افغانستان؛ بحران رهبری یا بحران حکمرانی؟

آیا مشکل افغانستان کمبود رهبر است یا فقدان اندیشه‌ای برای حکمرانی؟ این یادداشت با مرور یک قرن تحولات سیاسی، استدلال می‌کند که ناکامی در تدوین راهبرد ملی، غلبه رقابت‌های هویتی بر منافع ملی و نبود برنامه‌ای توسعه‌محور، مهم‌ترین مانع شکل‌گیری دولتی باثبات و آینده‌نگر در افغانستان بوده است.

 

افغانستان در یک قرن گذشته تقریباً همه فراز و فرودهای تاریخ سیاسی را تجربه کرده است؛ از تغییر حکومت‌ها، کودتاها و انقلاب‌ها گرفته تا اشغال خارجی، جهاد، جنگ‌های داخلی، جمهوریت و بازگشت دوباره امارت.

در تمام این تحولات، نسل‌های گوناگونی از رهبران سیاسی بر صحنه آمدند و هر یک خود را نماینده واقعی مردم و راه‌حل بحران‌های کشور معرفی کردند. با این همه، پس از گذشت بیش از یک قرن، پرسشی اساسی همچنان بی‌پاسخ مانده است: چرا افغانستان هنوز نتوانسته به دولتی باثبات، توسعه‌گرا و برخوردار از چشم‌اندازی روشن برای آینده دست یابد؟

به نظر می‌رسد بخش عمده‌ای از جریان‌های سیاسی افغانستان، چه در دوران جهاد، چه در سال‌های جمهوریت و چه پس از آن، بیش از آنکه بر پایه یک برنامه ملی برای حکمرانی شکل گرفته باشند، بر محور هویت‌های قومی، زبانی یا مذهبی سازمان یافته‌اند.

در نتیجه، رقابت سیاسی نیز اغلب به رقابت بر سر سهم از قدرت تبدیل شده است، نه رقابت بر سر کیفیت حکمرانی، توسعه اقتصادی و آینده کشور.

دوران بیست‌ساله جمهوریت شاید کم‌نظیرترین فرصت تاریخ معاصر افغانستان بود. حمایت گسترده جامعه جهانی، میلیاردها دلار کمک مالی، حضور نهادهای بین‌المللی، ارتباط با جهان و امکان بازسازی ساختارهای دولتی، ظرفیتی تاریخی برای پایه‌گذاری دولتی مدرن و کارآمد فراهم کرده بود.

با این حال، این فرصت کمتر به تدوین یک راهبرد ملی بلندمدت انجامید؛ راهبردی که بتواند مسیر توسعه افغانستان را در حوزه‌های اقتصاد، صنعت، کشاورزی، مدیریت منابع طبیعی، آموزش، فناوری، سلامت، انرژی و اصلاح ساختار اداری ترسیم کند. در عمل، بخش قابل توجهی از انرژی سیاسی کشور صرف رقابت‌های انتخاباتی، موازنه‌های قدرت، سهم‌خواهی‌های سیاسی و اختلافات هویتی شد. در حالی که بسیاری از کشورهای در حال توسعه، آینده خود را بر پایه تولید، نوآوری، آموزش و فناوری بنا می‌کردند، افغانستان همچنان درگیر حل‌وفصل بحران‌های روزمره باقی ماند.

در عرصه سیاست خارجی نیز افغانستان کمتر توانست دکترینی روشن و پایدار بر پایه منافع ملی تدوین کند. سیاست خارجی کشور غالباً حالتی واکنشی داشت و بیش از آنکه بر ابتکار و راهبرد استوار باشد، تحت تأثیر تحولات منطقه‌ای و بین‌المللی قرار می‌گرفت. پیامد این وضعیت آن بود که افغانستان، به جای ایفای نقشی فعال در معادلات منطقه، بارها به میدان رقابت قدرت‌های خارجی تبدیل شد.

