ماجراجویی افغانستان؛ سفری میان امید و زخمهای پنهان (۱)
افغانستان به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک، مرکز آسیا یا چهارراه آسیا، همیشه شاهد درگیریها و جنگهای داخلی با دستهای بیرونی بوده است که در نتیجه، امروز به یکی از کشورهای فقیر با اقتصاد تضعیفشده و ناپایدار در جهان محسوب میشود. دستهای بیرونی با استفاده از ابزارهای درونی، همیشه برای این کشور برنامه داشتهاند و نگذاشتهاند این کشور به خانه امن برای تودههای آن باشد. با اینحال، جنگها همیشه ویرانگر بوده و زیربناها در آن تخریب و مراکز آموزشی نیز به تحلیل رفته است.
در نهایت، این عوامل باعث عقبماندگی در عرصه آموزش و پرورش برای کودکان در مکاتب، جوانان در دانشگاهها و مراکز آموزشی شده و در سطح بزرگتر، عدم درک مناسب مردم از فرهنگ، اجتماع و سیاست باعث شده ارزشها و حقوق انسانی به چالش کشیده شود و نیز سطح کیفیت زندگی بشر در افغانستان در پایینترین سطح آن قرار داشته باشد.
و اما ماجراجویی افغانستان، از آنجایی آغاز میشود که برای حدود بیشتر از یک هفته، افتخار میزبانی دو مهمان عزیز از کشورهای اسلوونی و پولند را داشته باشم. ژان و لوکاس، دو عزیز و دو رفیق بسیار ارزشمند، از راه مرزی ازبکستان وارد خاک افغانستان شده و به خانهام در شبی تشریف آوردند که در آن شب نه برق بود و نه اینترنت.
با آنکه یکی از خانوادههای این دو عزیز برای سفر فرزند آنان در افغانستان نگران بودند، آن شب به اینترنت دسترسی نداشتند تا پیامی بفرستند که در خانهام در امان هستند. اما سرانجام برای ارسال پیام به خانه یکی از دوستان رفتیم تا این عزیز پیامی برای خانواده جهت رفع نگرانی ارسال کند که خوشبختانه نیز چنین شد.
ژان اصالتاً شهروند اسلوونی است که اکنون در کشور هالند، در رشته بیوفیزیک در مقطع دکتورا تحصیلات خود را ادامه میدهد و نیز بهگونه پارهوقت در یکی از دانشگاههای این کشور تدریس میکند. لوکاس شهروند پولند، مرد بلندقامت و هیکلی، ورزشکار و مربی بدنسازی است که برای شبکههای اجتماعی تولید محتوا میکند.
او نیز برای کودکان سرطانی در بنیاد خیریه در این کشور قول داده بود که بابت درمان یکی از این کودکان، چالشی را در افغانستان انجام دهد که در واقع در ماجراجویی افغانستان نیز به آن وفا کرد…
پس از آنکه در روز نخست از ریاست اطلاعات و فرهنگ، مکتوب بازدید از ولایتهای بلخ، کابل و بامیان دریافت کردیم، ابتدا وارد روضه مزارشریف شدیم و نیز از موزیم موجود در این روضه دیدار کردیم.
در واقع، نمیشود نادیده گرفت و نمیشود که ننویسم اینرا که در این موزیم با موتورسیکلیت، بشکه روغن انتحاری و کلاشینکوفی روبهرو شدیم که مسوول موزیم یادآوری کرد که با این ابزار جنگی ما امریکا را در افغانستان شکست دادیم.
سپس از آنجا به مکتب خانه نور رفتیم تا از آموزش و محدودیتهای موجود آموزشی برای دختران و نیز سطح کیفیت آموزش و پرورش شاگردان این مکتب بپرسیم.
و برای مقایسه و تفاوت نظام سرمایهداری و ضعف حکومتهای موجود در افغانستان نیز به مکتبی در دوردست، بیرون از شهر مزارشریف، در منطقه علیآباد سر زدیم؛ مکتبی که در دوردست واقع شده و سطح کیفیت آموزشی در آن بهشدت پایین است و نیز از همه بدتر اینکه دختران پس از صنف ششم با مکتب بدرود میگویند.
