روایتی از جنگ و مسئولیت انسانی |

آمنه؛ نوزادی که از میان مرگ متولد شد

رسول پارسی در روایتی از تجربه کاری خود پس از حمله تروریستی ۱۲ می ۲۰۲۰ به زایشگاه دشت برچی کابل، از جست‌وجوی نوزادی به نام آمنه می‌گوید؛ کودکی که مادرش نازیه را ساعاتی پس از تولد از دست داد، دو مرمی به پایش اصابت کرد و پس از جراحی زنده ماند و سرانجام بهبود یافت.

درباره نویسنده | رسول پارسی عبدی، شناخته‌شده با نام رسول پارسی، نویسنده، نواندیش دینی، استاد پیشین دانشگاه هرات و فعال مدنی افغانستان است. او در حوزه مطالعات دینی و فعالیت‌های اجتماعی و مدنی پیشینه دارد و در سال‌های گذشته، در کنار فعالیت‌های علمی و نویسندگی، در برخی برنامه‌های مرتبط با حمایت از غیرنظامیان نیز مشارکت داشته است.

بر اساس گزارش‌ها، وی در سال‌های ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹ خورشیدی به‌صورت داوطلبانه با شورای حفاظت از غیرنظامیان همکاری کرده و در فعالیت‌های مرتبط با حمایت از کودکان آسیب‌دیده از جنگ نیز تجربه داشته است. پارسی در سال ۲۰۲۳ از سوی طالبان بازداشت و به ۱۶ ماه زندان محکوم شد. او پس از آزادی، در سپتامبر ۲۰۲۵ افغانستان را ترک کرد و در فرانسه اقامت گزید.

روایت پیش‌رو، تجربه‌ای شخصی از حضور او در روند پیگیری وضعیت کودکان قربانی حمله تروریستی به زایشگاه دشت برچی کابل در ۱۲ می ۲۰۲۰ است که از صفحه شخصی او در فیسبوک بازنشر می‌شود.

روایتی از جنگ و مسئولیت انسانی

تاریخ: ۱۲ می ۲۰۲۰
موقعیت: زایشگاه ۱۰۰ بستر برچی، کابل

در سال‌های پایانی جمهوریت، روزهای ما اغلب با صدای انفجارها و حملات انتحاری آغاز می‌شد. در چنین شرایطی، زندگی و کار در کابل معنای دیگری داشت؛ هر لحظه احتمال وقوع فاجعه‌ای تازه وجود داشت و ما ناگزیر بودیم همواره خود را برای مواجهه با پیامدهای آن آماده نگه داریم.

یکی از همان روزها، هنگامی که سرگرم هماهنگی برای اجرای برنامه حفاظت از کودکان در کابل بودیم، خبر حمله به شفاخانه نسایی و ولادی دشت برچی، مانند صاعقه‌ای ما را از جا پراند. تمام برنامه‌ها را به حالت تعلیق درآوردیم و برای بررسی وضعیت کودکان قربانی این حمله، دست به کار شدیم.

یکی از مسئولیت‌های ما در پروژه‌های مرتبط با یونیسف، مستندسازی و گزارش‌دهی درباره وضعیت کودکانی بود که در جریان جنگ و حملات مسلحانه آسیب می‌دیدند. به همین دلیل، پس از هر انفجار، بخشی از فعالیت‌های ما به پیگیری وضعیت قربانیان در محل حادثه و شفاخانه‌ها اختصاص می‌یافت. گاهی در شفاخانه ایمرجنسی کابل بودیم، گاهی در وزیر اکبرخان، صحت طفل آندرا گاندی، ملالی، ابن‌سینا، جمهوریت و شفاخانه‌های دیگر.

بی‌درنگ به سمت دشت برچی حرکت کردم. وقتی به محل رسیدم، با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که حتی یادآوری آن پس از گذشت سال‌ها نیز آسان نیست؛ دود باروت، خون، پوکه‌های مرمی و پیکرهای بی‌جان زنانی که خود آفریننده زندگی بودند.

آمارها از کشته‌شدن ۲۴ نفر و زخمی‌شدن ۱۶ نفر حکایت داشت. حدود ۲۰ نوزاد سالم به مکان‌های امن منتقل شده بودند و از میان مادران این نوزادان، تنها پنج مادر زنده مانده بودند.

از آنجا بی‌درنگ راهی شفاخانه آتاترک شدم. اگر درست به یاد داشته باشم، ۱۸ یا ۱۹ کودک در آنجا بستری شده بودند. ظاهرا یکی از نوزادان هنوز پیدا نشده بود. جست‌وجو را از همان‌جا آغاز کردم و سپس به شفاخانه‌های دیگر، از ایمرجنسی گرفته تا وزیر اکبرخان و صحت طفل، سر زدم.

تمام این مسیر را با دلهره، اضطراب و فشار روانی طی می‌کردم. با این همه، این بخشی از مسئولیت حرفه‌ای ما بود. باید می‌کوشیدیم احساسات خود را مهار کنیم تا بتوانیم وضعیت قربانیان را بررسی کنیم، اطلاعات لازم را به دست آوریم و در صورت امکان، برای نجات جان انسان‌ها و پیگیری وضعیت کودکان اقدام کنیم.

وقتی وارد شفاخانه صحت طفل شدم، بخش پذیرش درست روبه‌روی دروازه قرار داشت. مستقیم به آنجا رفتم، کارت شناسایی‌ام را نشان دادم و بررسی اطلاعات و گفت‌وگو با مسئولان را آغاز کردم. به من گفته شد که کودکان به شفاخانه آتاترک منتقل شده‌اند؛ اما با وجود پیگیری‌های مکرر، نتوانستم هیچ نشانی از نوزاد گمشده پیدا کنم. نه نامی از او داشتم و نه مشخصات و مدرکی که بتواند به شناسایی‌اش کمک کند.

در همین هنگام، صدای گریه و فریاد از اتاق کناری بلند شد. داکتری از اتاق بیرون آمد و خطاب به پزشک جراحی که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود، گفت: «باید مرمی را از پایش بیرون بکشیم؛ دیگر چاره‌ای نیست!»

مسئول بخش عاجل رو به من کرد و گفت احتمالا این همان نوزادی است که دنبالش می‌گردم. موضوع را پیگیری کردیم و پس از بررسی، این احتمال تایید شد.

به سمت اتاق جراحی رفتیم. اتاق کوچکی بود و نوزادی یک‌روزه روی تخت بی‌تابی می‌کرد. وقتی رسیدم، مرمی را از پایش بیرون کشیده بودند؛ اما هیچ نام و نشانی از او وجود نداشت. تنها نوزادی مجروح بود که هویتش در میان آشفتگی آن روز گم شده بود.

با مسئولان پروژه تماس گرفتم و موضوع را با آنان در میان گذاشتم. سپس تصویری از این نوزاد را در فیسبوک منتشر کردم تا شاید کسی او را بشناسد و بتوانیم خانواده‌اش را پیدا کنیم.

نامش آمنه بود. مادرش، نازیه، تنها چند ساعت پس از زایمان، بر اثر اصابت مرمی تروریست‌ها کشته شده بود. دو مرمی به پای آمنه اصابت کرده بود و وضعیت جسمی‌اش چنان وخیم بود که پزشکان درباره زنده‌ماندن او تردید داشتند. با این حال، آمنه پس از جراحی زنده ماند و ادامه روند درمانش در شفاخانه فرانسوی‌ها انجام شد و…

نام پدرش رفیع‌الله بود. بعدها گزارشی درباره او دیدم که فکر می‌کنم از صدای آمریکا منتشر شده بود. آمنه در آن گزارش، سالم و در کنار پدرش دیده می‌شد؛ هرچند هنگام راه‌رفتن، پایش می‌لنگید.

آن روز، در میان آن‌همه دود و خون و مرگ، ما به دنبال نوزادی می‌گشتیم که هنوز حتی فرصت نیافته بود زندگی را تجربه کند؛ اما از نخستین روز تولد، با خشونت، فقدان و رنج روبه‌رو شده بود. او مادری را از دست داده بود که باید نخستین پناهگاه و آشناترین صدای زندگی‌اش می‌بود و…

این تنها یکی از ده‌ها تجربه‌ای بود که در جریان فعالیت‌های مرتبط با حمایت از کودکان در وضعیت جنگی از سر گذراندم؛ تجربه‌هایی تلخ که یادآوری آن‌ها گاهی تا مغز استخوان انسان را می‌سوزاند.

سال‌ها گذشته است؛ اما تصویر آن نوزاد یک‌روزه در اتاق کوچک جراحی و جست‌وجوی بی‌وقفه برای یافتن هویتش، همچنان در ذهنم زنده است.

آمنه زنده ماند؛ اما آن روز، جنگ پیش از آنکه به او فرصت زندگی بدهد، مادرش را از او گرفت و «داغی» بر بدنش گذاشت که تا پایان عمر با او خواهد ماند؛ داغ تروریست‌هایی که امروز بر افغانستان حکومت می‌کنند، دولت‌هایی که با آنان پای میز تعامل می‌نشینند و بخشی از نهادهای بین‌المللی و مدعیان حقوق بشر که از دل همین فاجعه‌ها و رنج‌های انسانی، پروژه‌های چندمیلیون‌دلاری تعریف و اجرا می‌کنند.

ظاهرا تروریسم برای برخی حکومت‌ها مساله‌ای برای مذاکره است و «رنج قربانیان» برای برخی نهادها فرصتی برای تامین بودجه و تداوم پروژه‌ها.

اصول و بنیادهای اخلاقی و حقوق بشری به ما می‌گویند: هزاران آمنه و مادران ازدست‌رفته‌شان و هزاران قربانی دیگر، نه موضوع معامله‌اند و نه ردیفی در جدول هزینه‌های پروژه‌ها.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

هم‌رسانی این خبر: تلگرام واتس‌اپ فیسبوک ایکس