در سیاست داخلی نیز وضعیت چندان متفاوت نبود. بسیاری از مسائل بنیادین کشور، از اصلاح نظام آموزشی و اداری گرفته تا سیاست‌های فرهنگی و اجتماعی، در سایه منازعات هویتی قرار گرفت. حتی موضوعاتی مانند زبان و هویت ملی، که می‌توانستند به عاملی برای همگرایی و انسجام ملی تبدیل شوند، بارها به ابزار رقابت‌های سیاسی بدل شدند.

شاید یکی از تلخ‌ترین واقعیت‌های سیاست معاصر افغانستان، ناتوانی در شکل‌گیری اجماعی پایدار درباره هویت ملی باشد. هویت ملی باید سرمایه مشترک همه شهروندان افغانستان باشد؛ مفهومی فراتر از قوم، زبان و مذهب که احساس تعلق به یک سرزمین و سرنوشت مشترک را تقویت کند. اما هنگامی که این مفهوم نیز به میدان رقابت‌های سیاسی کشیده شد، بخشی از سرمایه اجتماعی کشور آسیب دید و اعتماد ملی بیش از پیش تضعیف شد.

در میان همه اختلافات، شاید تنها روایت مشترکی که بسیاری از رهبران سیاسی بر آن تأکید داشته‌اند، نقش آنان در جهاد علیه اتحاد شوروی بوده است. تردیدی نیست که جهاد بخشی مهم از تاریخ افغانستان است و فداکاری هزاران انسان را نمی‌توان نادیده گرفت.با این حال، تجربه تاریخ نشان داده است که پیروزی در جنگ، هرچند افتخارآمیز، الزاماً به معنای توانایی در ساختن یک دولت موفق نیست. فرماندهی در میدان نبرد و حکمرانی بر یک کشور، دو مهارت کاملاً متفاوت‌اند.

کشوری که از جنگ عبور می‌کند، افزون بر قهرمانان میدان نبرد، به اقتصاددان، برنامه‌ریز، دیپلمات، مدیر، دانشمند، متخصص فناوری و سیاست‌گذار نیز نیاز دارد.

امروز جهان با شتابی بی‌سابقه به سوی اقتصاد دیجیتال، هوش مصنوعی، فناوری‌های نوین، انرژی‌های پاک و رقابت بر سر دانش و نوآوری حرکت می‌کند. در چنین جهانی، کشوری که بخش عمده توان سیاسی خود را صرف منازعات هویتی و سهم‌خواهی کند، ناگزیر از مسیر توسعه جهانی فاصله خواهد گرفت.

افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به رهبرانی نیاز دارد که پیش از آنکه نماینده یک قوم، زبان یا مذهب باشند، نماینده یک برنامه ملی باشند؛ برنامه‌ای که محور آن رشد اقتصادی، عدالت، آموزش باکیفیت، توسعه فناوری، شایسته‌سالاری، حکمرانی پاسخگو، سیاست خارجی متوازن و تأمین منافع ملی باشد.

شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که سیاست افغانستان از رقابت بر سر «چه کسی حکومت کند» به رقابت بر سر «چگونه حکومت کردن» تغییر مسیر دهد؛ زیرا آنچه آینده یک ملت را می‌سازد، بیش از هویت رهبران، کیفیت اندیشه و برنامه آنان برای اداره کشور است.

اکنون این پرسش، بیش از هر زمان دیگری، پیش روی مردم افغانستان قرار دارد:

آیا رهبرانی که در دهه‌های گذشته، با وجود برخورداری از فرصت‌های تاریخی، نتوانستند بر سر هویت ملی، سیاست خارجی، سیاست داخلی و تدوین یک راهبرد جامع برای توسعه کشور به اجماع برسند، خواهند توانست در آینده افغانستان نقشی موفق و تعیین‌کننده ایفا کنند؟

یا آنکه افغانستان برای عبور از بحران‌های مزمن خود، بیش از هر چیز به نسلی تازه از اندیشه، برنامه و رهبری نیاز دارد؟

پاسخ این پرسش را نه شعارها، بلکه عملکردها و آینده افغانستان خواهد نوشت.