خوارج و طالبان در آینه نهج‌البلاغه و تحلیل مرتضی مطهری؛

روح خارجی‌گری؛ از «نهروان» تا «قندهار»

سعید موسوی در این تحلیل با تکیه بر نهج‌البلاغه و خوانش مرتضی مطهری، شباهت روحی خوارج و طالبان را بررسی می‌کند. او تأکید دارد این دو پدیده از نظر زمینه تاریخی، مبانی کلامی و ساختار سازمانی یکسان نیستند، اما هر دو نشان می‌دهند چگونه بحران اجتماعی، جمود فکری و تقدس‌بخشی به برداشت شخصی، دین را به ابزار اعمال قدرت تبدیل می‌کند.

در تاریخ اسلام پدیده‌هایی ظهور کرده‌اند که با وجود تفاوت‌های عمیق در زمان، مکان، ساختار سیاسی و مبانی فکری، از نظر روحیه اجتماعی و شیوه مواجهه با جامعه شباهت‌هایی قابل تأمل دارند. مقایسه خوارج صدر اسلام با طالبان معاصر را نیز می‌توان از همین زاویه بررسی کرد.

این مقایسه به معنای یکی دانستن دو پدیده تاریخی نیست؛ زیرا خوارج و طالبان از نظر زمان، زمینه تاریخی، مبانی کلامی، ساختار اجتماعی و تجربه سیاسی تفاوت‌های اساسی دارند. آنچه می‌تواند موضوع مقایسه قرار گیرد، الگویی است که در آن نوعی جمود فکری، ظاهرگرایی دینی، انحصارطلبی و گاه تبدیل شدن باورهای مقدس به ابزار اعمال قدرت، در شرایط بحرانی اجتماعی بازتولید می‌شود.

استاد مرتضی مطهری در تحلیل خود از خوارج، با تکیه بر سخنان حضرت علی در نهج‌البلاغه، بر نکته‌ای اساسی دست می‌گذارد: خطر این جریان‌ها لزوماً از بی‌ایمانی آنان ناشی نمی‌شود، بلکه گاه از دینی بودنِ ظاهری همراه با جهل و جمود سرچشمه می‌گیرد.

از همین رو، «روح خارجی‌گری» را نمی‌توان صرفاً متعلق به یک فرقه تاریخی دانست؛ این روحیه می‌تواند در صورت فراهم شدن شرایط اجتماعی و فکری، در دوره‌های دیگر نیز ظهور کند.

خوارج در میانه قرن نخست هجری و در فضای پرآشوب جنگ صفین و ماجرای حکمیت پدیدار شدند. آنان ابتدا بخشی از سپاه حضرت علی بودند، اما پس از پذیرش حکمیت با شعار «لا حکم إلا لله» در برابر وی ایستادند و سرانجام به جریان شورشی مستقلی تبدیل شدند.

حضرت علی درباره آنان تعابیر تندی به کار برد و در نهج‌البلاغه می‌فرماید: «ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ وَ مَنْ رَمَى بِهِ الشَّیْطَانُ مَرَامِیَهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تِیهَهُ»

این تعبیر نشان می‌دهد که از نگاه ایشان، مشکل خوارج صرفاً یک اختلاف سیاسی نبود؛ بلکه نوعی انحراف در فهم دین بود که آنان را از حقیقت و مصلحت دین دور می‌کرد. در تحلیل مرتضی مطهری نیز یکی از ویژگی‌های مهم خوارج همین بود که عبادت و ظواهر دینی در آنان با سطحی‌نگری و جمود فکری همراه شده بود.

در چنین وضعیتی، انسان ممکن است به دلیل ظاهر مذهبی خود تصور کند که از حقیقت دین دفاع می‌کند، در حالی که در عمل به ابزاری برای تحقق اهداف کسانی تبدیل شود که خود لزوماً همان ایمان و تقدس ظاهری را ندارند. ماجرای صفین و بهره‌گیری معاویه و عمرو عاص از فضای فکری خوارج، نمونه تاریخی مهمی برای فهم این سازوکار است.

