نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
روزهایی که آرامآرام از ما ربوده شد
پیشگفتار
بعضی داستانها هرگز به نگارش در نمیآیند، بلکه سالها در سکوت زیسته میشوند. این کتاب، روایت یک دختر تنها نیست؛ روایت دخترانیست که روزگاری با کولهبار مکتب و رؤیاهایی بیکران، از آستانه خانه بیرون میزدند، بیآنکه بدانند روزی بزرگترین آرزویشان، بازگشایی دوباره همان دری خواهد بود که اکنون بر آنها بسته مانده است.
«زنگ آخر» روایت روزهاییست که آرامآرام از ما ربوده شدند؛ روزهایی که خندهها، درسها، دوستیها و آرزوهای ساده، جای خود را به ترس و انتظاری بیپایان دادند.
اما این کتاب تنها از جنگ سخن نمیگوید.
این کتاب، روایت زنانیست که در دل جنگ، در میان محدودیت و سکوت، همچنان رؤیا داشتند؛ زنانی که شاید صدایشان کمتر شنیده شد، اما هرگز از رؤیاپروری دست نکشیدند.
در این صفحات، شاید نام بسیاری از آدمها نیاید، شاید جزئیات بسیاری از زندگیها روایت نشود؛ اما احساسات، واقعیاند. ترس، واقعی بود. انتظار، واقعی بود. دلتنگی، واقعی بود.
و امید، با همه سختیهایش، هنوز زنده است.
این کتاب را برای آن دخترانی مینویسم که روزی در صف مکتب ایستادند، برای فردایشان آرزو کردند، و سپس صدای آخرین زنگ را شنیدند.
شاید برخی درها برای همیشه بسته مانده باشند؛ اما تا زمانی که کسی داستانی را به خاطر میسپارد و صدایی برای بازگوییاش باقی میماند، امید هنوز زنده است.
این، صدای دخترانیست که هنوز در انتظار شنیدهشدناند.
سرزمینی به نام بادغیس
بادغیس، خانه من است. سرزمینی در شمالغرب افغانستان، با کوهها و دشتهای سرسبزش، با گستردهترین جنگلهای پسته جهان، با زمستانهایی سرد و طولانی. شهری که در دامان آن بالیدم، قلعهنو نام دارد؛ شهری دور از پایتخت، دور از چشم جهان، اما سرشار از آدمهایی که هر یک، داستانی برای بازگفتن دارند.
مردمانی از هزاره، تاجیک، پشتون، ازبک و ترکمن، سالهاست در کنار یکدیگر زیست میکنند؛ با سنتهایی مشترک، با فرهنگی که نسلبهنسل دستبهدست گشته است.
اما در همان فرهنگی که اینهمه زیبایی و تاریخ در دل دارد، چیزی نیز هست که کمتر کسی از آن سخن میگوید: اینکه از همان نخستین روز، سرنوشت یک دختر با سرنوشت یک پسر تفاوت دارد. بیآنکه کسی چیزی بر زبان آورد، بیآنکه کسی توضیحی بدهد؛ همه میدانستیم.
من در این سرزمین بالیدم. سرزمینی که با همه زخمهایش دوستش دارم. این کتاب، تلاشیست برای بازگفتن آنچه دیدم؛ نه بهعنوان یک گزارش، نه یک تحلیل، بلکه تنها حقیقتی که با چشمان خود لمسش کردم. حقیقتی که هزاران دختر دیگر، در همین خاک، هنوز هم روزانه تجربهاش میکنند.
صبحهای مکتب
صبحهای زود از خواب برمیخاستیم و آماده میشدیم. لباسهایمان را میپوشیدیم و راهی آموزشگاه زبان انگلیسی میشدیم. کوچهها سرشار از دختران بود؛ دخترانی که هر یک با کولهبار و کتابهایشان بهسوی آموزشگاه و مکتب روان بودند.
کوچهها پاکیزه بودند، گویی تازه شسته شده بودند. هوای صبح نیز دلانگیز بود و همهجا آکنده از آمدوشد دختران.
