نماز؛ از اطاعت تا عشق

سعید موسوی مدلی هشت‌مرحله‌ای طراحی می‌کند: تکلیف، اطاعت، استمرار، انس، آگاهی، انتخاب، محبت و قرب. او می‌گوید کسی که هنوز شوقی به نماز ندارد نباید فکر کند نمازش بی‌ارزش است؛ برعکس، همان ایستادنِ تکراری و مطیعانه است که می‌تواند به‌مرور به عشق واقعی تبدیل شود، چون عشق رقیب اطاعت نیست، ثمره‌ آن است.

گاهی وقتی درباره نماز سخن گفته می‌شود، کسانی با نگاهی ساده به ظاهر آن می‌گویند: «آخر این چه عبادتی است؟ چند دقیقه می‌ایستی، خم می‌شوی، سجده می‌کنی و دوباره می‌ایستی. حتی بعضی‌ها نماز را به شوخی می‌گیرند و می‌گویند انسان از صبح تا شب هزاران کار مهم دارد، آن‌وقت باید بایستد و چند حرکت تکراری انجام دهد و خیال کند با خدا ارتباط برقرار کرده است.»

این نگاه، نماز را فقط از روی ظاهر حرکاتش قضاوت می‌کند؛ درست مانند کسی که یک تمرین ورزشی را فقط از حرکت دست و پای ورزشکار بفهمد و بگوید: «این شخص فقط دارد بدنش را تکان می‌دهد.» در حالی که معنای تمرین، در خود حرکت ظاهری خلاصه نمی‌شود؛ آن حرکت وسیله‌ای برای ساختن چیزی در انسان است.

شاید نماز نیز پیش از آنکه یک تجربه عاشقانه باشد، یک تمرین اطاعت باشد.

انسان از کودکی یاد می‌گیرد بسیاری از خواسته‌هایش را خودش تعیین کند. می‌خوابد وقتی خسته است، غذا می‌خورد وقتی گرسنه است، بیرون می‌رود وقتی میل دارد و کاری را انجام می‌دهد که خودش انتخاب کرده است. اما زندگی انسان فقط بر اساس میل لحظه‌ای او ساخته نمی‌شود. آموزش، قانون، مسئولیت، خانواده و بسیاری از امور دیگر به انسان می‌آموزند که گاهی باید کاری را انجام دهد، نه به این دلیل که در همان لحظه دوست دارد، بلکه چون آن کار را لازم و درست می‌داند.

نماز نیز در نخستین مرحله چنین ساختاری دارد.

اذان که گفته می‌شود، انسان منتظر نمی‌ماند تا ناگهان حال عرفانی پیدا کند. وضو می‌گیرد و می‌ایستد؛ حتی اگر خسته باشد، ذهنش مشغول باشد یا در آن لحظه شوق چندانی نداشته باشد. چرا؟ چون نماز در اصل یک تکلیف است.

این نکته بسیار مهم است: اگر انسان در هنگام نماز عشق و شور درونی نداشته باشد، نباید تصور کرد که اصل نماز بی‌معنا شده است. زیرا در این مرحله، او یک چیز اساسی را تمرین می‌کند: اطاعت از فرمانی که فراتر از میل لحظه‌ای اوست.

نماز می‌تواند انسان را تمرین دهد که همیشه خودش را مرکز عالم نداند؛ اینکه هر خواسته‌ای که در درون او پدید آمد، الزاماً نباید فرمانده رفتار او باشد.

اما شاید سؤال مهم‌تری مطرح شود: چرا باید این اطاعت هر روز تکرار شود؟

پاسخ را می‌توان در زندگی عادی انسان نیز دید.

کودکی را تصور کنیم که تازه وارد مدرسه شده است. صبح زود پدر و مادر او را بیدار می‌کنند و به مدرسه می‌فرستند. کودک شاید هیچ علاقه‌ای به بیدار شدن نداشته باشد و رفتن به مدرسه را فقط یک اجبار بداند. او در ابتدا نمی‌داند چرا باید ساعت مشخصی از خواب بیدار شود، چرا باید سر کلاس بنشیند و چرا باید تکلیف انجام دهد.