طالبان اما در شرایطی کاملاً متفاوت ظهور کردند. این جریان در دهه ۱۹۹۰ میلادی و پس از سال‌ها جنگ و فروپاشی ساختار سیاسی و اجتماعی افغانستان شکل گرفت. افغانستان در آن زمان از جنگ با شوروی، جنگ داخلی میان گروه‌های مجاهدین و فروپاشی بسیاری از نهادهای حکومتی و اجتماعی عبور کرده بود.

طالبان عمدتاً از میان طلاب مدارس دینی در مناطق پشتون‌نشین افغانستان و مناطق مرزی پاکستان رشد کردند و به‌تدریج از یک جریان نظامی به یک سازمان سیاسی و نظامی تبدیل شدند.

طالبان برخلاف خوارج صرفاً یک گروه شورشی و پراکنده باقی نماندند، بلکه توانستند ساختاری منسجم ایجاد کنند و در دو دوره بر افغانستان مسلط شوند؛ نخست از ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱ و سپس از ۲۰۲۱ تاکنون.

با وجود این تفاوت‌های بنیادین، در سطح اجتماعی می‌توان چند شباهت قابل تأمل میان این دو پدیده مشاهده کرد.

نخست، غلبه ظاهرگرایی بر عمق معرفت دینی است. در هر دو مورد، قرائتی سخت‌گیرانه از دین می‌تواند به گونه‌ای عمل کند که ظاهر احکام و نشانه‌های مذهبی بر روح، غایت و مقاصد اخلاقی دین غلبه پیدا کند. در چنین شرایطی دین از یک نظام اخلاقی و معنوی به مجموعه‌ای از قواعد برای تنظیم و کنترل رفتار اجتماعی فروکاسته می‌شود.

دوم، تنگ شدن دایره مشروعیت است. جریان‌های مبتنی بر جمود دینی معمولاً میان «حق» و «باطل» مرزهایی بسیار سخت و سریع ایجاد می‌کنند و مخالف فکری یا سیاسی را نه به عنوان انسانی با قرائتی متفاوت، بلکه به عنوان منحرف، فاسد یا خارج از جامعه مطلوب می‌بینند. این نگاه می‌تواند زمینه تکفیر، طرد اجتماعی و در نهایت خشونت را فراهم کند.

سوم، پیوند میان بحران اجتماعی و رشد جریان‌های افراطی است. خوارج در فضای بحران سیاسی و اجتماعی پس از جنگ صفین رشد کردند؛ طالبان نیز در شرایط فروپاشی سیاسی، جنگ داخلی و بی‌ثباتی گسترده افغانستان قدرت گرفتند.

بحران، جامعه را مستعد پذیرش راه‌حل‌های ساده و مطلق می‌کند؛ به‌ویژه هنگامی که یک جریان مدعی باشد برای تمام مسائل پیچیده، پاسخ‌های قطعی و از پیش تعیین‌شده دارد.

چهارم، مسئله ابزارشدگی سیاسی است. حضرت علی در توصیف خوارج آنان را کسانی می‌داند که شیطان از آنان به عنوان «تیر» استفاده می‌کند. این تعبیر را می‌توان به صورت گسترده‌تر به یک سازوکار سیاسی تعمیم داد: انسان یا گروهی که به دلیل جمود فکری شناخت محدودی از پیچیدگی‌های قدرت دارد، ممکن است با وجود نیت‌های مذهبی، در بازی قدرت دیگران مورد استفاده قرار گیرد.

در مورد طالبان نیز تاریخ معاصر افغانستان نشان داده است که این جریان در مقاطع مختلف در شبکه‌ای پیچیده از رقابت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی قرار داشته و مناسبات قدرت بر مسیر رشد و بقای آن تأثیر گذاشته است.

البته این به معنای فروکاستن طالبان به «ابزار دیگران» نیست؛ بلکه نشان می‌دهد که حتی جریان‌هایی که با انگیزه‌های ایدئولوژیک و دینی عمل می‌کنند، در عرصه سیاست از تأثیر و بهره‌برداری قدرت‌های دیگر مصون نیستند.

با این حال، تفاوت‌های میان خوارج و طالبان آن‌قدر جدی است که هر مقایسه‌ای باید حدود خود را حفظ کند.

خوارج یک جریان فرقه‌ای خاص در قرن نخست هجری بودند که عقاید مشخصی درباره ایمان، کفر، گناه کبیره و مسئله حکمیت داشتند. طالبان اما در بستر فقه حنفی و سنت دیوبندی رشد کردند و ساختاری متفاوت از یک فرقه تاریخی دارند.

از نظر سازمانی نیز تفاوت آشکار است. خوارج مجموعه‌ای از گروه‌های مختلف بودند که در طول زمان شاخه‌های گوناگونی پیدا کردند، در حالی که طالبان یک تشکیلات نظامی و سیاسی نسبتاً منسجم است که تجربه طولانی جنگ و حکومت‌داری دارد.

بستر اجتماعی آنان نیز یکسان نیست. خوارج در جامعه عربی و اسلامی قرن نخست و در فضای گسترش سریع سرزمین‌های اسلامی شکل گرفتند، در حالی که طالبان محصول جامعه‌ای است که تجربه جنگ‌های مدرن، اشغال خارجی، جنگ داخلی، ساختارهای قبیله‌ای و رقابت‌های منطقه‌ای را پشت سر گذاشته است.

از این رو درست‌تر آن است که به جای گفتن «طالبان همان خوارج‌اند»، از مفهوم دیگری سخن بگوییم: ممکن است روحیه‌ای که در یک دوره تاریخی در قالب خوارج ظهور کرده، در دوره‌ای دیگر با نام، ساختار و حتی مبانی متفاوت، در قالبی تازه بازتولید شود.

این تمایز بسیار مهم است. تاریخ دقیقاً تکرار نمی‌شود؛ اما گاهی الگوهای انسانی آن تکرار می‌شوند.

شاید مهم‌ترین درس تحلیل مرتضی مطهری از خوارج همین باشد. خطر جمود دینی تنها در این نیست که گروهی برداشت نادرستی از یک مسئله داشته باشند؛ خطر بزرگ‌تر آن است که انسان چنان به برداشت خود تقدس ببخشد که دیگر امکان گفت‌وگو، بازاندیشی و دیدن حقیقت از زاویه‌ای دیگر را از دست بدهد.

در این مرحله، عبادت می‌تواند با خشونت جمع شود، تقوا با تکفیر همراه گردد و شعارهای مقدس به وسیله‌ای برای حذف دیگری تبدیل شوند.

از این منظر، مسئله فقط خوارج یا طالبان نیست. هر جامعه‌ای که در آن پرسشگری جای خود را به اطاعت مطلق، معرفت جای خود را به شعار و اخلاق جای خود را به ظاهرگرایی بدهد، می‌تواند زمینه پیدایش چنین روحیه‌ای را فراهم کند.

بنابراین، مقایسه تاریخی خوارج و طالبان اگر قرار باشد سودمند باشد، نباید وسیله‌ای برای برچسب‌زنی سیاسی یا یکی دانستن دو جریان متفاوت شود.

ارزش این مقایسه در آن است که به ما نشان دهد چگونه بحران اجتماعی، جمود فکری و تقدس‌گرایی می‌توانند در کنار یکدیگر قرار گیرند و چگونه انسان‌هایی که خود را مدافع حقیقت می‌دانند، گاهی به دلیل فقدان معرفت عمیق به ابزار قدرت‌هایی تبدیل می‌شوند که حتی با آرمان‌های اعلام‌شده آنان هم‌خوان نیستند.

دین هنگامی که با معرفت، اخلاق، عدالت و فهم عمیق همراه باشد، می‌تواند انسان را از اسارت قدرت آزاد کند؛ اما هنگامی که به ظاهر، جمود و انحصار فروکاسته شود، ممکن است خود به وسیله‌ای برای اعمال قدرت بر انسان تبدیل گردد.

شاید همین‌جا بتوان معنای هشدار حضرت علی درباره خوارج را از محدوده یک واقعه تاریخی فراتر برد: مشکل فقط آن گروهی نیست که چهارده قرن پیش در نهروان ایستاد؛ مشکل، هرگاه دوباره پدیدار شود، همان روحیه‌ای است که حقیقت را در انحصار خود می‌بیند و به نام آن، دیگری را حذف می‌کند.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: