چرا نخبگان ترک‌تبار به جای ازبیکی، فارسی را گسترش دادند؟

نخبگان ترک‌تبار آسیای میانه به جای ازبیکی، فارسی را برای اداره و ادبیات برگزیدند چون فارسی زبانی فرامنطقه‌ای و علمی بود. اما همین گسترش فارسی در هند، از دیدگاه امروز نوعی تهاجم و سلطهٔ زبانی خوانده می‌شود؛ سلطه‌ای که پس از استعمار بریتانیا از میان رفت و مردم به زبان‌های مادری بازگشتند.

در تاریخ پرپیچ‌وتاب فرهنگ و سیاست آسیای میانه و شبه‌قاره، گاه پیش می‌آید که حاکمانی از یک قوم، زبانی غیر از زبان مادری خود را برای اداره قلمروشان برمی‌گزینند. این انتخاب، پرسشی بنیادین را برمی‌انگیزد: آیا این تصمیم، نشانه خردورزی و بهره‌گیری از یک زبان جهانی پیشرفته بود، یا بازتابی از سلطه و حاشیه‌رانی فرهنگی؟ در صفحه فیس‌بوک ثریا بها، تحلیلی انتقادی در این باره منتشر شده که در ادامه می‌خوانید.

این پرسش کاملاً مشروع است. در بسیاری از دوره‌های تاریخی، حاکمان ترک‌تبار آسیای میانه، از جمله دودمان‌های تیموری، مغولی و بعداً بابری با حفظ زبان مادری خود؛ اما برای اداره دولت، ادبیات و فرهنگ از فارسی استفاده کردند. دلیل اصلی این بود که فارسی در آن زمان یک زبان فرامنطقه‌ای علمی، ادبی و دیوانی بود؛ چیزی شبیه نقش انگلیسی در جهان امروز. بنابراین وقتی برخی می‌گویند «ما به فارسی خدمت کردیم»، از دید تاریخی می‌توان گفت که آنان به زبانی خدمت کردند که از پیش دارای سنت ادبی و دیوانی بسیار گسترده بود. اما همین نخبگان به توسعه و نهادینه‌سازی زبان‌های ترکی محلی به همان اندازه اهمیت ندادند.

گسترش فارسی در هند یک «تهاجم زبانی» بود. هند پیش از ورود بابریان دارای زبان‌های متعددی مانند پنجابی، بنگالی، گجراتی، هندی‌های محلی، کشمیری و ده‌ها زبان دیگر بود. فارسی زبان مادری مردم هند نبود، اما در هند عمدتاً زبان دیوانی و اداری دولت شد، نه اینکه همه مردم مجبور شوند زبان مادری خود را کنار بگذارند. بنابراین برخی پژوهشگران آن را بیشتر «تهاجم و سلطه زبانی» می‌دانند تا نابودی کامل زبان‌های محلی.

آیا می‌توان به این موضوع افتخار کرد؟

اگر کسی افتخار کند که نیاکانش در تولید ادبیات فارسی سهم داشته‌اند، این یک نوع نگاه فرهنگی است. اما اگر افتخار بر پایه این باشد که زبان یک گروه حاکم بر دیگر ملت‌ها تحمیل شد، از منظر حقوق زبانی معاصر، تحمیل زبان قدرت بر جوامع دیگر امری مثبت تلقی نمی‌شود و تهاجم زبانی است؛ برای همین بقا نیاورد و مردم به زبان مادری خود برگشتند.

پس از سلطه کمپانی هند شرقی بریتانیا و سپس حکومت بریتانیا، فارسی جایگاه رسمی خود را از دست داد و زبان‌های دیگر، به‌ویژه انگلیسی و بعدها اردو و هندی، نقش بزرگ‌تری یافتند. باید گذشته را نه با افتخار مطلق و نه با محکومیت مطلق، بلکه با نگاه انتقادی بررسی کرد.

نقد من بر دو محور استوار است: چرا نخبگان ترک‌تبار به جای سرمایه‌گذاری بیشتر بر زبان مادری خود، فارسی را برگزیدند؟ چرا گسترش یک زبان در قلمروهای دیگر به عنوان افتخار قومی معرفی می‌شود، در حالی که از دیدگاه امروزی می‌توان آن را نوعی تهاجم و سلطه فرهنگی یا زبانی دانست؟ این پرسش‌ها در چارچوب مطالعات مدرن زبان، قدرت و استعمار فرهنگی کاملاً قابل طرح هستند. با این حال، برای فهم تاریخ باید میان نقش فرهنگی فارسی و «سیاست‌های قدرت دولت‌های حاکم» تفاوت قائل شد.