تاکسینوشت | نیم ساعت در دل کابل؛ از کوتهسنگی تا سرای شمالی
در کابل، گاهی یک مسیر کوتاه با تاکسی فقط جابهجایی از یک نقطه به نقطه دیگر نیست؛ تجربهای است از گرما، ازدحام، ترافیک، فشار اقتصادی، گفتوگوهای روزمره و روایتهایی که در فضای کوچک یک تاکسی شکل میگیرد.
در میان انبوه جمعیت ایستگاه کوتهسنگی، نزدیک پل، جایی که هر روز به اندازه یک شهر آدم در آن رفتوآمد میکند، ایستادهام. اینجا یکی از همان نقطههایی است که زندگی شهری کابل را میتوان در چند دقیقه تماشا کرد؛ آدمهایی که با عجله از کنار هم میگذرند، موترهایی که راه باز میکنند و صداهایی که از هر طرف بلند میشود.
سرک تقریباً از سیل جمعیت پر است. هیاهوی صداکنندگان مسافر در فضای ایستگاه پیچیده است:
«شار شار… چهارراهی شهید… چهارراهی شهید… قوای مرکز… قوای مرکز…»
صداها چنان درهم آمیخته که گاهی صدا به صدا نمیرسد. هرکس مقصد خود را فریاد میزند و هر مسافر تلاش میکند پیش از آنکه تاکسی پر شود، جایی برای خود پیدا کند.
هوا گرم است. گرمای تابستان با گرد و خاکی که از رفتوآمد موترها بلند میشود، ترکیب شده و نفس کشیدن را دشوار کرده است. به سختی خودم را به یک تاکسی میرسانم.
راننده، مردی میانسال است که سرش را تا نیمه از پنجره بیرون کشیده و با صدای بلند مسافر صدا میزند:
«سرای شمالی میروی؟ هووو… توره میگم، سرای شمالی… هووو… بیه، یک نفر کم است.»
از دور تصور میکنی فقط یک نفر دیگر لازم است تا تاکسی حرکت کند، اما وقتی سوار میشوی، تازه میفهمی هنوز سه نفر کم است تا موتر راه بیفتد. روی «سیت» یا همان صندلی پیشروی تاکسی مینشینم. هنوز لحظاتی نگذشته که راننده دوباره صدا میزند:
«سرای شمالی… سرای شمالی…»
مردی بدون توجه به اینکه من در آنجا نشستهام، خودش را وارد همان صندلی میکند. به شکلی وارد میشود که انگار فضای میان دو نفر اصلاً وجود ندارد. پایش روی پایم قرار میگیرد و بدنش چنان به من فشار میآورد که احساس میکنم خودش، خودش را زیر پای من و من را زیر پای خودش کرده است. اما او بیتوجه به همه چیز، دستمالی را روی سرش میاندازد و طوری رفتار میکند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
کفش تازهرنگشدهام هم از این ماجرا بینصیب نمیماند. کفشی که قرار بود نو و مرتب بماند، حالا به روز اول برگشته است؛ نه به دلیل کهنه شدن، بلکه به دلیل چاپ کفش دیگری که روی آن مانده است. انگار برند کفشم هم در همان چند دقیقه تغییر کرده باشد.
شانهام که پیش از این بر اثر ضربه آسیب دیده بود، زیر فشار بیشتر درد میگیرد؛ اما در فضای یک تاکسی شلوغ، جایی برای اعتراض نیست.
شیشههای موتر پایین است، اما گرما همچنان داخل تاکسی سنگینی میکند. هوا آنقدر گرم است که گویی بخاری روشن باشد. هیچ وسیله سرمایشی وجود ندارد. نه کولری و نه حتی نسیمی که اندکی از گرما کم کند. آفتاب همچنان میتابد؛ چنان شدید که انگار قرار است چند روز بعد به مرخصی برود و برای همین امروز با تمام توان خود میتابد.
عرق روی پیشانی مسافران برق میزند. هرکس در سکوت، گرما و تنگی جا را تحمل میکند.
راننده در حالی که موتر را میان ازدحام حرکت میدهد، آهی میکشد و میگوید:
«تیل قیمت است، به خدا چی قسم پوره کنیم. راهبندی است و هیچ پوره نمیشود.»
حرفش فقط یک گلایه ساده نیست؛ صدای رانندهای است که هر روز در همین خیابانها کار میکند و با افزایش هزینهها، ترافیک و مشکلات زندگی دستوپنجه نرم میکند.
در همین لحظه، ناگهان اتفاقی همه چیز را برای چند ثانیه متوقف میکند. یک پسر بچه حدود ۱۰ ساله، دواندوان از سرک عبور میکند. راننده با دیدن کودک، بریک ناگهانی میگیرد. صدای ترمز بلند میشود و همه مسافران برای لحظهای تکان میخورند. ترس و عصبانیت همزمان در چهره راننده دیده میشود. او با صدای بلند شروع به دشنام دادن میکند:
«اولاد… ای… اینا پدر و مادر ندارن؟»
سرک نه جای مشخصی برای عبور دارد و نه خطی که نشان بدهد محل عبور عابر پیاده کجاست. نه راننده دقیق میداند که باید در کجا توقف کند و نه عابر همیشه راه امنی برای گذشتن پیدا میکند.در چنین وضعیتی، عبور از سرک بیشتر شبیه یک مسابقه است؛ مسابقهای که هر موتر تلاش میکند از دیگری جلو بزند و زودتر به مقصد برسد و هر عابر تلاش میکند پیش از رسیدن موترها، خودش را به آن سوی جاده برساند.
