نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
غروب، آرامآرام بر روستا گسترده میشد.
آخرین پرتوهای خورشید از فراز قلههای کوه، مانند آخرین سلامِ مسافری خسته، بر بامهای روستا پخش شدند و سپس ناپدید گشتند.
در میان روستا، چنار کهنسالی ایستاده بود. تنهاش ترکخورده و شاخههایش از زمستانهای بسیار خسته شده بودند، اما هنوز هم هر بهار برگهای سبز تازهای میرویاند.
مردم میگفتند این چنار از بیشتر مردم روستا پیرتر است.
اما در میان مردم روستا، زنی زندگی میکرد که حتی از چنار هم پیرتر شده بود.
مردم او را فقط با یک نام میشناختند:
«مادر احمد.»
او حتی نام خودش را هم فراموش کرده بود.
از روزی که احمد رفته بود، دیگر کسی او را به نام خودش صدا نمیزد؛ همه او را با نام پسرش میشناختند:
و برای او همین نام کافی بود.
هر غروب، درِ خانهاش را باز میگذاشت.
همسایهها به او میگفتند:
– مادر، چرا در را نمیبندی؟ زمستان است، هوا سرد است.
او میگفت:
– اگر احمد بیاید و در بسته باشد چه؟ اگر دیر برسد چه؟ پسرم میداند که مادرش منتظر اوست.
این جمله را با چنان اطمینانی میگفت، انگار احمد حتماً فردا صبح میرسد.
اما فردا میآمد.
و احمد نمیآمد.
روز دیگری میآمد.
و او باز هم نمیآمد.
سپس یک ماه گذشت.
بعد یک سال.
بعد سالها.
اما مادر هنوز منتظر بود.
احمد پسر معمولی روستا نبود.
از کودکی دامنه کوهها را میگشت.
زیر همان چنار با دیگر کودکان بازی میکرد.
وقتی خسته میشد، نزد مادرش میرفت و میگفت:
– مادر، وقتی بزرگ شدم، چه میشوم؟
مادر لبخند میزد و میگفت:
– هرچه شدی، فقط آدم خوبی باش.
– اگر سرباز شدم؟
چشمان مادر با ترس به او نگاه کرد.
– نه، پسرم.
– چرا؟
– چون مادر تو قلب دارد.
احمد خندید.
– من سربازی میشوم که کسی را نکشد.
مادر سرش را روی سر او گذاشت.
– پسرم، اگر دنیا حرف تو را بشنود، جنگ تمام میشود.
احمد بزرگ شد.
برای ادامه تحصیل به شهر رفت.
مادر هر صبح، پیش از آنکه احمد از خواب بیدار شود، برمیخاست، برایش نان میپخت و لباسهایش را آماده میکرد.
یک روز، هنگام رفتن، احمد جلوی در ایستاد و به مادرش گفت:
– مادر، اگر من بروم، تو خیلی تنها میشوی؟
مادر خندید.
– مادری که پسر داشته باشد، هیچوقت تنها نیست.
احمد رفت.
مادر مدت زیادی کنار در ایستاد؛ تا زمانی که حتی سایه پسرش هم ناپدید شد.
آهسته گفت:
– خدا همراهت باشد، پسرم.
این آخرین دعای عادیای بود که از زبانش بیرون آمد.
پس از آن، هر دعایش با گریه همراه شد.
جنگ شدت گرفت.
در شهر انفجارهایی رخ داد.
راهها بسته شدند.
مردم از خانههایشان گریختند.
احمد نیز میخواست از شهر خارج شود.
به مادرش تلفن کرد:
– مادر، دارم میآیم.
– پسرم، زود بیا.
– فردا صبح پیشت هستم.
– قول؟
– قول.
مادر آن شب نخوابید.
اتاق پسرش را تمیز کرد.
بالش قدیمی او را تکاند.
لباسهای دوران کودکی احمد را از صندوق بیرون آورد.
دو روز پیش، نان مورد علاقه احمد را پخته بود. نان را در پارچهای پیچید.
و کنار در نشست.
منتظر ماند.
غروب شد.
احمد نیامد.
شب شد.
صبح شد.
هرگاه ماشینی جلوی در میایستاد، مادر از جا بلند میشد:
– احمد!
اما هر بار مردی غریبه بود.
سه روز بعد، مردی آمد.
او دوست احمد بود.
مادر به محض دیدنش، به سویش دوید:
– پسرم! احمد کجاست؟
مرد چشمهایش را پایین انداخت.
مادر فهمید.
دست مرد را گرفت.
– به من بگو.
مرد چیزی نگفت.
مادر فریاد زد:
– احمد کجاست؟!
مرد با صدایی شکسته گفت:
– مادر…
همین یک کلمه کافی بود.
مادر وسط در ایستاد.
دستهایش لرزید.