پس از آموزشگاه، شتابان راهی مکتب میشدیم. معمولاً عجله داشتیم تا پیش از ورود استاد، در صنف باشیم. برایمان اهمیت داشت که وقتی استاد پا به صنف میگذارد، بر جای خود نشسته باشیم.
مکتب ما صبحها برنامه ویژه خود را داشت. بهیاد دارم که ترانه معارف را پخش میکردند. سپس در صف میایستادیم و هر یک که مقالهای آماده کرده بود، درباره موضوعی برای دیگران میخواند.
البته ما، چون معمولاً دیرتر میرسیدیم، بیشتر اوقات تنها میکوشیدیم خود را بهموقع به صنف برسانیم.
صنفها شلوغ بودند؛ آکنده از شاگرد و سرشار از صدا. اما آن شلوغی برایمان عادی و دلنشین بود. دوستان خوبی داشتیم و بیشتر روزهایمان میان درس و شوخی و خنده سپری میشد.
چون زنگ تفریح فرامیرسید، همه به حویلی مکتب روانه میشدیم. در حویلی قدم میزدیم، با یکدیگر گفتوگو میکردیم و از همان دقایق کوتاه، لذت میبردیم.
و چون زنگ پایان تفریح میخورد، دیگر هیچکس میلی به بازگشت نداشت. گاه معلمها ناگزیر میشدند بهزور ما را به درون صنوف بازگردانند.
آن روزها برایمان جز روزهای عادی مکتب نبودند.
هیچیک از ما نمیدانستیم همین روزهای ساده و تکراری، روزی بدل به خاطراتی خواهند شد که دلمان برای بازگشتشان تنگ شود.
آن روزها نمیدانستیم چهاندازه خوشبخت بودیم که بزرگترین دغدغهمان، دیر رسیدن به صنف و پایانیافتن زنگ تفریح بود.
زمانی که آرزوها بزرگ بودند
بهیاد میآورم روزهایی را که با لباسهای سیاه و شالهای سفید راهی مکتب میشدیم. هر یک از آن دختران، در دل همان مکتب کوچک، آرزوهایی بزرگ در سر میپروراند. همه در گیرودار درس خواندن بودیم؛ درگیر امتحانها، نمرهها و آیندهای که گمان میکردیم حتماً از راه خواهد رسید.
گاه استاد از ما میپرسید: «در آینده میخواهید چهکاره شوید؟»
هر یک پاسخی داشتیم. اما آرزویی مشترک میان بیشترمان وجود داشت؛ میخواستیم دانشگاه قبول شویم و رشتهای را بخوانیم که دوستش میداشتیم.
حتی در صنف خودمان برنامه داشتیم. با دوستانم قرار گذاشته بودیم چندان درس بخوانیم که روزی همگی در یک دانشگاه پذیرفته شویم. آن روزها، آینده برایمان چیزی دور، اما دستیافتنی بود؛ چیزی که فقط باید برای رسیدن به آن میکوشیدیم.
شهرمان کوچک بود، اما زندگیمان برای خودمان بزرگ مینمود. دغدغه ما جنگ نبود. دغدغه ما درس بود، امتحان بود، مکتب بود و گاه بازیهایی که پس از مکتب در انتظارمان بودند.
عصرها، دختران همسایه به خانهمان میآمدند و با هم بازی میکردیم. آن روزها بزرگترین نگرانیمان این بود که بازیمان زود پایان نیابد یا فردا برای درس خواندن وقت کم نیاوریم.
آن هنگام، هرگز گمان نمیبردم روزی جنگ دوباره به زندگیمان بازگردد.
گاه بزرگترها از جنگهای گذشته و طالبان سخن میگفتند؛ از روزهایی که برای ما بیشتر به خاطراتی دور میمانست، خاطرات نسلی که پیش از ما زیسته بود. میپنداشتم آن روزها به پایان رسیدهاند.
میپنداشتم ما دیگر قرار نیست بیست سال به عقب بازگردیم و چیزی را تجربه کنیم که نسلهای پیش از ما تجربه کرده بودند.
نمیدانستم بعضی چیزها، هرچند تمامشده به نظر برسند، هنوز جایی در دل تاریکی در انتظار بازگشتناند.