پس از دیداری با تعدادی از صنوف درسی در این مکتب، سرانجام به صنف ششم رسیدیم؛ جاییکه دختران زیادی با صدها امید و آرزو در دل، آرمان ادامه آموزش و پرورش را در سر داشتند. دخترانی که هنگام صحبتکردن نتوانستند جلوی اشکهای خود را بگیرند و برای مدت طولانی اشک ریختند.
این باعث گردید عمق این نابرابریهای اجتماعی را بیشتر درک کنیم و نیز همزمان با آنان اشک بریزیم.
در واقع، خیلی وقتها آنچه جهان مینمایاند، نیست. گاهی در دل همین زیباییهای جهان هستی، دردها و رنجهای نهفته در درون انسانها و مخصوصاً کودکانی است که معصوم واقع شدهاند.
گاهی نیاز است آدم ماجراجویی کند و در عمق ماجراها گام بردارد و بداند آنچه جهان هستی مینمایاند، تمام واقعیت نیست؛ بلکه صدها آرزو و آرمان نهفته و خفته در دل کودکانی است که در دست چیزی جز اشک ریختن ندارند.
آنان آرزو میکنند از هر پنجرهای و از هر دروازهای صدای خود را بلند کنند، بلکه شاید روزی کسی صدای آنان را بشنود و در رسیدن به آرزوها و آرمانهای آنان گام بردارد…
آنچه در اینجا برای من ارزشمند واقع شد، شهامت روبهرویی و تعهد این دو مردی بود که مسیرهای اروپا تا آسیا را پیموده بودند و عزم خود را جزم کرده بودند تا در کنار تمام ماجراجوییهای دیگر، با وزارت معارف افغانستان نیز دیداری داشته باشند؛ تا در بدترین حالت، اگر هیچ کاری انجام نشود، دستکم پاسخی در مقابل دریافت کنند.
این باعث گردید من نیز ملحق شوم و سهم انسانی خود را برای این دخترکان ادا کنم.
من میدانستم ممکن است پاسخ منفی باشد، اما حرکت در این مسیر و شهامت روبهرویی برای برابری، خود گام ارزشمندی است که به وزارت معارف افغانستان سر زدیم. هنگام روبهرویی در وزارت معارف افغانستان، پس از هماهنگیها و گفتوگوها، ابتدا اجازه ورود به داخل وزارت معارف را دادند، اما متأسفانه پایان خوشی نداشت.
زیرا بیهیچ روبهرویی و صحبت متقابل با وزیر معارف یا مسوولان بلندمقام در وزارت معارف افغانستان، ما را از صحن وزارت معارف بیرون کردند و دیداری صورت نگرفت تا برای پرسشهای موجود خود پاسخهای منطقی داشته باشیم.
در واقع، با هماهنگی و صحبتهای مکرر، ما پرسشها و صحبتهایی را ترتیب داده بودیم که باید بهگونه سیستماتیک و غیرمستقیم به پرسشهای اصلی متوقفشدن مکاتب برای دختران پس از صنوف ششم بپردازیم که زحمات آن به باد فنا رفت.
اما در نهایت، با تمام ناامیدی وزارت معارف را ترک کردیم.
هنگام ترک وزارت معارف افغانستان، در برابر آن با معلمی روبهرو شدیم که دستفروشی میکرد و متن خیلی کوتاهی با دو واژه روی محصولات فروش خود گذاشته بود و چنین نوشته شده بود: «معلم متقاعد».
از ژان خواستم عکس مرا با این معلم متقاعد بگیرد.
سپس صحبت کوتاهی با این معلم داشتم که میگفت: «حدود شش سال شده به هزینه متقاعدی خود دست نیافتهام.»
در واقع، همین نابرابریهای اجتماعی است که گاهی آدم را سر به نیست میکند.
معلمی شغل ارزشمندی است؛ شغل شرافتمندانهای است که ارزش و جایگاه آن بسیار بالاتر از شغلهای دیگر باشد، زیرا هر جایگاه اجتماعی دیگر، هر دانشی و هر مهارتی، ابتدا از این آدرس میآید.
و بنابراین است که باید قدر دانست…


























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