اما این اجبار ادامه پیدا می‌کند.

روزها و سال‌ها می‌گذرد. کودک با محیط مدرسه انس می‌گیرد، توانایی پیدا می‌کند، چیزهایی می‌آموزد و کم‌کم لذت فهمیدن را تجربه می‌کند. ممکن است در سال‌های بالاتر، همان کودکی که روزی با اکراه به مدرسه می‌رفت، خودش کتاب بخواند، دنبال علم برود و حتی برای یادگیری چیزی که به آن علاقه دارد، نیازی به اجبار پدر و مادر نداشته باشد.

در اینجا چیزی که ابتدا اجبار بیرونی بود، به‌تدریج می‌تواند به انتخاب درونی تبدیل شود.

این مثال را نمی‌توان با نماز از همه جهات یکی دانست؛ فقط یک فرایند تربیتی را روشن می‌کند: استمرار یک رفتار الزامی می‌تواند زمینه تغییر درونی انسان را فراهم کند.

نماز نیز می‌تواند چنین مسیری داشته باشد.

انسان ابتدا نماز می‌خواند چون باید بخواند. سپس با استمرار، با نماز انس می‌گیرد. چیزی که در آغاز فقط وظیفه بوده، کم‌کم برایش آشنا می‌شود. ممکن است بعدها حضور قلب پیدا کند، معنای کلمات را بفهمد، در نماز آرامش بیابد و حتی به جایی برسد که نبودن نماز در زندگی‌اش برای او احساس کمبود ایجاد کند.

اینجا نماز از مرحله وظیفه به مرحله دیگری وارد شده است.

اطاعت، به انس تبدیل شده و انس می‌تواند زمینه محبت را فراهم کند.

بنابراین ارتباط انسان با خدا لزوماً از عشق آغاز نمی‌شود. ممکن است از اطاعت آغاز شود و در بستر اطاعت به عشق برسد.

شاید بتوان این مسیر را چنین ترسیم کرد:

تکلیف ← اطاعت ← استمرار ← انس ← آگاهی ← انتخاب ← محبت ← قرب

در این نگاه، عشق رقیب اطاعت نیست؛ می‌تواند ثمره آن باشد.

این مسئله همچنین تفاوت مهمی میان «اطاعت» و «اخلاص» ایجاد می‌کند. اخلاص به نیت و کیفیت درونی انسان مربوط است، اما اطاعت به اجرای فرمان. ممکن است انسانی نماز واجب را انجام دهد و هنوز آن حضور قلب و عشق عمیقی را که آرزو دارد پیدا نکرده باشد. این مسئله اصل اطاعت او را نفی نمی‌کند.

او موظف بوده است نماز بخواند و نماز خوانده است. اگر در کنار آن، اخلاص، حضور قلب، عشق و معرفت نیز پیدا شود، چه بهتر؛ اما این‌ها را نباید با اصل تکلیف یکی دانست.

از همین جا می‌توان به کسانی پاسخ داد که نماز را به‌خاطر ظاهر تکراری آن مسخره می‌کنند یا اهمیتش را ناچیز می‌شمارند. اینکه نماز از مجموعه‌ای از قیام، رکوع، سجده و اذکار تشکیل شده، به‌خودی‌خود دلیل بی‌معنا بودن آن نیست. بسیاری از نظام‌های تربیتی انسان نیز از تکرار رفتارهای ظاهراً ساده ساخته می‌شوند.

ورزشکار بارها یک حرکت را تکرار می‌کند تا بدنش تغییر کند. نوازنده بارها یک نت و یک حرکت را تمرین می‌کند تا مهارت در وجودش شکل بگیرد. کودک بارها نوشتن یک حرف را تمرین می‌کند تا سرانجام نوشتن برایش طبیعی شود.