ما آن روزها نمیدانستیم آخرین بار است که با آن لباسهای سیاه و شالهای سفید، با خیالی آسوده راهی مکتب میشویم.
نمیدانستیم روزی فرا میرسد که همین مکتب، همین صنف، همین آرزوهای ساده، برای بسیاری از دختران بدل به خاطرهای دور خواهد شد. ما تنها زندگی میکردیم.
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه هیچیک از ما نمیدانستیم زندگی معمولیای که داشتیم، روزی بدل به چیزی میشود که برای بازگشتنش باید سالها انتظار بکشیم.
روزهای جنگ تا سکوت بعد از طوفان
تا مدتها، جنگ برای من چیزی بود که دربارهاش میشنیدم، نه چیزی که زندگیاش میکردم.
گاه بزرگان از جنگهای سالهای گذشته و از طالبان سخن میگفتند. من گوش میدادم، اما در ذهنم همه آن رخدادها به گذشته تعلق داشت؛ به سالهایی که پیش از ما سپری شده بودند. میپنداشتم آن روزها به پایان رسیدهاند و دیگر قرار نیست نسل ما همان ترسها را از سر بگذراند.
صبحها به مکتب میرفتیم، در صنف مینشستیم، زنگ تفریح در حویلی قدم میزدیم و پس از مکتب به خانه بازمیگشتیم. برای فردا درس میخواندیم و درباره آینده سخن میگفتیم. اما کمکم چیزهایی دگرگون شد.
در آغاز، شاید آنقدرها جدی به نظر نمیرسید. خبرهای جنگ بیشتر شنیده میشد. بزرگان خانواده بیشتر درباره وضعیت شهرها گفتوگو میکردند. گاه سخنانی میشنیدیم که چند لحظه خاموشمان میکرد، اما هنوز باورمان نمیشد که جنگ بتواند به زندگی روزمرهمان راه یابد. سپس صداها نزدیکتر شدند.
دیگر جنگ تنها خبری از جایی دور نبود.
هرچه روزها میگذشت، نگرانیهای بیشتری میدیدیم. لحن سخنها دگرگون شده بود. گاه که خانوادهها با یکدیگر گفتوگو میکردند، ما تنها گوش فرامیدادیم و میکوشیدیم دریابیم چه رخ میدهد.
با اینهمه، همچنان به مکتب میرفتیم. همچنان امتحان داشتیم.
همچنان درباره دانشگاه و رشتهای که دوست میداشتیم سخن میگفتیم.
شاید شگفتآور بنماید، اما انسان حتی در میان ترس میکوشد زندگی عادی خویش را ادامه دهد؛ ما نیز چنین میکردیم. گویی اگر به درس و مکتب و برنامههای روزمرهمان ادامه میدادیم، جنگ نمیتوانست به زندگیمان راه یابد. اما جنگ در انتظار اجازهی ما نبود.
کمکم روزهایی فرا رسید که دیگر نمیشد صدای جنگ را از زندگیمان جدا کرد.
صبحهایی که با خیال مکتب از خانه بیرون میآمدیم، دیگر همچون گذشته نبودند. راه، همان راه بود، اما احساس ما دگرگون شده بود.
من همچنان همان دختر بودم؛ همان دختری که چندی پیش در حویلی مکتب با دوستانش قدم میزد و درباره آینده سخن میگفت.
تنها اکنون، برای نخستین بار، درمییافتم که شاید آینده چیزی نباشد که همواره بتوان برایش برنامهریزی کرد.
جنگ نزدیکتر میشد و ما همچنان نمیدانستیم قرار است چه چیزی را از دست بدهیم.
نزدیک به یک سال بود که اطراف شهرمان ناامن شده بود و طالبان در آن مناطق حضور داشتند. تا آن هنگام، جنگ همچنان چیزی بود که در پیرامون شهر رخ میداد؛ چیزی که تنها خبرش را میشنیدیم، اما هنوز بخشی از زندگی روزمرهمان نشده بود.