– نه…
مرد سرش را پایین انداخت.
– احمد…
– نه!
و روی زمین افتاد.
آن روز همه مردم روستا آمدند.
اما مادر هیچکس را نمیدید.
فقط یک جمله را تکرار میکرد:
– او به من گفته بود فردا میآید.
زنی دستش را گرفته بود.
مادر به او گفت:
– دروغ نگفته بود، نه؟
زن گریه میکرد.
مادر دوباره گفت:
– او پسر من بود. به مادرش دروغ نمیگفت.
هیچکس نمیتوانست پاسخ بدهد.
جنازه احمد را آوردند.
تابوت را جلوی خانه گذاشتند.
مادر آرامآرام به سوی آن رفت.
مردم خواستند مانعش شوند.
اما او گفت:
– کنار بروید.
دستش را بر سر تابوت گذاشت.
– پسرم…
سکوت بود.
– تو که گفتی فردا میآیم.
اشکهایش جاری شد.
– من برایت نان پخته بودم.
دستش را روی تابوت پسرش کشید.
– نان هنوز گرم بود، پسرم…
سپس صورتش را روی تابوت گذاشت.
– چرا به مادرت نگفتی که خیلی دیر میآیی؟
هیچکس از میان مردم نتوانست اشکهایش را پنهان کند.
احمد را در همان روستا به خاک سپردند.
مادر مدت زیادی کنار قبر نشست.
مردم رفتند.
اما مادر نرفت.
مردی به او گفت:
– مادر، شب میشود.
او گفت:
– برو.
– اما تو اینجا تنها میمانی.
مادر به قبر نگاه کرد.
– من تنها نیستم.
از آن روز، زندگی مادر تغییر کرد.
دیگر حرف نمیزد.
اما هر صبح به قبر احمد میرفت.
خاک قبر را با دست لمس میکرد و میگفت:
– پسرم، امروز هم برایت دعا کردم.
یک روز، نزدیک قبر، نهال کوچکی کاشت.
کودکی از او پرسید:
– مادربزرگ، چرا این را میکاری؟
مادر گفت:
– چون پسرم به دنبال سایه بود.
– حالا؟
– حالا کودکان دیگری زیر سایه او خواهند نشست.
سالها گذشت.
جنگ هنوز ادامه داشت.
مردم کشور را ترک میکردند.
روستاها خالی میشدند.
اما مادر احمد همچنان کنار قبر پسرش ماند.
یک روز مدرسه روستا تعطیل شد.
کودکان بدون درس ماندند.
مادر به کودکان نگاه کرد.
– چرا به مدرسه نمیروید؟
کودکی گفت:
– مدرسهای وجود ندارد.
مادر به سوی قبر احمد نگاه کرد.
سپس گفت:
– پس بیایید.
– کجا؟
– به خانه من.
از همان روز، خانه او تبدیل به مدرسه شد.
صبحها کودکان میآمدند.
مادر حروف فارسی را به آنان میآموخت:
الف.
ب.
پ.
کودکان حروف را مینوشتند.
و مادر پنهانی گریه میکرد.
آنها فکر میکردند مادربزرگ خوشحال است.
اما او در هر خنده کوچک کودکان، کودکی احمد را جستوجو میکرد.
وقتی کودکی میخندید، احمد را میدید.
وقتی کودکی میدوید، احمد را میدید.
وقتی کودکی میگفت «مادر»، قلبش تکهتکه میشد.
زیرا احمد نیز در کودکی همینگونه میگفت:
«مادر!»
یک روز کودکی کتابش را جلوی او گذاشت.
– مادربزرگ، نوشتهام را ببین.
مادر کتاب را گرفت.
در صفحه نخست نوشته شده بود:
«وطن»
مادر ناگهان ساکت شد.
چشمانش از اشک پر شد.
کودک پرسید:
– مادربزرگ، اشتباه نوشتهام؟
مادر سرش را تکان داد.
– نه، پسرم…
اشکی روی کتاب افتاد.
– خیلی درست نوشتهای.
– پس چرا گریه میکنی؟
مادر کتاب را به سینهاش فشرد.
– چون در «وطن»ی که تو نوشتهای، تمام زندگی پسرم نهفته است.
آن شب مادر صندوق قدیمی احمد را باز کرد.
در صندوق، عکسی از پسرش، چند کتاب قدیمی و نامهای قرار داشت.
نامه را برداشت.
دستهایش میلرزید.
دوباره نامه را خواند:
«مادر! اگر برنگشتم، به جای من برای وطن گریه نکن؛ وطن را زنده نگه دار.»
مادر بسیار گریه کرد.
به عکس نگاه کرد.
– تو میدانستی بعد از تو چگونه زندگی خواهم کرد؟
عکس را به سینهاش چسباند.
– میدانستی مادرت هر شب در را باز خواهد گذاشت؟
صورتش را با دستهایش پوشاند.
– میدانستی درِ اتاقت را من هرگز نخواهم بست؟
سپس با صدایی شکسته گفت:
– پسرم، من وطن را زنده نگه داشتم…
لحظهای سکوت کرد و گفت:
– اما وطن تو را به من برنگرداند.
زمستان آمد.
زمستان سختی بود.
برف زیادی بارید.
مادر بیمار شد.
کودکان دور او جمع شدند.
پسری که بسیار شبیه احمد بود و حالا بزرگ شده بود، دست او را گرفت.
– مادربزرگ، تو را به بیمارستان ببریم؟
مادر آرام سرش را تکان داد.
– نه.
– من فردا به مدرسه میآیم.
پسر گریه کرد.
– مادربزرگ، فردا میآیی؟
مادر لبخند زد.
– بله.
اما خودش میدانست شاید فردا را نبیند.
آن شب، در خانه را باز گذاشت.
عکس احمد را کنار خود گذاشت.
و آرام گفت:
– پسرم، امروز من به سوی تو میآیم.
بیرون، برف میبارید.
چنار در باد میلرزید.
مادر چشمانش را بست.
آرام گفت:
گویی از جایی بسیار دور صدایی آمد:
– پسرم، آمدی؟
این آخرین لبخند او بود.
و سپس سکوت فرا رسید.
صبح، کودکان در زدند.
در باز بود.
مادر دیگر نبود.
به جای او، عکس احمد قرار داشت.
و در کنارش تکهای کاغذ.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«کودکانم، اگر من نبودم، مدرسه را تعطیل نکنید.
اگر برف زیاد شد، آتش روشن کنید.
اگر تاریک شد، چراغی روشن کنید.
اگر کسی به شما گفت وطن تمام شده است، باور نکنید.
وطن زمانی میمیرد که فرزندانش امید را از دست بدهند.
قلمهایتان را زمین نگذارید.
زبان فارسی را فراموش نکنید.
خاک خود را فراموش نکنید.
و اگر روزی احمدِ مرا به یاد آوردید، کنار قبرش گریه نکنید؛ فقط کودکی را بنشانید تا کتاب بخواند. این بزرگترین فاتحه برای پسر من خواهد بود.»
کودکان ساکت بودند.
کودکی با گریه گفت:
– مادربزرگ رفت.
کودک دیگری به تخته مدرسه نگاه کرد.
با گچ سفید نوشت:
سپس زیر آن نوشت:
«مادر»
– مادربزرگ به من گفته بود که باید وطن را زنده نگه داریم.
سالها بعد، آن مدرسه کوچک به مدرسهای بزرگ تبدیل شد.
چنار هنوز ایستاده بود.
قبر احمد هنوز بر فراز همان تپه قرار داشت و هر سال، در نخستین روز بهار، کودکان به قبر او میرفتند.
گل میگذاشتند.
اما گریه نمیکردند.
سخن مادر را به یاد داشتند:
«کنار قبرش گریه نکنید؛ کودکی را بنشانید تا کتاب بخواند.»
در مدرسه روستا، هر صبح صدای کودکان بلند میشد.
حروف فارسی خوانده میشد.
شعرهای وطن خوانده میشد.
و برگهای چنار در موجهای باد چنان میجنبیدند که گویی پیرزنی از جایی بسیار دور برای کودکانش دعا میکند.
و اگر کسی هنگام غروب به قبر احمد نزدیک میشد، شاید میتوانست در صدای باد جملهای بسیار آرام بشنود:
«مادر… من وطن را زنده دیدم.»
و شاید به همین دلیل بود که آن مادری که پسرش را از دست داده بود، تمام عشق خود را در وجود یک ملت پراکنده کرد.
زیرا بعضی مادران فقط برای پسران خود گریه نمیکنند؛
بعضی مادران قلبی به وسعت یک وطن دارند.
و بعضی پسران فقط در قبرها باقی نمیمانند؛
آنها در کتابها، در زبان، در خاک، در کودکان و در دعای مادر زنده میمانند.
قبر احمد هنوز آنجاست.
چنار هنوز سبز است.
مدرسه هنوز باز است.
و در آغاز هر صبح، هنگامی که کودکی کتابش را باز میکند، آخرین نامه قلب یک مادر دوباره خوانده میشود:
«پسرم، اگر من نبودم… وطن را زنده نگه دار.»
زړګی ویساء صافی
📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش میماند…
خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان
ما را دنبال کنید:
ویسا صافی، نویسنده و فعال حوزه ادبیات و روایتهای اجتماعی است که در نوشتههای خود به موضوعاتی چون انسانیت، همبستگی اجتماعی، تعصب، رنجهای انسانی و پیوندهای میان افراد میپردازد. او…
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه
صفحه ما را دنبال کنید