هیچ‌کس نمی‌گوید چون حرکت تکراری است، پس بی‌معناست. پس چرا در مورد نماز باید چنین قضاوتی کنیم؟

اگر نماز را فقط به‌عنوان چند حرکت فیزیکی ببینیم، البته ممکن است تکراری و حتی عجیب به نظر برسد. اما اگر آن را تمرین مستمر اطاعت بدانیم، معنای دیگری پیدا می‌کند. انسان هر روز در زمان مشخصی از خواست‌های معمول خود فاصله می‌گیرد، وضو می‌گیرد، رو به قبله می‌ایستد و فرمانی را اجرا می‌کند که خودش زمان و شکل آن را تعیین نکرده است.

در حقیقت، یکی از اهداف مهم این تمرین می‌تواند این باشد که انسان بفهمد بندگی خدا فقط زمانی نیست که انسان حال بندگی دارد.

گاهی باید بندگی کرد تا حال بندگی در انسان شکل بگیرد. این همان نکته‌ای است که در بسیاری از تربیت‌ها نیز وجود دارد: ابتدا رفتار ساخته می‌شود و سپس رفتار می‌تواند درون انسان را تغییر دهد.

از این منظر، نماز فقط برای انسانی نیست که از قبل عاشق خدا شده است. اتفاقاً نماز می‌تواند برای انسانی باشد که هنوز در آغاز راه است؛ انسانی که شاید هنوز شوق چندانی ندارد، اما حاضر است فرمان را اجرا کند.

او می‌ایستد. روز بعد دوباره می‌ایستد. و روز بعد نیز.

شاید در ابتدا فقط تکلیف باشد؛ اما همین استمرار می‌تواند آرام‌آرام چیزی را در او تغییر دهد.

یک روز ممکن است دیگر نماز فقط «چیزی که باید انجام دهد» نباشد؛ بلکه «چیزی شود که می‌خواهد انجام دهد». و اینجا تفاوت بزرگی رخ داده است. اطاعت به انتخاب تبدیل شده است.

در مرحله نخست، انسان می‌گوید:

«نماز می‌خوانم چون خدا گفته است.»

در مرحله‌ای دیگر ممکن است بگوید:

«نماز می‌خوانم چون می‌خواهم به خدا نزدیک شوم.»

و در مرحله‌ای عمیق‌تر:

«نماز می‌خوانم چون بودن با خدا را دوست دارم.»

پس شاید کسانی که نماز را فقط از بیرون نگاه می‌کنند و می‌گویند «چند حرکت تکراری چه اهمیتی دارد؟» در واقع مهم‌ترین بخش آن را ندیده‌اند. اهمیت نماز ممکن است نه در خودِ حرکت دست و پا، بلکه در انسانی باشد که این حرکات در طول زمان می‌سازند.

نماز، در آغاز، انسان را به ایستادن وامی‌دارد؛ اما ممکن است در پایان، انسان را به خواستنِ ایستادن برساند.

در آغاز، فرمان است. بعد، عادت می‌شود. سپس انس. بعد، انتخاب. و اگر این مسیر به کمال برسد، ممکن است به محبت و عبادت عاشقانه تبدیل شود.

از این رو، نماز را نمی‌توان صرفاً یک رابطه عاشقانه از پیش موجود میان انسان و خدا دانست. نماز می‌تواند راهی برای ساختن آن رابطه نیز باشد.

شاید زیباترین تعبیر برای این معنا این باشد:

نماز لزوماً از عشق آغاز نمی‌شود؛ نماز می‌تواند انسان را به عشق برساند.

و در نهایت، شاید مسئله اصلی نماز همین باشد: انسان ابتدا به فرمان خدا می‌ایستد، تا روزی برسد که دیگر فقط به فرمان او نایستد، بلکه از عمق وجود خود بخواهد در برابر او بایستد.

آن روز، اطاعت دیگر فقط یک وظیفه نیست؛ به عبادت تبدیل شده است. و عبادت، اگر از مرز وظیفه عبور کند، می‌تواند به عشق برسد.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
سعید موسوی
سعید موسوی پژوهشگر، نویسنده

سعید موسوی نویسنده و پژوهشگر مستقل در حوزه‌های فلسفه، جامعه، فرهنگ، زبان و دین است. او با نگاهی تحلیلی و میان‌رشته‌ای، مسائل بنیادین انسان‌شناسی و اخلاق را از دریچه فلسفه،…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده