیماری، مرگ، تصمیم دیگران، حوادث طبیعی و بسیاری از اتفاقات آینده را مطابق خواست خود تنظیم کند.

اما شاید بتوان پرسشی دیگر مطرح کرد:

آیا «خارج از اختیار بودن» یک پدیده، به معنای پایان مسئولیت انسان در برابر آن است؟

شاید نه.

انسان ممکن است نتواند یک عامل بیرونی را مستقیماً کنترل کند، اما می‌تواند آن را بشناسد، پیش‌بینی کند، برایش آماده شود و با ابزارهای در اختیار خود، اثر آن را کاهش دهد.

زلزله در اختیار انسان نیست، اما ساختمان مقاوم در برابر زلزله می‌تواند در اختیار او باشد.

بیماری همیشه در اختیار انسان نیست، اما دانش پزشکی می‌تواند دامنهٔ توانایی او را در برابر بیماری گسترش دهد.

فقر یک فرد ممکن است در اختیار او نباشد، اما آموزش، کار، همکاری و تدبیر می‌توانند بخشی از آن شرایط را تغییر دهند.

پس شاید فضیلت انسان فقط در پذیرش مرزهای اختیار نباشد؛ بلکه در شناخت این مرزها و تلاش برای جابه‌جا کردن آن‌ها نیز باشد.

انسان باید بداند چه چیزی را نمی‌تواند کنترل کند، اما نباید به محض دیدن یک محدودیت، آن را مقدس و تغییرناپذیر تصور کند. او می‌تواند با عقل، دانش، تجربه و همکاری، بخشی از آنچه امروز خارج از توان اوست، فردا وارد حوزهٔ اثرگذاری خود کند.

اینجاست که زندگی را می‌توان به یک گردونه تشبیه کرد.

انسان در شرایطی وارد گردونهٔ زندگی می‌شود که خودش انتخاب نکرده است. زمان تولد، خانواده، بسیاری از ویژگی‌های جسمانی، محیط اولیه و بسیاری از حوادث آغازین زندگی در اختیار او نیستند. اما نحوهٔ قرار گرفتن او در این گردونه تا حدی به انتخاب‌های خودش وابسته است.

او می‌تواند شرایط را بسنجد، اطلاعات جمع کند، خطرها را بررسی کند، تصمیم بگیرد و سپس خود را وارد مسیر کند. اما بعد از ورود، گردونه شروع به چرخیدن می‌کند و همه‌چیز مطابق محاسبات او پیش نمی‌رود. ممکن است اطلاعات ناقص بوده باشد. ممکن است شرایط تغییر کرده باشد. ممکن است تصمیم دیگری روی زندگی او اثر بگذارد. ممکن است حادثه‌ای رخ دهد که هیچ‌کس انتظارش را نداشته است.

در نتیجه، ممکن است تصمیمی منطقی گرفته باشیم، تلاش کرده باشیم، اما نتیجهٔ مطلوب حاصل نشده باشد.

این شکست الزاماً نشانهٔ بی‌کفایتی انسان نیست. گاهی انسان دچار اختلاف محاسباتی شده است؛ یعنی بر اساس اطلاعاتی که در اختیار داشته، تصمیمی گرفته که با نتیجهٔ واقعی فاصله پیدا کرده است.

اما همین‌جا شکست می‌تواند به‌جای پایان راه، تبدیل به اطلاعات تازه شود. انسان شکست می‌خورد، متأثر می‌شود، به فکر فرو می‌رود و از خود می‌پرسد:

چه چیزی را ندیدم؟

کجای محاسبه اشتباه بود؟

آیا روش من نادرست بود؟

آیا شرایط تغییر کرده بود؟

اگر دوباره با چنین وضعیتی روبه‌رو شوم، چه چیزی را تغییر خواهم داد؟

اینجاست که سرخوردگی می‌تواند به نیروی رشد تبدیل شود.