بحث راننده درباره آن کودک ادامه پیدا میکند. او از بیاحتیاطی مردم، وضعیت جادهها و خطرهایی که هر روز در خیابانها دیده میشود، سخن میگوید. اما سخنرانی او کمکم مسیر دیگری پیدا میکند؛ از یک حادثه ساده در خیابان، به روایتهایی درباره تربیت، خانواده و باورهای دینی میرسد.
راننده شروع میکند به نقل داستانی که به گفته خودش مربوط به پیامبر اسلام است:
«روزی رسول خدا از محلی عبور میکرد؛ ناگهان طفلی بیدرنگ و بدون اینکه رسول خدا متوجه شود، پیش روی او پرید و گفت: سلام علیکم.
رسول خدا گفت: و علیک، حرامی.»
او ادامه میدهد: «پدر کودک خبر شد و نزد رسول خدا رفت که چرا بچه مرا اینگونه گفتی. من زن خود را زدم تا اعتراف کند، اما او اعتراف نکرد. رسول خدا گفت: نه، تو او را با مال حرام دادی، به همین خاطر حرامی است.»
در فضای کوچک تاکسی، هرکس به شکلی گوش میدهد. گرما همچنان ادامه دارد، اما حالا موضوع گفتوگو تغییر کرده است. مردی که کنار من نشسته است و هر لحظه احساس میکنم به دلیل تنگی جا و فشار جمعیت بیشتر در حال فشرده شدن است، وارد بحث میشود.
میگوید:
«استاد، من قسم دیگری شنیدم. مولوی دیگری اینطور گفته است.» او ادامه میدهد: «یک روز بچه یکی از اصحاب خیلی شلوغ میکرد و سروصدا داشت. پیامبر گفت: بیشی، حرامی. صحابی به خانه رفت و زن خود را لت کرد. گفت: تو چه کردی؟ پیامبر که دروغ نمیگوید. زد، زد، اما زن گفت کاری نکرده است.
صحابی پیش رسول خدا برگشت و گفت: زنم اعتراف نمیکند. رسول خدا آن وقت به او گفت: یک روز ناوه همسایه افتاده بود، تو او را زیر دیگ آتش کردی و زنت از آن خورده بود؛ به همین سبب بچهات حرامی است.»
روایتها در فضای تاکسی ادامه پیدا میکند. هیچکس وارد بحث جدی درباره درستی یا نادرستی آن نمیشود. هرکس چیزی شنیده، چیزی به خاطر دارد و چیزی را از دیگری نقل میکند. راننده که حالا با اطمینان بیشتری صحبت میکند، میگوید: «نه، من قاری استم. این سند معتبر دارد. من چندین سال قاری بودم. ده سال مدیریت مکتب پیش بردم.»
صدای او همراه با اعتماد به گفتههای خودش است؛ گویی سابقه کاری و مذهبیاش را دلیلی برای درست بودن سخنانش میداند. مرد کنار من هم با تأیید میگوید: «خُب، از شما درست است. سند دارد.»
در آن فضای کوچک، میان گرمای شدید، فشار بدن مسافران، صدای موتور و بوق موترهای اطراف، گفتوگویی شکل گرفته که شاید نمونهای از هزاران گفتوگوی روزمره در تاکسیهای کابل باشد؛ گفتوگوهایی که در آن، مشکلات اقتصادی، خاطرات شخصی، باورها و برداشتهای مردم کنار هم قرار میگیرد.
تاکسی همچنان در مسیر سرای شمالی حرکت میکند. مسیر طولانیتر از چیزی است که تصور میکردم. گرما، ترافیک و تنگی جا هر دقیقه بیشتر احساس میشود.
بعد از حدود نیم ساعت، بالاخره به مقصد میرسم. پس از کلی ریختن عرق، درد گرفتن شانه و خواب رفتن پای چپم در همان فضای محدود، از تاکسی پیاده میشوم.
هوای بیرون شاید چندان تفاوتی با داخل موتر ندارد، اما حداقل دوباره میتوانم آزادانه قدم بردارم. سفر تمام شد؛ اما تصویری که از آن نیم ساعت باقی ماند، فقط یک مسیر از کوتهسنگی تا سرای شمالی نبود.
آن چند کیلومتر، تصویری کوچک از شهری بود که در آن گرمای آفتاب، ازدحام خیابان، فشار اقتصادی، گفتوگوهای مردم و روایتهای روزمره، همه در فضای کوچک یک تاکسی کنار هم نشستهاند.


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