به مکتب میرفتیم، درس میخواندیم و میکوشیدیم زندگی همچون گذشته ادامه یابد. اما روزی فرا رسید که دیگر نمیشد جنگ را نادیده گرفت. همان روزی که با صدای شلیک، راهی مکتب میشدیم، دریافتم جنگ بسیار نزدیکتر از آن چیزیست که میپنداشتم.
در آن لحظه نمیدانستم این تنها آغاز روزهاییست که کمکم زندگیمان را دگرگون خواهند کرد. اما احساس میکردم چیزی دیگر همچون گذشته نیست.
شبهایی که نمیشد خوابید
یکی از آن شبها را هنوز بهیاد دارم. در اتاقخواب بودم، با صدایی شبیه به جنگنده که بهدرستی نمیدانستم چیست. باربهبار از خواب میپریدم. آن شب، شمردم؛ چهل و دو بار. هنوز هم بهیادم مانده، عدد دقیقش را فراموش نکردهام.
یعنی چه، که در آن سن باید چنین صحنههایی را تجربه کنیم؟ آن روزها، چون به مکتب یا کورس میرفتیم، صدای انفجار و شلیک را میشنیدیم. تصورش را بکن؛ سر صنف نشستهای، و با صدای شلیک، مشغول درس خواندنی.
روزی، اوضاع چنان وخیم شد که گروهی از طالبان تا نزدیکی مکتب ما پیش آمدند. همه دختران میگریستند. ناگزیر شدیم از جاده پشت مکتب، بهجای مسیر همیشگی، به خانه بازگردیم.
صنف یازدهم بودم. میپنداشتم امسال سال خوبی خواهد بود. اما شبهایش با صدای شلیک و بمب سپری میشد؛ چنانکه با هر صدا از خواب میپریدم و تا بامداد گوش میدادم که آیا صدای بعدی نزدیکتر میشود یا دور میگردد.
صبحها با ترس راهی مکتب میشدم، اما دلم سرشار از امید بود. میپنداشتم این جنگ نیز، همچون جنگهای دیگر، روزی پایان خواهد یافت. باور داشتم پشت این شبهای سیاه، روزهایی روشنتر در انتظارم است.
روزها، با آنکه میترسیدم، همچنان امید داشتم. امید داشتم جنگی در نگیرد و همهچیز دوباره همچون گذشته شود.
میپنداشتم شاید این روزهای هراسناک بگذرند و ما دوباره همان دخترانی شویم که صبحها با لباسهای سیاه و شالهای سفید راهی مکتب میشدند و دربارهی آینده سخن میگفتند؛ و ما همچنان نمیدانستیم قرار است چه چیزی را از دست بدهیم.
با تغییر حکومت، سرنوشت هزاران دختر افغانستان نیز دگرگون شد. من شانزده سال داشتم و در اندیشه کانکور و دانشگاه بودم؛ در پی راهی برای درس خواندن، در جامعهای مردسالار چون افغانستان. اما همان سال، سالی شد که بعدها آن را «سال سیاه زنان افغانستان» نامیدند. مکتبها یکییکی بسته شدند؛ اینبار نه بهسبب جنگ، بلکه برای همیشه.
دیگر صدای زنگ مکتب شنیده نمیشد. دیگر دخترانی با لباس سیاه و شال سفید، صبحها با هزاران امید راهی مکتب نبودند. غمی که فراگرفته بود، تنها غم من نبود؛ غم تمام شهرم بود.
امروز، در گوشههای دورافتادهی کشورم، هزاران دختر بهزور به نکاح مردانی درمیآیند که همسن پدرشاناند. کشورم همچون زندانیست در سکوت. و جهان، در برابر این سکوت، خود نیز خاموش ماند.
آخرین امتحان
شهر ما بادغیس، گویی طالبان در رؤیای «فتح» کشور، شهر ما را برای آغاز برگزیده بودند.
بهیاد میآورم روزی را که جنگ در اوج بود؛ خانوادهام گفتند به مکتب نروم. میگفتند اگر کل شهر را بگیرند، به روستا خواهیم رفت. اما من به اصرار رفتم؛ امتحان تاریخ داشتم.
سر جلسه امتحان، استادمان گفت: «هرچه میخواهید روی برگه بنویسید و بروید. جانتان مهمتر است.»
