کابلِ دل‌شکسته

«کابلِ دل‌شکسته» داستان سه خانواده همسایه است که سال‌ها در کنار یکدیگر با دوستی و همدلی زندگی می‌کنند؛ اما شایعه، تعصب و سخنان تفرقه‌افکنانه میان آنان شکاف ایجاد می‌کند. حادثه‌ای تلخ، پرده از بی‌معنایی این جدایی برمی‌دارد و سه خانواده را دوباره کنار هم می‌آورد تا دریابند انسانیت، پیش از هر نام و قومیتی، پیوند مشترک آنان است.

کابل آن زمستان، سردتر از همیشه بود. بر قله‌های بلند شهر برف نشسته بود و باد سرد در کوچه‌های قدیمی می‌پیچید؛ چنان‌که گویی از دردهای کهنه مردم پرس‌وجو می‌کرد.

در یکی از کوچه‌های قدیمی کابل، سه خانه کنار هم قرار داشت.

در خانه نخست، رحمان زندگی می‌کرد؛ مردی ساده و زحمت‌کش از قوم پشتون. در خانه دوم، فرهاد ساکن بود؛ معلمی تاجیک که دل‌بسته کتاب و دانستن بود. در خانه سوم، کاظم زندگی می‌کرد؛ مردی هزاره که دکان کوچکی برای فروش کتاب داشت.

هر سه سال‌ها همسایه بودند.

کودکان‌شان با هم بازی می‌کردند. مریم، دختر رحمان، با لیلا، دختر فرهاد، به مکتب می‌رفت. سهراب، پسر کاظم، نیز با حمید، پسر رحمان، فوتبال بازی می‌کرد.

مردم این کوچه قومیت یکدیگر را می‌دانستند، اما میان دل‌های‌شان دیواری نبود.

اگر در خانه رحمان نان پخته می‌شد، سهمی از آن به خانه فرهاد و کاظم نیز می‌رسید. اگر یکی از کودکان کاظم بیمار می‌شد، رحمان تا نیمه‌های شب کنارش می‌نشست. اگر در خانه فرهاد جشن و شادی برپا بود، دروازه همه خانه‌های کوچه به روی یکدیگر باز می‌شد.

رحمان همیشه می‌گفت:

«ما همه مردم همین کوچه‌ایم.»

فرهاد لبخند می‌زد و می‌گفت:

«کودکان ما از ما عاقل‌ترند؛ آن‌ها به‌جای قومیت، دوستی را می‌شناسند.»

کاظم هم می‌گفت:

«اگر کودکان ما یک‌جا بخندند، کابل هم روزی خواهد خندید.»

آن‌ها نمی‌دانستند که آزمون دوستی‌شان نزدیک شده است.

یک روز مردی بیگانه وارد کوچه شد. نامش سیف بود. بسیار سخن می‌گفت و عادت داشت حرف‌هایش را آهسته و پنهانی در گوش مردم بریزد.

نخست نزد رحمان رفت.

گفت:

«رحمان، تو خیلی ساده‌ای. به هر کسی اعتماد نکن.»

رحمان به او نگاه کرد.

«چرا؟»

سیف آهسته گفت:

«بعضی مردم خیر تو را نمی‌خواهند. باید مردم خودت را از دیگران جدا نگه داری.»

رحمان خندید.

«همسایه من، همسایه من است. قومش چه اهمیتی دارد؟»

سیف چیزی نگفت؛ اما سخنانش را در دل مردم جا گذاشت.

سپس نزد فرهاد رفت.

«تو معلمی. باید بدانی که هر کسی شایسته دوستی نیست.»

فرهاد پاسخ داد:

«اگر قلب انسان را نشناسیم، فقط بر اساس نام و قومیت چگونه درباره‌اش قضاوت کنیم؟»

سیف لبخندی زد.

«زمان همه‌چیز را برایت روشن خواهد کرد.»

بعد نزد کاظم رفت و گفت:

«مراقب خانواده‌ات باش. مردم تغییر کرده‌اند.»

کاظم پاسخ داد:

«مردم زمانی تغییر می‌کنند که ما اعتماد کردن به یکدیگر را متوقف کنیم.»

سیف رفت، اما سخنانش ماند.

تعصب یک‌باره متولد نمی‌شود. نخست شک کوچکی است؛ سپس شایعه‌ای، بعد سخنی نادرست و سرانجام، انسان به‌جای خودِ انسان، قومیت او را می‌بیند.

کم‌کم سلام‌ها در کوچه کمتر شد. گفت‌وگوها کوتاه‌تر شد و دروازه‌ها زودتر بسته می‌شدند.

کودکان نیز تغییر را حس کردند.

یک روز حمید از پدرش پرسید:

«پدر، چرا دیگران به من می‌گویند با سهراب بازی نکنم؟»

رحمان حیران شد.