انسان اگر هیچ‌گاه از شکست متأثر نشود، شاید انگیزه‌ای برای بازنگری در خود نداشته باشد. همان‌گونه که درد جسمانی به ما هشدار می‌دهد که چیزی نیازمند توجه است، تأثر از ناکامی نیز می‌تواند پیامی باشد که می‌گوید میان خواسته و واقعیت فاصله‌ای ایجاد شده است.

اگر دست انسان بشکند، درد می‌کشد، فریاد می‌زند، دستش را مراقبت می‌کند و برای درمان اقدام می‌کند. اینکه بگوییم «نباید درد داشته باشم»، درمان شکستگی نیست. در مورد ناکامی نیز همین‌طور است.

انسان حق دارد از شکست ناراحت شود. حق دارد حسرت بخورد. حق دارد مدتی دلگیر باشد. این احساسات لزوماً نشانهٔ ضعف نیستند؛ گاهی نشان می‌دهند هدف برای او ارزش داشته است. مشکل زمانی آغاز می‌شود که ناراحتی به یأس تبدیل شود و انسان در همان نقطه بماند.

پس میان تأثر از شکست و درهم‌شکستن در شکست باید تفاوت گذاشت. تأثر می‌تواند آغاز تفکر باشد؛ درهم‌شکستن، پایان حرکت.

از این منظر، نتیجه نیز نه بی‌اهمیت است و نه همه‌چیز.

نتیجه‌گرایی مطلق، انسان را به بردهٔ نتیجه تبدیل می‌کند. اگر تنها معیار ارزش زندگی این باشد که «رسیدم یا نرسیدم»، شکست می‌تواند تمام ارزش انسان را زیر سؤال ببرد. اما بی‌تفاوتی نسبت به نتیجه نیز خطرناک است. اگر انسان بگوید «نتیجه هیچ اهمیتی ندارد»، ممکن است تلاش، برنامه‌ریزی و مسئولیت‌پذیری نیز بی‌معنا شوند.

میان این دو افراط، راه دیگری وجود دارد:

نتیجه را جدی بگیر، اما خودت را فقط با نتیجه ارزیابی نکن.

برای رسیدن به هدف برنامه‌ریزی کن، ریسک را بسنج، تلاش کن و از شکست بیاموز؛ اما بدان که همهٔ عوامل مؤثر بر نتیجه در اختیار تو نیستند. وظیفهٔ انسان فقط رسیدن نیست؛ درست حرکت کردن نیز بخشی از وظیفهٔ اوست.

در اخلاق دینی نیز وقتی گفته می‌شود انسان مأمور به وظیفه است و مسئول مطلق نتیجه نیست، این سخن را نباید به معنای بی‌تفاوتی نسبت به نتیجه فهمید. نیت درست، آغاز کار است؛ نه پایان آن. پشت یک نیت درست، گنجینه‌ای از وظایف نهفته است. اگر نیت من کمک به انسانی باشد، باید شرایط او را بشناسم، راه کمک را پیدا کنم، توان خود را بسنجم، اقدام کنم و اگر روش من نتیجه نداد، روش دیگری بیابم.

پس می‌توان گفت:

نیت جهت را تعیین می‌کند؛ عقل راه را می‌یابد؛ اراده تصمیم می‌گیرد؛ تلاش حرکت می‌کند؛ نتیجه بازخورد می‌دهد و تجربه وظیفهٔ بعدی را اصلاح می‌کند.

در این نگاه، وظیفه یک فرمان خشک و ثابت نیست. شرایط تغییر می‌کند و با تغییر شرایط، تشخیص وظیفه نیز ممکن است تغییر کند. انسان مأمور است در هر لحظه، با نیت درست و شناختی که در اختیار دارد، بهترین عمل ممکن را انتخاب کند. و بعد نتیجه را ببیند، نه برای اینکه خود را به خاطر آن مجازات کند، بلکه برای اینکه دور بعدی را بهتر بازی کند.

شاید همین‌جا بتوان تفاوت میان آرامش و بی‌خیالی را فهمید.