چون برگه را تحویل دادم، با حسرت از راهروی مکتب میگذشتم. چند تن از دوستانم را دیدم که هنوز سر جلسه امتحان بودند. غمی سراسر وجودم را فراگرفت؛ گویی میدانستم این آخرین بار است که از این راهرو میگذرم. تمام خاطراتم از آن مکتب، در چند ثانیه از برابر چشمانم گذشت.
با دلی ناراحت از مکتب بیرون آمدم و با خانوادهام راهی روستا شدیم؛ خانه عمهام. شب چهارم، چون در خواب بودم، صدای آرام بزرگان را شنیدم: «کل شهرمان را گرفتند.»
فردای آن شب، بازگشتیم خانه خودمان. در راه، آدمهایی را میدیدم که تا آن روز ندیده بودم. شهرم گویی به ویرانه بدل شده بود. بر در و دیوارها جای سوراخ گلوله بود؛ شهرم زخمی شده بود. هوا فرق داشت. آدمها فرق داشتند. همهچیز فرق داشت.
صحنه بازگشت از روستا به شهرمان؛ تقریباً دیوار بسیاری از خانهها سوراخسوراخ شده بود، از جمله در حویلی خانه خودمان. پنجرههای خانهمان نیز شکسته بود. این صحنه، تا ابد در ذهنم خواهد ماند؛ همچون خاطرهای هراسناک و پردرد، که هرگز محو نخواهد شد.
هفته بعد، آمریکا و اسپانیا تصمیم گرفتند کسانی را که در دفترهایشان در افغانستان کار کرده بودند، با هواپیما ببرند. پشت درهای فرودگاه، آدمهایی بودند که تنها میخواستند بروند؛ تنها از افغانستان دور شوند. حتی رئیسجمهورمان نیز کشور را رها کرده و رفته بود.
عمه و مامایم نیز رفتند. آنان خانواده من بودند. پس از رفتنشان، دوباره بهاندازه روز سقوط شهر، غمگین شدم.
شهری که خالیتر میشد
تا چندین ماه، باورش برایم دشوار بود. باورم نمیشد همان شهری که هر روز در کوچههایش قدم میزدیم، همان مکتبی که سرشار از شاگرد بود و همان زندگی سادهای که برایمان عادی بود، دیگر همچون گذشته نباشد.
یکییکی دوستانم رفتند. برخی همراه خانوادههایشان به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. هر بار خبر رفتن یکی را میشنیدم، گویی چیزی از شهرم کاسته میشد. کمکم شهرمان برایم بیگانه شد.
آدمهایی که تا چند ماه پیش هر روز میدیدم، دیگر نبودند. کوچهها همان کوچهها بودند، مکتب همان مکتب بود، اما آدمها کاسته شده بودند. دوستانم یکییکی میرفتند و من، با همهی اینها، همچنان امید داشتم که شاید دوباره همهچیز همچون گذشته شود.
شاید دشوارترین بخش همین بود؛ اینکه جنگ تنها صدای شلیک و انفجار نبود. جنگ، آدمها را نیز از یکدیگر جدا میکرد. برخی را به شهرهای دیگر میفرستاد و برخی را از کشور. و من مانده بودم در شهری که هر روز، اندکی خالیتر میشد.
من در انتظار بودم که شاید دوباره بتوانیم به مکتب بازگردیم. اما نشد. دیگر نشد.
محرومیت از تحصیل
داستان من تنها داستان من نیست. من تنها یکی از میلیونها دختری بودم که آن روز، بیآنکه بدانم، آخرین امتحانم را میدادم.
پس از بستهشدن مکتبها، کتابچههایم هنوز همانجا بودند. کتابهایم نیز. همهچیز بر جای خود بود؛ همان درسها، همان صفحههایی که برای امتحان بعدی باید میخواندیم، همان کتابچههایی که هنوز برخی از صفحههایشان خالی مانده بود. اما چیزی دیگر همچون گذشته نبود.
نمیدانستم باید برای چه امتحانی درس بخوانم. نمیدانستم آیا روزی دوباره به همان صنف بازمیگردم یا نه. آیندهای که تا چند ماه پیش برایش برنامه میریختم، ناگهان مبهم شده بود.