«چه کسی به تو گفته؟»

حمید گفت:

«مردم می‌گویند او از قوم ما نیست.»

رحمان ساکت ماند.

در خانه دیگر، لیلا از پدرش پرسید:

«پدر، چرا مریم دیگر به خانه ما نمی‌آید؟»

فرهاد به چشمان دخترش نگاه کرد؛ اما پاسخی نداشت.

شبی سهراب کنار مادرش نشسته بود. چشمانش پر از اشک بود.

مادرش پرسید:

«پسرم، چه شده؟»

سهراب گفت:

«مادر، من نمی‌خواهم با حمید دعوا کنم.»

مادر پرسید:

«چه کسی به تو گفته با او دعوا کنی؟»

سهراب پاسخ داد:

«مردم.»

مادرش نفس عمیقی کشید و گفت:

«پسرم، هر حرفی که مردم می‌زنند، حقیقت نیست.»

سهراب پرسید:

«پس حقیقت چیست؟»

مادر دست بر سر او کشید و گفت:

«حقیقت این است که اگر انسانی گرسنه بود، به او نان بده؛ اگر گریه می‌کرد، دلداری‌اش بده؛ اگر افتاده بود، دستش را بگیر. از او نپرس که از کدام قوم است.»

سهراب آرام پرسید:

«پس انسان اول است؟»

مادر لبخند زد؛ اما چشمانش پر از اشک شد.

«بله، پسرم. انسان اول است.»

چند هفته بعد، بر سر موضوع کوچکی میان رحمان و فرهاد درگیری به وجود آمد.

موضوع، نوبت آب بود؛ اما شک‌هایی که در دل مردم ریشه دوانده بود، مسئله‌ای کوچک را به نزاعی بزرگ تبدیل کرد.

فرهاد با خشم گفت:

«تو همیشه فکر می‌کنی حق فقط از آنِ توست.»

رحمان نیز عصبانی شد.

«من چنین چیزی نگفته‌ام!»

چند نفر دورشان جمع شدند.

یکی نام قومیت را به میان آورد. دیگری در پاسخ سخنی گفت و خیلی زود، موضوع آب از یاد رفت.

کاظم به میان آمد و فریاد زد:

«بس کنید! این فقط مسئله آب است. قومیت را وارد آن نکنید.»

اما آن شب، صدای خشم از صدای عقل بلندتر بود.

فضای کوچه تغییر کرده بود. فریادها از پشت دیوارها شنیده می‌شد، دروازه‌ها بسته می‌شدند و کودکان از ترس به آغوش مادران‌شان پناه می‌بردند.

مریم در خانه نشسته بود و به پدرش گفت:

«پدر، چرا ما با کاکای فرهاد دعوا می‌کنیم؟»

رحمان پاسخی نداشت.

فقط گفت:

«به خانه برو، دخترم.»

مریم هنوز نمی‌دانست چرا مردمی که دیروز به یکدیگر نان می‌دادند، امروز در برابر یکدیگر ایستاده‌اند.

ناگهان دیوار خانه قدیمی لرزید.

صدایی مهیب در کوچه پیچید و دیوار فرو ریخت.

مریم زیر خاک و سنگ ماند.

رحمان با تمام توان فریاد زد:

«مریــــــــم!»

با دست‌های خودش خاک را کنار می‌زد.

«دخترم! صدا بزن!»

اما پاسخی نبود.

رحمان روی زمین نشست و با صدایی لرزان گفت:

«یا الله، فرزندم را از من نگیر.»

فرهاد با شنیدن سر و صدا از خانه بیرون آمد. وقتی فهمید مریم زیر آوار مانده است، بی‌درنگ دوید.

رحمان به او نگاه کرد.

هر دو چند لحظه ساکت ماندند.

تمام سخنان تلخ، تمام شک‌ها و تمام نام‌های قومی، برای لحظه‌ای از میان رفت.

فرهاد گفت:

«رحمان، من در کنارت هستم.»

رحمان با تعجب نگاهش کرد.

فرهاد دوباره گفت:

«این فقط دختر تو نیست… این دختر همه ماست.»

کاظم نیز رسید.

هر سه در میان گل و خاک زانو زدند. دست‌های‌شان زخمی شد و لباس‌های‌شان از خاک پوشید؛ اما هیچ‌کدام دست از تلاش نکشیدند.

فرهاد با گریه گفت:

«زودتر پیدایش کنید!»

کاظم گفت:

«مریم باید زنده باشد.»

رحمان فقط یک جمله را تکرار می‌کرد:

«دخترم… دخترم…»

ناگهان صدای ضعیفی از زیر خاک شنیده شد:

«پدر…»

رحمان فریاد زد:

«مریم!»

هر سه مرد گریستند.

چند دقیقه بعد، مریم را از زیر آوار بیرون کشیدند.