آرامش ارزشمند است، اما شاید هدف نهایی انسان نباشد. آرامش می‌تواند ابزار باشد. انسان در آرامش نیرو می‌گیرد، می‌اندیشد، تصمیم می‌گیرد و دوباره وارد میدان می‌شود.

اگر آرامش به معنای حذف هرگونه درد و ناکامی باشد، شاید حتی بخشی از انگیزهٔ انسان را از او بگیرد. زیرا اگر هر شکست را با لبخندی مصنوعی بی‌اهمیت کنیم، ممکن است موفقیت نیز بخشی از لذت خود را از دست بدهد. اگر نرسیدن هیچ دردی نداشته باشد، رسیدن نیز ممکن است هیچ شور و معنایی نداشته باشد.

بنابراین شاید لازم نباشد از شکست گل لبخند بر لب بگذاریم. گاهی باید شکست را حس کرد. باید فهمید. باید حتی از آن خشمگین شد. اما سپس باید پرسید: حالا چه چیزی می‌توانم از این تجربه بسازم؟

و اینجاست که به تصویر نهایی انسان می‌رسیم.

شاید انسان را بتوان نقاشی دانست که بوم زندگی را انتخاب نکرده، اما از رنگ‌هایی که در اختیارش قرار گرفته، می‌تواند نقشی بیافریند.

او رنگ تولدش را انتخاب نکرده است. بسیاری از خطوط اولیهٔ زندگی را خودش نکشیده است. بعضی لکه‌ها را نمی‌تواند پاک کند. گاهی رنگی ناخواسته روی بوم می‌ریزد. گاهی دست خودش می‌لرزد. گاهی تصویری که در ذهن داشته، با چیزی که روی بوم پدید آمده، متفاوت است.

اما نقاشی هنوز تمام نشده است.

انسان می‌تواند از همان لکه، طرحی تازه بسازد. می‌تواند خطی را اصلاح کند. می‌تواند رنگی تازه بیفزاید. می‌تواند شکست قبلی را به بخشی از زیبایی بعدی تبدیل کند.

و شاید هنر زندگی همین باشد:

نه اینکه بوم را آن‌گونه که می‌خواهیم تحویل بگیریم، بلکه آنچه را در اختیارمان گذاشته‌اند، به زیباترین نقشی که می‌توانیم تبدیل کنیم.

در این نگاه، انسان نه موجودی است که صرفاً برای آسایش به دنیا آمده باشد و نه موجودی که باید برای رنج کشیدن زندگی کند. او موجودی است که برای آفرینش در دل محدودیت‌ها زندگی می‌کند.

آرامش به او فرصت می‌دهد.

درد به او هشدار می‌دهد.

شکست به او اطلاعات می‌دهد.

امید او را دوباره به حرکت درمی‌آورد.

عقل مسیر را می‌سنجد.

اراده انتخاب می‌کند.

و تلاش، نقش را بر بوم می‌نشاند.

شاید در نهایت، زندگی همین باشد:

تا آنجا که می‌توانی با عقل و آگاهی راه را بسنج؛

با تمام توانت تلاش کن؛

از نتیجه بیاموز؛

از شکست فرو نریز؛

و آنجا که حساب و محاسبه دیگر به پایان می‌رسد، با امید قدم بعدی را بردار.

زیرا قرار نیست همه به یک قله برسند.

قرار نیست همه یک نقاشی بکشند.

قرار نیست همه یک رنگ داشته باشند.

اما شاید وظیفهٔ هر انسان این باشد که بوم خود را خالی رها نکند.

و اگر روزی به پشت سر خود نگاه کرد، بتواند بگوید:

این همان نقشی است که از زندگیِ داده‌شده، با تمام محدودیت‌ها و ناکامی‌ها، خودم آفریدم.

شاید ارزش انسان نه در این باشد که گردونه را متوقف کند، بلکه در این باشد که در حال چرخیدن گردونه، هنوز بتواند نقاشی خودش را بکشد.

سعید موسویسعید موسوی

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: