روایت زن | رؤیایی که پشت دروازه دانشگاه ماند

دختری از ولسوالی جاغوری غزنی که سال‌ها رؤیای تحصیل در رشته فارمسی دانشگاه کابل داشت، با سقوط کابل در ۱۴ آگست ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان، شاهد فروپاشی آرزوهایش شد. با بسته ماندن مکتب و دانشگاه به روی دختران، او پنج سال است در خانه محبوس مانده و رؤیای دانشگاه رفتنش را برای همیشه به خاطره بدل کرده است.

«روایت زن» فرصتی است که در آن زنان و دختران افغانستان تجربه‌ها، محدودیت‌ها، امیدها و رؤیاهای خود را با ما در میان می‌گذارند؛ صداهایی که در سکوت باقی مانده‌اند، اما شایسته شنیده شدن‌اند. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت یکی از همین دختران است.

می‌خواستم پس از پایان صنف دوازدهم، برای آمادگی کانکور راهی کابل شوم؛ برای رشته‌ای که دوستش داشتم تمام توانم را به کار بگیرم و سرانجام به آرزوی دیرینه‌ام برسم: دانشگاه رفتن.

این آرزو از زمانی که در صنف دهم بودم، در دل و ذهنم جا گرفته بود. پیوسته به این می‌اندیشیدم که کدام رشته را انتخاب کنم، در کدام دانشگاه درس بخوانم و آینده‌ام را چگونه بسازم. هر بار که خواهرم از دانشگاه کابل، از محیط سرسبز آن و از دانشکده‌هایش برایم می‌گفت، حس و اشتیاق عجیبی در من زنده می‌شد؛ آرزو می‌کردم روزی خودم نیز محصل دانشگاه کابل باشم.

من همواره شاگردی لایق و شناخته‌شده بودم. زمانی که در صنف هفتم بودم، در یک امتحان لیاقت شرکت کرده بودم و تقریباً همیشه شاگرد اول یا دوم صنف بودم. خودم را سزاوار یک رشته خوب می‌دانستم و باور داشتم که اگر برای کانکور آماده‌گی بگیرم و خودم نیز تلاش کنم، می‌توانم در رشته فارمسی دانشگاه کابل کامیاب شوم.

سال‌ها سپری شد و سرانجام به صنف دوازدهم رسیدم. همه‌چیز مهیا بود تا پس از فراغت، راهی کابل شوم و برای کانکور آماده‌گی بگیرم؛ اما درست در همان روزهایی که برای آینده‌ام نقشه می‌کشیدم، افغانستان آرام‌آرام رو به سقوط می‌رفت.

مدتی می‌شد که هرگاه پدرم تلویزیون را روشن می‌کرد، خبر از سقوط ولایت‌ها و جنگ‌هایی می‌رسید که حتی دامنش به شهر خودمان نیز کشیده شده بود. از کودکی به یاد داشتم که جنگ، انفجار و خبرهای ناگوار همواره بخشی از زندگی مردم افغانستان بوده است. ما نیز پیوسته می‌گفتیم: «این بار هم می‌گذرد، همه‌چیز باز هم رو به راه می‌شود.»

اما این بار فرق داشت.

روزی صدای فیر و درگیری به نزدیکی خانه‌مان رسید و ناگزیر شدیم خانه را ترک کنیم و به منطقه‌ای دورتر پناه ببریم. یک هفته سپری شد، سپس چند هفته دیگر؛ اما نشانی از پایان جنگ نبود. سرانجام پدرم گفت باید جاغوری غزنی را به مقصد کابل ترک کنیم؛ شاید در کابل امنیت بیشتری می‌یافتیم.

در مسیر کابل، خبرها یکی پی دیگری می‌رسید: ولایتی سقوط کرده، ولایت دیگری در حال سقوط است و اکنون غزنی نیز در آستانه فروپاشی قرار دارد. هرچه به کابل نزدیک‌تر می‌شدیم، نگرانی‌ام فزونی می‌گرفت. نگران پدرم بودم، نگران عزیزانی که پشت سر گذاشته بودیم و نگران آینده‌ای که هیچ تصویری از آن در ذهن نداشتم.

ما در ۱۴ آگست ۲۰۲۱ به کابل رسیدیم. از دنیای سیاست و خبر آگاهی چندانی نداشتم، اما اضطراب و نگرانی را در چهره همه می‌خواندم. همه یک پرسش داشتند: اگر کابل نیز سقوط کند، چه خواهد شد؟

شب سپری شد.

فردای آن روز، تلویزیون روشن بود. نزدیک چاشت، خبر سقوط دولت و فرار رئیس‌جمهور پخش شد. در یک چشم بر هم زدن، امیدی که به آینده داشتم جای خود را به هراس داد. هر لحظه خبر تازه‌ای می‌رسید: طالبان همه‌جا را در تصرف گرفته‌اند؛ کابل سقوط کرده است.

همان روز دریافتم که رؤیای رسیدن به دانشگاه کابل، دیگر آن‌گونه که می‌پنداشتم نزدیک نیست.

روزها و ماه‌ها سپری شد. هر بار به این امید که مکتب‌ها بازگشایی شوند، دختران بتوانند بار دیگر درس بخوانند و در کانکور سهم بگیرند، در انتظار ماندیم. اما دو سال گذشت و سرانجام دریافتیم که قرار نیست دروازه‌های مکتب و دانشگاه به روی دختران گشوده شود.

به رؤیاهایی می‌نگریستم که سال‌ها برایشان کوشیده بودم و احساس می‌کردم همه در یک چشم به هم زدن به خاکستر بدل شده‌اند.

اگر دانشگاه بسته نمی‌ماند، امسال می‌بایست جشن فراغتم برپا می‌شد. امروز می‌بایست دختری فارغ‌التحصیل دانشگاه کابل می‌بودم؛ دختری که برای آینده‌اش برنامه داشت، می‌خواست فارمسی بخواند، کار کند و بر پای خویش بایستد.

اما دریغ.

همه اینها تنها یک رؤیا و یک خواب باقی ماند.

پنج سال است که به‌جای قلم و کتاب و مکتب و دانشگاه، در خانه مانده‌ایم. به‌جای درس خواندن، آشپزی می‌آموزیم. به‌جای سمینارها، محافل علمی و ادبی و گفت‌وگوهای دانشجویی، در چهاردیواری خانه محبوس شده‌ایم.

دیگر جایی برای آموزش دختران باقی نمانده است.

در یک نگاه، ما حتی از چشم‌انداز جامعه محو شده‌ایم. حضورمان در بسیاری از عرصه‌ها ممنوع است. گاه چنین می‌پندارم که ما را تنها به دلیل دختر بودن، موجوداتی می‌شمارند که حق دیدن، شنیدن، آموختن و ساختن آینده خویش را ندارند.

ما چه گناهی مرتکب شده‌ایم؟

تنها گناه ما این است که دختر به دنیا آمده‌ایم.

این پنج سال به اندازه یک دهه، سخت و طاقت‌فرسا گذشت. آرزو داشتم به دانشگاه بروم؛ نرفتم. آرزو داشتم پس از فراغت کاری بیابم؛ میسر نشد. حتی آرزو داشتم روزی در خارج از کشور درس بخوانم؛ آن هم ممکن نگردید.

امروز ما نسلی هستیم که میان آرزوهایش گیر مانده است؛ نسلی سوخته میان رؤیاهایی که یکی پس از دیگری از ما ستانده شدند.

نسلی که سال‌ها در انتظار گشوده شدن دروازه‌ای ماند؛ دروازه‌ای که برای دیگران امری عادی بود، اما برای ما به بزرگ‌ترین آرزو بدل شد: دروازه مکتب، دانشگاه و آینده.

چشمانمان هنوز به آینده دوخته شده، اما نمی‌دانیم چه کسی قرار است ما را از این تاریکی بیرون بکشد.

ما دخترانی بودیم که می‌توانستیم داکتر، انجینیر، خبرنگار، استاد، دانشمند و هزار چیز دیگر شویم؛ اما فرصت گزینش از ما ربوده شد.

شاید دردناک‌ترین بخش این روایت این باشد که ما تنها دانشگاه را از دست ندادیم؛ ما بخشی از جوانی، هویت، استقلال و آینده‌مان را نیز از دست دادیم.

ما غمگین‌ترین نسل از زنان و دخترانی هستیم که در افغانستان به دنیا آمده‌ایم؛ نسلی که رؤیاهای بزرگی در سر داشت، اما پیش از آن‌که فرصت ساختن زندگی خویش را بیابد، ناگزیر شد رؤیاهایش را به خاطره بدل کند.

📢 وقتی صدای افغانستان خاموش شود، تاریخ خاموش می‌ماند…

خبرگزاری شانا؛ صدای افغانستان

ما را دنبال کنید: