بال شکسته‌ای به نام دختر

«بال شکسته‌ای به نام دختر» و «بازگشت به مسیر خاطره‌ها» دو روایت ادبی از بانو فرحت قاضی است که در آن، نویسنده با زبانی صمیمی و تصویرپرداز، از تجربه زیسته یک دختر افغانستانی سخن می‌گوید؛ از آرزوهای به تعویق‌افتاده، مقاومت در برابر دشواری‌ها، دلتنگی برای روزهای دانشگاه و خاطراتی که با گذر زمان همچنان در حافظه و قلب او زنده مانده‌اند.

در روزگاری که محدودیت‌ها، دلتنگی‌ها و فاصله گرفتن از رؤیاها بخشی از واقعیت زندگی بسیاری از دختران افغانستانی شده است، نوشتن به پناهگاهی برای حفظ امید و زنده نگه داشتن خاطرات تبدیل می‌شود. «بال شکسته‌ای به نام دختر» و «بازگشت به مسیر خاطره‌ها» دو روایت به‌هم‌پیوسته از احساسات، آرزوها و تجربه‌های شخصی بانو فرحت قاضی است؛ روایت‌هایی که از یک‌سو درد محرومیت و ایستادگی در برابر دشواری‌ها را بازتاب می‌دهد و از سوی دیگر، خواننده را به کوچه‌های خاطره، روزهای دانشگاه، دوستی‌های ماندگار و آرزوهای ناتمام می‌برد. این نوشته، صدای دختری است که با وجود همه موانع، هنوز به فردایی روشن باور دارد و خاطرات را نه به‌عنوان گذشته‌ای ازدست‌رفته، بلکه به‌عنوان چراغی برای ادامه مسیر با خود حمل می‌کند.من، دختر زندانی مقید به زنجیرهای آهنین و محکم، پشت درهای فولادی ایستاده‌ام؛ در انتظار رهایی از قفسی آکنده از یأس و نومیدی و پرواز به سوی آسمانی سرشار از امید و آرزو. اما منبال‌شکسته، هنوز نمی‌توانم پرواز کنم.

بال شکسته‌ای به اسم دختر!

باید پرواز کرد؛ باید با شور و اشتیاق از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های این شهر گذشت و تا بلندترین قله‌های عشق و آرزو بال گشود.

شاید به دست فراموشی سپرده شده باشم، اما در وجود من، دختری شجاع و نیرومند، سکوت و تسلیم جایی ندارد.

می‌جنگم؛ با همه هیولاها و موانعی که بال‌هایم را نشانه گرفته‌اند تا مرا از پرواز بازدارند و رؤیاهایم را به نابودی بکشانند.

من، دختر مبارز، هرچند در برابر آینده‌ای مبهم و تاریک ایستاده‌ام، اما متوقف نخواهم شد. به مسیر خود ادامه خواهم داد؛ حتی اگر با سخت‌ترین روزها و تلخ‌ترین شرایط روبه‌رو شوم.

من، دختر بی‌پر و بال، به خود و نسل‌های پس از خود قول می‌دهم که از دل کوه‌ها، دشت‌های سوزان و خشم موج‌های بی‌پایان دریاها عبور کنم تا به امیدها و آرزوهایم برسم و از ژرفای قلبم لبخند بزنم.

من، دختر نیرومند، روزی به خود و تمام تلاش‌هایم خواهم بالید و نامم در تاریخ ثبت خواهد شد.

در وجود من، ترس و ناامیدی جایی ندارد. در تک‌تک رگ‌هایم، هیاهوی فردایی بهتر و آینده‌ای روشن جریان دارد.

 

بازگشت به مسیر خاطره‌ها

لحظه‌ای نمی‌خواهم این روزها برای گذشته‌ام زندگی کنم یا در اندیشه آن غرق شوم؛ اما گویی زمان، بی‌آنکه اجازه بخواهد، مرا به مسیرهایی می‌کشاند که در انتهای آن‌ها روزهایی نهفته‌اند که بازگشت به آن‌ها ناممکن است.

آن روزها، چون برگ‌های خشک پاییزی، از شاخه عمر جدا شده‌اند و تنها سایه‌ای از خود در ذهنم بر جای گذاشته‌اند.

گاهی می‌اندیشم شاید خاطره، نوعی وطن باشد؛ وطنی که نه کسی در آن می‌ماند و نه می‌توان به آن بازگشت، اما همواره در گوش جان طنین‌انداز است.

درختان بلند دو سوی جاده، با وقار و سکوتی شاعرانه، سایه خود را بر زمین گسترده بودند. نسیم خنک صبحگاهی برگ‌های خسته‌شان را به رقص درمی‌آورد و بوی خاک نم‌خورده در هوا پراکنده بود.

دانشگاه از خانه ما چندان دور نبود؛ شاید بیست دقیقه راه، اما برای من هر دقیقه آن سفری بود به عمق خیال و خاطره. در آن لحظه‌ها، ذهنم پر می‌شد از تصویر روزهایی که دیگر هرگز بازنخواهند گشت؛ روزهایی آمیخته با شور جوانی، اضطراب امتحان‌ها و لبخندهای ناگهانی هم‌صنفی‌ها.

در مسیر، همچون همیشه، غرق در کتاب بودم. آن‌قدر در واژه‌ها فرو می‌رفتم که خنده‌ها، شوخی‌ها و گفت‌وگوهای دختران در موتر برایم رنگ می‌باخت. دنیای من میان سطرهای کتاب شکل می‌گرفت؛ جایی میان اندیشه و خیال.

شاید دلیلش این بود که جز با دو دختر، با دیگران انس چندانی نداشتم. من اهل شلوغی نبودم؛ اهل تماشا و سکوت بودم. کسی که بیشتر با کلمات مأنوس بود تا با صداها.

می‌دانم اگر امروز از حالم بپرسند، شاید تنها از سر احترام و به یاد روزهایی که یک سال در یک مسیر همراه بودیم، لبخندی کوتاه نثارم کنند. اما در دل من، آن مسیر هنوز هزاران خاطره زنده دارد.

یکی از آن خاطره‌ها مرسل بود؛ دختری آرام، صمیمی و همیشه خندان. سخنانش عطر آرامش داشت و نگاهش، بی‌هیاهو اما پرمعنا بود. هرگاه به یادش می‌افتم، دلتنگی عجیبی در دلم موج می‌زند؛ دلتنگ لبخندهای ساده‌اش و حتی سکوت‌های کوتاهش میان گفت‌وگوهای روزمره.

او از آن انسان‌هایی بود که بی‌آنکه بخواهد، در عمق ذهن دیگران خانه می‌سازد.

دیگری روینا بود؛ کسی که هرگز نمی‌توانم او را به دریای فراموشی بسپارم. روینا نه‌تنها دوست روزهای دانشگاهم، بلکه همراه شوخ‌طبع سال‌های مکتبم نیز بود؛ سال‌هایی که خنده‌ها صادقانه‌تر، دل‌ها بی‌غبارتر و امیدها بی‌مرزتر بودند.

هرگاه آن روزها را به یاد می‌آورم، ناخودآگاه لبخند بر لبانم می‌نشیند. به یاد می‌آورم چگونه با شیطنت‌های بی‌پایانم، استادان را به ستوه می‌آوردم.

با این حال، دانشگاه برای من تنها محل درس خواندن نبود؛ سرزمین دوستی‌ها و رؤیاها بود؛ جهانی که در آن هر لحظه طعم زندگی داشت.

گرچه امروز می‌دانم از مسیر دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه‌مان فاصله‌ای طولانی گرفته‌ام، اما در خیال، بار دیگر همان راه را می‌پیمایم.

باز هم عجله دارم، دیرم شده است و در کنار روینا، میان خنده و شوخی، با کاکا میاجان صحبت می‌کنیم؛ یا شاید بهتر باشد بگویم با مهربانی از او غیبت می‌کنیم و خود را بی‌تقصیر می‌دانیم.

صدای خنده‌های ما با بوق موترها درهم می‌آمیزد و خیابان گویی با ما لبخند می‌زند.

با شتاب خود را به دیپارتمنت علوم سیاسی می‌رسانم. مدیر ذبیح‌الله، با چهره جدی و صدای آرامش، طبق معمول برای دیر رسیدنم تنبیه‌های شیرین و خنده‌داری در نظر گرفته است.

جالب آن‌که همیشه جایی در کنار مروه و مسعوده برایم خالی می‌ماند؛ گویی صندلی‌ها نیز به حضور من عادت کرده بودند.

آن‌قدر در خاطرات غرق شده بودم که بوی راهروهای دانشکده ادبیات را دوباره احساس کردم. حتی اشتیاق قدم زدن در صحن دانشگاه با مروه، بار دیگر در دلم جوانه زد.

به یاد آوردم چگونه در دهلیزها قدم می‌زدیم و از آینده سخن می‌گفتیم؛ از آرزوهایی که امروز هرکدام در مسیری پراکنده شده‌اند.

در همین حال و هوا بودم که صدای خواهرم مرا از میان آن خیال‌های رنگین بیرون کشید:

«به کجا غرق شده‌ای؟»

با لبخندی آرام سر بلند کردم و گفتم:

«غرق محال‌های قشنگ بودم…»

و در دل ادامه دادم: در جهانی که دیگر وجود ندارد، اما هنوز در من نفس می‌کشد؛ جهانی سرشار از خاطره‌ها، دوستی‌ها، خنده‌ها و لحظه‌هایی که هرگز تکرار نخواهند شد، اما تا ابد در گوشه‌ای از روحم خواهند درخشید؛ همچون نوری کم‌رنگ از غروب خورشیدی که هرگز فراموش نمی‌شود.