ضعیف بود؛ اما زنده بود.

رحمان دخترش را در آغوش گرفت.

فرهاد چند قدم آن‌سوتر ایستاده بود.

رحمان به او نگاه کرد. شرم در چشمانش موج می‌زد. سپس جلو رفت، دست فرهاد را گرفت و گفت:

«برادر… ما چه کرده بودیم؟»

فرهاد نیز گریه کرد.

«ما دشمن یکدیگر نبودیم، رحمان. ما فقط بیش از حد به حرف دیگران گوش داده بودیم.»

کاظم نزدیک شد و گفت:

«ما قربانی تعصب شدیم.»

رحمان به کودکان نگاه کرد و گفت:

«ما به کودکان خود چه می‌دهیم؟»

فرهاد پاسخ داد:

«اگر نفرت بدهیم، آن‌ها هم نفرت را یاد خواهند گرفت.»

کاظم گفت:

«و اگر محبت بدهیم، شاید به دست ما یک کوچه تازه ساخته شود.»

صبح روز بعد، سه خانواده دور هم جمع شدند.

رحمان گفت:

«من پشتون هستم و به آن افتخار می‌کنم؛ اما این به من اجازه نمی‌دهد انسانی از قوم دیگر را کمتر از خود بدانم.»

فرهاد گفت:

«من تاجیک هستم؛ اما انسانیت من پیش از هر نام دیگری است.»

کاظم گفت:

«من هزاره هستم؛ اما قلب من با قلب هیچ انسان دیگری تفاوتی ندارد.»

آن‌ها رو به کودکان کردند.

رحمان گفت:

«درباره کسی فقط بر اساس حرف مردم قضاوت نکنید. نخست او را بشناسید.»

فرهاد گفت:

«قومیت‌ها را بشناسید، اما از آن‌ها برای نفرت استفاده نکنید.»

کاظم گفت:

«و اگر کسی به شما گفت فلانی دشمن توست، نخست از خود بپرسید: چرا؟»

کودکان ساکت بودند.

سپس سهراب جلو آمد و دست حمید را گرفت.

«بیا، فوتبال بازی کنیم.»

حمید لبخند زد.

«بیا.»

لیلا نیز نزد مریم رفت.

آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند.

پس از مدت‌ها، صدای خنده کودکان دوباره در کوچه پیچید.

سیف از کوچه رفت؛ اما سخنان او درسی بزرگ برای مردم به جا گذاشته بود.

آن‌ها فهمیدند که برای نفرت، همیشه به دلیل بزرگی نیاز نیست.

یک شایعه کافی است.

یک سخن دروغ کافی است.

یک توهین قومی کافی است.

اما برای ایستادن در برابر آن نیز شاید یک چیز کافی باشد:

انسانیت.

سال‌ها گذشت.

مریم بزرگ شد.

لیلا معلم شد.

سهراب داکتر شد.

حمید نویسنده شد.

روزی حمید داستان همان کوچه را نوشت.

در صفحه نخست کتاب نوشت:

«این داستان، داستان سه قوم نیست؛ داستان سه خانه و یک انسانیت است.»

وقتی رحمان کتاب را خواند، چشمانش پر از اشک شد.

فرهاد پرسید:

«چرا گریه می‌کنی؟»

رحمان لبخند زد و گفت:

«چون یک روز فراموش کرده بودیم که یک انسان، برادر انسان دیگری است.»

کاظم آرام گفت:

«و کودکان ما چیزی را یاد گرفتند که ما خیلی دیر آموختیم.»

از بیرون، صدای خنده کودکان می‌آمد.

کابل هنوز زخمی بود.

هنوز مشکلات بسیاری وجود داشت.

اما در آن کوچه کوچک، نسلی تازه در حال بزرگ شدن بود؛ نسلی که برای شناختن یک انسان، نخست از او درباره قومیتش نمی‌پرسید.

آن‌ها فقط می‌گفتند:

«بیا، دوست من باش.»

و در آن کوچه کوچک کابل، که روزی فریادهای نفرت را شنیده بود، بار دیگر صدای خنده کودکان پیچید.

تعصب از خاک نفرت می‌روید؛ اما انسانیت با آب محبت جان می‌گیرد.

کابل آن روز واقعاً آباد خواهد شد که انسان‌ها یکدیگر را نه با نام‌ها، بلکه با دل‌های‌شان بشناسند.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید:

نویسنده مطلب
زړګی ویسا صافی
زړګی ویسا صافی خبرنگار و نویسنده

ویسا صافی، نویسنده و فعال حوزه ادبیات و روایت‌های اجتماعی است که در نوشته‌های خود به موضوعاتی چون انسانیت، همبستگی اجتماعی، تعصب، رنج‌های انسانی و پیوندهای میان افراد می‌پردازد. او…

ادامه بیوگرافی و مطالب نویسنده