گاه به روزهایی میاندیشیدم که بزرگترین دغدغهام امتحان بود. آن روزها از دشواری درس خواندن گله میکردیم و در انتظار زنگ تفریح بودیم. اما اکنون دلم برای همان روزها تنگ شده بود؛ برای شلوغی صنف، برای دوستانم، و حتی برای روزهایی که با عجله درس میخواندیم.
آن روزها، هرگز نمیپنداشتم روزی فرارسد که دلم برای نشستن در یک صنف درس تنگ شود.
مکتب تعطیل شده بود، اما گویی چیزی در درون ما نیز متوقف شده بود. دفتری که هر روز با امید، در آن درس مینوشتیم، اکنون بسته مانده بود.
و ما همچنان نمیدانستیم این بستهشدن چند روز بهدرازا میکشد، چند ماه یا چند سال.
از ماه سپتامبر ۲۰۲۱، بیش از یک میلیون دختر افغانستان از حق تحصیل محروم شدهاند. در برخی ولایتها، حتی دختران بالای ده سال نیز دیگر اجازهی رفتن به مکتب را ندارند. افغانستان امروز یکی از معدود جاهای جهان است که در آن، دختر بودن بهتنهایی کافیست تا انسان را از حق آموزش محروم سازد. برخی نهادهای بینالمللی این وضعیت را «آپارتاید جنسیتی» نامیدهاند؛ تبعیضی نظاممند، نه یک محدودیت موقت.
اگر این وضعیت ادامه یابد، تا سال ۲۰۳۰ بیش از چهار میلیون دختر افغان هرگز فرصت آموزش نخواهند یافت. چهار میلیون دختر، با چهار میلیون رؤیای نیمهتمام.
و این محرومیت، تنها به صنف درس ختم نمیشود. هرچه دختری بیشتر از مکتب دور بماند، احتمال آنکه به ازدواجی اجباری کشیده شود، فزونی مییابد. مکتب تنها جایی برای یادگیری نبود؛ سپری بود، امیدی بود، راهی بهسوی آیندهای که خود انتخابش میکردیم.
این تنها داستان افغانستان نیست. در گوشههای دیگر خاورمیانه نیز، هرچند به شکلها و شدتهایی متفاوت، زنان با محدودیتهایی مشابه دستوپنجه نرم میکنند؛ از دسترسی نابرابر به آموزش، تا صداهایی که شنیده نمیشوند. اما آنچه در افغانستان میگذرد، بهسبب شدت و گستردگیاش، نمونهایست که جهان نمیتواند و نباید نادیده بگیرد.
قسمت دوم شامل فصلهای «انتظار» تا پایان کتاب و شعر پایانی، بهزودی منتشر میشود.
درباره نویسنده
نرگس، نویسنده این کتاب، دختری از بادغیس افغانستان است. او دوران کودکی و نوجوانیاش را در شهر قلعهنو گذراند و درست در سالهای اوج آرزوهایش برای ورود به دانشگاه بود که با سقوط حکومت پیشین افغانستان، مسیر زندگیاش برای همیشه تغییر کرد.
پس از بستهشدن دروازههای مکتب به روی دختران افغانستان، نرگس راهی ایران شد تا تحصیلش را ادامه دهد و اکنون دانشجوی رشته معماری است. او در کنار درس، بهصورت آنلاین به دختران افغانستان ریاضی، فیزیک و انگلیسی تدریس میکند؛ تلاشی کوچک برای روشن نگهداشتن چراغ امیدی که رژیم طالبان خواسته آن را خاموش کند.
«زنگ آخر» نخستین روایت مکتوب نرگس از تجربه زیسته خودش و هزاران دختر همنسلش در افغانستان است؛ روایتی که او آن را نه برای شهرت، بلکه برای شنیدهشدن صدای خاموششده میلیونها دختر نوشته است.
به دلیل نگرانیهای امنیتی و برای حفظ امنیت نویسنده و خانوادهاش، نام کامل و مشخصات هویتی او در این انتشار درج نمیشود.
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید